عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

«فاطمه(س)»:(1)

 

تاریخ از رفتار محمد(ص) با دختر کوچکش«فاطمه» در شگفت است و از نوع سخن گفتنش با او و ستایشهای غیر عادی اش از او.

خانهء فاطمه و خانهء محمد(ص) کنار هم است.«فاطمه» تنها کسی است که با همسرش علی(ع) در مسجد پیامبر با او هم خانه اند.این دو خانه را،یک خلوت دو متری از هم جدا می کند؛و دو پنجره رو به روی هم،خانهء محمد و فاطمه را به هم باز می کند.هر صبح،پدر دریچه را می گشاید و به دختر کوچکش سلام می دهد.

هرگاه به سفر می رود،درِ خانهء فاطمه را می زند و از او خداحافظی می کند.فاطمه،آخرین کسی است که از او وداع می کند.و هر گاه از سفر باز می گردد،فاطمه اولین کسی است که به سراغش می رود.درِ خانهء فاطمه را می زند و حال او را می پرسد.در برخی متون تاریخی،تصریح دارد که:«پیغمبر،چهره و دو دست فاطمه را بوسه می داد».

اینگونه رفتار،بیشتر از تحبیب و نوازش دختری از جانب پدر مهربانش معنا دارد.

«پدری دست دخترش را می بوسد»،«آنهم دست دختر کوچکش را».چنین رفتاری در چنان محیطی،یک ضربهء انقلابی بر خانواده ها و روابط غیر انسانی محیط بوده است.«پیغمبر اسلام،دست فاطمه را می بوسد».چنین رفتاری،چشم های کم سوی بزرگان و سیاستمداران و تودهء مردم مسلمان پیرامون پیغمبر را به عظمت شگفت فاطمه می گشاید.

این است که پیغمبر نه تنها به نشانهء محبت پدری،بلکه همچون یک «وظیفه»،یک «مأموریت خطیر» از فاطمه تجلیل می کند و این چنین نیز از او سخن می گوید:

- بهترین زنان جهان،چهار تن اند:مریم،آسیه،خدیجه و فاطمه(س).

- الله از خشنودی ات خشنود میشود و از خشم ات به خشم می آید.

- خشنودی«فاطمه» خشنودی من است؛خشم او خشم من.هرکه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست دارد و هر که فاطمه را خشنود سازد مرا خشنود ساخته است و هرکه فاطمه را خشمگین کند مرا خشمگین کرده است.

- فاطمه،پاره ای از تن من است،هر که او را بیازارد،مرا آزرده است و هر که مرا بیازارد،خدا را آزرده است...

این همه تکرارها چرا؟چرا پیغمبر اصرار دارد که این همه از دختر کوچکش ستایش کند؟چرا اصرار دارد که در برابر مردم،او را بستاید و همه را از محبت استثنائی اش به وی آگاه سازد؟ و بالاخره چرا این همه بر خشم و خشنودی فاطمه تکیه می کند و این کلمهء «آزُردن» را چرا دربارهء او این همه تکرار می کند؟

پاسخ به این چرا ها،گرچه بسیار حساس و خطیر است،روشن است.تاریخ،همه را پاسخ گفته است و آینده،عمر کوتاه چند ماههء فاطمه پس از مرگ پدر،راز این دلهرهء پدر را آشکار ساخته است.

فاطمه بار ها می دید که پدر،همچون پدری مهربان در انبوه مردم بازار می ایستد و آنان را به نرمی می خواند؛و آنان،او را به سختی می رانند و جز به استهزاء و دشنام،او را پاسخی نمی گویند.و او باز تنها و بیکس،اما همچنان آرام و صبور،آهنگ جمعی دیگر می کند و سخن خویش را از سر می گیرد و در پایان،خسته و بی ثمر،اما همچون پدران دیگر کودکان،گوئی از کاری که پیشه دارند،به خانه باز می گردد تا اندکی بیاساید و سپس بر سر کار خویش باز گردد.

ادامه دارد...

«چرا» های تاریخ،در روزهای پایانی عمر پیامبر(ص)

چرا پیغمبر در بازگشت از حجة الوداع،در غدیر خم،که هر دسته از مسلمانان همراه پیغمبر به سوئی می رفتند؛«علی» را بر سر جمع معرفی کرد و از آنها اقرار گرفت،که ولایت او و ولایت«علی» مترادف همند؟

چرا در همین سفر،هنوز پیغمبر(ص) وارد مدینه نشده،گروهی دوازده نفری در خَم راه کوهستانی کمین می کنند؛تا او را - و شاید هم علی را – ترور کنند.و این توطئه که پس از واقعهء غدیر رخ می دهد،با آن رابطه دارد؛چه،در ایّام انتخابات،هیچ حادثه ای تصادفی نیست و با آن ارتباط دارد.به خصوص در این هنگام که پیغمبر در اوج تسلط سیاسی خویش است؛در آخر عمر شریفش است و در سراسر شبه جزیره،به خصوص در حجاز و بالأخص در منطقهء مدینه،دشمنی نمانده است که چنین توطئه ای بچیند و از آن بهره برداری کند.تنها نیروهای داخلی اند که در این هنگام می توانند جانشین قدرت پیغمبر شوند؛نه دشمنان خارجی.

و چرا پیغمبر که قبلا خبر می یابد و دستور می دهد آن ها را از سر راه بردارند،اسم هیچ کدام شان افشاء نمی شود.در حالیکه این حادثهء کوچکی نیست.به خصوص که تاریخ،از شدت علاقه و کنجکاوی اصحاب پیغمبر به ایشان،بی اهمیت ترین حادثه ها را در زندگی ایشان به دقت نقل می کند.

چرا پیغمبر در آخرین جنگش،تبوک،که خود با سالخوردگی و اصحاب بزرگ سالخورده و غیر نظامی اش – که مرد شمشیر نبودند و بیشتر عناصر سیاسی بودند تا مرد جنگی – به این جنگ می روند تا با رومی های نیرومند خارجی در شمال بجنگند و خطر مرگ را که احتمالش بسیار قوی است،استقبال می کند و «علی» را استثناء می کند و علیرغم میل قلبی«علی» و طعن یهودیان و منافقان،او را در مدینه نگه می دارد و می گوید:

« من تو را برای آنچه در مدینه ترک کرده ام،می گذارم؛آیا راضی نیستی که منزلت تو نسبت به من،منزلت هارون نسبت به موسی باشد؛جز آنکه پس از من پیغمبری نیست؟»

در حالی که «علی» مرد شمشیر و قهرمان نامی جنگ های بزرگ و پرچمدار و فاتح غزوه های مشهور پیغمبر است؟

چرا در بیماری مرگ،سپاه به روم می فرستد؛آن هم برای یک جنگ انتقامی،نه فوری و دفاعی؟

چرا ابوبکر و عمر و دیگر بزرگان و سیاستمداران با نفوذ را هم اعزام می دارد؟

چرا بر چنین سپاهی که در آن،بزرگان سرباز ساده اند،«اسامه»،جوان هیجده ساله را به فرماندهی و امارت سپاه،شخصاً نصب می کند؛و از انتقاد آنها که به علت جوانی اش،فرماندهی اش را محکوم می کردند،به شدت خشمگین میشود و شایستگی را – و نه سن و سال را – ملاک ریاست اعلام می کند؟

و چرا آن همه در تب بیماری مرگ،اصرار دارد و تکرار می کند و حتی دعا و نفرین،تا سپاه به زودی حرکت کند،و آن «شیوخ» هم حرکت کنند؛ و باز هم «علی» را در مدینه نگاه می دارد؟

چرا در آخرین لحظات زندگی،کاغذ و قلم خواست و گفت:

«شما را چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید؟»

و چرا همان ها که بعداً سر کار آمدند،نگذاشتند نوشته ای از او بماند و حتی پیش روی او به هم در افتادند و هیاهو کردند و او را آزردند و حتی اهانت کردند و به زن هایش که از پشت پرده فریاد می زدند:آخر پیغمبر می خواست وصیت کند و قلم و دوات برایش بیاورید،پرخاش کردند و آنها را یاران یوسف خواندند و او به خشم گفت:همین زنها از شما بهترند.و سپس از آنها خواست تا تنهایش بگذارند؟

در آخرین لحظات زندگی گفت:شما را سه وصیت دارم.دو تا را گفت و سومی را خاموش ماند؟

چرا وقتی بلال گفت:نماز است و او نتوانست از بستر برخیزد،گفت«علی» را بگوئید بیاید. و ناگهان آن دو نیز با پیغام دخترانشان به سرعت آمدند؛و پیغمبر هر سه را باهم در مقابلش دید و بی آنکه چیزی بگوید،هر سه را مرخص کرد.

چرا...؟چرا...؟و چرا...؟

و چرا پیغمبر که در سخت ترین ایام جنگ و ضعف نیرو و تنهائی و قدرت دشمن،همیشه نیرومند و امیدوار سخن می گفت،و مطمئن به آینده،در روزهای آخر عمر که در اوج اقتدار و توفیقش بود،این همه هراسان و نگران بود؟

چرا شب آغاز بیماری مرگ،نیمه شب،تنها،با پیشخدمت اش (ابو مُوَیهبه)به قبرستان رفت و مدت ها با گورهای خاموش نجوا کرد و با حسرتی دردناک گفت:

«خوش بیاسائید.خوشا به حال تان که حال شما از این قوم،بهتر است.»

 چرا هرچه به مرگ نزدیکتر می شود،بیش تر تکرار می کند که:

«فتنه ها همچون پاره های شب سیاه،روی آوردند،سر در دنبال یکدیگر فرا می رسند...»

آری،پاره های آن شب سیاه،پشت سر هم می رسند.

«علی»،دفن پیامبر را پایان داده است و اصحاب بزرگ نیز،دفن حقّ او را.

آن ها از سقیفه به مسجد آمده اند تا خلیفه،خطبهء ولایت خویش را بر مردم بخواند و ...«علی(ع)» از خانهء خالی «پیغمبر(ص)» به خانهء «فاطمه(س)» باز می گردد تا 25 سال سکوت و عزلت دردناک اش را آغاز کند.

پایان

 

«علی» خود،«محمد» دیگری است!(2)

         

« اگر مأمور نبودم که با مردم بیامیزم،و در میان آنان زندگی کنم،دو چشمم را بر این آسمان می دوختم؛و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم که خداوند،جانم را بستاند!»

و از پروردگانش،علی(ع) را در نظر می گیریم:«علی»! چه کسی می تواند سیمای او را ترسیم کند؟روحِ شگفتی با چندین بُعد! مردی که در همهء چهره هایش،دارای عظمت و در همهء استعدادهای متفاوت و متناقضِ «روح» و «زندگی»،قهرمان است.قهرمان شمشیر و سخن،خردمندی و عشق،جانبازی و صبر،ایمان و منطق،حقیقت و سیاست،هوشیاری و تقوا،خشونت و مِهر،انتقام و گذشت،غرور و تواضع،انزوا و اجتماع،سادگی و عظمت...

« انسانی که هست،از آنگونه که باید باشد و نیست!»

در معرکه های خونین نبرد،شمشیر پُر آوازه اش صفوف دشمن را به بازی می گیرد؛و سپاه خصم،همچون کشتزار گندم های رسیده،در دم تیغ دو دَم اش بر روی هم می خوابد؛و در دل شب های ساکت مدینه،همچون یک روح تنها و دردمند،که از خفقانِ زیستن بی طاقت شده است و از «بودن» به ستوه آمده،بستر آرام اش را رها می کند و در پناه شب،که با «علی» سخت مأنوس و محرم است،از سایه روشن های آشنای نخلستان های ساکت حومهء شهر،خاموش می گذرد و سر در حلقوم چاه می برد و غریبانه می نالد.

زندانی بزرگ خاک! عظمتی که در زیستن نمی گنجد؛روح آزادی که سقف سنگین و کوتاه آسمان بر سینه اش افتاده است و دم زدن را بر او دشوار کرده است.از شمشیرش مرگ می بارد و از زبانش شعر؛هم زیبائی دانش را می شناسد و هم زیبائی خدا را،هم پروازهای اندیشیدن را و هم تپش های دوست داشتن را.شیر خشمگین صحنهء پیکار،سوختهء خاموش خلوت محراب!

چه می گویم؟مگر با کلمات می توان از علی(ع) سخن گفت؟باید به سکوت،گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید؟ او با «علی» آشنا تر است!

«علی(ع)»،خود «محمدِ» دیگری است، و شگفت تر آن که،در سیمای «علی»،«محمد(ص)» را نمایان تر می توان دید.خطوط سیمای «محمد»را،سیمائی که در پس چهارده قرن،از چشم های کم سوی ما پنهان مانده است،نه تنها در سیمای خود وی،بلکه در سیمای الله،سیمای قرآن،سیمای «علی» و ابوذر و چند سیمای تابناک و زیبا و صمیمی دیگری که پرداختهء دست وی اند؛و نیز سیمای آن خانوادهء شگفت تاریخ انسان،که در آن،پدر«علی» است و مادر«فاطمه» و پسر«حسن و حسین» و دختر«زینب» باید جُست و یافت...

شبی داشتم دربارهء علی(ع) چیزی می نوشتم که ناگهان درماندم؛هم خودم و هم قلم ام و هم خیالم.من دربارهء «علی» که شکوه معجزآسای انسان را در او و از او دریافتم؛و در او دیدم که چرا فرشتگان هم می بایست«آدم» راسجده می کردند،داشتم مطلبی می نوشتم،کلمات نمی آمدند و قدرت توصیفم می لنگید.ناامید شدم که بتوانم توصیفی از او بکنم که دلم قانع شود.

با همین اندیشه رفتم که بخوابم.در حالتی میان خواب و بیداری،ناگهان گوئی از عمق فطرتم،ناپیدای روحم،این«موجودِ آفریده»جوش کرد؛با شتاب زدگی برخاستم و در تاریکی یادداشت کردم.احساس کردم مال خودم نیست.شما هر تلاشی کنید،نمی توانید آن را تغییر دهید،مگر هم معنی را خراب کنید و هم سخن را.

نوشته ام این جا نیمه تمام ماند که:«به سکوت گوش فرا دهیم،تا از «علی» سخن می گوید؛او با «علی» آشناتر است!» ناگهان در سکوت طولانی ای که به «علی» می اندیشیدم،جمله ای در ذهنم افتاد،که احساس کردم از من نیست؛سادگی و شگفتی یک «الهام» را دارد؛سپس این عبارت مدد کرد:

علی: «انسانی که هست،از آنگونه که باید باشد و نیست»!

این جمله را اول نوشتم و بعد از مدت ها فهمیدم!

پایان

«علی» خود،«محمد» دیگری است! (1)

  

اسلام در یک کلمه،تنها دین چند بُعدی جهان است؛نیروئی که بر جامعه وارد می آورد،«یک جهته» نیست.نه تنها از جهات متعددی است،که این جهات،«برخلاف» یکدیگر نیز هست و چون در جهات گوناگون و حتی متناقض بر احساس و اندیشهء فرد و جامعه نیرو وارد می آورد،طبیعتا برآیند این نیروها،همواره جهت متعادلی را به جامعهء خویش می بخشند؛که هرگز امکان آنکه پس از تعدیل آن،به یک نیروی انحرافی بدل گردد و جامعه را به سمت دیگری کج کند،نخواهد بود.

از کجا به چنین اصلی می توان پی برد؟از همان طریقی که هر مذهبی را باید شناخت؛یعنی از شناخت سنجش«الله»،«قرآن»،«محمد(ص)»،اصحاب(پروردگان خاص)و نیز «مدینهء محمد(ص)».چون

« محمد(ص)»،تنها پیامبر جهان است که خود،جامعهء خویش را بنیاد نهاده و رهبری کرده است.

بررسی علمی و مقایسهء منطقی این وجوه پنج گانهء اسلام،این حقیقت را آشکار می سازد:

«الله» با دو صفت ممتاز و متضادّ:

«قهّار» و «رحمان».«منتقم» است و «مستبدّ» و «جبّار و متکبّر» و «شدیدالعقاب»؛تکیه زده بر«عرش کبریا» و «مستور سراپردهء ملکوت»،جایگاهش « ماوراء و ماسوی» در زیر بارگاه و سلطنت مطلق اش.

و در عین حال:«رحمان» است و «رحیم»،«رئوف» است و «غفور»؛با انسان،جانشین خاکی خودش انس می گیرد و او را «برصورت خویش» می نماید.او را مژده می دهد که«مثل» خود سازد،و چنان با انسان،صمیمی و آشنا است که « از رگ گردن به او نزدیک تر»گردد.

خدائی که «کوه آهن اگر طنین سخن اش را بشنود،از وحشت،فرو شکند و ذوب شود»؛در پاسخ انسان گنهکاری که او را چند بار می خواند،می گوید:

«ای فرشتگان من،من از بنده ام شرمسار شدم،که او جز من کسی را ندارد؛از او درگذشتم».

«قرآن» نیز مجموعهء فلسفه و حکمت و قصص و عقاید و اخلاقیات فردی و روحی،و نیز احکام اجتماعی،اقتصادی،سیاسی و روابط فردی و جمعی و آداب و رسوم حیات مادّی و معنوی،دنیا و آخرت،از فلسفهء خلقت و حکمت الهی گرفته،تا دستورهای بهداشتی و آداب معاشرت و خورد و خواب و زندگی عادی،از کمال نفس و تربیت فردی،تا فرمان قتال و تلاش برای بهبود حیات مادّی و برخورداری از اجتماع و آزادی و تمدّن و علم و ثروت و لذت و زیبائی.

از دعوت به عبادت و عبودیت و صبر و عشق به خدا و روشنائی دل و صفای روح و همواره آموختن و اندیشیدن و نگریستن و احساس کردن،تا اعلام آماده باش دائمی و «جمع آوری نیرو و اسب جنگی»،و بسیج نظامی و انتقام و کشتن و اسیر گرفتن،همه را در سبکی که ویژهء خویش است،در هم ریخته،و ترکیبی خوش آهنگ و زیبا از اصوات و الوان گوناگون فکری و احساسی،مادّی و معنوی،فردی و اجتماعی پدید آورده است.

«محمّد(ص)» را گاهی در صحنه های مرگبار جنگ می بینیم که از شمشیرش خون می چکد و پیشاپیش یارانش می تازد.و گاه هم او را می بینیم که هر روز در رهگذرش،یک نفر یهودی از بام خانه اش خاکستر بر سرش می ریزد،و او نرم تر از مسیح،روی در هم نمی کشد.و یک روز که از کنار خانهء وی می گذرد و از خاکستر مرد خبری نمی شود،با لحنی پر از صفا می پرسد:رفیق ما امروز به سراغ ما نیامد؟ و چون میشنود که بیمار شده است،به عیادتش می رود.

ادامه دارد...

«علی(ع)» را گرفته ایم تا «محمد(ص)» را گم نکنیم (2):

           

و تودهء مردمش،مظهر وفاداری به حقیقت و اخلاص و عشق و شور و فداکاری و جانبازی در راه «علی» و ادامه دهندگان راه «علی»؛در دوره هائی که زور و شکنجه و قتل عام بر زندگی تودهء مردم حکومت می راند،و لبی را که به نام او باز می شد،می دوختند و خونی را که با مِهر او گرم می شد،می ریختند و از خاندان پیغمبر(ص) سخن گفتن،آنهم در حکومت مدّعیان خلافت پیغمبر، پاداش اش پوست کندن و سوزاندن بود.

و اما امروز نیز تودهء مردم ما،همچنان عشق می ورزند؛و همچنان دوست می دارند؛هم چنان به این خانه و خانواده،وفادارند؛و هنوز پس از گذشت قرن ها و دگرگونی ها و زاد و مرگ ایمان ها و عشق ها و اندیشه های بسیار،از درِ این خانه،به قصری،معبدی و قبله ای دیگر نرفته اند.می بینیم که همچنان سر بر دیوار خانهء «فاطمه(س)» نهاده اند و به درد می نالند.این اشک ها هر کدام «کلمه» ای است که توده های مردم صمیمی و وفادار ما با آن،عشق دیرینهء خویش را به ساکنان این «خانه» بیان می کنند.این زبان تودهء مردم است؛و چه زبانی صادق تر و زلالتر و بی ریاتر از زبانی که،نه لفظ است و نه خط؛اشک است. و هر عبارتش،ناله ای،ضجّهء دردی،فریاد عاشقانهء شوقی؟!

مگر چشم از زبان صادق تر سخن نمی گوید؟مگر نه اشک،زیباترین شعر و بی تاب ترین عشق و گدازان ترین ایمان و داغ ترین اشتیاق و تب دار ترین احساس و خالص ترین«گفتن» و لطیف ترین«دوست داشتن» است؛که همه در کورهء یک دل به هم آمیخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند به نام اشک؟

تودهء مردم ما«عاشقانه» می گریند؛زیرا برای بیان پیوند دل خویش با این خانهء محبوب،جز اشک،زبانی را نمی شناسند،چه،تودهء مردم،نه عالم است و نه فیلسوف؛او را ایمان و احساس و فداکاری باید،و دارد.

هیچ مذهب یا تاریخ یا ملّتی،چنین خانواده ای را ندارد.خانواده ای که در آن،پدر،«علی» است و مادر،«فاطمه» و پسر،«حسن و حسین» و دختر،«زینب».همگی در زیر یک سقف و در یک عصر و یک خانواده!

و در عین حال،به هیج خانواده ای،از جانب هیچ ملّتی،این همه عشق و اخلاص و ایمان و شعر و خون،نثار نشده است!

ملّت ما بر گِرد در و بام خانهء «فاطمه»،یک فرهنگ پدید آورده است.

از این خانه،یک تاریخ پر از هیجان و حرکت و شهامت و فضیلت، بر بستر زمان جاری شده است؛نهر زلال و حیات بخشی که بر همهء نسل های ملت گذشته است و هم اکنون نیز،در عمق روح و وجدان تودهء مردم ما جریان دارد.

این،تنها ملتی است که در زندگی نوع بشر بر روی خاک،در غم خاندان محبوب خویش و در عزای قهرمان آزادی و ایمان خویش در طول تاریخ درازش،همواره غمگین و عزادار مانده است؛و پایمال کردن فضیلت و محکومیتِ حقیقت و فاجعهء حکومت جنایت و زور را،علیرغم گذشت زمان و غلبهء همیشگی این نظام ظالم بر تاریخ و سرنوشتش،فراموش نکرده است.

پایان