عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

«فاطمه(س)»:(6)

           
  • «بر تو،از من و از دخترت که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست،سلام ای رسول خدا».

  • «از سرگذشت عزیز تو – ای رسول خدا – شکیبائی من کاست.و چالاکی من به ضعف گرائید.اما در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو،مرا اکنون جای شکیب هست.

  • «ودیعه را باز گرداندند و گروگان را بگرفتند.اما اندوه من ابدی است و اما شبم بی خواب تا آنگاه که خدا،خانه ای را که تو در آن نشیمن داری برایم برگزیند».

  • «هم اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری در حق او هم داستان شدند.به اصرار از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر.این ها همه شد؛با این که از عهد تو،دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است.بر هر دوی شما سلام.سلام وداع کننده ای که نه خشمگین است،نه ملول».

    «فاطمه» این چنین زیست و اینچنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز کرد.در چهرهء همهء ستمدیدگان – که بعد ها در تاریخ اسلام،بسیار شدند – هاله ای از فاطمه پیدا بود.غصب شدگان،پایمال شدگان و همهء قربانیان زور و فریب،نام فاطمه را شعار خویش داشتند.

    یاد فاطمه با عشق ها و عاطفه ها و ایمان های شگفت زنان و مردانی که در طول تاریخ اسلام برای آزادی و عدالت می جنگیدند،در توالی قرون پرورش می یافت و در زیر تازیانه های بی رحم و خونین خلافت های جور و حکومت های بیداد و غصب رشد می یافت و همهء دل های مجروح را لبریز می ساخت.

    این است که همه جا در تاریخ ملت های مسلمان و توده های محروم در امت اسلامی،فاطمه منبع الهام آزادی و حق خواهی و عدالت طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است.

    از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.فاطمه یک زن بود.آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد.تصویر سیمای او را پیامبر(ص)،خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.

    او در همهء ابعاد گوناگونِ «زن بودن» نمونه شده بود.مظهر یک دختر در برابر پدرش.مظهر یک همسر در برابر شویش.مظهر یک مادر در برابر فرزندانش.و مظهر یک «زن مبارز و مسئول» در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.

    او خود یک امام است؛یعنی یک نمونهء مثالی،یک تیپ ایده آل برای زن؛یک اسوه،یک شاهد برای هر زنی که می خواهد«شدنِ خویش» را خود انتخاب کند.

    او با طفولیت شگفت اش،با مبارزهء مدام اش در دو جبههء خارجی و داخلی در خانهء پدرش،خانهء همسرش،در جامعه اش،در اندیشه و رفتار و زندگی اش،«چگونه بودن» را به زن پاسخ می داد.

    در میان همهء جلوه های خیره کنندهء روح بزرگ فاطمه،آنچه بیش از همه برای من شگفت انگیز است،این است که فاطمه،هم سفر و همگام و هم پرواز روح عظیم علی است.او در کنار علی،تنها یک همسر نبود؛که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت.

    علی در او به دیدهء یک دوست،یک آشنای دردها و آرمان های بزرگش می نگریست و انیس خلوت بی کرانه و اسرار آمیزش و همدم تنهائی هایش.

    این است که علی هم او را به گونهء دیگری می نگرد و هم فرزندان او را.پس از فاطمه،علی همسرانی می گیرد و از آنان فرزندانی می یابد.اما از همان آغاز،فرزندان خویش را که از فاطمه بودند،با فرزندان دیگرش جدا می کند.اینان را بنی علی می خواند و آنان را بنی فاطمه.شگفتا در برابر پدر،آن هم علی،نسبت فرزند به مادر!

    و پیغمبر نیز،دیدیم که او را به گونهء دیگری می بیند.از همهء دخترانش تنها به او سخت می گیرد؛از همه،تنها به او تکیه می کند.او را -در خردسالی- مخاطب دعوت بزرگ خویش می گیرد.

    نمی دانم از او چه بگویم؟چگونه بگویم؟

    پایان

«فاطمه(س)»:(5)

           

بی تابی های او هر روز بیش تر می شد و ناله هایش بیش تر.زنان انصار بر او جمع می شدند و با او می گریستند؛و او در شدت درد و اوج ضجّه هائی که دل ها را به درد می آورد و چشم ها را به خون می نشاند؛از ستمی که کردند،شِکوِه می کرد و حقی را که پایمال کردند به یاد می آورد؛زمانی که«علی» دفن پیغمبر را پایان داده است،و اصحاب بزرگ نیز،دفن حق او را.

«علی(ع)» با شگفتی و لحنی معترضانه از انصار می پرسید:

«من رسول خدا(ص) را در خانه اش رها کنم و دست از غسل و کفن و دفنش بردارم و از خانه بیرون بروم و بر سر حکومتش به نزاع مشغول شوم؟»

غم «فاطمه(س)» دشوارتر از آن بود که کسی بتواند تسلیت اش دهد و او را به شکیبائی بخواند.روزها و شبها اینچنین می گذشت و اصحاب،گرم قدرت و غنیمت و فتح؛و «علی» در عزلت سردش ساکت؛و «فاطمه» در اندیشهء مرگ،انتظار بی تاب رسیدن مژدهء نجاتی که پدر داده بود.

هر روز که می گذشت،برای مرگ بی قرارتر می شد؛تنها روزنه ای که می تواند از زندگی بگریزد.امیدوار است که با جانی لبریز از شکایت و درد،به پدر پناه برد و در کنار او بیاساید.چه نیازمند بود به چنین پناهی و چنین آرامشی.

کودکانش را یکایک بوسید:«حسن» هفت ساله،«حسین» شش ساله،«زینب» پنج ساله و «ام کلثوم» سه ساله.و اینک لحظهء وداع با «علی» چه دشوار است.اکنون «علی» باید در دنیا بماند؛سی سال دیگر!

شمعی از آتش و رنج در خانهء «علی» خاموش شد و علی تنها ماند با کودکانش.

از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند؛گورش را کسی نشناسد.آن دو شیخ از جنازه اش تشییع نکنند.و علی چنین کرد.اما کسی نمی داند که چگونه؟و هنوز نمی داند کجا؟در خانه اش؟یا در بقیع؟معلوم نیست.و کجای بقیع؟معلوم نیست.

مدفن او باید همواره نامعلوم بماند،تا آنچه را که او می خواست،معلوم بماند.

و او می خواست که قبرش را نشناسند؛هیچ گاه و هیچ کس.تا همیشه،همه کس بپرسند:چرا؟

آن چه معلوم است،رنج «علی» است،امشب بر گور «فاطمه».

مدینه در دهان شب فرو رفته است؛مسلمانان همه خفته اند.سکوت مرموز شب،گوش به گفت و گوی آرام «علی» دارد.و «علی» که سخت تنها مانده است،هم در شهر و هم در خانه،بی پیغمبر،بی فاطمه،همچون کوهی از درد بر سر خاک«فاطمه» نشسته است؛ساعت هاست.

ادامه دارد...

«فاطمه(س)»:(4)

      

پیغمبر(ص) رفت؛و علی خانه نشین شد؛میراث فاطمه [فدک] که تنها منبع زندگی او و همسر و فرزندانش بود،مصادره شد؛و قدرت به دست ابوبکر و عمر افتاد؛و سرنوشت اسلام و مردم به دست سیاست سپرده شد؛و عبدالرحمان ابن عوفِ مال پرست و عثمان اشرافی و خالد ابن ولید لاابالی و سعد ابن ابی وقّاص خشن و بی تقوا،کارگزاران اصلی خلافت رسوال الله(ص) شدند.و «علی» در خانه نشست و به جمع آوری و تدوین قرآن پرداخت -که از آینده بیمناک بود- و بلال،مدینه را ترک گفت و در شام گوشه گرفت و برای همیشه خاموش شد.

سلمان،با این لحن گوشه دار و تعبیر پرمعنای فارسی-که احساس اش را بهتر می توانست بیان کند-به آن ها که شتابان و موفق از سقیفه بر می گشتند گفت:«کردید و نکردید»!و سپس غمگین و ناامید به ایران باز گشت و در مدائن منزوی شد.و ابوذر،انیس پیغمبر و عمّار،عزیز پیغمبر،بیکاره شدند.

اما فاطمه از پا ننشست.در زیر کوهی از اندوه که بر جان عزادارش حس می کرد،مبارزه با خلافتی را که غصب می دانست و خلیفه ای را که ناشایست می شمرد ادامه داد.فاطمه از پا ننشست؛هرچند مرگ پیغمبر،جانش را به آتش کشیده بود؛و هرچند مهاجران بزرگ و انصار پیغمبر،جز چند تنی که از شمارهء انگشتان دست کمتر بودند،همگی به خلافت جدید رأی داده بودند؛ و یا «کودتای انتخاباتی سقیفه» را پذیرفته بودند.

شخصیت ابوبکر و خشونت عمر و شمشیر خالد و نبوغ عمروعاص،ناگهان حصاری بلند گرداگرد مدینه کشیده است و تودهء مردم را مرعوب یا مجذوب،و اصحاب را آگاه یا ناآگاه در میان گرفته است و خانهء فاطمه از حصار بیرون مانده است.صدای فاطمه به کسی نمی رسد.

« وقتی زور،جامهء تقوا می پوشد،بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید»! فاجعه ای که قربانیان خاموش و بی دفاعش«علی(ع)» است و «فاطمه(س)» و بعد ها دیدیم که فرزندان شان یکایک و اخلاف شان همه!

خانه نشینی علی(ع)،اغاز یک تاریخ هولناک و خونین است و بیعت سقیفه که آرام و هوشیارانه آغاز شد،بیعت های خونینی را به دنبال خواهد داشت؛و فدک،سرآغاز غصب های بزرگ و ستم های بزرگ فردا خواهد بود؛و «خلافت های فردا»مصیبتی بزرگ برای اسلام و فاجعه ای سنگین برای بشریت.

اکنون«فاطمه»،تنها مایه های تسلیتی که در این دنیا می یابد،یکی تربت مهربان پدر است و دیگری مژدهء امیدبخش او که:

«فاطمه،از میان خاندانم،تو نخستین کسی خواهی بود که به من خواهی پیوست».

ادامه دارد...

«فاطمه(س)»:(3)

و ارزش «فاطمه»؟ چه بگویم؟

به خدیجه؟به محمد؟به علی؟به حسین؟به زینب؟ به خودش؟

پیامبر(ص) هرگز نمی کوشید تا خود را مرموز و غیرعادی و موجودی غریب و عجیب در چشم ها بنماید.بلکه برعکس،حتی به عادی بودن تظاهر می کرد.نه تنها از زبان قرآن می گوید که:

«من بشری چون شما هستم و فقط به من وحی می شود»؛

که همواره اعتراف می کند که:

«غیب نمی دانم و جز آنچه که به من گفته می شود،از چیزی خبر ندارم»

و در رفتار و زندگی و گفت و گویش،همه جا می کوشید تا در چشم ها شگفت آور و فوق العاده جلوه نکند و می کوشید تا ابّهت و جلالی را که در دلها دارد،بشکند.

روزی پیرزنی نزد پیامبر می آید تا از او چیزی بپرسد.آن همه خبرها و عظمت ها که از او شنیده است،چنان در او اثر می کند که تا خود را در حضور وی می یابد،می لرزد و زبانش می گیرد.پیغمبر که احساس می کند شخصیت و شکوه او،وی را گرفته است،ساده و متواضع پیش می آید،به مهر دست بر شانه هایش می گذارد و با لحنی که از خضوع،نرم و صمیمی شده است،می گوید:«مادر چه خبر است؟من پسر آن زن قریشی ام که گوسفند می دوشید».

بُعد احساس و عمق و عاطفه و اندازهء رقّت قلب«محمد(ص)» نیز شگفت انگیز است.دست های فاطمه را می بوسید.تعبیراتش در محبت،ویژگی خاصی دارد:«عمّار،پوست میان دو چشم من است؛«علی» از من است و من از «علی»؛«فاطمه» قطعه ای از تن من است...»

و اکنون «حسن» و «حسین».

آه که محمد(ص) با این دو طفل محبوبش چه می کند.در دوستی این دو کودک چنان است که همه را به شگفتی آورده است.کودکان «زهرا و علی» در سیمای «محمد(ص)»،یک پدربزرگ،یک پدر،یک دوست و خویشاوند خانواده و یک سرپرست و یک رفیق و همبازی خویش،احساس می کردند.با او،بیش از پدر و مادر خویش،آشنا و صمیمی و آزاد بودند.

روزی در نماز دیدند که سجده را طولانی کرد؛تا آنجا که از حد گذشت و موجب شگفتی همه شد.به ویژه که پیغمبر در نماز جماعت،سریع بود و طبق دستور خویش همیشه ضعیف ترین مردم را مراعات می کرد.پنداشتند که یا حادثه ای پیش آمده ست و یا وحیی در رسیده است.پس از نماز،از او علت را پرسیدند.گفت:«حسین» در سجده بر پشتم پرید و او عادت کرده است که در خانه بر پشتم جست زند.اینجا هم تا به سجده رفتم بر دوشم بالا آمد.دلم نیامد که دستپاچه اش کنم.صبر کردم تا خودش رهایم کند.این بود که سجده ام اینچنین به طول انجامید.

آیا پیغمبر(ص) در عین حال،تعمّد ندارد که همهء مردم،به خصوص همهء اصحاب بدانند و به چشم ببینند که او این دو طفل را،«حسن» و «حسین» و مادرشان و پدرشان را بیش از آنچه یک قلب،ظرفیت و توانائی دوست داشتن دارد،دوست می دارد؟

ادامه دارد...

«فاطمه(س)»:(2)

 


تاریخ یاد می کند که روزی که وی را در مسجدالحرام به دشنام و کتک گرفتند،فاطمهء خردسال با فاصلهء کمی تنها ایستاده بود و می نگریست و سپس همراه پدر به خانه بازگشت.و نیز روزی که در مسجدالحرام به سجده رفته بود و دشمن،شکمبهء گوسفندی را بر سرش انداخت؛ناگهان فاطمهء کوچک خود را به پدر رسانید و آن را برداشت و سپس با دستهای کوچک و مهربانش،سر و روی پدر را پاک کرد و او را نوازش نمود و به خانه باز آورد.

مردم که همیشه این دختر لاغر اندام و ضعیف را در کنار پدر قهرمان و تنهایش می دیدند،و می دیدند که چگونه طفل،پدر را پرستاری می کند و می نوازد و در سختی ها با وجودش،سخنش و رفتار معصومانهء مهربانش او را تسلّی می بخشد،به او لقب دادند:اِمّ اَبیها(مادرِ پدرش).

هنگامی که پیامبر(ص) مراسم پیمان برادری را اعلام کرد:«در راه خدا،دو نفر برابر شوید»یک بار دیگر از میان همهء چهره ها،علی در کنار محمد قرار می گیرد.

علی یک گام دیگر،باز به محمد نزدیک می شود.فاطمه بنت اسد،مادر علی از محمد پرستاری کرده است.ابوطالب پدر علی،حامی محمد بوده است و محمد در خانهء علی بزرگ شده است و علی در خانهء محمد بزرگ شده است.و در کنار فاطمه،دختر محمد و در دامن خدیجه مادر فاطمه پرورده است و پسرعموی محمد،فرزند محمد و اکنون برادر محمد شده است.

فاطمه با علی بزرگ شده است،او را برادری عزیز برای خویش و پروانه ای عاشق بر گرد پدر خویش می بیند.تقدیر سرنوشت،این دو را از کودکی به گونهء خاصی به هم گره زده است.هیچکدام با جاهلیت پیوندی نداشته اند،هر دو از نخستین سالهای عمر در طوفان بعثت رشد کرده اند و در زیر نور وحی روئیده اند.

فاطمه چه احساسی نسبت به علی داشته است؟علی چه تصویری از فاطمه بر دیوارهء قلب بزرگ و شجاع و پر از عاطفه اش آویخته است؟

ممکن است تصور بتواند،اما کلمات از بیانش عاجزند!

پیغمبر بر فاطمه دختر محبوبش بسیار سخت می گرفت.او این رفتار را از خدا آموخته بود. در قرآن،هیچ پیامبری به اندازهء محمد(ص)،عتابها و انتقادهای سخت نشده است.چه،هیچ پیامبری،نه به اندازهء او در چشم خدا محبوب بوده است و نه به اندازهء او،در میان خلق،مسئول.

«عشق و ایمان در اوج پروازش،از سطح ستایش ها می گذرد و معشوق،در انتهای صعودش،در چشم عاشق،سراپا غرقهء سرزنش می شود. و این هنگامی است که دوست،استحقاق بخشوده شدنش را در چشم دوست،از دست می دهد.»

«فاطمه»به تصریح شخص پیامبر(ص) یکی از چهار چهرهء ممتاز زن در تاریخ انسان است:مریم،آسیه،خدیجه و در آخر:«فاطمه».

چرا در آخر؟

کاملترین حلقهء زنجیر تکامل در همهء موجودات،در طول زمان و در همهء دوره های تاریخ،آخرین و نیز در انبیاء،آخرین و «فاطمه» از میان زنان مثالی جهان،آخرین.

«فاطمه» شدن آسان نیست.این،«ودیعه»ای است که باید معراج های بزرگ را و پروازهای ماورائی را،گام به گام و بال در بال «علی»باشد؛عظمت ها و رنج های «علی» راباید با او قسمت کند و او مسئولیت خطیری در تاریخ آزادی و جهاد و انسانیت دارد.او حلقهء واسطه ای است که تسلسل«ابراهیم(ع)» تا «محمد(ص)» را،به «حسین(ع)» و تا «منجی» انتقام جوی نجات بخش انتهای تاریخ می پیوندد:واسطة العقد نبوت و امامت!

ادامه دارد...