عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عبادت،کار،مبارزهء اجتماعی:(4)



نقش عبادت،امروز به مراتب بیش از دیروز و پریروز است.دیروزی که سرمایه داری سادهء بازاری بر ما حاکم بود و پریروزی که یک تولید سنّتی کشاورزی حکومت داشت.و به هر حال،فرصت های بسیاری بود تا انسان،طبیعت و خداوند،با هم و به هم بیندیشند و با هم پیوند داشته باشند.به ویژه که رژیم های استثمار کننده،ساده،عامی و کم اثر بودند.

اما امروز که سرمایه داری،به عنوان نظامی آمیخته از اقتصاد،فرهنگ و سیاست،جامعه شناسی و قدرتهای نظامی است و همچون شبکه ای سرطانی،نه تنها جهان را،که انسانها را از بیرون و درون مسخ می کند،عبادت به عنوان تنها رابطه ای است که می تواند فرد را در چنین نظام وحشتناکی از مسخ وجودی خویش و از ابتذال انسانی خویش و از فراموشی همهء ارزشهای انسانِ نوعی،باز دارد و رابطهء ما را با کانون هستی برقرار سازد و ما را در جهانی که ماشینیسم و سرمایه داری و سیاست،دارای هجومی سنگین و خرد کننده اند،نگاه دارد و به ما تکیه گاهی استوار بخشد.

عبادت تلاشی است در راه زدودن رنگ های عارضی،شکستن قالب های تنگ اجتماعی و صیقل دادن وجود حقیقی و برانگیختن حالات وجودی و استخراج گنجینه های نهفتهء خودآگاهی و دست یافتن به حالتی فراتر از آن که روح های بزرگ در فرهنگ ما به آن رسیده اند و آن، «دل آگاهی» است و کشف تعهدی عمیق تر،صمیمی تر،مترقّی تر و راستین تر از آن چه امروز از این کلمه،روشنفکران غربی می فهمند.و آن،تعهّد وجودی است و به تعبیر قرآنی آن در زبان «علی(ع)»،«میثاق فطرت» است.

2)کار:قرآن،سنت پیامبر(ص) و شیوهء زندگی یاران دست پروردهء انقلاب او،نشان می دهند که اسلام،به کار و کوشش،تا کجا تکیه دارد.می دانیم که بی درنگ پس از ایمان،«عمل صالح» ورد زبان خداوند است و حتی به گفتهء پیامبر(ص)که وقتی از ایشان می پرسند:مَاالاِسلام؟ پاسخ میفرمایند:«العمل».

اسلام هر عمل درستی را – سیاسی،اقتصادی،مردمی،بهداشتی- همچون عمل مذهبی،عبادت تلقی می کند،حتی خواب را؛خواب انسانی که ایمان دارد؛حتی خوراک را و تحصیل نان را.تکیهء اسلام به عمل اقتصادی نیز چنین است.

از پیامبر(ص) می پرسند که محبوب ترین کار چیست؟پاسخ می دهند:«کاری که دست در آن دخالت داشته باشد» محبوب ترین مال چیست؟«آن چه از طریق کار به دست آمده باشد».اساسا برای آدمی،جز ثمرهء تلاشی که می کند،نصیبی وجود ندارد.این اصل،هم در رابطهء انسان و خدا صادق است:که قیامت و سرنوشت نهائی آدمی،به گفتهء قرآن:«روزی است که انسان،دست آورد خویش را به چشم می بیند»؛و هم در رابطهء اجتماعی و در یک سیستم اقتصادی.

مسئلهء مهم تری که در خودسازی مطرح است،کار است.اما کار نه فقط به عنوان مقدمه ای برای زندگی کردن،تحصیل،کسب مقام اجتماعی،یا کار تولیدی؛بلکه کار به عنوان ورزشی در جهت خودسازی.کار کردن،یعنی نفی طبیعت به وسیلهء انسان.کار،غلبهء انسان است بر طبیعت.انسان،حکومتِ طبیعت را نفی می کند و حکومتِ خویش را جانشین آن می سازد.این یک کار مادی است.عمل اجتماعی نیز اینچنین است:انسان با کار خویش،جامعهء خویش را تغییر می دهد و می سازد. و عجیب این است که انسان،در همان حال که طبیعت را می سازد،شخصیتِ خودش نیز ساخته می شود.

ادامه دارد...


عبادت،کار،مبارزهء اجتماعی:(3)

    

و در همان حال،کسی می تواند در همدردی با تودهء مردم تا این حد پیش رود و مخلصانه پیش رود و ایثار وجودی کند که در درون خویش،ارزشهای انسانی را پرورده باشد. و نیز کسی می تواند این دو را هماهنگ هم پیش ببرد که از تنگنای جنینی تعصب کور و خودپرستی فکری و ذهنی رها گردد و به آزادی دیگران حرمت نهد و تحمل عقیدهء مخالف را تا سرحدی که برای همهء متعصبان،جزمی ها و دگماتیست ها حیرت آور است،به دست آورد.

بنابراین سه بُعد اساسی ساختمان خویش مشخص است.اکنون باید شیوهء پرورش هماهنگ این سه بُعد را مشخص کرد.به طور خلاصه،این سه بُعد را باید مداوم و همزمان با « عبادت،کار، مبارزهء اجتماعی» تبلور بخشید و تقویت کرد.

1)عبادت:عبادت یک مسئلهء وجودی است و اساسا به معنای خودسازی.وجود آدمی که با اغراض،تمایلات و عادات انحرافی،کشش های ناهمگون و دور از راه و خودخواهانه را بر ما تحمیل می کند،باید در زیر دست آگاه و ارادهء آدمی و با یک رژیم سخت و مفید،«تصفیه،تزکیه و زلال» گردد و به « اخلاص» رسد.اخلاص،یکتائی وجود آدمی است،در راه ایمان،در راه ارزشهای متعالی انسانی،در راه،خویش را به تمامی به خدا سپردن.تجربهء عمیقی که فرهنگ عرفانی ما،بیش از همهء فرهنگها در جهان،از آن سرشار است.

نماز در اسلام،به ویژه در آغاز نهضت،هر چند ساعت یک بار در شبانه روز،فرد را از منجلاب زندگی فردی و اقتصادی بیرون می کشید و در برابر خدا نگاه می داشت و در حالتی سرشار از احساس و جذبهء وجودی،یا در خلوتی پر از خلوص،و یا در جمعیتی پر از هیجان و وحدت،جهت وجودی آدمی را در مسیر کلی،تجدید و تصحیح می کرد.روزه نیز رژیم دیگری است؛رژیمی که انسان را در برابر یکی از اساسیترین تمایلات غریزی و فردی خویش نیرو می بخشد و بر آن،در راه ایمان،مسلط می سازد.

بی شک کسی که می خواهد خود را به آرمان های بلند انسانی ببخشد،باید از زندان کشش های فردی آزاد باشد.متون عرفانی ما،همراه با اَشکالی که به نام عبادت اسلامی در اختیار داریم،مجموعا ورزشی را خودآگاهانه به ما ارزانی می کند که روح را از افتادن در منجلاب زندگی روزمره و از زندانی شدن در مصرف پرستی،تجمل پرستی و رقابت های پستی باز می دارد که دستگاه های تجاری بر زندگی ما تحمیل کرده اند و در نتیجهء آن،برای تأمین بار سنگین مصرفی که هر روز سنگین تر می شود،همهء ارزشهای انسانی ما قربانی می شود.ویکتور هوگو می گوید:

«بی نهایت کوچک در برابر بی نهایت بزرگ قرار می گیرد» و این یعنی نماز.

مقصود از عبادت،اتصال وجودی مستمر میان انسان و خداوند است.خداوند که سرچشمهء معنا،زیبائی،هدف و ایمان و همهء ارزشهای انسانی ما است و بی او،همه چیز در منجلاب پوچی،عبث و ابتذال فرو می افتد.

ادامه دارد...

عبادت،کار،مبارزهء اجتماعی:(2)

     

اما در عشق و احساس عرفانی،حلّاج،خاکستر سردی از آتشفشان وجود«علی(ع)» است.و جوهری در جان دارد و بی تابی ای در درد وجودی اش احساس می کند،که روحی آنچنان بالا-که تا آنجا که در خیال ما نمی گنجد،صعود کرده است-از عقب ماندگی خویش و ضعف و حیرت وجودی خویش،بیهوش میشود.و در نیایش های خلوت اش،که صفای اخلاص یک جوهر انسانی را نمودار می کند،خدا را سپاس می گوید که:

«چه لغزش های بزرگی بود که تو مرا از آن ها نگاه داشتی و چه ستایش های بسیاری از من بر زبان ها پراکندی که من شایستگی آن را نداشتم و چه زشتی ها دارم که آن را از دیدار خلق پوشاندی».

«خودسازی» یعنی رشد هماهنگ این سه بُعد در خویش،یعنی در همان حال که خود را مزدکی احساس می کنیم،در درون خویش،عظمت بودائی را برپا سازیم و در همان حال،آزادی انسانی را تا آن جا حرمت نهیم که مخالف را و حتی دشمن فکری خویش را به خاطر تقدّس آزادی،تحمل کنیم و تنها به خاطر اینکه می توانیم او را از آزادی تجلی اندیشهء خویش و انتخاب خویش،با زور باز نداریم و به نام مقدس ترین اصول،مقدس ترین اصل را که آزادی رشد انسان از طریق تنوع اندیشه ها و تنوع انتخاب ها و آزادی خلق و آزادی تفکر و تحقیق و انتخاب است،با روش های پلیسی و فاشیستی پایمال نکنیم.

هنگامی که «دیکتاتوری» غالب است،احتمال اینکه عدالتی در جریان باشد،باوری فریبنده و خطرناک است.و هنگامی که «سرمایه داری» حاکم است،ایمان به دموکراسی و آزادی انسان،یک ساده لوحی است.و اگر به تکامل نوعی انسان اعتقاد داریم،کمترین خدشه به آزادی فکری آدمی و کم ترین بی تابی در برابر تحمل تنوّع اندیشه ها و ابتکارها،یک فاجعه است.در همان حال که خود را مزدکی بار می آوریم،باید بودائی بیندیشیم.و در همان حال که به نیروانای بودائی،که جوهر آدمی را به اطمینان نفسانی و درونی می رساند،می اندیشیم،باید از حرمت ابتکار و انتخاب و ایمان و اندیشهء دیگران باز نایستیم.

بزرگترین فاجعهء انسان امروز،«یک بُعدی» شدن است:مثلا اگر حلّاج وار در راه عشق بر دار رویم و در آتش جهل خصم بسوزیم و سرافراز،شهادت خویش را به عنوان فدیه ای از ضعف های زندگی و وجود خود بپردازیم،در همان حال،مرگی پاک در راهی پوک! کرده ایم.چرا؟

زیرا خود را به بهشت رساندن،در حالی که دیگران را در جهنّم زندگی و زمین رها می کنیم،نوعی گریز ریاکارانه و رندانه ای است که از طرز فکری تاجرانه سر می زند و بهشت،جای چنین انسانهائی نیست.

ادامه دارد...

عبادت،کار،مبارزهء اجتماعی:(1)

           

1)     آزادی؛ 2) عشق؛ 3) برابری.

اما چه زندانهائی،انسان را در خود می فشرند؟

نخستین زندان،«طبیعت» است و جغرافیا که انسان با کمک علوم طبیعی و تکنولوژی از آن رها می شود.

دوّمین زندان،«جبر تاریخ» است که انسان با کشف قوانین تاریخ و تحول و تکامل تاریخ، از زندان تاریخ رها می شود.

سوّمین زندان،« نظام اجتماعی و طبقاتی» است که «ایدئولوژی انقلابی» او را از این زندان رها می کند.

چهارمین زندان،زندان «خویشتن» است.آدمی،سرشته ای دنیوی و اخروی است.عناصر ابلیسی و الهی؛کشش هائی که او را به سوی خاک می کشاند و کشش هائی که او را به سوی خدا تصعید می بخشند.و اما انسان،خود یک «انتخاب» است و در همین موضع است که «مسئولیّت و خودآگاهی» او مطرح می شود.«فلاح»،آزادی آدمی است از چهارمین زندان،که زندان خویشتن است.

یک فرد مسلمان صاحب بصیرت،برای رهائی از این زندانهای عینی و ذهنی و قدم برداشتن در مسیر تکامل نوعی انسان و حرکت کلی تاریخ،اسوه و سرمشقی به نام «علی(ع)» را دارد:همو که می فرمود:

« اگر قدرت را به دست آورم،حقی را که اینان از مردم محروم ربوده اند،اگر شیر شده و در سینهء مادران شان رفته باشد،یا مهریه در کابین زنان شان،بیرون خواهم کشید و پس خواهم گرفت».

روحی که در برابر ستم،چنان بی تاب است که وقتی شنید در مرز حکومت او،سپاهیان دشمن یورش آورده اند و یک زن یهودی را که در ذمّهء حکومت او بوده است،آزار کرده اند،بر روی منبر،از بی تابی درد،آن چنان بر چهره اش سیلی نواخت و فریاد زد که:

«اگر کسی از این درد بمیرد،او را نبایدسرزنش کرد».

گوئی احساس می کرده است که شاید در زیر فشار این مصیبت،نتواند تحمل کند و جان بدهد.

کسی که آنچنان فقیرانه زیست - در حالیکه حاکم بزرگترین حکومت ها بود- تا خود را با محروم ترین انسانی که ممکن بود در پهنهء قلمرو حکومتش باشد،شبیه سازد.کسی که به میثم خرمافروش،یار وفادارش تَشَر زد- وقتی که دید در طَبَق خرمائی که نهاده است،خرماهای خوب را و خرماهای بد را دو توده کرده است-:«هان،چرا خلق خدا را این چنین تقسیم می کنی؟» و نشست و با دست های خویش،هر دو را در هم آمیخت و گفت:« هر دو را به یک قیمت معدّل بفروش» یعنی چه؟یعنی نه تنها«به هرکس مطابق کارش»،نه تنها «تساوی در مالکیت بر ابزار تولید»،بلکه عالی ترین تصوری که از یک نظام عادلانه داریم؛یعنی «تساوی در مصرف».

ادامه دارد...

«عرفان،برابری،آزادی»:(4)

        

بزرگترین فاجعهء بشریّت،از هم جدا افتادن این سه بُعد وجودی ای است که «حجم انسانی» را تحقق می بخشد.تجزیه و تفکیک سه بُعد لایتجزّا و لاینفک! این بزرگترین فاجعهء انسانی ما و قرن ما و جهان ماست و اندیشه و ایمان عصر ما. و از این بزرگتر – که دامنه اش در خیال ما نمی گنجد – این است که هر یک از این سه بُعد را،قتلگاهی برای آن دو بُعد دیگر کرده اند و هر یک از این سه برادر،در سرزمینی،کمر به قتل دو برادر دیگر بسته است.هرکدام نقابی شده است و حجابی،تا در پس آن،آن دوتای دیگر را ذبح شرعی کنند و قتل مخفی!

آزادی،پوششی جذاب تا در پشت آن،عدالت را خفه کنند.مارکسیسم،درگاه هیجان انگیزی،تا در درون آن،انسان را از برون به بند کشند و از درون بمیرانند.و دین،ضریح مقدسی با پوشش سبز،تا آزادی و عدل را در آن به خاک سپارند.

بدبختی بزرگ،بزرگترین بدبختی آدمی در عصر ما این است که سه آرزوی تاریخی اش که تجلی سه نیاز فطری اش بوده و هست،از هم دور افتاده اند.در حالی که این سه،دور از هم،دروغند؛هرسه دروغ می شوند؛بی هم نمی توانند زنده باشند.تحقق هریک،بسته به بودنِ آن دو تای دیگر است.سه پایه ای است که هر پایه اش بلنگد،دو پایهء دیگر نیز کج می شود و می افتد.

عشق،بدون آزادی و عدالت،صوفی گری موهوم است.

عدالت،بدون آزادی و عشق،زندگی گلّه وار گوسفند در اصطبل های مدرن و دامداری پیشرفته است(البته اگر عدالت،راستین و مطلق باشد!)

و آزادی،بدون عدالت و عشق،لش بازی است و تنها در آزادی تجارت و آزادی جنسی و زر اندوزی تحقق دارد. 

کار اصلی هر صاحب بصیرتی در این جهان و در این عصر،یک مبارزهء آزادی بخش فکری و فرهنگی است،برای نجات «آزادی» انسان،از منجلاب وقیح سرمایه داری و استثمار طبقاتی؛نجات «عدالت» اجتماعی از چنگال خشن و فرعونی دیکتاتوری مطلق مادی و نجات «خدا» از قبرستان مرگ آمیز و تیرهء تحجّر!

و این رسالت بزرگ پیامبرگونه را،صاحبان راستین بصیرت و بزرگ اندیشان مسئولیت پذیر،نه با تفنگ و نارنجک و نه با تجمع و داد و قال و نه با سیاست بازی های رایج و سطحی،نه با انقلابها و تغییر رژیم ها و عوض کردن آدم ها و ایجاد ماجراها و حادثه ها،نه با مشغولیت های روزمرّه و مبارزه های باب روز و نه با پیشرفت تکنولوژی و اقتصاد و علم و اخلاق،نه با ترجمه و تقلید و عمل به رساله های عملیّه و فتواهای مراجع رسمی و رایج روشنفکری و نه با فضل فروشی های آلامد در تشبّه به موج های نو و چپ گرائی های آخرین مدل و تجدّد مآبی های مهوّع و عقده گشائی های حقارت و ورّاجی و تکرار و تلقین و نقل قول از هگل و مارکس و لنین و بکت و برشت و ادا اطوارهای مثلا انقلابی دوبله به فارسی...بلکه در یک کلمه،با کاری پیامبرگونه،در میان قوم و در عصر و نسل خویش،در هر گوشه از این جهان که هستیم،باید آغاز کنند:«ابلاغ»!و سلاحش:«کلمه»!

و تجربهء تاریخ حکایت می کند که اگر پیام درست باشد،به کار آید و پاسخگوی نیاز زمان باشد و سؤال انسان؛کلمه،راه می گشاید....

پایان