عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

اصل «شهادت» در اسلام:(4)

و از «حسین(ع)»،زنده تر کیست؟در تاریخ ما کیست که به اندازهء او،حق داشته باشد که «زندگی کند»؟ و شایسته باشد که «زنده» بماند؟

نفسِ انسان بودن،آگاه بودن،ایمان داشتن،زندگی کردن،آدمی را «مسئول جهاد» می کند؛و «حسین(ع)»،مَثَلِ اعلای « انسانیتِ زندهء عاشق و آگاه » است.

ناگهان جرقّه ای در ظلمت،انفجاری در سکوت!سیمای تابناک «شهیدی که زنده بر خاک،گام بر میدارد»،از اعماق سیاهی ها،از انبوه تباهی ها! چهرهء روشن و نیرومند یک «امید» در شب ظلمانی «یأس»!

باز از خانهء خاموش و غم زدهء فاطمه(س)-این خانهء کوچکی که از همهء تاریخ بزرگتر است-مردی بیرون آمد:خشمگین و مصمم،و در هیأتی که گوئی بر سر همهء قصرهای قساوت و پایگاه های قدرت،آهنگ یورش دارد.و گوئی قلهء کوهی است که آتشفشانی بی تاب را در دل خود به بند کشیده است؛و یا تندبادی است که خداوند بر این قوم عاد فرو فرستاده است و اکنون به وزیدن آغاز می کند!

مردی از خانهء فاطمه(س) بیرون آمده است!مدینه را می نگرد و مسجد پیامبر(ص) را! او مکهء ابراهیم را و کعبهء به بند نمرود کشیده را،و اسلام را و پیام محمد(ص) را و کاخ سبز دمشق را و گرسنگان را و در بند کشیدگان را و...

مردی از خانهء فاطمه(س) بیرون آمده است!بار سنگین همهء این مسئولیت ها بر دوش او سنگینی می کند.او وارث رنج بزرگ انسان است؛تنها وارث «آدم»،تنها وارث «ابراهیم» و...تنها وارث «محمد(ص)»!

مردی تنها!اما نه!دوشادوش او زنی نیز از خانهء «فاطمه(س)» بیرون آمده است!گام به گام او،نیمی از بار سنگین رسالت برادر را،او بر دوش خود گرفته است!

ادامه دارد...

اصل «شهادت» در اسلام:(3)

        

یک دین است و آن،اسمش اسلام است و با اعلام این اصطلاح و تعمیم اش می خواهد به اسلام،یک جهان بینی تاریخی بدهد و به نهضت اسلام،یک اتصال و پیوستی به همهء نهضت هائی که در طول تاریخ با شرک ها در افتاده اند،و برای نجات مردم با زورمندان و زرمندان و فریب کاران،به جهاد برخاسته اند،و همه را یک جنگ و یک دین و یک روح و یک شعار،در طول تاریخ بشری و در همهء صحنه ها و همهء عصرها و نسل ها توجیه کند.

سالهای 50 و 60 هجری،عصری است که اندیشه ها فلج است،شخصیت ها فروخته شده اند،وفاداران تنها هستند،پارسایان گوشه گیرند،جوانان یا مأیوس یا فروخته شده،یا منحرف،و گذشتگان و بزرگانِ گذشته،یا شهید شده،یا خاموش و خفه شده و یا فروخته شده اند.و عصری است که در میان تودهء مردم،هیچ آوائی و ندائی بلند نیست؛قلم ها را شکسته اند،زبان ها را بریده اند،لب ها را دوخته اند و همهء پایگاه های حقیقت را بر سر وفاداران اش ویران کرده اند.

و اکنون «حسین(ع)»،به عنوان یک رهبر مسئول،می بیند که اگر خاموش بماند،تمام اسلام به صورت یک «دینِ دولتی» در می آید.اسلام تبدیل می شود به یک قدرت نظامی-سیاسی و دگر هیچ! حادثه ای و سپس رژیمی و قدرت حاکمی،مثل قدرت مغول،مثل قدرت حکومت سلوکیه،جانشینان اسکندر و یا جانشینان چنگیز؛ و بعد خود قدرت که از بین رفت و خلافت و ارتش که متلاشی شد و نابود گشت،دیگر هیچ چیز نمی ماند،جز خاطره ای در تاریخ،و حادثه ای در گذشته که دیگر گذشت.

این است که«حسین(ع)»،اکنون در برابر دو «نتوانستن» گرفتار شده است:

نه می تواند خاموش بماند؛زیرا که وقت از دست می رود،دارد همه چیز ریشه کن می شود و زدوده.در درون ذهن و یا در عمق وجدانها،احساس ها،اندیشه ها،در مدرسه ها و مسجد ها و جامعه ها همه چیز بر باد می رود و همهء ارزشها و ایمانها و هدف ها و مفاهیم و ایده آل ها و هر چه که پیام محمد(ص) آورد،و اسلام ارزانی داشت و با جهاد ها و رنج ها فراهم شد،دگرگون می شود.او نمی تواند خاموش بنشیند که مسئولیت جنگیدن با ظلم را دارد.

از طرفی نمی تواند بجنگد،زیرا که نیروی جنگیدن را ندارد!نه می تواند فریاد کند و نه می تواند خاموش بماند،نه می تواند تسلیم باشد و نه می تواند حمله کند.تنها مانده، با دست های خالی؛اما بار سنگین همهء این مسئولیت ها تنها بر دوش اوست.

باید بجنگد،اما نمی تواند!شگفتا! «بایستن» و «نتوانستن»! «نتوانستن» نیز او را از این «بایستن» معاف نمی کند.زیرا این مسئولیت،بر دوش آگاهی انسانی اوست،زادهء «حسین بودنِ» اوست؛نه «توانا بودن» اش؛ و او در تنهائی و عجز،بی سلاح و بی همراه نیز «حسین» است!

پس چه کند؟ آری، «حسین بودن»،او را به نبرد با «یزید بودن» می خواند؛ولی سلاحی برای نبرد ندارد.آیا باز هم وظیفه دارد که بجنگد؟

همهء متولّیان عقل و دین،نصیحت گران شرع و عرف،مصلحت پرستان صلاح و منطق،همه یکصدا می گویند:نه!

و «حسین» می خواهد بگوید:آری!

یعنی چه « آری»؟یعنی که در عجز مطلق،در ضعف مطلق،یک انسان آگاه و آزاد که ایمان دارد،در عصر سیاهی و سکوت،در برابر غصب و جور،باز هم مسئولیت جهاد دارد.

ادامه دارد...

اصل «شهادت» در اسلام:(2)

اگر کربلا و «حسین(ع)» را از اندام تاریخی و اعتقادی و مکتبی اش جدا کنیم،مثل این است که،از یک پیکر زنده و واحد،یک عضو را قطع کنیم و آن را جداگانه مورد مطالعه قرار دهیم و یا نگهداری کنیم.

در طول تاریخ بشری،نهضت های دینی را می توان به دو دستهء بزرگ تقسیم بندی کرد:

1.       بر اساس محتوای این دین ها و همچنین بر اساس سنخ پیامبران شان و بنیانگذاران شان و بر اساس وابستگی طبقاتی و اجتماعی این رهبران دینی.

2.     بر اساس جهت دعوتی که این دعوت کنندگان،خلق را به آن می خواندند.

بر این اساس و بر این ملاک،همهء رهبران تاریخ،بر دو دسته هستند:یک دسته،پیغمبران سلسله ای هستند که بزرگترین بنیان گذار جهانی اش،حضرت ابراهیم(ع) است.این پیامبران که از «ابراهیم» به بعد،برای ما شناخته تر شده اند،سلسله ای هستند از پیامبرانی،که وجه مشترک شان از نظر اجتماعی،این است که همگی از محروم ترین قشر های زندگی اجتماعی و اقتصادی زمان شان برخاسته اند و به تصریح شخص پیامبر اسلام(ص)،همگی چوپان بوده اند.

اما رهبران مکتب های فکری و یا اخلاقی خارج از این سلسله،چه در چین وابسته به نژاد زرد و چه در هند و چه در ایران؛ و چه بزرگان و بنیانگذاران مکتب های علمی و اخلاقی یونان،بدون استثناء همگی اشرافی بوده اند و برخاسته از طبقات مرفّه و برخوردار و ثروتمند. 

در تاریخ،طبقات ثروتمند حاکم عبارت بوده اند از سه لایه ای که یک طبقهء حاکم را تشکیل می داده اند:طبقهء زورمند؛طبقهء زرمند؛طبقهء تزویر [یعنی کسانی که خود را عالمان دینی معرفی می کردند:مانند ارباب کلیسای کاتولیک و یا خاخام های یهودی و ...] که این طبقهء سه لایهء حاکم،هم قدرت سیاسی و هم قدرت اقتصادی و هم قدرت دینی خلق را در دست خود داشتند. و چه با هم همساز بودند و چه مخالف،به هر حال،سازش و یا عدم سازش آنها بر سر حکومت بر خلق بوده است؛نه برای خلق.

همه جا می بینیم که در بحث از ادیان ابراهیمی،سخن از«ناس» است،یعنی بحث مردم است.و همچنین بعثت این پیامبران،با ظهور رهبران دیگر فرق دارد.ظهور آن رهبران،غالبا با توسل به قدرت و حکومت موجود است(برای اشاعهء مکتب شان).در صورتی که پیامبران ابراهیمی،بعثت شان همواره به صورت توسل به مردم است،علیه قدرت موجود در زمانشان.

اسلام و قرآن،با اعلام این اصل که«اسلام»،دینی نیست که قرآن آورده باشد یا آورندهء قرآن؛بلکه یک دین واحد در طول تاریخ است که هر پیغمبری در هر قرن و زمانی آمده،تا این دین را به مقتضای زمان و بر اساس قوانین مناسب و متناسب با آن زمان،تبلیغ کند.

ادامه دارد...

اصل «شهادت» در اسلام:(1)

دربارهء کاری که حسین(ع) در تاریخ کرده است،بسیار سخن گفته اند و بسیار نوشته اند و می گویند و می نویسند.قدما به گونه ای آن را توجیه کرده اند و متجدّدین روشنفکر به گونه ای دیگر.اما من،به تازگی متوجه شدم که امکان ندارد کاری را که «حسین(ع)» کرده است بفهمیم،مگر اینکه اول بفهمیم«شهادت» چیست؟

عظمت «حسین(ع)» از یک سو،و شخص بینی ما از سوی دیگر موجب شده است که آنچه را که از «حسین» بزرگتر است،در زیر درخشش عظمت «حسین» نبینیم.آنچه از «حسین» بزرگتر است،آن چیزی است «حسین(ع)» به خاطر آن قربانی شده است.این است که همواره از «حسین(ع)» سخن گفته ایم؛اما هرگز از آنچه که «حسین(ع)» به خاطر آن،سخاوتمندانه خود را قربانی کرد،یاد نکرده ایم.آن اصلی که «حسین(ع)» و «حسین »ها قربانی اش شده اند،و عظمت آنان در تاریخ بشر و در مذهب ما و در پیشگاه خلق و خالق،به خاطر این است که این اصل را و این معنا را با تمام زندگی شان و مرگ شان نشان داده اند:«شهادت»!

بافت متضادی که در این مسئله وجود دارد،کار را بر من دشوارتر کرده است.از یک سو باید «شهادت» را به عنوان یک مسئلهء فکری،علمی،فلسفی مطرح کنم و در این حال،باید فقط بیندیشم و استدلال کنم و تنها از قدرت علم و منطق مدد گیرم.

و از سوی دیگر،داستان «شهادت» و آنچه را که «شهادت»تداعی می کند،به قدری احساسی و به قدری هیجان آمیز و عاشقانه است که روح را به آتش می کشد و منطق را فلج می کند و قدرت ناطقه را ضعیف و اندیشیدن را دشوار.زیرا که شهادت،آمیزه ای است از یک عشق گدازان و از یک حکمت عمیق و پیچیده؛و این دو را با هم نمی توان بیان کرد؛و در نتیجه،حق سخن را ادا نمود؛به خصوص،آدمی که چون من،از نظر روحی و عاطفی ضعیف است،بیان این مسئله برایش مشکل تر است.

برای فهمیدن شهادت،باید اول،مکتبی که شهادت در آن مکتب معنا می دهد،و در آن طرز تفکّر قابل توضیح است،و در آن عقیدهء خاص ارزش می یابد،روشن گردد.و آن،عبارت است از مکتبی که «حسین(ع)»،یکی از مظاهر این مکتب است؛و نیز جریان تاریخی و نبرد تاریخی در سرگذشت انسان؛که «حسین(ع)» یک پرچمدار این نبرد است و کربلای او،یک صحنه از صحنه های نبرد پیوستهء واحدی است که در جبهه های مختلف و نسل ها و عصرهای مختلف و در طول تاریخ،از آغاز تا حال و آینده،جاری است.

«حسین(ع)»،در اتصال به آن تسلسل نهضتی که در تاریخ ابراهیمی وجود دارد،معنا می دهد و باید معنا شود،و انقلابش باید تفسیر و توجیه گردد.و الّا به صورت مجرّد،«حسین(ع)» را در تاریخ مطرح کردن و جنگ کربلا را صرفا به صورت یک حادثهء تاریخی مجرّد عنوان کردن،و آن را از پایگاه های تاریخی و اجتماعی اش جدا کردن،موجب می شود که،آنچه را که «معنای ابدی» دارد و همواره زنده است،به صورت یک «حادثهء غم انگیز گذشته» در بیاوریم و در برابرش،فقط بگرییم.

ادامه دارد...

«حسین(ع)»،وارث پیامبران:(4)

عجبا!صحنهء کربلا،ناگهان در پیش چشمم به پهنای تمامی زمین گسترده شد،و صف هفتاد و دو تنی که به فرماندهی«حسین(ع)» در کنار فرات ایستاده اند،در طول تاریخ کشیده شد،که ابتدایش،از آدم- آغاز پیدایش نوع انسان در جهان- آغاز می شود،و انتهایش تا...آخرالزّمان،پایان تاریخ،ادامه دارد!

پس «حسین(ع)»،سیاست مداری نیست که صرفا به خاطر شرابخواری و سگ بازی یزید، با او «درگیری» پیدا کرده باشد،و فقط یک «حادثهء غم انگیز» در کربلا اتفاق افتاده باشد!

«او وارث پرچم سرخی است که از آدم،همچنان دست به دست،بر سر دست انسانیت می گردد،و اکنون به دست او رسیده است»

و او نیز با اعلام این شعار که:

«هر ماهی محرّم است و هر روزی عاشورا و هر سرزمینی کربلا»،این پرچم را دست به دست،به همهء رهبران راستین مردم و همهء آزادگان عدالتخواه در تاریخ بشریت سپرده است. و این است که در آخرین لحظه ای که می رود تا شهید گردد،و پرچم را از دست بگذارد،به همهء نسلها،در همهء عصرهای فردا،فریاد بر می آورد که:

«آیا کسی هست که،مرا یاری کند؟»

وقتی به اصل «وراثت» می اندیشیدم و به ویژه «وراثت حسین(ع)»،که وارث تمامی انقلاب های تاریخ انسان است-از آدم تا خودش-ناگهان احساس کردم که گوئی همهء آن انقلابها و قهرمان ها،همهء جلّاد ها و شهید ها،یک جا ار اعماق قرون تاریک زمان و از همهء نقاط دور و نزدیک زمین،بعثت کرده اند و گوئی همگی از قبرستان خاموش تاریخ، با فریاد حسین(ع) که همچون صور اسرافیلی در جهان طنین افکنده است،بر شوریده اند؛و قیامتی بر پا شده است و همه در«صحرای محشر کربلا» گرد آمده اند و در دو سوی فرات،روی در روی هم ایستاده اند:

در این سو،از «هابیل» تا «حسین(ع)»،همهء پیامبران و شهیدان و عدالتخواهان و قربانیان جنایت های تاریخ،که همه از یک ذرّیّه و تبارند،و همه فرزندان هابیل.و در نژاد،از آن نیمهء خدائی ذات متضاد آدم،«روح خدا» که در آدم دمید و همه،وارثان یکدیگر و حاملان آن امانت،که آدم از خدا گرفت.

در آن سو،از قابیل تا یزید،فرعون ها و نمرود ها و کسرا ها و قیصر ها و بُخت النصر ها و همهء جلّادان و مردم کُشان و غارتگران زندگی و آزادی و شرف انسانی!همه از یک ذریّه و تبار،و همه فرزندان قابیل،نخستین جلّاد برادرکُش فریبکار هوس باز- و در نژاد،از آن نیمهء لجنی و متعفن ذات متضاد و ثنوی آدم،روح ابلیس که در آدم دمید،و همه،وارثان یکدیگر.

حتی ربّ النّوع ها و شخصیت های اساطیری نیز صف بندی شده اند.هر یک سمبل ذهنی از این دو حقیقت عینی،انعکاس واقعیت بشری«الله-ابلیس»در جهان:اهورا-اهریمن! جنگ حسینی-یزیدی،سایه اش بر آسمان:پرومته-زئوس...

پایان