این پیروزی بر اساس منطق و عینیّت و سنت های اجتماعی است؛سنت هائی که در اسلام،قوانین خداوند است،نه قوانین مادّیگرایانه.وقتی خداوند،کاری را بخواهد،اسبابش را از پیش فراهم می کند،چنان که در پیروزی اسلام بر ایران و روم،چنین شد.من در اینجا معتقدم که،تاریخ به طرف پیروزی جبری و عدالت و نجات قطعی انسانها و توده های ستمدیده و نابودی حتمی ظلم و ظالم می رود.
4) تسلسل و وحدت تاریخی: «انتظار»- به این عنوانی که در تشیع هست-سه دوره را به هم متصل می کند:دورهء اول،«نبوت»؛دورهء دوم،«امامت»؛و دورهء سوم،پس از «غیبت» است؛که در آن،نه نبوت وجود دارد و نه امامت،حکومت عینی دارد.
منتظر،هم از نظر فکری و هم از نظر عملی و مادی،یک انسان آماده است.منتظر،آدم «وا افتاده» و «وا خورده» و «وا داده» ای نیست؛چنانکه اکنون هست؛«آدمِ آماده »است.منتظر،انسان آماده ای است که هر لحظه احتمال می دهد،شیپور انقلاب نهائی نواخته شود؛و او خود را مسئول شرکت در این جهاد،که بر اساس قوانین جبری الهی،قطعا آغاز خواهد شد،می داند؛ و خود به خود،هم آماده است،هم متعهد و هم مجهز؛ و هر شیعه،به امید شنیدن آواز امام زمان(عج)،سر بر بستر می نهاد.
ادامه دارد...
می بینیم که تا پیغمبر(ص) سرش را بر زمین گذاشت،باز همان آش شد و همان کاسه؛و نظامی که بر تاریخ حکومت می کرد،کم کم ادامه پیدا کرد.نه حقیقت به جا ماند و نه عدالت و نه بشریت نجات پیدا کرد.نه ظلم از بین رفت و نه انحراف و فریب و دروغ.آن موقع به نام کسرا و قیصر بر مردم حکومت می کردند؛حال به نام خلیفهء پیغمبر!!! پس می بینیم وضع موجود،یعنی واقعیتی که در عالم خارج واقع شده است،با حقیقتی که در اسلام،به آن معتقدیم،تناقض دارد.چه بکنیم؟اسلام،انسان را نجات می دهد و عدالت و ترقی را به وجود می آورد،اما اسلام که واقعیت یافت،بر خلاف این کار و این راه عمل کرد.
این تضاد میان «واقعیت باطل حاکم» و «حقیقت نجات بخش محکوم» را،جز «انتظار» به پیروزی جبری و قطعی حقیقت،نمی تواند حل کند.مگر این که حقیقت را به کلی انکار،و دندان طمع پیروزی عدل و نجات و آزادی را،برای همیشه بکشیم و به آنچه پیش آمده،تمکین کنیم و رضایت بدهیم.
می بینیم «انتظار»،یک ضربهء ضدّ واقعیت حاکم بر جهان،و حاکم بر تاریخ و حاکم بر اسلام است.انتظار یعنی «نه» گفتن به آن چه که هست.کسی که منتظر است،چه کسی است؟کسی است که در نفس انتظار خود،اعتراض به وضع موجود را پنهان دارد.کسی که گوش به در دارد و چشم به راه،بی شک دل به خانه نبسته است!
3) «انتظار»،جبر تاریخ است.این مسئله برای روشنفکران،که با مکتب ها و فلسفه های علمی تاریخ،آشنائی دارند،بی نهایت شورانگیز است.
من که در این گوشه از زمین و این لحظه از تاریخ،منتظرم تا در آینده ای که ممکن است فردا و یا هر لحظهء دیگر باشد؛ناگهان انقلابی در سطح جهانی،به نفع حقیقت و عدالت و توده های ستمدیده روی دهد،که من نیز در آن باید نقشی داشته باشم؛و این انقلاب،با دعا خواندن و فوت کردن و امثال این ها نیست.بلکه با پرچم و شمشیر و زره و یک جهاد عینی،با مسئولیت انسانهای معتقد به آن است؛و اعتقاد دارم که آن نهضت،طبعا پیروز خواهد شد؛پس به جبر تاریخ معتقدم،نه به تصادف و تفرقه و گسستگی تاریخ.
هر کس این سؤال به ذهن اش می رسد،که امام زمان(عج)،این رهبر و نجات بخش انتهای تاریخ،چگونه می توانند بر جهان پیروز شوند؟در اینجا امام صادق(ع) یک توجیه بسیار عمیق و کاملا جامعه شناسانه و تاریخی دارند که:
«قدرتهای ستمکار و قطب های جنایت و ظلم،به قدری با هم خواهند جنگید،که در نیرو و قدرت فرسوده می شوند؛و به قدری از درون به فساد خواهند رفت،که مقاومت شان را از دست می دهند.و آنگاه شما از بیهوشی و خواب خرگوشی بیدار شده؛و چون مسلح به نیروی ایمان و آگاهی هستید،بر آن قدرت های از درون پوسیده و از بیرون فرسوده،پیروز می شوید».
ادامه دارد...
«انتظار» به این معناست که گروهی «منتظر» باشند که نجات بخشی خواهد آمد.پس این فکر،چهار پایهء اساسی دارد:
1)اسارت،2) غیبت،3) انتظار،4) نجات.
همین چهار اصل،با همین معنا،می تواند منفی باشد- چنانکه اکنون هست - و می تواند مثبت باشد- چنانکه بود و و باید باشد -.
از بُعد منفی،بهترین ضمانت اجراء و عامل آسودگی خیال و فراغت بال همیشگی برای این گروهی است که به قول حضرت امیر(ع):
«همیشه شرارت را آشکار ساخته و همهء نیروهایشان را آماده و قدرتهایشان را یکپارچه می کنند تا مردم را چپاول کنند و یا بر سپاهی فرمان رانند و یا از منبری بالا روند».
و همان سه قیافهء همیشگی،که مثال شان در قرآن هست:فرعون و قارون و بلعم باعورا:مظاهر زور و زر و تزویر! برای اینها،بهترین فرصت،«غیبت» است.زیرا نجات بخش مردم و پیام آور عدل و حکومت حق،غائب است؛دوره اش نیست و بنابراین در این دوره،نه مسئولیت صلاح دارند و نه مسئولیت اصلاح؛که فساد و تبعیض،جبری است!!!
و باز برای گروه دیگری،«غیبت» یک فرصت بسیار خوبی است.فرصت بزرگی که به خصوص از زمان صفویه،حد اکثر استفاده،البته سوء استفاده از آن شد.گروهی که هیچگونه صلاحیت نیابت امام غائی را ندارند،با تشبّث و حیله و دسیسه،جای نُوّاب حقیقی امام غائب را غصب کنند؛و با فقدان شروطی که از طرف امام معصوم بیان شده،به عنوان «نائب امام غائب»،زمام افکار و ایمان و شکل عقاید و سرنوشت زندگی اجتماعی و مسئولیت های مردم را در دست گرفته و خلق را به نام دین و به نیابت امامت حقیقی او،به هر جا که خودشان و همدستان شان (دو گروه دیگر:زر و زور)م ی خواهند،برانند.و حقوقی را که امام- بر اساس دین خدا و پیغمبر و شرع اسلام و تشیع - نسبت به مردم دارد،اینان به نام او و نیابت او،به خود اختصاص دهند.
1) «انتظار»،هم یک اصل فکری اجنماعی و هم یک اصل فطری انسانی است.به این معنا که اساسا انسان یک موجودی است منتظر؛و هر که انسان تر،منتظر تر.و هم چنین جامعهء بشری،به معنای اعم،دارای «غریزهء انتظار» است؛چه جامعهء طبقاتی،چه جامعهء ملی و چه جامعه های گروهی.و بر اساس همین اصل است که اعتقاد به مسیح(ع)،از ابتدا در جوامع بشری وجود داشته و به همین دلیل است که تاریخ می گوید:همهء جامعه های بزرگ،جامعه های منتظرند..
2) «انتظار»،سنتز تضاد میان دو اصل متناقض با هم است:یکی «حقیقت» و دیگری «واقعیت».ما معتقدیم که قرآن برای نجات بشریت آمده و پیغمبر(ص) برای رهائی انسان از ظلم و زور و اشرافیت و خون پرستی و قومیّت و ذلت و استضعاف و استثمار و مبارزهء با جهل وعقب ماندگی آمده؛و معتقدیم که«علی(ع)» و فرزندان او،و رهبران شیعه،جانشینان پیغمبرند؛و عقیده به تشیع،ضامن نجات و هدایت انسان است.اما واقعیت،خلاف این حقیقت را به ما نشان می دهد.
ادامه دارد...
این است که امروز،بخش عظیمی از حقایق قرآن،که مربوط به انسان شناسی،فلسفهء تاریخ،جامعه شناسی و علوم طبیعی است و قسمت اعظم عناصر تشکیل دهندهء مکتب اسلام،که جنبهء اقتصادی،روان شناسی،اخلاقی،فلسفی،سیاسی دارد،یا تاریک مانده است و یا بد و کج و بی اثر در ذهن ها عنوان شده است.
مثلا عقایدی چون توحید،معاد،عدالت،امامت،شفاعت،اجتهاد،عبادت،سنت،وصایت،تقوا؛یا احکامی چون حج،زکات،جهاد،تقیّه،تقلید،امر به معروف و نهی از منکر و ...مسائلی است که غیر از جنبهء فقهی یا روائی آنها،جنبه ای جامعه شناسی،اقتصادی،سیاسی،اخلاقی،انسان شناسی،فکری و عملی بسیار عمیق و قوی دارند که باید در این مسائل هم «تخصص» - به معنای وسیع و علمی و امروزی - به وجود آید.
این مسائل،از هر یک از این جنبه ها،باید توسط متخصصین مختلف،تجزیه و تحلیل منطقی و علمی شود تا هم این مسائل از همهء زوایا و ابعاد بررسی شده باشد و هم از نظر عقلی و فکری،در میان متفکران و تحصیل کرده ها و روشنفکران هر عصری و تمدنی،قابل طرح و قبول گردد.و از این راه است که عقاید مذهبی نیز،پا به پای تحول و تکامل اجتماع و فرهنگ و علوم حرکت می کنند و هر چه جامعه و علم پیشروی می کند،فهم و درک و تلقّی مفاهیم مذهبی نیز پیش می روند؛زیرا جنبهء روائی و حکمی این عقاید و احکام،همیشه ثابت است.و بنابراین در این جنبه ها است که می تواند تحول و تکامل یابد.
یکی از این مسائل،مسئلهء «انتظار مهدی موعود(عج)» است که روایات و احکامی که در تشیع،به این اصل مربوط است،ثابت و مشخص است؛ولی فهم آن از طرف مردم هر عصری و تحلیل اجتماعی آن و استنباط مسئولیت هائی که لازمهء این اعتقاد است؛و ارزیابی علمی و جامعه شناسی این فکر و بررسی آثار این عقیده در زندگی اجتماعی و سیاسی و فردی و فکری معتقدانِ به آن،بر حسب زمان و مکان و پیشرفت علوم انسانی،و پیش آمدن شرایط تاریخی و سیاسی،متغیر و متنوع است؛و این ها مسائلی است که جامعه شناسی و فلسفهء تاریخ و انسان شناسی باید به آن بپردازد.
اصل «انتظار» به معنای کلی- و نه صرفا انتظار خاص شیعی- دو نوع است: «انتظار منفی و انتظار مثبت».این دو انتظار،درست ضدّ یکدیگرند:یکی بزرگترین عامل انحطاط است و دیگری بزرگترین عامل حرکت و ارتقاء.یکی تن دادن به ذلت و توجیه «وضع موجود» و دیگری،پیش رونده و آینده گرا.مشکلِ فهمیدنِ این بحث هم از این جا ناشی می شود که هر دو،انتظار است.
ادامه دارد...
پس می بینیم که یک ملاک محکم و روشن،که همه می توانند به سادگی بفهمند و درک آن،فلسفه و کلام و فیزیک و سیمی نمی خواهد،در دست همه مان هست.و آن این که،اگر مسلمان هستیم،اگر شیعه هستیم و به اصول اسلامی یا شیعی معتقدیم،ولی این اصول در سرنوشت مان اثری نداشته،و چنان چه منکر هم باشیم،باز در وضع و مسئولیت و جبهه گیری های اجتماعی مان و زندگی فردی و جمعی مان فرقی ندارد،معلوم می شود که باید در نوعِ شناختی که از این اصول داریم،شک کنیم.زیرا همهء ما به این اصل،اعتقاد مشترک داریم که امکان ندارد یک ملتی مسلمان باشد و به رهبری «علی(ع)» و راه او معتقد باشد؛اما این اعتقاد،هیچ فایده ای در زندگی اش نداشته باشد.
بدیهی است که به قول حضرت عیسی(ع):
«هر درختی را،از ثمرش باید شناخت»
و ثمرات شجرهء اعتقادی ما،این نیست.پس بیائیم به جای این که به حل مشکلات ذهنی و کلامی- که غالبا خودمان آنها را می تراشیم - بپردازیم،از دید دیگری مسئله را مطرح کنیم.
بنابراین در مورد امام زمان(ع) بهتر است به جای این که این مسئله را طرح کنیم و با استدلال های ذهنی و شرح و بسط های کلامی و فلسفی و عرفانی و حتی فیزیک و فیزیولوژی جدید،اثبات کنیم که امام عصر(عج) کجا غیب شده و چگونه غیب شده و الان کجاست و چه جور زندگی می کند و چه می خورد و چه وضعی دارد،و غیب چیست و غایب شدن چگونه است و ...؛مسئله را به این شکل مطرح کنیم که اصولا اعتقاد یک فرد،یک گروه،یک ملت،به امام زمان(عج)،به موضوع انتظار و همچنین به اصل انقلاب آخرالزمان،چه ارزش هائی از نظر زندگی اجتماعی امروز دارد؟و مفاهیم و هدف هائی را که در این اصل اعتقادی هست،استخراج کنیم؛مسئولیت های خودمان را در برابر این عقیده و در عصر غیبت بفهمیم،بفهمانیم و به آنها عمل کنیم.
متأسفانه با این که عالِم روحانی ما غالبا متخصص رشتهء خاص فقه است،مردم عادت کرده اند که مسائل گوناگون اسلامی را - در هر موضوعی و رشته ای و از هر بُعدی - از زبان وی بشنوند.ولی چون اسلام- بر خلاف مذاهب دیگر،مانند مسیحیت - در همهء زمینه های زندگی فردی و اجتماعی و معنوی و مادی،اظهار نظر می کند،و از طرفی «فقه» به معنای اصطلاحی امروز،یک رشتهء خاصی از علوم اسلامی است،طبعا بسیاری از مسائل اسلامی،و یا ابعاد بسیاری از یک مسئلهء اسلامی،اساسا مطرح نمی شود و مجهول می ماند و یا اگر هم مطرح شود،در محدودهء فقهی و یا سطحی و مُجمل بیان می شود.
ادامه دارد...