عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

اسلام پویا و مترقّی (قسمت چهل و هشتم):

مذهب،علیه مذهب:

تاریخ،صحنهء جنگ مذهب و بی مذهبی،خداپرستی و بی خدائی نیست.در گذشته،جامعه،قدرت یا نظام حاکمی که بی مذهب یا ضدّ مذهب باشد،وجود نداشته است.پیامبران بزرگ و راستین مردم،با«مشرکین» و «کفّار» می جنگیده اند.و فراموش نکنیم که مشرکان و کافران،همه مذهبی اند.مشرکین،از تمام پیامبران،بیشتر خدا داشته اند!

باید این اصل بزرگ و حساس و تاریخی را یادآوری کنم که من این درس را،از کتابهای پیامبران راستین آموخته ام.جنگ پیامبران،همه جنگ «مذهب علیه مذهب» بوده است؛چنانکه جنگ ائمهء راستین اسلام،«جنگ اسلام،علیه اسلام»!

علی(ع) مظهر توحید و انسانی که رسالت تاریخی تمام پیامبران در او تجسّم یافته،و وجودش جوهر همهء انقلابهای توحیدی است؛و گردابی است که تمامی رودهائی که در طول تاریخ «عدالت و آزادی و برابری» بشری،از انقلاب ها و نهضت ها،سرچشمه گرفته و با جور و جبر و تبعیض در کشاکش بوده است،در او می ریزد؛آری،او که جوهر مذهب است،و جان اسلام؛در تمام دوران حکومتش،که همه در جنگ گذشت،فقط با «مسلمان ها»جنگید!

با سپاه شام،که پرچم شان قرآن بود؛با سپاه نهروان،که همگی قرآن را از حفظ داشتند؛و با سپاه جَمَل،که همسر پیغمبر و دو تن از برجسته ترین اصحاب اش به راه انداختند.

پیغمبر اسلام(ص) را نگاه کنید:چند تن از کسانی که در مقابل پیغمبر اسلام(ص) در اُحُد،در طائف،در بدر،در هوازن،در مکّه،شمشیر کشیدند و آزارش کردند،بی خدا بودند،و اصولا معتقد به احساس مذهبی نبودند؟یک نفر را نمی شود پیدا کرد،یک نفر!همه،کسانی بودند که به دروغ یا به راست،معتقد بودند.بهانه این بود،شعار این بود که پیغمبر را و پیروانش را از بین ببرند.چرا؟زیرا که حرمتِ خانهء «ابراهیم(ع)» را می خواهد از بین ببرد.چرا؟که به اصول و مقدسات و معتقدات ما،می خواهد پشت پا بزند؛به خاطر اینکه،این خانه و این سرزمین مقدس(مکه)را می خواهد نابود کند؛به خاطر اینکه مقدسات ما،بت های ما،معبودهای ما،شُفَعاء ما را-که بین ما و خداوند قرار دارند-می خواهد بشکند.بنابراین،شعار قریش،شعار تمام اعرابی که علیه اسلام،در طول زمان پیغمبر جنگیدند،شعار «مذهب،علیه مذهب» بوده است.

بعد از پیغمبر اسلام(ص)،همین شعار،به شکل دیگرش شروع می شود:در برابر علی(ع)،در برابر نهضتی که روح اسلام را ادامه می داد،می خواست ادامه بدهد؛آیا کفر،قد علم کرده بود؟ و بی خدائی و عدم اعتقاد به دین و به مذهب؟ یا استدلال به اینکه خدا وجود ندارد؟یا اعتقاد به یک نوع مذهب،در برابر این مذهب بود،که جنگ بین بنی امیه و بنی«علی»،جنگ بین بنی عباس و خاندان پیغمبر(ص) را به وجود آورد؟

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت چهل و سوم):

انسان امروز بر خلاف آنچه مشهور است،قانع تر شده است.آن چه نصیحت گران و حکیمان اندرز می دادند که از «اَمَل طویل» و آرزوهای دور و دراز بپرهیزید و به داده شُکر کنید؛به گونهء مسخ شده و منحطی قبول کرده است.انسان قدیم،قناعتش سخت زیبا بود:قناعت به اندک،از آنچه بدن را به کار آید؛برای افزون طلبی،در آن چه روح و دل به آن نیازمند است.انسان امروز،همه در تلاشِ«خاک را کیمیا کردن» است و در جست و جوی داروئی که خاک را زر کند.اما انسان دیروز،در آرزوی «اکسیری» بود،که جان خاکی و قلب مِسین او را کیمیا سازد.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛بُوَد آیا که گوش? چشمی به ما کنند؟

این است فرق شیمی ای که امروز هست و کیمیائی که دیروز بود.این «اکسیر»،نام دیگری،تعبیر دیگری از همان موعود مُنتَظَر همیشگی انسان است.اکسیری نه از جنس تیزاب،از جنس «محبت»،«نگاه»،«ارادت»،«اخلاص»،«غم»،«ریاضت»،«درد»،«بلا»،«اشک»،«خلسه» و «جذبه» و «شوق» و «مراقبت» و «مکاشفه» و «خودبیگانگی» یا «خودآشنائی»...

به هر حال اشیائی که در عالم اشیاء نیست.اموری که از «عالم امر» می رسد،یا بوی آن در این خاکستان بی بو و بی معنی می پیچد و برخی شامّه ها آن را می توانند ببویند.

مهدویت،به معنی اعتقاد و انتظار ظهور«مهدی(عج)»،یک اعتقاد انحصاری شیعه نیست.هر ملتی و هر مذهبی و هر دوره ای و تاریخی،موعودی دارد و منتظر است.این را همهء علما می دانند؛اما آنچه من بر آن می افزایم،این است که مهدویت یا مسیحیت،مذهب هر «فرد» نیز هست؛نه به عنوان فردی وابسته به یک مذهب یا یک دوره یا یک جامعه؛نه بلکه به عنوان یک فرد انسان،یک انسان!

مهدویت،یعنی آینده گرائی،درست برعکس اعتقاد به «عصر طلائی»،که گذشته گرائی و انحطاط است،مهدویت یعنی فردا!

دلم قرار ندارد،هرکسی نیز موعودی دارد و فردائی؛و فردا،موعود من ظهور می کند.نه تنها آن را از روی علائم ظهور می گویم؛بلکه روز ظهور و ساعت ظهور و حالت ظهور را هم می دانم.حکمت،اینها را به من آموخته است؛حکمت را من پیدا کرده ام.

عصارهء سوما«هوما،هما» نوشیده ام.گل صوفی بوئیده ام و امواج حکمت در درونم سر برداشته اند؛چشمانم را بینا کرده اند.دیگر نمی دانم کجا،نمی دانم کی،نمی دانم چی،ندارم.می دانم که موعود من فردا می رسد؛بر من از غیب ظاهر می شود؛پیامش چه خواهد بود؟این را نیز می دانم.از من چه خواهد خواست؟می دانم!چه خواهد پرسید؟می دانم!

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت چهل و دوم):

و موعود من،ظهور می کند:

«انتظار»،یکی از زیباترین و عمیق ترین جلوه های روح فراری و بی آرام انسان است.باید یادآوری کنم که «انسان» را صفتی،درجه ای،کیفیتی در بنی آدم می دانم؛نه مترادف آدمیزاد.بسیار کم و اندک اند از آدمی زادگان که «انسان»اند،یا انسان شوند.

آدمی زاد هرچه انسان تر می شود،چشم به راه تر می شود.این یک حقیقت زیبائی است که همواره می درخشد.در انتظار چه؟ که؟ هر چه،هر که،به هر حال،یک مُنتَظَر.

در ادیان، این موعود مُنتَظَر،روشن و مشخص است،یک منجی غیبی است و رسالتش نیز مشخص و معلوم.آن که باید بیاید،یک «اَبَر مَرد» است.

در تشیع،با اینکه موعود مُنتَظَر،«مهدی(ع)» است و آخرین امام از سلسلهء امامان اثنی عشر،فرزند امام حسن عسکری(ع) و رسالت اش هم معلوم است.رسالتی را که پیامبر اکرم(ص) آغاز کرد؛اما پس از مرگش نگذاشتند«علی(ع)» و فرزندان وی ادامه دهند و حکومت و امامت مردم را غصب کردند؛او خواهد گرفت و ادامه خواهد داد.

بنابراین «مهدی(عج)» یک امام است و برای استقرار عدالت و احیای حقیقت می آید.این یک رسالت اجتماعی و سیاسی و اعتقادی و بشری است و او خود یک بشر است؛اما روح منتظِر انسان،که همواره بی قرار غیب و فراری به ماوراء طبیعت است،نمی تواند تصویر بشری و رسالت اینجهانی «مهدی» موعود را،آنچنانکه از اسلام رسیده است،نگاه دارد.و او را و کارش را در هاله ای از ماوراء واقعیت،غرقه می سازد؛زیرا سرشت واقعی انسان،واقع گریزی است.

یکی از فجایع زندگی پرگرفتاری و سنگین امروز،این است که مجال انتظار را از انسان گرفته است.انحطاط زندگی و انحصار همهء وجوه آن در مادیّت صِرف،و از طرفی پیشرفت تکنیک و اقتصاد،که همهء نیازهای این انسان را در چنین زندگی ای برآورده می کند،او را سرگرم و سربند خویش کرده است؛سرش به خوردن و بلعیدن و از چنگ و دندان هم ربودن و بر روی هم پریدن و «این،مر آن را همی زند منقار،وآن،مر این را همی کشد مخلب»،مجموعهء فعالیت های او را تشکیل می دهد.چنین انسانی به آن چه تکنیک از آوردنش عاجز است،خود را نیازمند احساس نمی کند.این است یک سیری کاذب،یک قناعت پست،کوتاه کردن آرزوها و نیازها،به مقدور بسنده کردن!

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت چهل و یکم):

چرا شمشیر علی(ع)؟ و چرا مرکز،کوفه؟

شمشیر علی(ع) را در دست دارد تا شیعه و معتقد به علی(ع) و معتقد به آزادی و حقیقت،نپندارد که «علی» در کوفه کشته شد و آن خون به خاک ریخت و همه چیز پایان پذیرفت.تاریخ باز دوباره این خون را احیاء می کند و علی- یعنی آن حقیقتی که در آنجا شکسته شد- دو مرتبه پیروز می شود.بشریت به حکومت «علی» می رسد و علی،علیرغم حکومت تقدس و تعصب جاهلانه،خیانت جاه طلبان و قدرت دشمنان مردم،به تاریخ باز می گردد و به سراغ انسان می آید.

و دجّال؟

داستانی که از دجّال در اخبار و احادیث اسلامی است،درست قهرمان پیکاسو است.انسانی که یک چشم در وسط پیشانی دارد و آن به اصطلاحِ «هربرت مارکوزه»،«انسان یک بُعدی» است.نظام پلید حاکم بر جهان ما،نظامی یک بُعدی است که انسان را با این یک چشم می نگرد؛و انسان مسخ شده در این نظام نیز،جهان و حیات را با یک چشم می نگرد.و این دجال،افسونگر ذهن ها است و مسخ کنندهء انسانها؛دجال مظهر نظام فرهنگی و روحی و ضدّ انسانی حاکم بر انسان آخرالزمان است.

و سفیانی؟

یعنی نظام ضدّ این نهضت،یک نظام سفیانی است که نظام سیاسی حاکم بر انسان است،که به بند آورندهء سر ها است.و شمشیر «علی» است که دو مرتبه در آخر تاریخ،باز بر ضد این دو نظام فریب اندیشه ها و بندگی سر ها بلند خواهد شد.مرد سفیانی که این نهضت را می کوبد،مظهر یک تسلسل تاریخی و وراثت قدرت ستم در طول زمان است؛آنچنان که منجی موعود،وارث نهضت عدل در طول زمان است.

چرا مسیح(ع)،در رکاب این امام است و بعد رجعت می کند؟

یعنی تمام راهبران و پیشوایان عدالت و حقیقت باز می گردند.و این به آن معنا است که نظام محکوم در تاریخ،که حقیقت بود،و رهبران آزادی و عدالت و انسانیت،که همه به شمشیر ستم و زور،فرو شکسته شدند و نتوانستند رهبری جهان و بشریت را به دست گیرند،پس از آن انقلاب جهانی و نابودی نظام های سفیانی و دجّالی،دوباره احیاء می شوند؛که:

 «للباطل جوله و للحق دوله».

اعتقاد به «انتظار»،اعتقاد به این است که وعدهء خداوند در قرآن برای مسلمانان و همچنین ایده آل هر انسان ستمدیده و آرزوی همهء توده های محروم،تحقق پیدا خواهد کرد و جامعهء بی طبقه،بی ستم،بی ظلم،بی تزویر،و جامعه ای که در آن انسان،عدالت،قسط و حقیقت،برای همیشه حاکم خواهد بود؛و هرگز بازیچهء ستمکاران و فریبکاران نخواهد شد؛و علیرغم همهء عاملان نیرومند مسلح فساد و ظلم،پیروز خواهد شد:

« وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ»(سورهء قصص،آیهء 5)

« ما اراده می کنیم،بر کسانی که در زمین به ضعف و زبونیِ (فکری یا سیاسی یا اقتصادی و...) زندگی گرفتار و به ذلت و عجز در زمین گرفته شده اند،منّت گزارده و آنها را پیشوایان انسان قرار دهیم و وارثان زمین»

 

«استضعاف»، اعم از استبداد و استعمار و استثمار و استحمار است.طبقه ای به وسیلهء استبداد،به بیچارگی می افتند؛و این استضعاف سیاسی است.

طبقه ای به وسیلهء غارت و ربوده شدن ثروت شان،استثمار می شوند؛و این استضعاف اقتصادی است.

و کسانی با اندیشه و فکر و تعقل- به وسیلهء نیرو های استحمارگر،که زیربنای استبداد و استثمارند- استحمار میشوند؛و این استضعاف عقلی و شعوری و احساسی است.

آیهء فوق الذکر،نوید خداوند است خطاب به این طبقهء مستضعف در جهان و اعلام نجات قطعی انسان محکوم،و زوال جبری قدرتهای غاصب و حاکم بر زمین.

«انتظار»،مذهب اعتراض و نفی مطلق نظام حاکم و وضع موجود است،در هر شکلی.

«انتظار»، نه تنها از انسان،سلب مسئولیت نمی کند؛بلکه مسئولیت او را در سرنوشت خودش و سرنوشت حقیقت و سرنوشت انسان،سنگین،فوری،منطقی و حیاتی می کند.

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت چهل ام):

بررسی چند سؤال:

چرا در تشیع،این منجی باید فرزند امام حسن عسکری(ع) باشد؟

من راجع به جنبهء دینی اش اظهار نظر نمی کنم،اما از نظر جامعه شناسی می گویم که اگر منجی،در تشیع،این قید فرزند امام حسن عسکری(ع) بودن را نمی داشت،و شخص مشخصی نمی بود،هر آدم دروغگو و مزدوری،که عامل استعمار یا مولود استبداد و استثمار است،می تواند خود را به عنوان موعود تاریخ و هم موعود ملل و مجری حق و عدالت جا بزند و از همهء نیروهای منتظرین،برای سوار شدن بر گردن خلق،کمک بگیرد.

از این مهم تر اینکه،این قید،که جزء توجیه فلسفی و بینش مکتبی ماست؛می خواهد ثابت کند که تسلسل پیوسته ای از اول آدم و هابیل،تا آخرالزّمان،در یک جبهه،به رهبری پیامبران و پیشوایان،در پیشاپیش توده های ستمدیده،در برابر نظام ظلم و زور و فریب وجود دارد.اعتقاد به این که،این منجی نهائی تاریخ بشر،دنبالهء ائمهء شیعه و دوازدهمین امام است،به این معناست که:آن انقلاب جهانی و پیروزی آخرین،دنباله و نتیجهء یک نهضت بزرگ عدالت خواهی علیه ظلم در جهان است؛و در طول زمان،نهضتی که در یک دوره، «نبوت» رهبری اش کرد،و بعد از خاتمیت،«امامت»،و سپس در دوران طولانی «غیبت»،علم،آن نهضت را راهبری خواهد کرد.

چرا زره پیغمبر(ص)؟

باز اتصال تاریخ است.نجات دهندهء انسان و پایدار کنندهء نظام عدالت در جهان،زره پیغمبر اسلام(ص) را بر تن دارد؛چون ادامه دهندهء راه آنحضرت است.

چرا پرچم بدر؟

از این رو پرچم بدر را در دست دارد تا نشان دهد،نهضت و جنگی که در انتهای تاریخ،برای استقرار عدالت آغاز می شود،درست مانند جنگ بدر است که در اسلام،برای استقرار شریعت و حقیقت آغاز شد.و همچنان که در بدر،اولین پیروزی را اسلام-که آخرین نهضت نبوت است- به دست آورد،این انقلاب هم-که آخرین نهضت عدالت است- جنگ بدرِ دومی است که به پیروزی بزرگ عدالت در سطح جهانی منجر خواهد شد؛و این انقلاب به آن نهضت پیوسته است؛و دو حادثه نیست،یک جنگ است در دو جبهه.

چرا 313 تن؟

برای اینکه مجاهدانی که پیروزی بزرگ را در جنگ بدر به دست آوردند و برای اولین بار،شرک و جنایت و اشرافیت را شکستند،313 نفر بودند.کسانی هم که در اولین گام،با دعوت امام زمان(عج) بر می خیزند،313 تن خواهند بود.این انقلاب،نتیجهء نهائی آن جهاد و پیروزی نهائی آن مجاهدان است.یعنی جنگ بدر،یک جنگ موقتی در گذشته نبود،که بعد در تاریخ گم شود و دنباله اش قطع گردد،و آن پیروزی،در شکست های بعدی از میان برود.

ادامه دارد...