من در تحقیقات اسلامی،به یک اصل معتقدم و این اصل را در تمام بحث هائی که راجع به مذهب و اسلام می شود،صادق می دانم.و آن این است که،به جای اینکه- مثل علمای قدیم یا جدید- اعتقاد به یک اصل را،از راه های علمی و منطقی و یا تئوری های فیزیک و شیمی و کلام و فلسفه،اثبات کنیم و حق و باطل آن را به این شکل ها و با این وسایل تحلیل کنیم؛بیائیم یک ملاک مطمئن تر،(از نظر حقیقت یابی)،و مفید تر،(از نظر اجتماعی)بیابیم و به کار بریم.
به این ترتیب که از همان اول،از خودمان و از کسی که یک عقیدهء اسلامی را بیان می کند بپرسیم:
فایده اش چیست؟برای چه گفته شده؟حکمت اش چیست؟چه تأثیری بر جامعه و سرنوشت فردای ما دارد؟و اعتقاد و یا عدم اعتقاد به آن،علاوه بر آثار اخروی،در زندگیِ پیش از مرگ ما چه اثری دارد؟
اگر دیدید که استنباط من،از اصل «امامت» و اعتقاد به آن،با طرز تحلیلی که می کنم،و آن جوری که می فهمم؛در زندگی شخص معتقد به این اصل،و نیز جامعه ای که به این اصل اعتقاد دارد،تأثیر مثبت و سازنده و مترقّی دارد؛پس این استنباط،درست است،حقیقت دارد.و اگر استنباطی که ما از این اصل می کنیم و برای آن،پنجاه تا تئوری علمی هم از قول علما و جامعه شناسان و فلاسفهء قدیم و جدید هم داریم؛دیدیم که در زندگی ما اثر سازنده ای ندارد و در بینش و تفکر اجتماعی و بصیرت فکری ما تغییری نمی دهد،باید در درستی نظریه مان شک کنیم.
علی(ع) شخصیتی است که ملت ما به ایشان معتقد است.معتقد بودن به او، و یا دلبستگی و عشق و ایمان به فرزندش حسین(ع)،یک اصل است.می بینیم که:
ما به «حسین(ع)» معتقدیم؛اما زندگی مان از آخرتِ یزید هم بدتر است!آیا اعتقاد به رهبری «علی(ع)» و اعتقاد به نهضت«حسین(ع)»،فقط به درد شب اول قبر و سؤال و جواب آن جا می خورد؟و بعد که سرمان را داخل قبر گذاشتیم، و زندگی پس از این جهان را آغاز کردیم؛فرق بین ما و کسانی که اساسا به این اصل معتقد نیستند،پدیدار می شود؟یعنی اعتقاد به این اصل،نباید در زندگی دنیوی مان تأثیر قابل توجهی داشته باشد؟هرگز!
«من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی و اضلّ سبیلا»(سورهء اسراء آیه 72)« هر که اینجا کور باشد،در آخرت نیز کور است و بلکه گمراه تر است».پس امامت و ولایت،باید به درد این جا بخورد تا در آنجا هم نتیجه بدهد.
ادامه دارد...
«انتظار»،مذهب اعتراض به وضع موجود است:
این اصل کلی را عرض می کنم؛نه به عنوان فردی که به مذهب و دین خودش تعصّب می ورزد و از پایگاه اعتقادات خویش،مسائل علمی و تاریخی را تحلیل می نماید؛بلکه به عنوان یک معلم بی طرف تاریخ ادیان،که هر کس و با هر مذهبی - اگر فقط با چشم منطق علمی به مذاهب بنگرد – به این نتیجه خواهد رسید؛که هیچ مذهبی در تاریخ بشر به اندازهء اسلام،میان واقعیت موجود و حقیقت نخستین اش فاصله پیدا نکرده است!
در مذاهب دیگر می توان اصطلاح «انحراف» را به کار برد،می شود گفت که بسیاری عناصر دخیل،در آن وجود دارد و بسیاری از عناصر اساسی اش فراموش شده؛اما در اسلام،این تعبیر،تعبیر دقیقی نیست؛و تعبیر دقیق اش،سخن حضرت امیر(ع) است که فرموده اند:
« لُبِسَ الاسلامُ لُبسَ الفَروِ مَقلُوبا»،«جامهء اسلام،به مانند پوستین،وارونه پوشیده شده است».
در سایر مذاهب،می شود گفت که بعد از دورهء نبوّت پیغمبرشان،جامهء دین شان را،وارونه تن شان کرده اند.اما در اسلام،به جای قبا و عبا و ردا،کلمهء پوستین به کار رفته؛به خاطر اینکه پوستین،تنها جامه ای است که میان رویه و آسترش،اختلاف میان نهایت زیبائی و زشتی است؛رویه اش،چشم ها را به خود می گیرد و مصداق «لَونُها تسُرُّالنّاظرین» است.اما آسترش،از شدت زشتی،برای بزرگسالان،نفرت انگیز و برای خردسالان،وحشت آمیز است.
و باز در اسلام،از میان مذاهب مختلف - یعنی تلقّی های گوناگونی که از آن شده است - در تشیع،بیش از همه،میان «آنچه که بوده» و «آنچه که هست» فاصله است؛فاصله ای در حد دو طرف متضاد.به صورتی که تشیع نخستین(یعنی صدر اسلام)- و هم چنین تشیعِ تاریخ اسلامِ پیش از این سه چهار قرن اخیر(یعنی دوران قبل از صفویه) - از نظر برداشت فکری و عقلی،جبههء مترقی اسلام،و از نظر مبارزهء اجتماعی و نقش و رسالت تاریخی،عمیق ترین،متعهد ترین،قاطع ترین و انقلابی ترینِ جناحهای اسلامی بوده است.
و از میان همهء عقاید شیعی و اصولی که این مذهب را مشخص می سازد،اعتقاد به «آخرالزمان» و «غیبت» و «منجی موعود» - که در یک کلمه میتوان گفت: «اصل انتظار» - بیش از همهء عقاید دیگر،میان آنچه که بوده(و حقیقت این فکر است)و آنچه که هست،تضاد و تناقض وجود دارد.به طوری که برای خیلی از همفکران من،که روشن اند و مترقی و آگاه،تعجب آور بود،که چگونه من- با طرز تفکری که از نظر اجتماعی دارم- مسئلهء«انتظار» را مطرح کرده ام و در باره اش صحبت می نمایم؟
ادامه دارد...
از نیشابور وارد که شدند،وضعیت شان بحرانی بود.مأمون فهمید که چه کلکی خورده و ایشان به عنوان یک مأموریت الهی آمده اند.دلیلش این است که،کسی که ولی عهد می شود،اولین کاری که به فکرش می رسد،این است که خانواده اش را از مدینه بردارد و بیاورد در کاخی که در مرو یا توس(کاخ ولی عهد) بنشیند.امام(ع) نه تنها خانواده شان را نیاورده اند،بلکه آن ها را نشانده و فرموده اند:
برای من همین الان عزا بگیرید؛در حضور مردم،برای مرگم عزاداری کنید!(ببینید نمایش چه قدر آگاهانه است!)
بعد در مرو چنان ضربه را می زند که مأمونی که می خواهد از وجههء عزیز بنی هاشم و این پسر پیغمبر(ص)،نقاب سبزی بر چهرهء کریه و زشت خویش بپوشاند و خودش را به شورشیان شیعه که به آنجا آمده اند،مقدس نشان دهد،در محظوری قرار می گیرد که ناچار می شود آن نقاب را از روی خودش بردارد و نه تنها خودش را قاتل امام کند؛بلکه در سراسر ایران،به قتل عام همهء شیعه ها و همهء بنی هاشم فرمان می دهد.
و بعد می بینیم از ری و تمام شمال ایران و خراسان گرفته،تا هند و عشق آباد و ...همه در زمان مأمون قتل عام شده و تا سالها،فدائی های اینها که به کوهها و دهات پناه برده بودند،هم دعوت کنندهء توده های مردم روستائی به انقلاب شیعی بودند(دنبالهء کار امام رضا)و هم در سنگر ها مقاومت می کردند؛و همیشه هم تحت تعقیب مأمورین خلیفه ای بودند که می خواست خودش را همدست و هم داستان و تأیید شونده به وسیلهء بنی هاشم قرار بدهد.یعنی یک مرتبه مأمونِ زیرکِ هوشیارِ فیلسوفِ متظاهر به اهل بیت(ع) را به صورت بدترین جلّادی که یزید هم به گَردَش نمی رسید درآوردند.چه کسی چنین کرد؟جز تدبیری که امام رضا به کار برد؟و نتیجه چه شد؟نتیجه این شد که مأمون،به صورت کثیف ترین مأمور و خلیفهء بنی عباس و بنی امیه درآمد.
آثاری که این موضوع،بعد از شهادت امام رضا(ع) گذاشت،این بود که یک مرتبه همه چیز عوض شد:صف بندی مشخص شد،و موج موج بنی هاشم که از طرف عراق و مدینه به طرف ایران می آمدند،همه ناچار به درگیری با حکومت شدند و همه شهید شدند.امام رضا(ع) یک جنگ شیعه - خلیفه در سطح تمام کشورهای اسلامی به راه انداختند.
در زمان امام رضا(ع)،جنگ شیعه و خلیفه،امامت و خلافت،اصلا فروکش کرده بود.از بعد از امام حسین(ع) - سال 61 هجری - دیگر جنگی نبود.حالا سال 203 هجری است.یعنی 140 سال،دیگر از امامت خبری نیست.140 سال،یعنی پنج - شش نسل،با تبلیغات دستگاه پرورش یافتند و کسی اسم اینها را نشنید.تا اینکه حضرت رضا(ع)،دو مرتبه مسئله را مطرح کردند؛آنهم در سطحی که مأمون،تمام ایران تا اردن و مصر را قتل عام و به موج خون کشاند.
این،غیر از قضیهء امام حسین(ع) است که در پشت کوفه با عبیدالله زیاد،درگیری پیدا کرد و از صبح تا عصر،همگی را کشتند و همانجا دفن کردند و تمام شد.و بعد،خاطره ای در بعضی ها - که از آنجا می روند- مانده بود.
این،بعد از داستان امام رضا(ع) است که داستان امام حسین(ع) هم در چنین زمینه ای طنین می اندازد و گسترش پیدا می کند.
ادامه دارد...
چرا امام رضا(ع)،ولایت عهدی مأمون را پذیرفت؟
در ابتدا من واقعا نمی دانستم که حکمت این مسئله چی بوده است.به همین جهت،متوسل به خود امام رضا(ع) شدم و از ایشان درخواست کردم که موضوع را برایم روشن فرمایند.اگر من خودم به جای شما بودم،این ولایت عهدی را نمی پذیرفتم؛شما چرا این کار را کردید و این همه راه تا اینجا آمده اید و دست به کسی داده اید که دستش تا مرفق به خون اجداد شما و همهء شهدا و همهء آزادیخواهان رنگین است؟برای چه آمدید و ولی عهد شده اید؟
بعد متوجه شدم-یعنی واقعا کار دقیق علمی هم کردم؛نه اینکه همین طور سر هم بندی باشد- و دیدم که دامنهء کار امام رضا(ع)،در حدی است که در برابر کار امام حسین(ع)، دریا در برابر چشمه می باشد:
«اگر کار امام رضا(ع) نبود،آن چشمه هم در تاریخ،خشک شده و اثرش از بین رفته بود.»
وقتی که سیاست پیچیده می شود،هم عوام فریبی-که ساده ترین کار است-امکانش از بین می رود؛و هم متأسفانه تشخیص مردم مشکل می شود و سرگیجه می گیرند که«قضیه چیست؟»و هم مسئولیت آدم مسئول،از همه سنگین تر می شود.
وقتی که قضیه مثل موضوع امام حسین(ع) و یزید،یک بُعدی و سرراست است،و یک مرد کثیف و گند و جلّاد مثل یزید-که ممکن است روی تخت خلیفه،شعار مسیحیت هم بدهد-شمشیرش را بیرون کشیده و می گوید «همه باید به قلب بیعت کنند؛بیعت می کنی یا نه؟»معلوم است که امام حسین(ع) باید بگوید «نه»، و «نه» هم گفته و قهرمان هم شده است.تشخیص خیلی ساده است،به آن ایمان آوردن هم ساده است و قهرمان شدن امام حسین(ع)هم خیلی ساده است.کافی است از جان اش بگذرد.بله برای ایشان،کار خیلی مشکلی نیست.
اما وقتی کار مثل کار امام رضا(ع) می شود،خیلی پیچیده می شود:مأمون از ایشان دعوت کرده که به ایشان کلک بزند و آلوده شان کند،و یک عده شیعه را هم به هوای ایشان،گول بزنند،تا شمشیر ها را بگذارند و تسلیم خلیفه شوند.هدف این است.و البته امام رضا(ع) هم فهمیده اند.می بینند که اگر بگویند «نه»،باعث می شود که خودشان-مثل صد ها نفر دیگر-در گوشهء خانه شان منزوی شوند و بمیرند و هیچ کس هم خبر دار نشود که ایشان که بودند و چه بودند و خانواده شان چه می گفتند.چرا که تمام افکار عمومی هم در اختیار و در سلطهء تبلیغات دستگاه حکومت مأمون قرار داشت.
امام رضا(ع) اگر بگویند«بله»،وجهه شان در افکار عمومی خراب شده و شخصیت پاک قهرمانی شان آلوده گشته؛اما امکان خدمت بزرگی در راه این اندیشه و این نهضت به دست آورده اند.حال چه کار کنند؟اینجا مسئولیت اعتقادی و وجههء اجتماعی شان باهم تضاد دارند.چه قدر انتخاب مشکل است!غیر از وضعیت امام حسین(ع) است که هر دو طرف قضیه شان یکی است:هم مسئولیت شان شهید شدن است و هم وجهه شان در شهید شدن است.هر دو بر هم منطبق شده و تکلیف شان معلوم است.تکلیف مردم هم معلوم است و هیچکس هم دچار اشتباه نشده.
امام رضا(ع) به جای همهء این حرف ها می فرمایند:من از پدرم شنیدم،او از پدرش،او از پدرش،او از پدرش...و او از محمد ابن عبدالله(ص) و او از خدا که...
حدیث مهم نیست،سلسلهء حدیث مهم است؛در برابر سلسلهء بنی عباس که:
من مأمون ام...پسر هادی ام...پسر منصورم،پسر مثلا سفاح ام...پسر عباس ابن عبدالمطلب ام- و غیر از این سلسله،کسی سلسلهء دیگری را نمی شناسد- ایشان سلسلهء تازه ای را مطرح کرده اند که اصلا به بنی عباس نمی خورد:یکسره به خدا می خورد.این،سلسله اش خیلی مهم است؛یعنی رژیمی در برابر رژیم دیگری مطرح است.
خوب، حالا این رژیمی که امام مطرح کرده اند،پشتوانه اش چیست؟ این است که:
«کلمة لا اله الا الله حِصنی فمن دخل حصنی اَمِنَ من عذابی» شعارشان این است.
ظاهرا حرف تازه ای نیست.مگر خلیفه،لا اله الا الله نمی گوید؟خلیفه،تمام شمشیرهائی را که در شرق و غرب می زند،برای لا اله الا الله است.پس معلوم می شود که امام(ع) می خواهند حرف تازه ای بزنند؛برای مسلمان ها حرف تازه ای بگویند. در نیشابور،شعار لا اله الا الله در سال 197 هجری چه حرف تازه ای است؟ظاهرا که این حرف،سلسلهء حدیث نمی خواهد!
آیا این در افکار عمومی مطرح نمی کند که می خواهند بگویند:آن شعار «لا اله الا الله» که حاکم و خلیفه می گوید،دروغ است؟همانطور که محمد(ص) از غار حرا آمد و «لا اله الا الله» تازه ای گفت،من هم از آن گوشهء مدینه آمده ام تا به شما ها که ظاهرا توحیدی و اهل لا اله الا الله هستید،حدیث تازه ای را که نشنیده اید بگویم.خودِ این نشان می دهد که چنین عکس العملی در افکار عمومی دارد.به خصوص که بعد از لحظاتی دوباره می ایستند و همه تعجب می کنند که چه حرفی می خواهند بفرمایند؟
بعد می گویند که:
« امّا بشرطها و شروطها و اَنَا من شروطها».
خودشان را که سیّدی هستند که از مدینه آمده اند و به او پُست داده اند،وصل می کند به قبول و تحقق عینی«لا اله الا الله».بعد هم نه اسمی از خلیفه می برند،نه از ولایت عهدی خودشان و نه از هیچ چیز دیگر.
این تدبیری است که امام(ع) به کار برده اند!و در نیشابور،دوازده هزار هم آن را نوشته و ثبت کرده اند.در آن موقع،نیشابور،مرکز فرهنگ بوده است.
ادامه دارد...
در اینجا چند نمونه از نیایشی را می آورم که انعکاسی از «فقر و عشق» و به تعبیر دیگر،«راز و نیاز های» خود من است و تفکرات تنهائی و گفت و گو های خلوت ام و عرضهء آرمان ها و درد ها و درخواست هایم بر خدا.
در روایات آمده است که دعا،باید همچون سخن گفتن طفلی باشد با پدرش و هرچه گستاخانه تر و همچون یک طلبکار،مصرّانه تر دعا بشود،به اجابت نزدیک تر است.
خدایا! «عقیده»ء مرا از دست «عقده»ام مصون بدار!
خدایا! به من قدرت تحمل عقید? «مخالف» ارزانی کن!
خدایا! خودخواهی را چندان در من بکُش یا چندان برکِش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.
خدایا! مرا در ایمان،«اطاعت مطلق»ببخش تا در جهان،«عصیان مطلق» باشم.
خدایا! به من «تقوای ستیز» بیاموز تا در انبوه مسئولیت،نلغزم و از «تقوای پرهیز» مصون ام دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
خدایا! قناعت،صبر و تحمل را از ملت ام باز گیر و به من ارزانی دار.
خدایا! این کلام مقدس را هرگز از یاد من مبر که:«من دشمن تو و عقاید تو هستم؛اما حاظرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم»!
خدایا! «جامعه» ام را از بیماری تصوف و معنویت زدگی افراطی شفا بخش تا به زندگی و واقعیت باز گردد. و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم.
خدایا! در برابر هر آن چه که انسان ماندن را به تباهی می کشاند،مرا با «نداشتن» و «نخواستن»،روئین تن کن.
خدایا! به هر که دوست می داری بیاموز که:عشق،از زندگی کردن بهتر است.و به هر که دوست تر می داری،بچشان که:دوست داشتن،از عشق،برتر!
خدایا! رحمتی کن تا ایمان،نام و نان برایم نیاورد.قوت ام بخش تا نان ام و حتی نام ام را در خطر ایمان ام افکنم.تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند؛ نه آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.
خدایا! می دانم که اسلام پیامبر تو،با «نه» آغاز شد[نه،به مشرکین]؛و تشیع ولیّ تو نیز با «نه» آغاز شد[نه،به غاصبان حق علی] .مرا،ای فرستندهء «محمد(ص)» و ای دوستدار «علی(ع)»،به «اسلامِ آری » و به «تشیعِ آری »کافر گردان!
خدایا! «مسئولیت های شیعه بودن» را- که علی وار بودن و علی وار زیستن و علی وار مردن و علی وار پرستیدن و علی وار اندیشیدن و علی وار جهاد کردن و علی وار کار کردن و علی وار سخن گفتن و علی وار سکوت کردن است – تا آنجا که در توان این شیعهء ناتوان «علی» است،همواره فرا یادم آر.
خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظهء مرگ،بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم؛و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.بگذار تا آن مرگ را،خود انتخاب کنم،اما آنچنان که تو دوست داری.
خدایا! «چگونه زیستن» را تو به من بیاموز؛
«چگونه مردن» را خودم خواهم دانست.
ادامه دارد...