عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

«حسین(ع)»،وارث پیامبران:(3)


محمد(ص) در بلندی طائف،تنها و خون آلود و گرسنه و رانده شده و سنگ خورده و مجروح؟

علی(ع) در سکوت سنگین دردناک خانهء فاطمه(س) در فریاد نخلستانهای تنهائی و شب شهر فتح ها و غنیمت ها؟

سر در حلقوم چاههای بیرون از مدینهء سابق؟

در موج جوشان و گدازان خون محراب مسجد کوفه؟چه می گویم؟تنها بر صلیب وجود دردمند و عاشق خویش،برکشیده و شهید؟

این تندیس کیست؟همه شان؟آری،همه شان.مگر نه اینان همه یک تن اند،و یک تن در این ها همه،یکی؛و نامش «انسان مظلوم»؟چرا بترسم که من نیستم؟که مگر نه در هر کسی،«او» هست،ذره ای از «او» هست.آری،این تندیس همهء این «هابیل»ها است،و همهء این «علی» ها است.تندیس «حسین» هم هست.آری،«حسین»،هم او که شاهد همهء ادوار است،و شهید همهء صحنه ها و قربانی همیشهء تاریخ،از «آدم» تا پایان روزگار.همین یکی است که با نام «هابیل» مبعوث می شود و با نام «ابراهیم» می آید و می رود.

نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم.در این لحظات شگفت،که من در یک«بیخودی مطلق» به سر می بردم،و درد،که هروقت به «مطلق» می رسد،جذبه ای روشن و مستی بخش می شود،و حالتی آرام،روشن و خوب می دهد،ناگهان عبارات پر معنا و عمیق «زیارت وارث» در مغزم جرقه زد خطاب به حسین(ع):

سلام بر تو ای وارث «آدم»،برگزیدهء خدا؛

سلام بر تو ای وارث «نوح»،پیامبر خدا؛

سلام بر تو ای وارث «ابراهیم»،دوست خدا؛

سلام بر تو ای وارث «موسی»،هم سخن خدا؛

سلام بر تو ای وارث «عیسی»،روح خدا؛

سلام بر تو ای وارث «محمد(ص)»،محبوب خدا؛

سلام بر تو ای وارث «علی(ع)»،ولیّ خدا؛

ادامه دارد...

«حسین(ع)»،وارث پیامبران:(2)

هرگاه حقیقت،از صحنهء جنایت خصم،پیروز بازگردد،در خیمهء خیانت دوست،به دست مصلحت،خفه اش می سازند:و سرنوشت «علی»،گواه است!

کویری با خورشیدی کبود و آسمانی به رنگ شرم و صحرائی افق در افق،پوشیده از خون،و شبحی روئیده از دریای سرخ،سینهء صحرائی بی کس،و در زیر ابر دردبار،شبحی یا مجسمه ای،تندیسی در خون ایستاده،سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست،مجروح،خون آلود،شکسته،خاموش،با دستی بر قبضهء شمشیری که با همهء تعصبش،می کوشید تا همچنان نگه اش دارد و دستی دیگر،همچنان بلاتکلیف!

نه می جنگد،که با چه؟ نه سخن می گوید،که با که؟نه می رود،که به کجا؟نه باز می گردد،که چگونه؟ و نه می نشیند،که...هرگز! ایستاده است و تمامی تلاش اش،اینکه نیفتد! بر سر رهگذر تاریخ ایستاده،و بر هر نسلی که می گذرد،سر راه می گیرد،و بر سرش نهیب می زند که:

ای بر مَرکب های سیاه ننگ،بگریخته از همهء صحنه های «شهادت» تاریخ!

گرگ ها،روباه ها،موش های دزد سکه پرست! و شما ای میش های ذلیل پوزه در خاک فرو برده!

ای غایب ها! پوچ ها،پلید ها،آیا در میان شما هست کسی که هنوز چهرهء انسان را به یاد آورد،و آیا چشمانی هست که او را بتوان دید و باز شناخت؟

اینان که مرگ را،همچون گردنبندی از زیبا ترین گوهر های خدا،بر گردن آویخته اند،بی مَرگانِ جاودانه اند،شاهد هر آنچه در تاریخ آدمی می گذرد،شهیدِ هر آن چه در بنی آدم می میرد و می پژمرد و قربانی جلّاد می شود!

این کیست؟تندیس تنهائی و غربت و شکست و نومیدی و درد،در کویری پوشیده از خون،از دریای سرخ شهادت سر برداشته،و تنها و ساکت ایستاده است!

او،دیگر من نیستم! هابیل است؟نخستین قتیل مظلوم تاریخ انسان:ذبیح معصوم مالکیت و شهوت،که برادر را،جلّاد برادر کُش کرد؟

مانند پرومتهء اساطیری است که به خاطر انسان،آتش مقدس خدایان را از ملکوت الهی به زمین آورد،و به شب سیاه و زمستان سرد زمین و زندگی انسان نابینای فسرده افکند؛و محکوم ابدی تنهائی و زنجیر و غربت و وحشی گری و شکنجهء جانوری گشت؟

ابراهیم در آتش؟اسماعیل در منی؟یحیی در دربار هیرودیس؟موسی در غربت صحرای آوارگی و هراس فرعون؟مسیح بر صلیب جنایت و جبّاریّت یهود و قیصر،به چهار میخ کشیده؟

ادامه دارد...

«حسین(ع)»،وارث پیامبران:(1)

عبادت،کار،مبارزهء اجتماعی:(6)

3)مبارزهء اجتماعی:مبارزهء سیاسی،نه تنها به معنای اعم،تجلی عالی ترین استعداد اجتماعی انسان است،بلکه برای افراد آگاه و دلسوز،کارِ سازنده و خودساز نیز هست.مبارزهء اجتماعی،بزرگترین عامل خودآگاهی انسانهای آگاه و دلسوز به شمار می آید.فردی که در پشت میز مطالعه و در میان انبوهی از کتابها و یا در مبادلهء ذهنی میان دوستان و همفکران خویش،خود را یک انقلابی مردمی می شمارد و راه حل ها را از میان الفاظ و فرضیه ها و متون عقیدتی بر می گزیند،تنها در کورهء آزمایش عمل سیاسی است که می تواند هم اندیشه های خود را تصحیح کند و هم از بیماری لفّاظی شفا یابد و هم خویشتن را بیازماید.لیاقت،هوشیاری،سرعت عمل،شهامت،درجهء فداکاری و از خودگذشتگی،از مال گذشتگی و حتی اندازهء خلوص و صفا و تقوای خود را دقیقا ارزیابی کند.

مبارزهء سیاسی،زمینهء واقعی و عملی و آزمایشی مفاهیمی است که یک دلسوز جامعه،غالبا از کتابها و از زبانها آموخته است و می آموزد.و در عین حال،او را با مسائلی رو به رو می کند و با واقعیت هائی در تماس قرار می دهد که هرگز در محیط امن و آرامی وجود ندارد،که الفاظ و اصطلاحات فلسفی و فکری با او گیرودار دارند.

و باز مبارزهء سیاسی است که روشنفکر واقعی را با متن مردم،خواست ها،نیازها و ایده آل ها،قدرت ها و ضعف های مردم آشنا می سازد.و در عین حال،امکانات عمل را در برابر او آشکار می کند و از بیماری پرت افتادن از مردم،یا جلو افتادن از مردم- که غالبا برخی انقلابیون به آن دچار می شوند-رهائی می دهد و او را مقیّد می سازد که پیشاپیش مردم،اما متصل به مردم،در حرکت باشد.

مبارزهء سیاسی،به انقلابیون موهبتی می دهد که غالبا از آن محروم است و آن،فراگرفتن زبان تفاهم و تکلم با تودهء مردم است،زبانی که ابزار انجام رسالت انقلابی در جامعهء خویش است.همان زبانی که محرومیت از آن،مبارزین ما را این چنین عقیم کرده و با مردم،بیگانه ساخته و دیوار نامرئی و نفوذناپذیری میان اقلیت مبارزین آگاه و توده های وسیع مردم به پا داشته است.مبارزهء سیاسی،به مبارزی که پروردهء کتاب و کلاس است،زبان عوام را می آموزد.

متأسفانه قدرتمندانی که بر سرنوشت جامعه ها مسلط بوده اند،همواره از سیاسی شدن توده های مردم وحشت داشته اند.در جامعهء ما دوران بنی عباس،دوران موفقیت دستگاه در سیاست زدائی جامعهء اسلامی است.بنی عباس که شعور حساس سیاسی تودهء مردم را دیدند و دانستند که چگونه رژیم نیرومندی چون بنی امیه را قربانی خویش ساخت،به سیاست زدائی پرداختند.از چه طریق؟از طریق توسعهء فرهنگ،تکیه بر علم،ثروت،قدرت سیاسی،فتوحات اسلامی و تجلیل و تعظیم شعائر دینی.و به این طریق انبوه تودهء مردم را با پیشرفت هائی که به نام اسلام در جهان به دست می آوردند،تخدیر و مشغول کردند و آگاهان جامعه را هم با غرق کردن در مسائل ذهنی و کلامی و فلسفی و فرقه ای.

این بود که جنگ ها و مبارزات مردم در دوران بنی امیه-که همگی،جنگ های سیاسی و طبقاتی بر اساس عدالت طبقاتی و رهبری انسانی بود-در دوران بنی عباس،تبدیل به جنگ های فرقه ای،کلامی،ذهنی،فلسفی و حتی لفظی شد.و امروزه،استعمار با تشدید خصومت های فرقه ای،قبیله ای،نژادی،مصرف پرستی،آزادی های جنسی و ...مردم را از احساس مسئولیت در قبال سرنوشت جامعه،غافل می سازد.

پایان

عبادت،کار،مبارزهء اجتماعی:(5)

کار عبارت است تجلّی تحقق عینی اراده و خواست و ارزشهای ویژهء انسان.انسان در کار متولد می شود،با کار ساخته می شود و ذهنیت وی تبدیل به یک واقعیت عینی می گردد و در همان حال،جوهر وجودی اش صیقل می خورد و تکامل می یابد.

اما نقش انقلابی کار در خودسازی،عبارت است از آزادی بخشی کار.هر کسی زندانی قالب های خانوادگی،طبقاتی،اجتماعی و عصری خویش است.این مسئله،وقتی که سخن از مسئولیت انقلابی بصیرت مندان است،دامنهء بسیار گسترده و عمقی بسیار شگفت انگیز پیدا می کند.

بی شک اکثریت صاحبان بصیرت،برخاسته از طبقهء متوسط اند.طبقات بالا چنان در رفاه پوسیده اند که همهء ارزشهای وجودی آدمی و همهء حساسیت های انقلابی را از نسل جوان خویش می گیرند.در طبقات پائین،فقر،جهل و ذلت را چنان توسعه ای داده که اکثریت را در آن غرقه ساخته است و افراد،جز در تکاپوی تأمین یک زندگی بخور و نمیر نیستند،و جز هدفهای کوتاه و حقیر ندارند.طبیعتا دلسوزان جامعه،از میان طبقه ای بر می خیزند که نه رفاه اشرافیت،پوک و تباهشان کرده و نه فقر،آنان را از اندیشیدن و از رشد اجتماعی و اخلاقی محروم ساخته است.بنابراین،انسانهای خودآگاه و دلسوز،از طبق? متوسط بر می خیزند.

در عین حال باید یادآوری کرد که این مطلب،به معنی بریدن خویش از تودهء محروم نیست.بلکه باید ایمان داشت که اساسا هدف،رهائی و نجات تودهء مردم است.اما نباید دچار یک نوع جَوگیری عامیانه شد و تودهء مردمی را که بالقوه به آن می اندیشیم،با تودهء مردمی که بالفعل وجود دارد،مترادف بشماریم.اشتباه میان این دو در عمل اجتماعی،خطاهای بسیار سنگین و حتی فاجعه آمیز به بار آورده است.

کار آزادی بخش برای این افراد خودآگاه و دلسوز که به هر حال از طبقهء متوسط در زمان ما برمی آیند،ضرورتی حیاتی دارد.زیرا آنها را از ماندن در تنگنای پلید اشرافی گری-که با تنگ نظری و پستی همراه است-چه مذهبی باشد و چه غیر مذهبی-رها می سازد و افق اجتماعی آنها را وسعت می دهد و در شخصیت آنان تغییر عمیق انقلابی می دهد.

تقدس کار در اسلام تا به آنجاست که پیامبر(ص)،تنها دو دست را بوسیده است؛دست یک زن[حضرت فاطمه(س)] و دست یک «کارگر» را.دو چهره ای که در همهء نظام ها و تمدن ها و فرهنگ ها،تجسم ذلت،حقارت و محرومیت بوده اند؛آن هم دست بوسیدن!،سنتی که در اسلام،آنچنان که امروز رایج است،وجود نداشته است و اگر می داشت،نوعی شرک محسوب می شد.

کار،معجزهء بزرگی است که به انسانهای آگاه و دلسوز،موهبت فرو ریختن همهء ارزشهای اشرافی و ضعف های سرمایه داری و عادات بیمارگونهء طبقهء مرفّه را،که طبقهء انگل است،عطا می کند و او را با تودهء محروم در می آمیزد و از این طریق،یک انسان انگل وار به یک انسان پیامبر وار بدل می شود.

ادامه دارد...