عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

«عرفان،برابری،آزادی»:(3)

و بالأخره،از لحاظ «وجودی»،یعنی بهترین تجلی وجود انسان،به معنای یک موجود انسانی،فراتر از همهء موجودات است و به عنوان آخرین رشد ارزشهای عینی،مادی و فطری انسان،همین انسان عینی- و نه انسان هوائی و ربّ النّوعی-او کاملترین است و تکیه ای که در مکتب و زندگی اش به این ارزشها و کرامتها می کند،از همه روشن تر است.اگر واقعا مکتب را از این سه بُعد-یعنی بُعد اصالت وجودی و اصالت عدالت و اصالت عرفان-نگاه کنیم،به بهترین وجه،نیازمندی زمان خودمان را رفع کرده ایم.

جوان ما،سوسیالیست که می شود،دیگر آن احساس عرفانی و حالت معنوی اش نابود می شود.عارف مسلک که می شود،دیگر به قدری در برابر مسائل اجتماعی،بی غیرت می شود که اصلا همان عرفانش نیز نفرت انگیز می شود.وقتی از هر دو دست بر میدارد،و به آن«منِ وجودی»انسان و آزادی وجودی می رسد،تبدیل به هیپی و فرنگی و کافه نشین و پوچگرای منفی می شود.

این سه نیاز در ذات آدمی و ذات زمان ما هست.من معتقدم که اگر به هرکدام و در هرکدام از آن ها بیفتیم،در چاله ای افتاده و از دو بُعد دیگر انسانی غافل مانده ایم.تکیهء هماهنگ و آگاهانه به مکتب اسلام،تنها کشف اسلام نیست و تنها حقیقت پرستی نیست؛بلکه اگر از این سرچشمه،این هر سه مایه را برای رفع نیاز انسان امروز بگیریم،و با این سه چشم،اسلام را نگاه کنیم،در عین حال به مسئولیت اجتماعی خود نیز عمل کرده ایم.

تمامی تاریخ به سه شاهراه اصلی می پیوندند:آزادی،عدالت و عرفان!اوّلی شعار انقلاب کبیر فرانسه بود که به سرمایه داری و فساد کشید.دوّمی شعار انقلاب اکتبر بود که به سرمایه داری دولتی و جمود منجر شد.و سوّمی شعار مذهب بود که به خرافه و خواب کشید.

ادامه دارد...

«عرفان،برابری،آزادی»:(2)

            

در اینجا از سه بُعد سخن گفتم:«خدا»،«برابری» و «آزادی»!در اعتقاد شیعه،همهء این حرفها به نام «علی» وجود دارد.

این سه جریان اساسی و واقعی و حقیقی،در عمق خصلت انسان هست؛و اساس نیاز وجود انسان است؛به صورت سه تجلّی:از یک طرف،عشق و عرفان است و از طرف دیگر،عدالت خواهی؛و از طرف سوم،اصالت وجودی است...

کاملترین انسان یا مکتب که می خواهد انسان را به فلاح ببرد،انسان و مکتبی است که این ابعاد اساسی را در خود داشته باشد.

اسلام،ارزشش در این است که روی هر سه بُعد،هماهنگ با هم تکیه می کند.اسلام،ریشه و روح اش و جوهرش،عرفان است.اما تکیه اش به مسئلهء عدالت اجتماعی است و سرنوشت دیگران؛و حتی سرنوشت فرد دیگر.و می گوید:

اگر یک فرد دیگر را نگه داشتی و احیاء کردی،مانند این است که همهء انسانها را احیاء کرده ای و اگر یک فردی را کُشتی،مانند این است که همهء انسانها را کشته ای.

یعنی نسبت به رابطهء من و دیگران،این اندازه حساسیت دارد. و یا مسئلهء ربا،که یک امر اجتماعی و طبقاتی است؛به آن صورتی که از رباخوار نفرت دارد،از مشرک و منافق ندارد.

در مورد مسئلهء وجودی،اسلام درست بر خلاف آن مذهب های رسمی و حتی عرفانی است که انسان را از وجود خود در برابر خدا غافل می کنند و انسان را در برابر وجود خدا نفی می نمایند.چون توحید اسلامی،تنها توحیدی است که وجود انسان را در برابر خدا اثبات می کند. کسی که خدای اسلام را آگاهانه و آنچنان که خود اسلام معرفی کرده،بشناسد و ایمانش را از اسلام گرفته باشد،در برابر خدا به وجود متعالی خود،پی می برد.انسان توحیدی،به اندازه ای که به فقر خویش پی می برد،به غنای خویش پی می برد؛به میزانی که به خشوع می رسد،غرور و افتخار و کرامت در خود احساس می کند؛به میزانی که به عبودیت خداوند تسلیم می شود،به عصیان در برابر هر قدرت،نظام و رابطهء دیگر می رسد.بنابراین در اسلام،یک رابطهء واقعا متضاد،میان انسان و خدا وجود دارد؛و آن،نفی و اثبات شدن،هیچ شدن و همه چیز شدن در عین حال است و اصلا محو شدن و تبدیل به یک موجود خدائی شدن،در زندگی مادی و طبیعی است.

نمونه و تجلّی کامل این سه بُعد،«علی(ع)» است.هم به عنوان عشق،یعنی آن انرژی ماورائی،که انسان را به دغدغه و التهاب و ناسیری و ناسیرابی در زندگی مادی می کشاند،او منبع فوران این عشق است و در هیچ کس دیگر،آن همه التهاب وجود ندارد.به قدری التهاب او شدید است که گاهی غش می کند و در بیابان فریاد می زند؛که البته ما بی شعور ها خیال می کنیم که به خاطر دردهائی است که در مدینه به جان اش ریخته اند و یا صرفا برای فدک است؛در صورتی که خودِ وجود،ملتهب است،و مثل یک آتشفشان فریاد می زند و بودن و زیستن،برایش غیر قابل تحمل است.

ادامه دارد...

«عرفان،برابری،آزادی»:(1)

 

1)یکی «عرفان و عشق» است.آتشی که در طول تاریخ بشر،هم? فرهنگ ها،همهء ارزشهای اخلاقی،همهء حرکت های انقلابی و همهء خلّاقیّت ها را ساخته است و همیشه به عالم،محتوا داده است و همیشه به عمر و به وجود،جهت و هدف داده است.در هر مذهبی که شما فکر کنید،این جوهر وجود دارد و در هر مکتبی و هر فلسفه ای،این جوهر وجود داشته است.

این آتشِ عرفان و عشق بوده که آدم هائی را ساخته است:مثلا شاهزاده ای را،ابراهیم اَدهَم ساخته و یا فیلسوف وابسته به دربار را،غزالی ساخته و یا یک راهزن را،فُضِیل ابن عیاض ساخته.تنها چیزی که به انسان،ارزش وجودی داده،به زندگی واقعا لطف و معنا داده و از همهء عالم،یک تفسیر روحانی با معنا و با محتوا و هدفدار کرده؛احساس عرفانی در انسان بوده است.احساس عرفانی،زائیدهء یک دوره از زندگی بشر نیست؛قبل از مالکیت است و حتی قبل از پیدایش عصر حجر سوم است.و قبل از پیدایش جامعهء طبقاتی بشر است.و بنابراین نمیتواند معلول آنها باشد.این احساس عرفانی،در عمق و ذات وجودی انسانی خانه داشته و در طول تاریخ،شهادت ها،فداکاری ها و ارزشها را خلق کرده است.

2)دوم،«آزادی» است.این کلمه در مذهب،یک بُعد بی نهایت عمیق دارد؛اما در تاریخ و در فلسفه های مادّی جدید،معنای خیلی خلاصه شدهء سطحی و بدون دامنه دارد.به هر حال،«آزادی» یکی از ابعاد اساسی وجود انسان است.آرمان نهائی تمام مذاهب،نجات است.اما در اسلام،آرمان،«فلاح» است.فلاح، در بر دارندهء یک آزادی تکاملی وجودی است؛یک نوع رشد است؛یک شکوفائی است.

در همهء مذاهب و در تمام تلاشهای اجتماعی و سیاسی هم می بینیم که آزادی،انگیزهء بزرگی برای این همه مجاهدت ها و این همه شهادت ها است.هنوز هم میلیون ها تودهء دهقانی و کارگری و روشنفکران واقعی[و نه غرب زده و مادّی و ...]خون و زندگی شان را می دهند،برای اینکه آزادی را به دست بیاورند و برای اینکه استعمار را،امپریالیسم را،دیکتاتوری را نابود کنند.این امر که هم اکنون گسترش دارد،در طول تاریخ هم وجود داشته است.بنابراین مفهوم و بُعد آزادی خواهی و آزادی طلبی،بزرگترین عاملی است که انسان را از جمود و از خواب و از عبودیت در برابر یک قدرت خارجی نجات می دهد.

3)بُعد سوم،«عدالت خواهی»است.از وقتی که تبعیض ایجاد شد،تلاش برای رفع تبعیض هم به عنوان ضدّش ایجاد شد؛به خصوص در تاریخ شیعه.تمام تلاش فلسفهء تاریخ انسان در تشیع،مبارزه با ظلم و تحقق عدالت است.هر مذهب و هر ایدئولوژی ای و هر اسلامی و هر تشیعی که این مسئله برایش مطرح نباشد و برای آن جواب نداشته باشد و خودش را در این مسیر و در متن این انقلاب عدالتخواهانهء امروز نیندازد؛پَرت است و اصلا کلاهش پشم ندارد و آینده ندارد و محکوم به نفی و مرگ و شکست است.زیرا این اسلام،اسلامِ «علی(ع)» نیست؛اسلامی عثمانی است که باید برود.

بنابراین این سه مفهوم در تاریخ است،در متن انسان است،در نیاز بشر است و اصلا ساختمان انسانی بر این سه اصل استوار است؛جزو وجود آدم است.

ادامه دارد...

علی(ع)،خود «رضوان خداوند است»:(2)

        

من رشته و تخصص علمی ام را رها کرده ام تا همه از علی و فطمه حسین و زینب و انتظار موعود و شهادت و امامت و امام سجاد و نفی شورا و سقیفه و دموکراسی و خلافت و معرفی سلمان و ابوذر و حُجر و حُرّ و تمامی ارزشهای اهل بیت و شخصیت های تشیع و رسالت تاریخی و جهانی و انسانی«علی» بگویم و بنویسم.و آنچه در این راه اندوخته ام،قساوت قاسطین است و خیانت ناکثین و جهالت مارقین.و این هر سه،سه دلیل قاطع بر اینکه نشان راه را از همین«معالم الطریق» گرفته ام و بر راه «علی» رفته ام و شیعهء حقیر،ولی وفادار «علی» بوده ام و سرنوشتم و سرگذشتم شاهد صدقم و نشان درستی راهم...

به راستی چه خیری بالاتر و گرامی تر از اینکه،آنها همچون کعب الاحبار و مروان حَکَم،سعادتمندند و مرفه و موفق؛و من سالک سودا زدهء راه «ربذه»ء شوربختی و تنهائی و تهی دستی،مراد و محبوب خویش را یافته ام و سرنوشت او را دارم؟

از کرامت«علی» که همچون ابر بهاری می غرّد و می بارد،بعید می دانید که در این راه بیابان که به تنهائی و فراموشی و سختی و نیستی می انجامد،در اعماق درونی ام احساس می کنم که همراه عقیل و دو فرزند عزیزش مرا بدرقه می کنند و انعکاس آن کلمات نوازشگری را که شیرینی قند را در کامم و شهد عشق را در جانم و جوهر حیات را در مغز استخوانم می ریزند،می شنوم که در خلوت آن صحرا می گفت:

«تو برای خدا خشمگین شدی،به آن که خشمت برایش بود،امیدوار باش.اینان به خاطر دنیایشان از تو می ترسیدند و تو به خاطر دینت از آنان ترسیدی؛و تو چه قدر از آن چه آنان به خاطرش از تو ترسیدند،بی نیازی.و آنان چه قدر به آن چه که به خاطرش از تو ترسیدند،نیازمندند.پس آنچه را به خاطرش تو را راندند،برگیر.»

در کوله بار هر کس که در این طریق گام می نهد،آنچه باید باشد،عشق است و ایثار و اخلاص و تقوا و صبر و خودآگاهی و رنج و ناکامی و استعداد خارق العاده در تحمل سختی،خیانت و تنهائی و قساوت قاسطین جائر،خنجر از پشت زدن همگامان ناکث و خروج ملعبه های متعصب و زشت و پرت و بی تقصیر و عامی و جاهل.

زیرا که هر حقی و حق پرستی،بی آماج این سه جبههء ناحق است و مگر نه مظهر و مجسمهء حق،«علی»،در این سه جبهه جنگید و بی تردید،هر که علی وار زندگی کند و علی وار کار کند و علی وار سخن بگوید،و علی وار بیندیشد،نمی تواند از سرنوشت محتوم «علی» وار،بگریزد.

چه،سرنوشتی که علی با آن درگیر بود،نه معلول ناآگاهی و ناهشیاری «علی» بود و نه زائیدهء ناپختگی و ناشی گری علی.و نه عکس العمل گستاخی و خودخواهی و کج فکری و کج رفتاری و کج راهی«علی»؛که او آیت عظمای شعور و آگاهی و بیداری و کمال و پختگی و مَثَل اعلای نیکی و راستی بود.و با این همه،دست پروردگان پیامبر(ص) و پیشتازان ایمان و جهاد نیز تنهایش گذاشتند و در پنج سال فرصت کار،دشمن جائز و دوست خائن و عوام نادان،مهلت کاری اش ندادند و آن قلّهء سر به فلک کشیدهء عظمت و صلابت و قدرت را به ناله آوردند و از شدت بی تابی و رنج،بر صورت خویش از خشم،سیلی زد!

پایان

علی(ع)،خود «رضوان خداوند است»:(1)