عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

اسلام مترقّی:(3)


«امامت»،یک منصب نیست،یک خصلت است.و این یکی از اشتباهات رایج در اندیشه و زبان ما است،که می گوئیم حقّ «علی(ع)» را پایمال کردند!حقّ خانوادهء پیغمبر(ص) را از میان بردند!چه می گوئیم؟«علی(ع)»،خود،حقّ است؛خاندان «علی(ع)»،خود یک حقّ است.در اینجا این حقّ مردم است که پایمال شده است.

حکومت «علی(ع)»،ارزش های متعالی خاندان «علی(ع)»،یعنی حقّی که مردم داشتند،حقّی که از آنِ تاریخ بود؛آن را از مردم،از تاریخ گرفتند.

«امامت»،«علی بودن» است!و اهل بیت(س)،آن ربّ النّوع های مثالی و حقیقت های اساطیر مانندی که در یک خانه جمع شده بودند.

«علی(ع)» را کسی از «علی بودن» محروم نکرده است؛بلکه این مردم هستند که از «علی داشتن» محروم شده اند.حقِّ «علی(ع)» را کسی غصب نکرد،و نمی توانست کرد؛حقِّ مردم را غصب کردند و توانستند.

امام،«امام» است.نه تنها «علی(ع)» در خانهء خاموش و متروک اش امام است،که در محراب شهادتش،و نیز در مزار خونین اش هم امام است.

مذهب،سه بُعد دارد:بُعد اوّل،جهان بینی است؛یعنی دنیا را،انسان را،و انسان در این دنیا را چگونه می بینیم؛و چگونه معنا می کنیم؛و چگونه زندگی را بر اساس آن تنظیم می کنیم؛و برای چه زنده هستیم،و برای چه هدفی کار می کنیم.

این،عنصر ثابت مذهب است که هرگز تغییر پیدا نمی کند،امّا تکامل پیدا می کند.چنانچه اصول و قوانین طبیعت،هیچ وقت تغییر پیدا نمی کند،امّا شناخت ما از طبیعت،به نام علوم طبیعی،همیشه در حال تکامل است.

این اصول و قوانین طبیعت،ثابت است. اصول و قوانین که تغییر پیدا نمی کند.مگر قوانین طبیعت،از زمان ارسطو تا به حال فرق کرده است؟امّا چه چیزی فرق کرده؟علم فیزیک،یعنی علم،نسبت به طبیعت،تکامل پیدا کرده.

پس جهان،توحید،طبیعت و انسان،در جهان بینی اسلامی ثابت است؛امّا ما که مسلمان هستیم،با تکامل فلسفه،علم،تمدّن و فرهنگ مان،شناخت مان از توحید،از جهان و انسان شناسی اسلام،تکامل پیدا می کند.

برای همین است که من باید توحید و قرآن را از فیلسوفی که در قرون دوّم و سوّم زندگی می کرده،بیش تر بفهمم.برای اینکه،آن موقع کجا و انسان امروز کجا؟!

ادامه دارد...

اسلام مترقّی:(2)

نظام قاسط،قدرت شرّ قاسط،همان «خنّاس» است؛و معنای خنّاس،پنهان کاری است،که «در درون های ناخودآگاه تودهء مردم وسوسه می افکند؛عقل و خودآگاهی شان را می خورد،و به کمک «نفّاثه»ها،که به نام دین و علم و فکر،در اذهان مردم و درایمان ها و پیمان ها و پیوندهای جامعه افسون می دمند،و با بهره برداری از عقده های حسدِ ضعیف النّفس های پیرو حق و حاضر در جبههء حق،دوباره باز می گردد»؛چه،خنّاس،یکی از معانی اش:«رونده ای است که پنهانی برمی گردد»و همیشه چنین است!

اکنون باید دید که این «سفیانی»،این «خنّاس»،این قدرت و حاکمیّت «قاسطین»،از چه راه هائی و با چه حیله هائی می تواند باز گردد؟

الف)طرح یا گرایش به یک «حقیقت»،برای نفی همان حقیقت یا حقیقت های دیگر.چنانکه اصل «شورا» را که یک حقیقت اسلامی است،برای از میان بردن اصل دیگراسلامی،یعنی«وصایت و امامت» مطرح کردند.

ب)تعظیم «شعائر»،برای تحریف «حقایق».

ج)تبلیغ و تکیه بر«خدمت»،علیه «عصمت».

د)تأکید بر روی «علم و فرهنگ»،برای از میان بردن «ایدئولوژی و مسئولیّت».

ه)تکیه بر «ترقّی»،به خاطر از میان بردن «تقوا».

و)ایجاد وسواس ها و حسّاسیّت های افراطی و غیر طبیعی نسبت به «فرم و قالب»،برای غفلت از «محتوا»!

ز)ساختن «جامعهء متمدّن»،برای زندگی «انسان وحشی»!

ح)تکیهء انحرافی بر «اخلاق فردی»،برای محکومیّت یا تضعیف«مسئولیّت اجتماعی».

ط)هر حرفی را گفتن،به خاطر نگفتن یک حرف.

ادامه دارد...

اسلام مترقّی:(1)

اسلامِ مادونِ علم،رفتنی است!اسلام و تشیّع راستین،ماوراء علم است.

اسلامِ ایران،یعنی تشیّع،که سرچشمهء الهام و کانون وحی اش دو تا است:نبوّت و ولایت،قرآن و نهج البلاغه،محمّد(ص) و علی(ع).

ولایت«علی(ع)»،یعنی تَبَرّا و تَوَلّا،بیزاری از دشمنان «علی»،دوستی دوستداران «علی»،حُبّ«علی(ع)» و ایمان به «محمّد(ص)».این است اسلامِ ایران.اسلامِ ایران،ایمان است و عشق،ایمان به پیامبر و عشق به امام.

این است که شیعه می گوید:بی عشق «علی»،دین بیهوده است و نماز بی ثمر؛بی عشق ولایت،ایمان به نبوّت هیچ نیست؛همهء اعمال پذیرفته نیست؛از پل صراط که بر جهنّم بسته اند – و به بهشت بولونی و درخت طوبی و «رود لاکروا» می رسد – به نیروی ولایت و شفاعت «علی(ع)» باید گذشت.

شناخت علی(ع)،«ذهنیّت» است؛و حُبّ علی(ع)،«احساس».امّا،تشیّع علی(ع)،«عمل» است!

در «تشیّع علوی»که روی «قرآن و سنّت»تکیه می کنیم؛به خاطر این است که ما تنها این دو اصل را داریم و لاغیر.هرچند که «تشیّع صفوی»،اصول متعدّده و متلوّنه دارد!«عترت» هم که برای ما اصل بزرگ و مقدّسی است،اصل«سوّم» نیست؛بلکه جزو همان اصل دوّم – یعنی سنّت – است.

به این معنا که«عترت پیامبر(ص)»،تنها طریق و راه مطمئنّ ورود به سرزمین قرآن و سرزمین سنّت است.

عترت،آموزگار راستین و مطمئنّ قرآن و سنّت است؛زیرا به غیر از «این طریق»،هرکس می تواند از قرآن و سنّت حرف بزند:معاویه حرف می زند،خالد ابن ولید حرف می زند،عبدالرّحمان ابن عوف حرف می زند،عثمان حرف می زند...

لکن تنها قرآن و سنّتی برای ما مطمئنّ و راستین است،که عترت از آن حرف می زند.پس اصل «عترت»،اصل «اضافی» نیست؛بلکه اصلی است که در خود بطن «سنّت» است.

ادامه دارد...

حدیث نفس:(10)

انسان،به میزان برخورداری هائی که در زندگی دارد،انسان نیست.بلکه درست به اندازهء نیازهائی که در خویش احساس می کند،انسان است.هرکس به میزانی انسان تر است،که نیازهای کامل تر،متعالی تر و متکامل تر دارد.آنان که غنی ترند،محتاج ترند.

خدا آدم را آفرید،تا او معبر رام و همواری گردد،در زیر گام های ارادهء خداوندی؛انسان مسیر خدا و رهگذرِ خواستن های خدا گردد.

خداوند از این رهگذر هموار،آهنگ کجا دارد؟سرمنزل مقصودش چیست؟

در این راه،سرمنزل مرموزی که خدا،چنین به شتاب به سوی آن می تازد،انسان است!راه و رهرو و مقصد،هرسه یکی است!

انسان،یک مهاجر ابدی در خویش است!اگر ایستاد،دیگر نیست،رنج ها،ناهنجاری ها و ضربه ها و حتّی بدبختی ها،در «رفتن»،قابل تحمّلند،و حتّی خوشبختی اند.و تمام خوش بختی ها،در «ماندن»،هولناک و مرگ آمیز و...بد!

هنگامی که یک انسان بزرگ را می شناسیم،که در زندگی،موفّق زیسته است؛روح او را در کالبد خویش می دمیم و با او زندگی می کنیم.و این،ما را حیاتی دوباره می بخشد!

به گفتهء شاندل:«همچنان که سقراط،فلسفه را از آسمان به زمین آورد،حضرت محمّد(ص)،مذهب را از آخرت به دنیا بازگرداند».

به همان سادگی،خداوندی که در برابر اندیشه های فلسفی عمیق،خود را پوشیده می دارد،در برابر احساس ساده و دوست داشتن بی ریا و یک عشق پاک و متعالی،خود را روشن و آشکار،نمایان می کند.

«انسان،شقایقی است که با داغ زاده است»!

باغ ها و آبادی ها همه را رفته ام؛شرق و غرب عالم را همه گشته ام؛از اقصای تاریخ می آیم؛از شاعران،حکیمان،عارفان و پیامبران،همه سراغ او را گرفته ام.این راه ها همه به «بی سوئی» است.این سرمنزل ها،همه منزلی بر سر راه است.

... پایان ...

حدیث نفس:(9)


من همیشه آرزو می کردم که،ای کاش هایدگر – یا حدّاقلّ سارتر – مولویِ ما را می شناخت.اگر می شناخت،هم مولوی از این غربت و ذلّتِ در دست ما بودنش،نجات پیدا کرده بود،و هم هایدگر؛که من احساس می کنم روح مولوی،مثل پرنده ای مضطرب و ملتهب در اطراف این قلعهء مرموزی که اسمش شرق،عرفان و دین است،دائماً می پرد و پرواز می کند،و دائماً روزنه ای می خواهد گیر بیاورد،تا بیاید به درون،امّا پیدا نمی کند.

اصلاً اگزیستانسیالیسم،اضطراب و دغدغهء نیاز به یک معنویّتی است که متأسّفانه غرب ندارد،و شرق دارد؛امّا لیاقت عَرضه اش را ندارد.مسائل معنوی و مسائل فرهنگی،درست مثل موادّ اوّلیّه می ماند:غرب،لیاقت مصرفش را دارد،امّا آن موادّ را ندارد؛ما آن موادّ را داریم،ولی لیاقت مصرفش را نداریم!

به هر حال،«سه ره» پیدا است:«پلیدی»،«پاکی»،«پوچی».این سه راهی است،که پیش پای هر انسانی گشوده است.و تو یک کلمهء نامفهومی،و یک «وجود»ی بی «ماهیّت»ی،و هیچی،که بر سر این سه راه ایستاده ای،تا ایستاده ای،هیچی.چون ایستاده ای،هیچی.

یکی را انتخاب می کنی،به راه می افتی؛و با انتخاب راهِ«رفتن»ات،«خود»ت را انتخاب می کنی،معنا می شوی،«ماهیّت وجودی»ات معیّن می شود،چگونه«بودن»ات شکل می گیرد.و این چنین است که،آدمی که با «تولّد»،«وجود» یافته است،با «انتخاب»،«ماهیّت» می یابد.

«نیایش،اگر به صورت تهاجمی و مصرّانه و مستمرّ انجام گیرد،به اجابت می رسد».آن گاه که«تقدیر» نیست و از «تدبیر» نیز کاری ساخته نیست،«خواستن» اگر با تمام وجود،با بسیج همهء اندام ها و نیروهای روح و با قدرتی که در «صمیمیّت» هست،تجلّی کند،اگر همهء هستی مان را یک«خواستن» کنیم،یک «خواستن» مطلق شویم؛و اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان،«بخواهیم»،پاسخ خویش را خواهیم گرفت.

ایمانِ نیرومند،«می آفریند».و هر درِ فروبسته ای را که کلیدش در دست ما نیست،که با سرانگشت مهارت،حیله،تدبیر و نبوغ باز شدنی نیست،با حملهء تند و سرسختانهء «خواستنی» که،از قدرت اعجازگر یقین و عشق و اخلاص،حالت تهاجمی آمرانه گرفته باشد،فرو می شکند.

«وقتی عشق فرمان می دهد،«محال»،سرِِ تسلیم فرود می آورد»!

ادامه دارد...