عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

اسلام پویا و مترقّی (قسمت بیست و نهم):

امام سجّاد(ع)،زیباترین روح پرستنده:

امام سجاد(ع) دارای سرگذشت ویژه ای است.ائمهء شیعه،همگی قربانی جنایت تاریخند؛و هر یک مظهری از مظلومیت تودهء مردم و رنج انسان و تجسم عینی و رمزی سرنوشت عدالت خواهی و آزادی و فضیلت انسانی در نظام جور و غصب و اختناق تاریخ.

ولی امام چهارم،در این میان،زندگی خاصی دارد.او در کربلا نوجوانی بوده است که به چشم های خویش،شاهد آن صحنه های هولناک بوده است.و دشوار تر از آن،«شاهد شهادت های عزیزان و مجاهدان بوده است،و از شهادت،محروم»!و «در صحنهء جهاد بودن و در کشتزار مرگ حضور داشتن،و به زنده بودن و به ماندن،محکوم»! و دشوار تر از این،«آن صحرای خاموش شده را که در هر گوشه،گل سرخ شهادتی شکفته است،ترک کردن؛و خون«محمد(ص)» و«فاطمه(س)» و «علی(ع) و «حسین(ع)» را در رگ های خویش داشتن،و از صف شهیدان،به در آمدن؛و به سوی سرنوشت هولناک و دردآور «پس از شهادت،زنده ماندن» رفتن!

آن گاه زندگی تنها و دردآمیزی را در زیر سایهء شمشیر آغاز کردن و شاهد بر باد رفتن همه چیز بودن،و فراموشی و نفی و مسخ و غصب تمامی ثمرات انقلاب اسلام و رنجهای خاندان خویش را هر رور به چشم دیدن...

و امام سجاد(ع)،یک تن،یک تنها،روحی بزرگ،مجروح،لبریز از درد،«در وطن خویش،غریب»؛و در عین حال،شاهد همه چیز،آگاه،بینا و مسئول؛«امام»،آری،«امام».

انسانهای فردا،برای چنین شرایطی و در چنین عصری و با چنین ضعف و شکست و غربتی نیز،به یک «نمونهء عملی» و یک «آموزگار فکری» محتاجند.در تاریخ فردا،اگر یک «انسان آگاه و مسئول»،سرگذشتی همه داغ و خون و شکست را پشت سر گذاشته باشد و به دردناک ترین سرنوشت تنهائی و عجز مطلق رسیده باشد؛و در برابر قدرت مطلق جنایت قرار گرفته باشد و خلق را سراسر رام شمشیر و فریب ببیند و خود را یک غریب تنها با دلی سرشار از درد و خاطره ای لبریز از داغ و گذشته ای سراسر شکست و حالی،محکوم سکوت،با دست هائی خالی،زبانی بریده،لبی دوخته،پائی فلج و حلقومی در چنگال های وحشی دژخیم؛باز هم مسئول است؛که «مسئولیت،زادهء توانائی نیست،زادهء آگاهی است و زادهء انسان بودن».

و چنین انسان تنها در این ظلمت عام و قدرت مطلق و قبرستان اندیشه ها و آگاهی ها،باز هم باید کار کند.چه کاری؟چگونه «امام» می خواهد «سرمشق» برای کار،در شرایطی که هیچ کاری نمی توان؛در شرایطی که حتی امکان «خوب مردن» هم برایش فراهم نیست – زیرا شهادت به معنای خوب مردن است - «آنچنان که حتی مرگ خویش را نمی توان،همچون یک شهید،به عنوان یک سلاح،انتخاب کرد».

و امام سجاد،«زندگی اش»،«بودن اش»،«سرنوشت اش»و «سکوت و سخن اش»،برای چنین انسانی و چنین زمانی،یک «امام» است.

صحیفهء سجّادیّه،کتاب جهاد در تنهائی است؛ و سخن گفتن در سکوت،و سنگر گرفتن در شکست،و فریاد زدن در خفقان،و آموختن با لب های دوخته،و سلاح گرفتن یک خلع سلاح شده؛و با این همه،یک «کتاب دعا»!

زیرا نیایش،تجلی «عشق» است و «فقر».واسلام بر این دو،«آگاهی» را نیز افزود.در مکتب امام سجاد(ع)،بُعد چهارمی نیز مطرح می شود و آن،«نقش ویژهء اجتماعی» آن است،یعنی جهاد و مبارزه.این نشانهء آن است که شیعه،حتی در دعا،مسئولیت اجتماعی دارد.این است که در یک عبارت،می توان گفت که:دعا در مکتب امام سجاد،در عین حال که جلوه گاه عمیق ترین «آگاهی ها» است،و شورانگیز ترین «عشق ها»و متعالی ترین«نیازها»؛برای او و برای هر کسی که در مکتب امامت،درس زندگی و نمونهء «پیروی» و سرمشقِ«بودن و اندیشیدن و کار کردن» می آموزد،«زبانی است،در پس لب های دوخته،برای حرف زدن،و نیز برای حرف ها را زدن».بنابراین،دعای شیعه،به صورت کامل ترین مکتب،خودش در چهار بُعد مشخص می شود:نیاز،عشق،آگاهی،مبارزه.

درست است که ائمهء شیعه،«همگی نوری واحدند»و همه پروردهء یک مکتب و روندهء یک راه و پیشاهنگ یک مقصد و مقصود،ولی این به آن معنا نیست که از نظر نقش اجتماعی و یا نمود شخصیت - یعنی تیپ – همه یکنواخت باشند و هر یک،درست تکرار دیگری باشد.وقتی امام علی(ع) – سر سلسلهء امامت و مظهر برجسته و اکمل این مکتب – خود در سخن گفتن از دو فرزند بزرگش،که هر دو امام اند تصریح می کند که: حلم ام را به «حسن» داده ام و شهامت ام را به«حسین»،دلیل بر این است که هر یک از ائمه،در عین حال که حقیقت واحدند و هر یک ادامه دهندهء راه و کار دیگری،هر کدام از نظر تیپ،و خصوصیت های فردی در رفتار و حالات،دارای ویژگی هائی بوده اند که البته در دیگر ائمه هم بوده است؛لیکن هر کدام در یک صفت خاص،غالب و شاخص می نموده اند.همچنانکه پیامبران نیز چنین اند.طبیعی است که امام سجاد-که «زینتِ پرستندگان» لقب یافته است- در تنهائی و رنج و پرستش،روح و احساس اش،تجلیگاه لطیف ترین احساس ها و رقیق ترین حالات روحی باشد و این خصوصیات در رفتارش و نیز در گفتارش انعکاس داشته باشد.

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت بیست و هشتم):

رسالت «زینب»،پیامی است به همهء انسانها؛به همهء کسانی که بر مرگ «حسین» می گریند؛و به همهء کسانی که در آستانهء «حسین»،سر به خضوع و ایمان فرود آورده اند؛و به همهء کسانی که پیام «حسین» را،که : «زندگی هیچ نیست،جز عقیده و جهاد»،معترفند،پیام «زینب» به آن هاست که:

«ای همه! ای هر که با این خاندان پیوند و پیمان داری؛و ای هرکس که به پیام محمد(ص) مؤمنی؛خود بیندیش؛انتخاب کن!در هر عصری و در هر نسلی و در هر سرزمینی که آمده ای،پیام شهیدان کربلا را بشنو.بشنو که گفته اند:کسانی می توانند خوب زندگی کنند،که می توانند خوب بمیرند.

بگو ای همهء کسانی که به پیام توحید،به پیام قرآن و به راه علی(ع) و خاندان او معتقدید؛خاندان ما پیام شان به شما،ای همهء کسانی که پس از ما می آئید،این است که،این خاندانی است که هم هنر خوب زیستن را به بشریت آموخته است و هم هنر خوب مردن را.زیرا هر کس چنان می میرد،که زندگی می کند.

و پیام اوست به همهء بشریت؛که:«اگر دین دارید،«دین»؛ و اگر دین ندارید،«حُرّیّت»-آزادگی بشری-مسئولیتی بر دوش شما نهاده است؛که به عنوان یک انسان دیندار،یا انسان آزاده،شاهد زمان خود و شهید حق و باطلی که در عصر خود درگیر است،باشید.که شهیدان ما،ناظرند،آگاه اند،زنده اند و همیشه حاضرند و نمونهء عمل اند و الگو هستند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان اند.»

و «شهید» یعنی به همهء این معانی.

هر انقلابی،دو چهره دارد:«خون» و «پیام».

و هر کسی اگر مسئولیت پذیرفتن حق را انتخاب کرده است و هر کسی که می داند مسئولیت شیعه بودن یعنی چه،مسئولیت آزاده انسان بودن یعنی چه،باید بداند که در نبرد همیشهء تاریخ و همیشهء زمان و همه جای زمین – که همهء صحنه ها کربلاست و همهء ماهها محرّم و همهء روزها عاشورا- باید انتخاب کند:یا «خون» را،یا «پیام» را،یا «حسین» بودن را،یا «زینب» بودن را،یا آنچنان مُردن را،یا این چنین ماندن را.اگر نمی خواهد،از صحنه غایب باشد.

چگونه می شود از چنین معجزه ای که «حسین(ع)» در تاریخ بشر ساخته است و «زینب» پرداخته است،سخن گفت؟

آن چه می خواستم بگویم،حدیث مفصّلی است که در این مجمل می گویم،به عنوان رسالت«زینب»،«پس از شهادت حسین» که:

«آن ها که رفتند،کاری «حسینی » کردند؛

و آن ها که ماندند،باید کاری «زینبی» کنند؛

و گر نه،یزیدی اند»!

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت بیست و هفتم):

هر انقلابی،دو چهره دارد:

چهرهء اول:«خون».

چهرهء دوم:«پیام».

رسالت نخستین را «حسین(ع)» و یارانش،آن روز گزاردند:رسالت «خون» را.

رسالت دوم،رسالت «پیام» است،پیام شهادت را به گوش دنیا رساندن است.زبان گویای خونهای جوشان و تن های خاموش،در میان مُردگان متحرک،بدون است.این رسالت بر دوش های نحیف یک زن است،«زینب»!- زنی که مردانگی در رکاب او،جوانمردی آموخته است! – و رسالت زینب،دشوار تر و سنگین تر از رسالت برادرش.

آن هائی که شهامت و دلیری آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند،تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده اند.اما کار آن ها که از آن پس زنده می مانند،دشوار است و سنگین.و «زینب» مانده است؛کاروان اسیران در پی اش؛و صف های دشمن،تا افق در پیش راهش؛و رسالتِ رساندن پیام برادر بر دوش اش؛وارد شهر می شود.از صحنهء کربلا بر می گردد؛آن باغهای سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهن اش بوی گل های سرخ به مشام می رسد.وارد شهر جنایت،پایتخت قدرت،پایتخت ستم و جلّادی شده است؛آرام و پیروز،سراپا افتخار،بر سر قدرت و قساوت،بر سر بردگان مزدور و جلّادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد می زند:

«سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا کرد؛افتخار نبوّت،افتخار شهادت»!

«زینب»،رسالتِ رساندن پیام شهیدان زنده،اما خاموش را به دوش گرفته است.زیرا پس از شهیدان،او به جا مانده است؛و او است که باید زبان کسانی باشد که به تیغ جلّادان،زبان شان بریده است.

اگر یک «خون»،«پیام » نداشته باشد،در تاریخ،گنگ می ماند.و اگر یک «خون»،«پیام» خویش را به همهء نسل ها نگذارد؛جلّاد،«شهید» را،در حصار یک عصر و یک زمان،محصور کرده است.اگر «زینب»،پیام کربلا را به تاریخ،باز نگوید،کربلا در تاریخ می ماند.و کسانی که به این پیام نیازمندند،از آن محروم می مانند.و کسانی که با خون خویش،با همهء نسل ها سخن می گویند،سخن شان را کسی نمی شنود.این است که رسالت «زینب»،سنگین و دشوار است.

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت بیست و ششم):

و شهید،قلب تاریخ است!

همچنانکه قلب،به رگهای خشک اندام بدن،خون و حیات و زندگی می دهد،جامعه ای که رو به مردن می رود؛جامعه ای که فرزندانش،ایمان خویش را به خویش از دست داده اند و جامعه ای که به مرگ تدریجی گرفتار است؛جامعه ای که تسلیم را تمکین[قبول] کرده است؛جامعه ای که احساس مسئولیت را از یاد برده است،و جامعه ای که اعتقاد به انسان بودن را در خود،باخته است؛و تاریخی که از حیات و جنبش و حرکت و زایش،باز مانده است؛«شهید»،همچون قلبی،به اندام های خشک و مُردهء بی رمق این جامعه،خون خویش را می رساند و بزرگترین معجزهء شهادتش این است که به یک نسل،ایمان جدید به خویشتن را می بخشد.

«حسین»،یک درس بزرگتر از شهادتش را نیز به ما داده است؛و آن،نیمه تمام گذاشتن حج،و به سوی شهادت رفتن است.«حج»ی که،همهء اسلافش،اجدادش،جدّش و پدرش،برای احیای این سنت،جهاد کردند.این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند.

امام حسین(ع) مراسم حج را به پایان نمی برد،تا به همهء حج گزاران تاریخ،نمازگزاران تاریخ،مؤمنان به سنت «ابراهیم» بیاموزد که:

 اگر«امامت» نباشد؛اگر رهبری نباشد؛اگر «حسین» نباشد؛و اگر یزید باشد،چرخیدن بر گِرد خانهء خدا،با چرخیدن گِرد بتخانه ،مساوی است!در آن لحظه که حسین(ع)،حج را نیمه تمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد،کسانی که به طواف،همچنان در غیبت «حسین» ادامه دادند،مساوی هستند با کسانی که در همان حال،بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند.

وقتی در صحنهء حق و باطل نیستی؛وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی،هر کجا که می خواهی باش!چه به نماز ایستاده باشی،چه به شراب نشسته باشی،هر دو ،یکی است!

شهادت،«حضور در صحنهء حق و باطلِ همیشهء تاریخ» است.

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت بیست و پنجم):

و «حسین»،با همهء هستی اش آمده است تا در محکمهء جنایت تاریخ،به سود کسانی که،هرگز شهادتی به سودشان نبوده است و خاموش و بی دفاع می مردند،شهادت بدهد.

اکنون محکمه پایان یافته است؛و «حسین(ع)» و همهء عزیزانش و همهء هستی اش،با بهترین امکانی که خدا در اختیار مخلوقاتش قرار داده است،یعنی «شهادت»، رسالت عظیم الهی اش را انجام داده است.

یکی از بهترین و حیات بخش ترین سرمایه هائی که در تاریخ تشیع وجود دارد،«شهادت» است.

ما از وقتی که،به گفتهء جلال آل احمد،«سنت شهادت را فراموش کرده ایم و به مقبره داری شهیدان پرداخته ایم؛مرگ سیاه را،به ناچار گردن نهاده ایم».

و از هنگامی که به جای شیعهء «علی» بودن،و از هنگامی که به جای شیعهء «حسین»بودن و شیعهء «زینب» بودن،یعنی «پیرو شهیدان بودن»،زنان و مردان ما،«عزادار شهیدان شده اند و بس»،در عزای همیشگی مانده ایم.

چه هوشیارانه دگرگون کرده اند پیام «حسین» را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدش را؛پیامی که خطاب به همهء انسانها است.این که «حسین» فریاد می زند – پس از اینکه همهء عزیزانش را در خون می بیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر،در برابرش نمی بیند – فریاد می زند که:

«آیا کسی هست که مرا یاری کند ؟»،« هل من ناصر ینصرنی»؟

مگر حسین(ع) نمی دانست که کسی نیست که او را یاری کند،زیرا تمام یارانش به خون غلتیده اند؟ این سؤال،سؤال از تاریخ فردای بشری است؛و این پرسش،پرسش از انسانهای آینده است؛و از همهء ماست.و این سؤال،انتظار «حسین(ع)» را از عاشقانس بیان می کند و دعوت شهادت او را به همهء کسانی که برای شهیدان،حرمت و عظمت قائلند،اعلام می نماید.

«شهید» نشان می دهد و می آموزد و پیام می دهد که در برابر ظلم و ستم،ای کسانی که می پندارید:«نتوانستن،انسان را از جهاد،معاف می کند»،و ای کسانی که می گوئید:«پیروزی بر خصم،هنگامی تحقق دارد،که بر خصم،غلبه شود»،نه! «شهید»،انسانی است که در عصرِ «نتوانستن و غلبه نیافتن»،با مرگ خویش،بر دشمن پیروز می شود؛و اگر دشمن اش را نمی شکند،رسوا می کند.

ادامه دارد...