عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

حدیث نفس:(8)

من نه پاسدار شب و دوستدار تاریکی و تنهائی ام،که آرزومند صبحم و چشم به راه سحرم.و بارها در دل ظلمت شب،در نماز و در دعا از خدایم خواسته ام،که صبحی فرا رسد،و بر لب های خاموش و کبود افق،لبخند سپیده ای بشکفد؛و شب بمیرد و شمع فرو میرد.

بگذار سپیده سر زند؛چه باک که من بمیرم،و شبنم فرو خشکد،و شبگیر خاموش شود،و شباهنگ(مرغ حقّ) گنگ گردد،و مهتاب رنگ بازد،و ستارهء سحری بازگردد،و راه کهکشان بسته شود...بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پرکشد!

دو نفر در یک طوفان دریائی دست و پا می زنند،و مرگ را به چشم خویش می بینند و غرق را؛هر دو حال و روزشان یکی است،امّا از این دو،کارِ آن که فریاد می زند و از هم سرنوشتش می پرسد«من چه کار کنم؟»آسان تر است.حالِ این یکی رقّت بار است،که چیزی نمی گوید و باید به سؤال او هم جواب دهد!

ماوراءالطّبیعه ای که من به آن معتقدم،در بیرون طبیعت،در بالای این عالَم،در دنیای دیگر نیست.در هر واقعیّتی،طبیعتی هست و ماوراءالطّبیعه ای.در هر فردی طبیعتی هست و ماوراء الطّبیعه ای.

طبیعت گُل،از آنِ کاسبی است که آن را می خرد و در چرخشت می افکند و گلابش را می گیرد برای مصرف.و ماوراءالطّبیعهء گُل،از آنِ شاعری است که آن را می نگرد و حسّ می کند و می بوید و می اندیشد و می فهمد و می سراید و ...

و ماوراءالطّبیعهء محمّد(ص) از آنِ «سلمان فارسی» است،و طبیعتش از آنِ امّ المؤمنین.و طبیعت لوئی ماسینیون از آنِ عیالش است و ماوراءالطّبیعه اش از آنِ آن مرید شیفته اش.و طبیعت یک مسجد از آنِ متولّی،و ماوراءالطّبیعه اش از آنِ امام.و چنین است که دنیای دیگر،در همین دنیای محسوس مادّی است.و چنان که روایتی است در کتاب«اصول کافی» که:«بهشت در همین دنیا پیچیده است»،و مؤمن باید آن را پیدا کند.و خدا نیز در همین مادّیّت است،و خداشناس آن را بشناسد.

دریا و آسمان و شعلهء آتش،سه دوست مهربان و عزیز من،در این جهان غربت اند!

ادامه دارد...

حدیث نفس:(7)

من از هر چه که انسان تاکنون،بر روی این خاک بنا کرده است،پنج چیز را دوست می دارم،نه که دوست تر می دارم،نه،دوست می دارم:

محراب را و مناره را و پنجره را و شمع را و آینه را.

محراب را که تنها گوشهء تمیزی است،بر روی این خاکستانی که،همه جایش را به آدمی زاده آلوده اند.تنها جائی در زمین که روزمرّگی ها و پلیدی های زندگی کردن،در آن راه ندارد.آن جا که بازار نیست؛که در آن سوی آن،هر جا که هست،بازار است،و هرکه هست،بازارگان،بازاری.هرچند،محراب به دست بازارگانان و خلیفگان...امّا به هر حال،محراب!

و مناره را،که تنها قامت بلند و آزادی است،که از میان شهرها و شهریان برکشیده است.تنها قامت افراشته و کشیده ای که،هر صبح و ظهر و شام،فریاد آسمان را بر سر بردگان زمین فرو می کوبد.تنها اندامی که در میان بوقلمونان هفت رنگ و هفتاد روی و هفتصد و هفتاد آواز،از آغاز حیاتش تا ویرانی و نابودی،تنها یک «ندا» را تکرار می کند،و عمر را بر سر یک فریاد می نهد،و بر آن وفادار و استوار می ماند،تا بمیرد.

تنها قامتی که،قامت فریاد است،و تنها هستی ای که هستی اش را همه،در ندایش ریخته،و آن را،بی هیچ چشمداشت و بی هیچ صلاحی،نثار مخاطب خویش می کند.و این تنها کاری است که انسان،در زیر این آسمان کرده است،نه برای زندگی.

یک ذرّه عشق علی(ع)،اگر در نهاد ات و ذات ات باشد،تو را قدرت ماندن در برابر هجوم همهء این قدرت ها خواهد بخشید؛و همچون یک مومیائی سحرانگیز و مرموز،نگاهت خواهد داشت.

در آغاز عمر دوباره ام،تنهائی«علی شناس» - که در این «کویر»،همچون یک تک درخت بی برگ و بار و سوختهء «تاق»،«تنها زندگی می کند و تنها می میرد و تنها برانگیخته می شود» - خود را همچون «صاعقه» بر جانم زد،و من – در برق آن – خود را به چشم دیدم!

قلمی – به رنگ «خورشید» - به دستم داد،و قلمم را – که به رنگ «سیاه» بود – از دستم گرفت.و من،آن شب را نشستم و ایمانم را نوشتم.

استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن،دین من است؛دینی که پیروانش بسیار کمند.مردم همه زرادگان روزند و پاسداران شب.

ادامه دارد...

حدیث نفس:(6)

خودخواهی های بزرگ،با «آوازه» و «عشق»،سیراب می شوند؛امّا دردمندی ها و اضطراب های بزرگ،در انبوه نام و ننگ،در گرمای مهر و عشق،همچنان بی نصیب می مانند.

آن «امانت» که خدا بر زمین و آسمان ها و کوه ها عرضه کرد و از برداشتن اش سر باز زدند،و انسان برداشت،نه عشق است و نه معرفت و نه طاعت؛«مسئولیّتِ ساختنِ خویش» است.کاری که در ید قدرت خداوندی است،انسان،خود به دست می گیرد!و که می داند که «بار این امانتِ آفریدگاری» تا کجا سنگین است؟

من از عشق های «بزرگ» سخن می گویم،نه عشق های «شدید»؛از نیازی که زادهء «بی اوئی» است،نه احتیاجی،ناشی از فقر«بی کسی»! هراس «مجهول ماندن»،نه دردِ «محروم بودن».

شکوه و شگفتی و زیبائی شورانگیز طلوع خورشید را،باید از دور دید.اگر نزدیکش رویم،از دستش داده ایم.لطافت زیبای گل،در زیر انگشت های «تشریح» می پژمرد! آه که عقل،این ها را نمی فهمد!

آن ها که خدا را یافته اند و او را عاشقانه دوست می دارند،با آن ها که او را گم کرده اند و مأیوسانه و مضطرب دم می زنند،باهم بیشباهت نیستند.هر دو شور و شعف های رنگین و روزمرّه را در خود کشته اند.هر دو بزرگتر از آنند که،در کنار این جوی متعفّنی که لجن زندگی از آن می گذرد،بنشینند و بنوشند و بزنند و بخورند و بکوشند و مست شوند.

ابوالعلاء مُعِرّی با ابو سعید ابی الخیر،و سارتر و کامو با گنون و پاسکال شبیه اند.آن ها که خدا ندارند،و از غیبت خدا در آسمان،به وحشت افتاده اند،و جهان در چشم شان تیره و تلخ و اَبلَه  می نماید؛به مقامی رسیده اند که عارفان می رسند و خداداران عاشق می رسند.به هر حال،هر دو از زمین،دور شده اند.

برای دلهائی که با آسمان پیوند دارند،کفر و ایمان،همچون عشق و بی عشقی،یکی است،یکی؟آری یکی است.هیچ کدام،عقاب آسمان پیمای ملکوت دلشان را،زاغ لجن خوار باغ های تره بار فروشان نمی کنند!

ادامه دارد...

حدیث نفس:(5)

حرف های اصیل،حرف هائی نیستند که برای «شنیدن» زده می شوند؛حرف هائی هستند که برای«زدن» زده می شوند.نوشته های اصیل،نوشته هائی نیستند که برای خواندن نوشته میشوند؛نوشته هائی اند که برای «نوشتن» نوشته می شوند.این حرف ها و این نوشته ها است که،همیشه خطاب به نوع چهارّم از آدم هایند.

حرف هائی که خود آدم نیز در آن جا،مستمع بیگانه ای است.و حرف هائی که می گوئیم،نه تا چیزی گفته باشیم،بلکه تا چیزی شنیده باشیم؛و حرفهائی که،دیگر سر به ابتذالِ گفتن فرود نمی آورند.باید اندیشید،فقط اندیشید؛بیان ندارد.بیان؟چرا دارد،امّا زبانی و کلمه ای نیست.

و حرف هائی که دیگر در دسترس اندیشه هم نیست.اوج می گیرند و بی وزن میشوند و تنها در فضای خیال می پرند.گوئی «پرندگان موهومی اند،که در عدم پرواز می کنند.»

و حرف هائی که دیگر در فضای خیال هم نمی گنجند؛آن جا هم برایشان تنگ است.

و حرفهائی نیز هست که بی قرارند،بی تاب اند،یک جا بند نمی آورند.

و حرفهائی که فقط نگاه ها می زنند.

سرمایهء هر دلی،حرف هائی است که برای «نگفتن» دارد!

خدا از آدم های قالبیِ رامِ خُشکه مقدّس و یک بُعدی بدش می آید؛اگر نه،چرا فرشته های مطیع و پاکش را که همگی از آغاز خلقت شان،«یا در حال رکوعند و یا در حال سجود»،به پای آدمِ عصیانگرِ خطاکارِ خونریز می افکند؟

علی(ع) چرا چهارهزار خرمقدّس حافظ قرآن و شب زنده دار صائم الدّهر قائم اللّیل را در نهروان،به زیر شمشیر مردانه اش می گیرد؟

خدا از آدم هائی که ضعف و زبونی خودشان را،می خواهند با خداپرستی جبران کنند،بیزار است؛از آنها که یک تخته شان کم است و جای خالی آن را،با مذهب پر می کنند،نفرت دارد.

خدا آدم های ذلیل و طمّاع و ترسو و چاپلوس را دوست ندارد.خدا دوستدار «آشنا» است؛عارفِ عاشق می خواهد،نه مشتری بهشت!

ادامه دارد...

حدیث نفس:(4)

«آشنائی»،نیاز انسان است،کار روح است.اگر کسی به آدم «پی بَرَد»،آن «منِ صمیمی و ناب و پنهانیِ»ما را بفهمد،احساس خویشاوندی و آشنائی ای کتمان ناپذیر در ما پدید می آورد که وصف ناپذیر است.تنها در این حالت است که یک روح،می بیند که در این دنیا دو نفر است،چند نفر است؛تنها نیست.و این توفیقی است که حتّی خدای بزرگ و توانا را شاد می کند.

رسالت همهء پیامبران و بت شکنان را،بر دوش های ناتوان دل خویش احساس می کنم.من «اهل حقّ»ام.بندهء خاصّ علی(ع)!امام راستین من،شیر پیروز روزهای مدینه؛روح تنها و دردمند شب های نخلستان؛بر شانهء رسول خدا(ص) بالا رفت؛و همهء «صورت»ها را،همهء «مجسّمه»های سنگین و چوبین قریش و نقش و نگارهای زشت و یادگارهای جاهلیّت را،و کفر را و شرک را،از در و دیوار معبدش زدود،شکست و فرو ریخت.

شمس تبریزی،عمری بی تابی می کرد و یک جمله حرف نتوانست بزند،یک بیت شعر نتوانست بسراید.نمی شود،برای نوشتن و گفتن و سرودن،باید در سطح مولوی ماند.اگر به مرز شمس تبریزی قدم گذاشتی،دیگر در اختیار خود نیستی.آن جا جای رقصیدن رقّت بار است و دست افشانی های دردناک و مستانه.جای نشستن و گفتن نیست.

من از دو کار نفرت دارم:یکی دردِ دل کردن،که کار شبه مردها است؛و یکی هم از خود دفاع کردن؛برای تبرئهء خود،جوش زدن،که کار مستضعفین است،آدم های سست.

شجاع،به همدرد نیازمند نیست؛از ناله شرم دارد.مرد پاک را نیز،زندگی و زمان تنها نمی گذارند.زندگی اش از او دفاع می کند،زمان تبرئه اش می کند.پلیدان،هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلود.هرچند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده باشند!

آدم های نوع چهارّم،آدم هائی که وقتی غایبند،بیش تر«هستند»،تا وقتی که حاضرند!و اینهایند آدم هائی که گاه،مخاطب حرف هائی قرار می گیرند،که نباید خود بشنوند.با این آدم ها است که ما همیشه در گفت و گوئیم.همیشه با این ها است که حرف های خوب مان را می زنیم؛حتّی حرف هائی را که دوست نداریم بشنوند.به همین ها است که همیشه نامه هائی می نویسیم،که هیچ گاه نمی فرستیم.

ادامه دارد...