عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

اسلام مترقّی:(8)

اسلام به عنوان عقیده را،باید در قرآن،زندگی پیغمبر(ص)،شناخت اصحاب و پروردگان نمونهء مکتب اسلام شناخت؛یعنی همان منابعی که امروز،حتّی در میان دانشمندان اسلامی و برنامهء رسمی تحصیلات اسلامی،متروک مانده،و در میان مردم مجهول است.

اشعار شعرای جاهلیّت عرب،در مدارس اسلامی،به عنوان متن ادبی تدریس می شد؛امّا نهج البلاغه هرگز و به هیچ عنوان!

فلسفهء یونانی ها و منطق ارسطو،برنامهء درسی بود؛امّا تفسیر قرآن،نه.سیرهء پیغمبر اسلام(ص) و شرح حال و افکار و شیوهء زندگی و مبارزات ائمّه(ع)مطرح نیست!

قرآن و طرز فکر و شیوهء زندگی پیغمبر(ص) و پروردگان وی،همیشه می کوشند تا افکار مسلمانان را از مسائل ذهنی و طرح معمّاهای غیر واقعی و تفکّر در مسائل غیبی،و بحث از آن چه بی ثمر است،یا غیر ممکن،متوجّه زمینه های عینی و عملی و مثبت کنند.

معنویّت چیست؟معنویّت،یک چیز ذهنی و خیال پرستانه نیست.معنویّت نیز،مانند تمدّن و علم،احتیاج به ساختار اجتماعی،قدرت،تکامل،لیاقت و آگاهی دارد.جامعه ای که جهل و فقر در آن وجود دارد،همان طور که زندگی مادّی ندارد،حتماً زندگی معنوی هم ندارد.من لا معاش له،لا معاد له...

ما به یک انقلاب فکری و به یک انقلاب اسلامی احتیاج داریم؛تا اسلامِ توجیهی و تمکینی و تسلیمی و سنّتی را،تبدیل به یک اسلامِ انتقادی و اعتراضی و تهاجمی و حاکم بر سرنوشت زمان،و زمامدار تاریخ بکنیم.

کفر آگاهانه،از دین جاهلانه،مقامی برتر دارد؛و من،از نظر اسلام،ارزش «ابوالعلاء مُعِرّی» و «ابن ابی العوجاء» را،از همهء خوارج،بیش تر می دانم.چون اگر دین ندارند،لااقلّ شعور دارند!

هیچ خونی به ناحقّ نمی ریزد؛و هیچ مرگی،اگر در راه حقّ باشد،به نابودی منجرّ نمی شود؛و هیچ خفقانی،اگر حلقوم،حلقومِ حقیقت گو باشد،به خاموشی نمی گراید.بلکه هر خونی،قطره ای می شود،که با آن قطره،«یک کتابِ اسلام شناسیِ بهتر» بنویسند.

امام حسین(ع)،بزرگترین شکست خوردهء پیروز تاریخ بشر است!

ادامه دارد...

اسلام مترقّی:(7)

کفر را در قرآن نگاه کنید:همواره تعریف کفر و دین،تعریف به عمل است،نه تعریف به ذهنیّت:« أَرَأَیْتَ الَّذِی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ»،دیدی آدمی را که اصلاً تکذیب دین می کند،یعنی مذهب را نفی می کند.خوب،چه کسی است آن که مذهب را نفی می کند؟آن کسی که متافیزیک[یعنی  ماوراءالطّبیعه]را نفی می کند؟خدا را نفی می کند؟روح را نفی می کند؟قیامت را نفی می کند؟این ها را تکذیب می کند؟عقیده به این ها ندارد؟خیر!تمام تعریف در این سوره،تعریف به عمل است:«فَذَلِکَ الَّذِی یَدُعُّ الْیَتِیمَ»،(این آدم،کسی است که یتیم را می راند)؛این،تعریف لامذهب و تعریف ماتریالیست است.«وَلَا یَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْکِینِ»،(نه این است که به مسکین طعام نمی دهد،یا کم می دهد،بلکه با شور و حرص و جدّیّت همیشگی،برای مبارزه با گرسنگی تلاش نمی کند).این آدمی است که مذهب ندارد.این تعریف دین است؛همه جا اینطور است و همه جا قرآن این جور است.وقتی که از کفر صحبت می کند – برخلاف ما – مسئلهء ذهنی مطرح نیست.*

اسلام به عنوان ایدئولوژی،ابوذر می سازد؛اسلام به عنوان فرهنگ،مجتهد می سازد.اسلام به عنوان ایدئولوژی – یعنی عقیده – روشنفکر می سازد؛و به عنوان فرهنگ،عالِم.عقیدهء اسلامی است که مسئولیّت و آگاهی و هدایت می دهد.

علوم اسلامی،یک رشتهء خاصّ علمی است،که یک مستشرق نیز می تواند فراگیرد؛یک کج اندیش مرتجع یا بداندیش مغرض هم،ممکن است آن را واقعاً داشته باشد.این است که یک فرد تحصیل نکرده،ممکن است اسلام را درست تر فهمیده باشد،و اسلامی تر فکر و زندگی کند،و مسئولیّت های اسلامی را تشخیص دهد؛تا یک فقیه یا عالِم اصول یا فیلسوف و عارف.کسی که مثلاً «رسائل» و «مکاسب» را خوانده است،به احکام اسلام واقف می شود؛و امّا آن که شرح حال و زندگی پیغمبر را خوانده است،معنای اسلام را شناخته.

به هر حال عقیدهء من این است که،کسی که مثلاً کتاب «اسفار» ملّاصدرا یا «شفای» ابوعلی سینا را تحصیل کرده،یک فیلسوف اسلامی است؛امّا کسی که نهج البلاغهء علی(ع)را میشناسد،اسلام شناس است.

ادامه دارد...

اسلام مترقّی:(6)

من حضرت فاطمه(س) را – در طول تاریخ بشریّت – واسطةُ العِقد میان دو دوران در زندگی انسان و دو سلسله در رهبری مردم و انجام رسالت بزرگ خدائی در زمین،یعنی«نبوّت و امامت»معرّفی می کنم.و در جامعه ای که زن از هر فحری محروم است،ایشان را وارث همهء افتخاراتی که از آدم (ع)تا ابراهیم،و از ابراهیم(ع) تا محمّد(ص)گرد آمده می دانم؛و مقام ایشان را از دختر خدیجه(س)و محمّد(ص) بودن،و یا همسر علی(ع) و مادر حسن و حسین و زینب(علیهم السّلام )بودن،بزرگتر می شمارم.(سخنرانی «فاطمه،فاطمه است»،در تحلیل جامعه شناسی،تاریخی،روان شناسی و انسانی شخصیّت،رسالت و زندگی حضرت فاطمه(س)).

تسنّن اموی با تشیّع صفوی،دشمن همدیگرند؛باهم در حال جنگ اند.مقصودم از تسنّن اموی،مذهب دولتی است؛که همواره زیربنای طبقهء حاکم و در رأسش نظام خلافت و سلاطین و حکّام غزنوی و مغولی و تیموری و ایلخانی و ... است؛که زیربنایشان،از نظر اعتقادی و ایدئولوژیک،مذهب بوده.

و از ائمّه و قضات و روحانیّون اهل سنّت،آن هائی که پاک بودند،غالباً دنبال تصوّف رفتند و مردم را رها کردند.آن هائی هم که نجس بودند،جزء ظلمه شدند؛و برای آن ها مذهب،قرآن،سنّت،روایت و حدیث – همه – را توجیه کردند.

در این طرف،تشیّع صفوی،ترکیبی است از تصوّف،ملّیّت ایرانی و نهادهای سلطنت ساسانی و روپوشی از مذهب،که با تشیّع و مبانی اعتقادی تشیّع علوی،توجیه شده،و اصلاً از نظر بیانی منطبق شده.

چنان که تسنّن اموی هم،عبارتست از نظام اشرافیّت جاهلی و حکومت کیخسروی و قیصری و طبقهء حاکمی که همیشه پیش از اسلام و بعد از اسلام حکومت می کرده.این تسنّن است که به دروغ،خودش را با سنّت پیغمبر اسلام(ص) توجیه کرده.

این است که تسنّن اموی که حاکم است،سنّت خلافت است.و تشیّع صفوی،تشیّع حکومت است.این شیعهء دولتی است،و آن هم سنّی دولتی است؛و با هم در جنگند.امّا تسنّن محمّد(ص)و تشیّع علی(ع)،دو کلمهء کاملاً مترادف است.

ادامه دارد...

اسلام مترقّی:(5)

علیرغم همهء این آیات یأس و بیّنات زوال،با ایمانی لبریز از یقین و اطمینان مؤمنی که به وعده های خداوندش دل بسته و دیده دوخته است؛ظهور قائم آل محمّد(ص)،مهدی موعود و منجی مصلح منتقم عدالت گستر آزادی بخش و رستگاری دِهِ انسان را؛ومرگ این فرهنگ و فریب دجّالی،و سقوط این نظام حاکم سفیانی را،در عالم،در قلب ملّت های قربانی،و در عمق وجدان های مجروح،و فطرت های مستضعفان منتظرم،که:

« أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ:زمین را بندگان شایستهء ما به ارث خواهند برد.انبیاء ـ 105»

هر وقت قیام کنی،قائم می رسد؛و بنابراین،«امام»،منتظِر ما است!

«عترت»،نه اصل سوّم در کنار«قرآن» و «سنّت»،بلکه تجسّم عینی این دو اصل و درِ ورودی به این دو مبدأ است.

«غیبت»،دوران مسئولیّت تمامی مردم و عصر دموکراسی متعهّد است.

اسلام،لیاقت استثنائی و شگفتی در صحنهء پیکار فکری و جدل دارد؛و نشان داده است که هرگاه مورد حمایت قدرت ها قرار گرفته،به انحطاط رفته و مُرده؛و هرگاه مورد حمله واقع شده،جان گرفته و حالت تهاجمی پیدا کرده است.

به نظر من،از وقتی که متکلّمین  ما درست کردند که:اصول دین ما این ها است،و فروع دین ما آن ها است؛فکر اسلامی را به جمود کشاندند.پنج تایش کردند،سه تایش کردند،نُه تایش کردند،فکر نمی کنم که این ها با بینش اسلامی جور باشد.گاهی می بینیم فرعی هست که از همهء اصول،اهمّیّتش بیش تر است،و گاهی نیز یک اصل،نسبت به بقیّهء اصول،مهم تر است.

«تشیّع»،یک فرقه یا مذهب،در کنار فرقه ها یا مذاهب اسلامی نیست؛تشیّع،اسلامِ منهای خلافت است.

قبول و ارزش همهء عقائد و اعمال دینی،منوط به اصل «ولایت» است.

این یک خطای فاحش و عقیدهء انحرافی شدید و ریشه براندازی است که می گویند:اصول دین اسلام،سه تا است:توحید و نبوّت و معاد؛و اصول مذهب شیعه،دو تا:عدل و امامت!در حالیکه به عقیدهء من،آن سه اصل،دین حقّ به معنای اعمّ است!و اصول ویژهء اسلام قرآنی،عدل و امامت است!

ادامه دارد...

اسلام مترقّی:(4)

وقتی که قرآن می گوید:«خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ»،یک عالِم قرن سوّم کم تر می فهمد،تا من که علوم امروز را می شناسم؛و این مسئله،کاملاً طبیعی است.

امّا جهان بینی اسلامی،توحید اسلامی،جهان شناسی و انسان شناسی اسلامی،قابل تغییر نیست.

دوّم،ارزش های اخلاقی است.ارزش های اخلاقی که در اسلام بر روی آنها تکیه می شود،ثابت هستند.ارزش های ثابت اخلاقی در اسلام،نه تنها از بین نمی روند،بلکه در تکامل انسان،به تکامل می رسند و رشد پیدا می کنند.

گرچه عوام می پندارند که آیت الله و آخوند باید از اسلام حرف بزنند؛اهل نظر می دانند که آخوند گرچه با اسلام نان می خورد و زندگی می کند،امّا آن را نمی فهمد؛و جز رسالهء عملیّه در آداب و احکام ظاهری اسلام،از آن چیزی نمی داند.اسلام را باید از پروفسور لوئی ماسینیون پرسید،نه از حضرت مستطاب جلالت مآب حجّت الاسلام و المسلمین...

امام علی(ع) را باید از کسی پرسید که سالهاست شب و روز دربارهء او می اندیشد،و نهج البلاغه اش را به زبان خود تدوین کرده و افکار و حالات و زندگی و رنج ها و دردها و گرفتاری هایش را،در این کوفهء پلید پردشمن پست می داند.و می داند که این«شیر خشمگین صحنهء پیکار»،چه شد که«سوختهء خاموش خلوت محراب»شد؟این شیر خدا در این نخلستان خاموش،چرا تنها می نالد؟چرا سر در حلقوم چاه برده است؟دردش چیست؟نه از آن عربی که تولیت حرم او را دارد،و هر روز ضریحش را گردگیری می کند،و آب و جاروب و گلاب و فرش و پرده و نذر و شمع و مُهر و تسبیح و ...

امام رضا(ع) را باید از پدر من پرسید که کیست و سرگذشتش چیست،یا از تیمسار سپهبد نادر باتمانقلیچ استاندار و نیابت تولیت عظمی!

بی رنجی،مرگ است؛و شادی مدام،جهل.بودا،زندگی را انبوهی از رنج ها می بیند.و قرآن تصریح می کند که:« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی کَبَدٍ»«مسلّم است که آدمی را در رنج آفریدیم»

بودا،رستگاری را در رهائی از رنج می بیند؛

امّا اسلام،برعکس،رستگاری را در صیقل خوردن و گداختن و خوب پروردن رنج.

رنج،نیروئی است که آدمی را از پوسیدن در مرداب آرامش و رفاه و بی خبری مانع می شود؛و روح را بر می انگیزد،تا همچون لایهء رسوبی سیل بر روی خاک،سفت و خشک و سفال مانند نشود.بودا می خواهد که طلای غشّ دار و فولاد خام را از کوره نجات دهد!

ادامه دارد...