عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

اسلام مترقّی:(13)

لیبرالیسم سرمایه داری(دموکراسی غربی)می گوید:«برادر!حرفت را خودت بزن،نانت را من می خورم».

مارکسیسم می گوید:«رفیق!نانت را خودت بخور؛حرفت را من می زنم».

فاشیسم می گوید:«نانت را من می خورم؛حرفت را هم من می زنم؛تو فقط برای من کف بزن»!

امّا اسلام راستین می گوید:«نانت را خودت بخور؛حرفت را هم خودت بزن؛من برای این هستم تا این دو حقّ،برای تو باشد.»

من آن چه را حقّ می دانم،بر تو تحمیل نمی کنم.من خودم را نمونه می سازم،تا بتوانی سرمشق بگیری(فرق حکومت و امامت).

مردم ما،چرا به دعوت اسلام،آنچنان سریع و دسته جمعی پاسخ گفتند؟

بی شکّ،پاسخ به هر دعوتی،زادهء نیاز است و رنج.

آن ها از تبعیض طبقاتی رنج می بردند،و از ظلم ساسانی و استحمار روحانیّت زرتشتی.

در پیام اسلام نخستین چه دیدند؟ایمان،عدالت و رهبری.

و این سه،شعار همهء توده های بشری،در عصر ما است.

مبارزه ای که امروز در جهان درگیر است،بر سر این سه اصل است.

و این سه هدف،در یک تن،«تجسّم انسانی» یافته است:«علی»!

«اسلامِ علی»،بر این سه پایه استوار است.

«بودنِ علی»،تفسیر عینی رهبری مردم است.

و «زندگیِ علی»،در سه فصل تقسیم شده است:

23 سال جهاد،برای«مکتب»؛25 سال تحمّل،برای«وحدت»؛و 5 سال نبرد،برای«عدالت».

و این سه،شعار همهء توده های مسلمان،در عصر ما است.

بارها گفته ام و این گفته،شعار ما شده است که:«وحدت تشیّع و تسنّن،نه؛وحدت شیعه و سُنّی،آری»!

ادامه دارد...

اسلام مترقّی:(12)

حمزه،یک مجاهد است،که در گیراگیر جهاد،کشته می شود.امّا امام حسین(ع)،یک شهید است،که حتّی قبل از کشته شدن خویش،به شهادت رسیده است؛نه در گودی و گودال قتلگاه،بلکه در درون خانهء خویش.از آن لحظه که به دعوت ولید – حاکم مدینه – که از او بیعت مطالبه می کرد،«نه»گفت.

شهادت حمزه ای،کشته شدنی است که شهید را انتخاب می کند؛یا شهادتی است که،شهید را انتخاب می کند.برعکس،در داستان «حسین(ع)»،«شهادت»،عبارت است از آن چه،شهید،آن را انتخاب می کند.«حسین»،انسانی است که شهادت را «انتخاب» کرده است؛و حمزه،انسانی است که شهادت،«انتخابش» کرده است.در آنجا،شهادت یک حادثه و یک رویداد اتّفاقی و محتمل است؛و در اینجا شهادت،یک هدف قطعی و آگاهانه و انتخاب شده است.

من هرچند تنها بمانم و کوبیده و تکفیر شده؛هرگز در برابر آن ها که برای فریب مردم و لجن مال کردن هر اندیشه و حرکتی،در راه احیای ایمان و بیداری افکار،از هیچ کاری دریغ نمی کنند؛و امام شیعه را،جیره خوار خلیفه نشان می دهند؛و «حسین» بزرگ را،ترحّم خواه شمر؛ساکت نخواهم ماند؛و اگر خفه ام کنند،سازش نخواهم کرد؛و حقیقت را قربانی مصلحت نمی کنم.و در این راه،از همهء کسانی که دردِ دین دارند و مسئولیّت مردم،به خصوص علمای راستین شیعه؛چشمِ یاری و پیشگامی دارم.

و امّا آن قوم،اگر موفّق شوند که مرا بر دار کشند؛و یا همچون عین القضات همدانی،شمع آجین کنند؛و یا مانند ژوردانو،در آتشم بسوزانند؛حسرت شنیدن یک «آخ» را هم بر دلشان خواهم گذاشت!

و اگر به قول ابوذر،غلامان عثمان و عبدالرّحمان ابن عوف و کعب الاحبار(تثلیث زور و زر و تزویر)،شمشیر را بر حلقومم نهند و بر آن بفشرند،و برایم فقط یک نَفَس باقی مانَد،من آن یک نفس را با گفتن یک کلمهء حقّ،از تشیّع علوی – که تمام ایمان من است – برخواهم آورد؛هرچند به مصلحت تشیّع صفوی نباشد!

ادامه دارد...

اسلام مترقّی:(11)

در غیبت امام حسین(ع) و بدون او،مناسک حجّ،معنا ندارند.وقتی که در صحنهء حقّ و باطل نیستی،هرجا می خواهی باش؛می خواهی به نماز بایست،می خواهی به شراب بنشین؛هیچ فرقی ندارد.موقعی که حسین(ع)،سنّت حجّ را نیمه تمام گذاشت و حرکت کرد و بیرون آمد،آن هائی که همچنان به طواف بر گِرد خانهء خدا ادامه دادند،با آنها که بر گِرد درِ کاخ سبز معاویه طواف می کردند،برابرند!

امامت و نصب علی(ع) بر خلافت،به آن گونه که در ذهن عموم شیعه منعکس است،منطق تشیّع علوی نیست.ملاک امامت،نَسَب نیست؛خویشاوندی و سیادت نژادی نیست؛بلکه ارزش های انسانی و فضیلت های شخصی امام است.

یعنی علی(ع)،امام است؛نه به خاطر آن که پسرعموی پیغمبر است؛شوهر زهرا(س) است؛از بنی هاشم است؛یا به این علّت که از طرف خدا یا پیغمبر،«منصوب» است.همهء اینها درست؛بلکه تنها به خاطر اینکه:«علی» است.

وصایت پیغمبر(ص)،معلولِ امامتِ «علی» است،نه علّتِ آن!

معاویه،از خدا می خواهد که امام حسین(ع)،بیاید در خود مسجد دمشق بنشیند و فقه درس بدهد،تفسیر درس بدهد،معارف اسلامی درس بدهد،توحید درس بدهد،تفسیر آیات قرآن و سیرهء پیغمبر(ص) و هرچه دلش می خواهد درس بدهد.بودجه اش کاملاً تأمین است!فقط به آن کارهای سیاسی که برای امام،سَبُک است!کاری نداشته باشد!

دو نوع «شهید» داریم.سمبل یکی،حمزه – سیّدالشّهدا – و سمبل دیگری امام حسین(ع) است.حمزه،یک قهرمان مجاهد است،که برای پیروزی و شکستن دشمن رفته،شکست خورده،و کشته و شهید شده است.

امّا امام حسین(ع)،در حالی که می توانسته است در خانه اش بنشیند و زنده بماند،به پا خاسته،و آگاهانه به استقبال مرگ شتافته است.امام حسین(ع)،«شهادت» را به عنوان یک هدف،یا یک وسیله انتخاب می کند؛برای اثبات چیزی که در حال نفی شدن است.اساساً در اسلام،«شهادت»،یک حکم مستقلّ است؛مانند صلاة،صیام،جهاد.

ادامه دارد...

اسلام مترقّی:(10)

برای چه بود که همهء مردم،به شدّت دور اسلام آمدند؛و مثل تشنه،بلافاصله دور اسلام گشتند؟در ابتدای کار،برای مردم رنج کشیده،نه دغدغهء توحید بود،نه نبوّت،نه معاد.تودهء مردم که بحث فلسفی و بحث علمی ندارند!توده های مردم،از ظلم به ستوه بودند،و به عدل اسلام پناه آوردند.

برای اینکه،اصل اوّلی که به عنوان اصل تازه اعلام گردید – که انبیاء دیگر،یعنی مکتب ها و مذهب های دیگران،به عنوان اصل اعلام نکردند،و مسئولیّت نپذیرفتند! – این بود که،مسئول است که عدالت را،به عنوان مسئولیّت،مسئولیّت خودِ مذهب،استقرار بدهد.

بعد،مردم شرق و غرب،پریشان و اسیر و زخم خورده از حکومت ظلم و حکومت غصب و استبداد،پناه آوردند به امامت،امامت اسلام؛قبل از همهء امام های ما.

اوّلین شعار توحید که اعلام می شود؛و بعد اسلام در مکّه شروع می شود؛عدالت و امامت،جزء ذات طرز تفکر اسلامی است؛که اگر از آن برداریم،مانند ادیانی که در تاریخ بوده،می شود؛و مردم چیز تازه ای گیرشان نمی آید.

بعد،این جاذبه و کمند دل ها – که امامت و عدالت بوده – مردم را می گیرد.بعد فرهنگ تشکیل می شود؛فلسفه تشکیل می شود؛تکامل و تمدّن ایجاد می شود؛و بعد،ارزش توحیدِ اسلام و فرقش با ثنویّت و نیز فرقش با«توحید،نبوّت،معادِ» ادیان دیگر معلوم می شود.

اوّل،مردم به خاطر عدالت و امامتِ اسلامِ نخستین،به اسلام گرویدند.بنابراین،اصولِ دینِ همهء ادیان،«توحید و نبوّت و معاد» است.و اصولِ مختصّ اسلام،«عدل و امامت» است.

فلسفهء «انتظار»،یعنی فلسفه ای که روشنفکر اندیشمند عدالتخواه را،در هر شرایطی که هست،به بدبینی و به یأس فلسفی و تاریخی دچار نخواهد کرد.

هیچ قومی و هیچ فرقه ای و مذهبی،مانند شیعه نیست؛که چهارده قرن بجنگد؛همهء رهبرانش نابود بشوند؛همه مسموم بشوند؛همه زندانی بشوند؛همه کشته بشوند؛همهء نهضت ها شکست بخورند؛و هیچ وقت دچار یأس هم نشده باشد!

چرا و چه عاملی،علیرغم این مدّت طولانی شکست و سختی و دشواری،این عقیده را،همچنان نیرومند و همچنان معتقد و همچنان خوشبین نگه داشته!اعتقاد به جبر تاریخ،بر اساس فلسفهء «انتظار مُنجی»!

ادامه دارد...

اسلام مترقّی:(9)

من اساساً اصطلاح «روحانیّت» را،یک اصطلاح اسلامی و شیعی نمی دانم؛و معتقدم این اصطلاح،اخیراً از مسیحیّت گرفته شده؛و در متون اسلامی ما،چنین کلمه ای،به این معنا نیامده است.بلکه در اسلام،به جای روحانی و جسمانی،ما عالِم داریم و متعلّم؛و بنابراین،باید به جای روحانی گفت:«عالِم اسلامی».

عالِم اسلامی چه کسی است؟

به نظر من،در درجهء اوّل،کسی که قرآن شناس است.در درجهء دوّم،کسی که پیغمبرشناس است(سیره و حدیث،سنّت).و در درجهء سوّم،کسی که اهل بیت(س) و سیره و شخصیّت ائمّه و اصحاب را می شناسد.در درجهء چهارّم،کسی که فرهنگ اسلامی را می شناسد،و در یکی از علوم اسلامی متخصّص است:فلسفهء اسلامی،تاریخ اسلام،علم الحدیث،رجال،اصول،فقه و غیره (البتّه ترتیب فعلی،جور دیگری است).

«مذهب»را،من در یک کلمه،«خودآگاهی» می دانم؛در برابر فلسفه و علوم و صنعت،که «آگاهی» اند.

قانون تجربه ها،به دشمن هوشیار پرتجربه ای،که از قدرت اسلام و اسلام بیدار فردا می هراسد،آموخته است که:«برای کوبیدن یک حقیقت،به آن خوب حمله نکن؛بلکه از آن،بد دفاع کن»! و این تجربه ای است که دربارهء اسلام و جامعهء علمی اسلامی و به خصوص حوزهء علمیّهء شیعه،بسیار تکرار شده است؛چون حمله های مستقیم و رویاروی به شیعه،همیشه نتیجه ای معکوس داشته است.

«تشیّع»،آپاندیسی از اسلام نیست.[آپاندیس یا appendix به معنای ضمیمه و اضافه]بینش مترقّی از اسلام بوده؛اصلاً هیچ چیز دیگر نیست.هرکس بگوید یک عنصر اضافی در آن هست،کفر گفته!جنایت کرده!چه برسد که دو تا اصل کنار دستش بچسبانیم.

چنان که گفته اند:اصول دین اسلام که با اصول مذهب شیعه،جمع بشود،می شود پنج تا،کاملاً اشتباه است: شیعه با اسلام جمع نمی شود؛بلکه شیعه،جزء اسلام است و عدل و امامت،ریشهء قرآنی دارند.

این اصول را،شیعه اضافه نکرده؛این اصول،جزء اساسی ترین و فوری ترین اصول متن اسلام است.توحید و نبوّت و معاد را،همهء ادیان دارند.پس آن چه اسلام آورده،چیست؟امامت و عدل است،که اسلام،قبل از «علی(ع)» آورده است.

ادامه دارد...