با همهء ایمانی که به سرنوشت مردم دارم؛و زندگی ام را همه،وقف مردم کرده ام،و این کلمه را می پرستم،امّا هرگز دلهرهء این را نداشته ام که مرا چگونه میشناسند و از من چه می گویند؟زیرا نه به خودم اهمّیّت می دهم،که وسوسهء آن را داشته باشم که مرا درست بشناسند؛و نه به بینش و فهم عموم اعتقادی دارم که مرا چگونه خواهند دید و خواهند یافت!و همیشه به سرنوشت مردم می اندیشم،نه نظرشان!
جوانی ام همه در آخرالزّمان گذشت؛همه سر بر روی کتاب،و دل در آسمان و تن در زندان!و به قول فردوسی:«جوانی هم از کودکی یاد دارم».و امّا چون او،دریغا دریغا ندارم که،گرچه به سختی،امّا،به خوبی گذشت.
راست می گفت آن نویسندهء آشنای من،که چشم هایم همیشه نیمه باز است،و «می خواهم بگویم که هیچ چیز و هیچ کس در این دنیا وجود ندارد،که دیدنش به باز کردن تمام چشم بیرزد»!
ما پرندهء موهومی هستیم که در عدم پرواز می کنیم!
خود را مخاطب همیشگی آندره ژید می یافتم،در همین خطاب همیشگی اش که:«بکوش تا عظمت،در نگاه تو باشد،نه در آن چه می نگری»!
«مجهول ماندن»،رنج بزرگ روح آدمی است.یک روح،هرچه زیباتر است،و هرچه «دارا»تر،به «آشنا» نیازمندتر است.عارفان ما که می گویند:«عشق و حُسن،در ازل،باهم پیمان بسته اند»،از اینجا است.این فلسفهء شرقی آفرینش است.حتّی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش.نمی خواهد که مجهول بماند.مجهول ماندن است که،احساس تنهائی را پدید می آورد،و درد بیگانگی و غربت را.هر انسانی،کتابی است چشم به راه خواننده اش.
اسلام،چه خوب در فلسفهء خلقت،«معرفت» را جانشین «عشق» کرده است،که تصوّف شرقی از آن سخن می گوید.
ادامه دارد...
بزرگترین شاعر فارسی،مولوی است؛و حافظ مرید کوچک او و شاگرد او است.مولوی،جدّی تر و عظیم تر از آن است که بشود با او رفیق بود،مأنوس بود،معاشرت کرد.باید به خدمتش رسید و به او ارادت ورزید،و از آن کورهء عظیم آفتاب،گرما و نور گرفت.
مولوی،جدّی و خشن است.مرا می ترساند؛سنگینی روحش،جانم را به ستوه می آورد.با او نمی توان هم سفر شد.هرگاه خواسته ام با او به راه افتم،خود را همچون اسیران مجروح و دست و پا بسته و ضعیفی یافته ام،که سر زنجیرشان را به اسبی وحشی و تیزپرواز بسته اند،و پیاده از پی خویش،به تاخت می کشانند!
کتاب زندگی ام ورق خورد؛و خوش حالم که بر روی یک صفحه نایستاده بودم؛و در حال حرکت بوده ام،که به اینجا رسیده است.زیرا دیده ام بسیاری را که شخصیّت های معتبر و برجسته و حتّی دانشمند هستند،و اهل کتاب و مطالعه معرّفی شده اند،ولی از اوّل تا آخر عمرشان،کتاب زندگی را گشوده اند و بر روی یک صفحه خیره مانده اند.و نمی دانم چه می کنند،که صفحه هرگز به آخر نمی رسد؟
من اگر خودم بودم و خودم،فلسفه می خواندم و هنر.تنها این دو است که دنیا برای من دارد.خوراکم فلسفه و شرابم هنر و دیگر بس!
واقعیّت،خوبی،زیبائی.در این دنیا،جز این سه،هیچ چیز دیگر به جست و جو نمی ارزد.اوّلی با اندیشیدن(علم)،دوّمی با اخلاق(مذهب) و سوّمی با هنر.
چه قدر در همین دنیا،بهشت ها و بهشتی ها نهفته است.امّا نگاه ها و دل ها،همه دوزخی است؛همه برزخی است،و نمی بینند و نمی شناسند؛کورند،کرند.چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هستند،و نمی شنوند.
وای!که چه قدر این دنیای خالی و نفرت بار،برای فهمیدن و حسّ کردن،سرمایه دار است:لبریز است.چه قدر مایه های خدائی،که در این سرزمین ابلیس نهفته است.زندگی کردن وقتی معنا می یابد که فنّ استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی.
ادامه دارد...
«دردها» و «حرفها»ی بسیاری داشتم که زمانه،مجال به در انداختنش را نداد.
تنها نعمتی را که برای تو،در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می کنم،تصادف با یکی دو روح خارق العاده،با یکی دو دل بزرگ،با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است!
چرا نمی گویم بیش تر؟بیش تر نیست.«یکی»،بیش ترین عدد ممکن است.«دو » را برای وزن کلام آوردم،و نیست.گرچه من به اعجاز حادثه ای،این کلام موزون را،در واقعیّت ناموزون زندگی ام،به حقیقت داشتم.«برخوردم»!(به هر دو معنی کلمه).
خدا را سپاس می گزارم،که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم.که بهترین «شغل» را در زندگی،مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملّتم می دانستم.و اگر این دست نداد،بهترین شغل یک آدم خوب،معلّمی است و نویسندگی.و من از هیجده سالگی،کارم این هر دو.
و عزیزترین و گران ترین ثروتی که می توان به دست آورد؛محبوب بودن،و محبّتی زادهء ایمان؛و من تنها اندوخته ام این؛و نسبت به کارم و شایستگی ام،ثروتمند.و جز این هیچ ندارم.
و حماسه ام اینکه،کارم گفتن و نوشتن بود،و یک کلمه را در پای خوکان نریختم.یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم؛و قلمم همیشه میان «من» و «مردم»،در کار بود؛و جز دلم یا دِماغم،کسی را و چیزی را نمی شناخت.
و فخرم اینکه،در برابر هر مقتدرتر از خودم،متکبّرترین بودم؛و در برابر هر ضعیف تر از خودم،متواضع ترین.
زندگی را چون سوسمار در سوراخ خود خزیدن و مشغول سعادت خانوادگی بودن،بد است.تلاش در جست و جوی حقیقت و کسب آزادی و فلاح انسان،نفس زندگی و عین سعادت است.و خدا را شکر که من،ساعتی از عمر را،سر در آخور خویش نداشتم؛و جز در تب و تاب ایمان و مردم نزیستم.
حرف هائی هست برای نگفتن؛و ارزش عمیق هر کسی،به اندازهء حرفهائی است که برای «نگفتن» دارد!
ادامه دارد...
مردم عوام،پیامبران را بیشتر به عنوان عناصری ملکوتی،لاهوتی،ماوراءالطّبیعی و آسمانی می پندارند؛در حالیکه فلسفهء اساسی این داستان،در آموزندگی آن است.باید قهرمان داستان،انسانی چون سایر انسانها باشد؛آنهم با کوله باری از ننگ و گناه.
عمل حرّ ابن یزید ریاحی،قدرت و ظرفیت آن را دارد که تمامی ابعاد وجود انسانی را حکایت کند.
نمی توان با سربندی امور خیریّه،از صحنهء جهاد و شهادت و ... غیبت کرد.
آدمی با تولّد،وجود می یابد و با انتخاب،ماهیت.
وضعی که انسان در آن قرار می گیرد،به وی معنا و جوهر و حقیقت خاصّ می بخشد و در این هنگام است که «من» پدید می آید و خلقت انسان،تمام می شود.
اختیار و حق انتخاب( و در نتیجه،مسئولیّت)رنج بزرگ و هراس انگیز انسان است.
وارثان تشیّع صفوی،ولایت را نقابی ساخته اند تا زشتی روی و پستی روح خودشان را در پس آن پنهان دارند.
قبول تمامی عقاید و اعمال،منوط به درستی راه و رهبری است.
پیغمبر اسلام(ص) در معراج و اسراء،دو حرکت انجام می دهد:معراج یعنی حرکت ارتفاعی،نقش انسان سازی و تکامل وجودی انسان است.نقش وجودی انسان و تکامل وجودی وی را نشان می دهد.
در اسراء،نقش تاریخی پیامبر از آدم به ابراهیم و...تا آخرالزمان...
انسان در معراج تا نزدیکی خدا می رود و نه تا خدا؛چون وحدت وجود و شرک به وجود می آید.
دعوت اسلامی:از بندگی یکدیگر به بندگی خدا(بُعد وجودی)از جور ادیان به عدل اسلام(بُعد اجتماعی)و از حضیض خاک تا بلندای آسمان(بُعد فکری). ... پایان ...
اوّلین کاری که«سلام» می کند و اوّلین نقشی که دارد،احضار کسی است که مخاطب سلام شماست.این مسئله،خیلی مهمّ است که امکان ندارد که شما به مغایب و فردی که غایب است،به کسی که نیست،سلام کنید.همین قدر که شما می گوئید سلام،مخاطبی را در برابر خودتان حسّ می کنید،پس طبیعتاً سلام یک نقش ضدّ تنهائی را بازی می کند.
اوّلین سلام نماز [السلام علیک ایّهاالنّبی...]،پیغمبر و نبی را احضار می کند.دوّمین سلام [السلام علینا]،جمعیّت خودی و هم حزبی های من را احضار می کند.سوّمین سلام [و علی عبادالله الصّالحین]،صالحین دیگر را احضار می کند.در چهارّمین سلام [السلام علیکم...]،یک رابطهء وجودی و نه صرفاً رابطهء فکری و سیاسی و یا ایدئولوژی و حزبی و یا انسانی؛بلکه رابطهء هستی،رابطهء جهانی و عالمی برقرار می کنم.
ما و همهء انسانهای راستین که در راه راستی تلاش می کنند و در کار دگرگونی نظم و نظام زندگی مردم خویش در طریق صلاح اند،در این دنیای مستضعفان،سرگذشت و سرنوشتی یگانه داریم و بنابراین،راه و کاری با هم.پس در هر شبانه روز،پنج بار باید به افراد هم سرنوشت خودمان سلام بفرستیم...
موضوع بازگشت حرّ،عالی ترین ، دشوارترین،سنگین ترین و در عین حال دردناک ترین انتخاب بین حقیقت و باطل،آنهم نه در جدلهای فلسفی،علمی،کلامی،فقهی و فرقه ای،بلکه در جدال میان راستی و فریب دین،داد و بیداد سیاست،برابری و تبعیض مردم و آزادی و اسارت انسان،انسانی در انتخاب فاجعه یا فلاح،یعنی انتخاب چگونه بودن خویش،آنهم به چه قیمت؟به قیمت بودن یا نبودن خویش.
از اینجا معلوم می شود که مسئلهء زمان و انتخاب زمان تا چه حد معنا و ارزش دارد.
این داستان از واقعیت های انسانی سخن می گوید و باید با انسانهای واقعی بیان شود،باید چهره ای بشری داشته باشد و به ناچار،سبکی رئالیستی.
ادامه دارد...