عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

چرا امام رضا(ع)،ولایت عهدی مأمون را پذیرفت؟(1)


در ابتدا من واقعا نمی دانستم که حکمت این مسئله چی بوده است.به همین جهت،متوسل به خود امام رضا(ع) شدم و از ایشان درخواست کردم که موضوع را برایم روشن فرمایند.اگر من خودم به جای شما بودم،این ولایت عهدی را نمی پذیرفتم؛شما چرا این کار را کردید و این همه راه تا اینجا آمده اید و دست به کسی داده اید که دستش تا مرفق به خون اجداد شما و همهء شهدا و همهء آزادیخواهان رنگین است؟برای چه آمدید و ولی عهد شده اید؟

بعد متوجه شدم-یعنی واقعا کار دقیق علمی هم کردم؛نه اینکه همین طور سر هم بندی باشد- و دیدم که دامنهء کار امام رضا(ع)،در حدی است که در برابر کار امام حسین(ع)، دریا در برابر چشمه می باشد:

«اگر کار امام رضا(ع) نبود،آن چشمه هم در تاریخ،خشک شده و اثرش از بین رفته بود.»

وقتی که سیاست پیچیده می شود،هم عوام فریبی-که ساده ترین کار است-امکانش از بین می رود؛و هم متأسفانه تشخیص مردم مشکل می شود و سرگیجه می گیرند که«قضیه چیست؟»و هم مسئولیت آدم مسئول،از همه سنگین تر می شود.

وقتی که قضیه مثل موضوع امام حسین(ع) و یزید،یک بُعدی و سرراست است،و یک مرد کثیف و گند و جلّاد مثل یزید-که ممکن است روی تخت خلیفه،شعار مسیحیت هم بدهد-شمشیرش را بیرون کشیده و می گوید «همه باید به قلب بیعت کنند؛بیعت می کنی یا نه؟»معلوم است که امام حسین(ع) باید بگوید «نه»، و «نه» هم گفته و قهرمان هم شده است.تشخیص خیلی ساده است،به آن ایمان آوردن هم ساده است و قهرمان شدن امام حسین(ع)هم خیلی ساده است.کافی است از جان اش بگذرد.بله برای ایشان،کار خیلی مشکلی نیست.

اما وقتی کار مثل کار امام رضا(ع) می شود،خیلی پیچیده می شود:مأمون از ایشان دعوت کرده که به ایشان کلک بزند و آلوده شان کند،و یک عده شیعه را هم به هوای ایشان،گول بزنند،تا شمشیر ها را بگذارند و تسلیم خلیفه شوند.هدف این است.و البته امام رضا(ع) هم فهمیده اند.می بینند که اگر بگویند «نه»،باعث می شود که خودشان-مثل صد ها نفر دیگر-در گوشهء خانه شان منزوی شوند و بمیرند و هیچ کس هم خبر دار نشود که ایشان که بودند و چه بودند و خانواده شان چه می گفتند.چرا که تمام افکار عمومی هم در اختیار و در سلطهء تبلیغات دستگاه حکومت مأمون قرار داشت.

امام رضا(ع) اگر بگویند«بله»،وجهه شان در افکار عمومی خراب شده و شخصیت پاک قهرمانی شان آلوده گشته؛اما امکان خدمت بزرگی در راه این اندیشه و این نهضت به دست آورده اند.حال چه کار کنند؟اینجا مسئولیت اعتقادی و وجههء اجتماعی شان باهم تضاد دارند.چه قدر انتخاب مشکل است!غیر از وضعیت امام حسین(ع) است که هر دو طرف قضیه شان یکی است:هم مسئولیت شان شهید شدن است و هم وجهه شان در شهید شدن است.هر دو بر هم منطبق شده و تکلیف شان معلوم است.تکلیف مردم هم معلوم است و هیچکس هم دچار اشتباه نشده.

امام رضا(ع) به جای همهء این حرف ها می فرمایند:من از پدرم شنیدم،او از پدرش،او از پدرش،او از پدرش...و او از محمد ابن عبدالله(ص) و او از خدا که...

حدیث مهم نیست،سلسلهء حدیث مهم است؛در برابر سلسلهء بنی عباس که:

من مأمون ام...پسر هادی ام...پسر منصورم،پسر مثلا سفاح ام...پسر عباس ابن عبدالمطلب ام- و غیر از این سلسله،کسی سلسلهء دیگری را نمی شناسد- ایشان سلسلهء تازه ای را مطرح کرده اند که اصلا به بنی عباس نمی خورد:یکسره به خدا می خورد.این،سلسله اش خیلی مهم است؛یعنی رژیمی در برابر رژیم دیگری مطرح است.

خوب، حالا این رژیمی که امام مطرح کرده اند،پشتوانه اش چیست؟ این است که:

«کلمة لا اله الا الله حِصنی فمن دخل حصنی اَمِنَ من عذابی» شعارشان این است.

ادامه دارد...

ام سجّاد(ع)،زیباترین روح پرستنده: (2)

درست است که ائمهء شیعه،«همگی نوری واحدند»و همه پروردهء یک مکتب و روندهء یک راه و پیشاهنگ یک مقصد و مقصود،ولی این به آن معنا نیست که از نظر نقش اجتماعی و یا نمود شخصیت - یعنی تیپ – همه یکنواخت باشند و هر یک،درست تکرار دیگری باشد.وقتی امام علی(ع) – سر سلسلهء امامت و مظهر برجسته و اکمل این مکتب – خود در سخن گفتن از دو فرزند بزرگش،که هر دو امام اند تصریح می کند که: حلم ام را به «حسن» داده ام و شهامت ام را به«حسین»،دلیل بر این است که هر یک از ائمه،در عین حال که حقیقت واحدند و هر یک ادامه دهندهء راه و کار دیگری،هر کدام از نظر تیپ،و خصوصیت های فردی در رفتار و حالات،دارای ویژگی هائی بوده اند که البته در دیگر ائمه هم بوده است؛لیکن هر کدام در یک صفت خاص،غالب و شاخص می نموده اند.همچنانکه پیامبران نیز چنین اند.طبیعی است که امام سجاد-که «زینتِ پرستندگان» لقب یافته است- در تنهائی و رنج و پرستش،روح و احساس اش،تجلیگاه لطیف ترین احساس ها و رقیق ترین حالات روحی باشد و این خصوصیات در رفتارش و نیز در گفتارش انعکاس داشته باشد.

در اینجا چند نمونه از نیایشی را می آورم که انعکاسی از «فقر و عشق» و به تعبیر دیگر،«راز و نیاز های» خود من است و تفکرات تنهائی و گفت و گو های خلوت ام و عرضهء آرمان ها و درد ها و درخواست هایم بر خدا.

در روایات آمده است که دعا،باید همچون سخن گفتن طفلی باشد با پدرش و هرچه گستاخانه تر و همچون یک طلبکار،مصرّانه تر دعا بشود،به اجابت نزدیک تر است.

خدایا! «عقیده»ء مرا از دست «عقده»ام مصون بدار!

خدایا! به من قدرت تحمل عقیدهء «مخالف» ارزانی کن!

خدایا! خودخواهی را چندان در من بکُش یا چندان برکِش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

خدایا! مرا در ایمان،«اطاعت مطلق»ببخش تا در جهان،«عصیان مطلق» باشم.

خدایا! به من «تقوای ستیز» بیاموز تا در انبوه مسئولیت،نلغزم و از «تقوای پرهیز» مصون ام دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدایا! قناعت،صبر و تحمل را از ملت ام باز گیر و به من ارزانی دار.

خدایا! این کلام مقدس را هرگز از یاد من مبر که:«من دشمن تو و عقاید تو هستم؛اما حاظرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم»!

خدایا! «جامعه» ام را از بیماری تصوف و معنویت زدگی افراطی شفا بخش تا به زندگی و واقعیت باز گردد. و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم.

خدایا! در برابر هر آن چه که انسان ماندن را به تباهی می کشاند،مرا با «نداشتن» و «نخواستن»،روئین تن کن.

خدایا! به هر که دوست می داری بیاموز که:عشق،از زندگی کردن بهتر است.و به هر که دوست تر می داری،بچشان که:دوست داشتن،از عشق،برتر!

خدایا! رحمتی کن تا ایمان،نام و نان برایم نیاورد.قوت ام بخش تا نان ام و حتی نام ام را در خطر ایمان ام افکنم.تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند؛ نه آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.

خدایا! می دانم که اسلام پیامبر تو،با «نه» آغاز شد[نه،به مشرکین]؛و تشیع ولیّ تو نیز با «نه» آغاز شد[نه،به غاصبان حق علی] .مرا،ای فرستندهء «محمد(ص)» و ای دوستدار «علی(ع)»،به «اسلامِ آری » و به «تشیعِ آری »کافر گردان!

خدایا! «مسئولیت های شیعه بودن» را- که علی وار بودن و علی وار زیستن و علی وار مردن و علی وار پرستیدن و علی وار اندیشیدن و علی وار جهاد کردن و علی وار کار کردن و علی وار سخن گفتن و علی وار سکوت کردن است – تا آنجا که در توان این شیعهء ناتوان «علی» است،همواره فرا یادم آر.

خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظهء مرگ،بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم؛و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.بگذار تا آن مرگ را،خود انتخاب کنم،اما آنچنان که تو دوست داری.

خدایا! «چگونه زیستن» را تو به من بیاموز؛

«چگونه مردن» را خودم خواهم دانست.

پایان

امام سجّاد(ع)،زیباترین روح پرستنده:(1)

امام سجاد(ع) دارای سرگذشت ویژه ای است.ائمهء شیعه،همگی قربانی جنایت تاریخند؛و هر یک مظهری از مظلومیت تودهء مردم و رنج انسان و تجسم عینی و رمزی سرنوشت عدالت خواهی و آزادی و فضیلت انسانی در نظام جور و غصب و اختناق تاریخ.

ولی امام چهارم،در این میان،زندگی خاصی دارد.او در کربلا نوجوانی بوده است که به چشم های خویش،شاهد آن صحنه های هولناک بوده است.و دشوار تر از آن،«شاهد شهادت های عزیزان و مجاهدان بوده است،و از شهادت،محروم»!و «در صحنهء جهاد بودن و در کشتزار مرگ حضور داشتن،و به زنده بودن و به ماندن،محکوم»! و دشوار تر از این،«آن صحرای خاموش شده را که در هر گوشه،گل سرخ شهادتی شکفته است،ترک کردن؛و خون«محمد(ص)» و«فاطمه(س)» و «علی(ع) و «حسین(ع)» را در رگ های خویش داشتن،و از صف شهیدان،به در آمدن؛و به سوی سرنوشت هولناک و دردآور «پس از شهادت،زنده ماندن» رفتن!

آن گاه زندگی تنها و دردآمیزی را در زیر سایهء شمشیر آغاز کردن و شاهد بر باد رفتن همه چیز بودن،و فراموشی و نفی و مسخ و غصب تمامی ثمرات انقلاب اسلام و رنجهای خاندان خویش را هر رور به چشم دیدن...

و امام سجاد(ع)،یک تن،یک تنها،روحی بزرگ،مجروح،لبریز از درد،«در وطن خویش،غریب»؛و در عین حال،شاهد همه چیز،آگاه،بینا و مسئول؛«امام»،آری،«امام».

انسانهای فردا،برای چنین شرایطی و در چنین عصری و با چنین ضعف و شکست و غربتی نیز،به یک «نمونهء عملی» و یک «آموزگار فکری» محتاجند.در تاریخ فردا،اگر یک «انسان آگاه و مسئول»،سرگذشتی همه داغ و خون و شکست را پشت سر گذاشته باشد و به دردناک ترین سرنوشت تنهائی و عجز مطلق رسیده باشد؛و در برابر قدرت مطلق جنایت قرار گرفته باشد و خلق را سراسر رام شمشیر و فریب ببیند و خود را یک غریب تنها با دلی سرشار از درد و خاطره ای لبریز از داغ و گذشته ای سراسر شکست و حالی،محکوم سکوت،با دست هائی خالی،زبانی بریده،لبی دوخته،پائی فلج و حلقومی در چنگال های وحشی دژخیم؛باز هم مسئول است؛که «مسئولیت،زادهء توانائی نیست،زادهء آگاهی است و زادهء انسان بودن».

و چنین انسان تنها در این ظلمت عام و قدرت مطلق و قبرستان اندیشه ها و آگاهی ها،باز هم باید کار کند.چه کاری؟چگونه «امام» می خواهد «سرمشق» برای کار،در شرایطی که هیچ کاری نمی توان؛در شرایطی که حتی امکان «خوب مردن» هم برایش فراهم نیست – زیرا شهادت به معنای خوب مردن است - «آنچنان که حتی مرگ خویش را نمی توان،همچون یک شهید،به عنوان یک سلاح،انتخاب کرد».

و امام سجاد،«زندگی اش»،«بودن اش»،«سرنوشت اش»و «سکوت و سخن اش»،برای چنین انسانی و چنین زمانی،یک «امام» است.

صحیفهء سجّادیّه،کتاب جهاد در تنهائی است؛ و سخن گفتن در سکوت،و سنگر گرفتن در شکست،و فریاد زدن در خفقان،و آموختن با لب های دوخته،و سلاح گرفتن یک خلع سلاح شده؛و با این همه،یک «کتاب دعا»!

زیرا نیایش،تجلی «عشق» است و «فقر».واسلام بر این دو،«آگاهی» را نیز افزود.در مکتب امام سجاد(ع)،بُعد چهارمی نیز مطرح می شود و آن،«نقش ویژهء اجتماعی» آن است،یعنی جهاد و مبارزه.این نشانهء آن است که شیعه،حتی در دعا،مسئولیت اجتماعی دارد.این است که در یک عبارت،می توان گفت که:دعا در مکتب امام سجاد،در عین حال که جلوه گاه عمیق ترین «آگاهی ها» است،و شورانگیز ترین «عشق ها»و متعالی ترین«نیازها»؛برای او و برای هر کسی که در مکتب امامت،درس زندگی و نمونهء «پیروی» و سرمشقِ«بودن و اندیشیدن و کار کردن» می آموزد،«زبانی است،در پس لب های دوخته،برای حرف زدن،و نیز برای حرف ها را زدن».بنابراین،دعای شیعه،به صورت کامل ترین مکتب،خودش در چهار بُعد مشخص می شود:نیاز،عشق،آگاهی،مبارزه.

ادامه دارد...

«شهید»،قلب تاریخ است! (4)

رسالت «زینب»،پیامی است به همهء انسانها؛به همهء کسانی که بر مرگ «حسین» می گریند؛و به همهء کسانی که در آستانهء «حسین»،سر به خضوع و ایمان فرود آورده اند؛و به همهء کسانی که پیام «حسین» را،که : «زندگی هیچ نیست،جز عقیده و جهاد»،معترفند،پیام «زینب» به آن هاست که:

«ای همه! ای هر که با این خاندان پیوند و پیمان داری؛و ای هرکس که به پیام محمد(ص) مؤمنی؛خود بیندیش؛انتخاب کن!در هر عصری و در هر نسلی و در هر سرزمینی که آمده ای،پیام شهیدان کربلا را بشنو.بشنو که گفته اند:کسانی می توانند خوب زندگی کنند،که می توانند خوب بمیرند.

بگو ای همهء کسانی که به پیام توحید،به پیام قرآن و به راه علی(ع) و خاندان او معتقدید؛خاندان ما پیام شان به شما،ای همهء کسانی که پس از ما می آئید،این است که،این خاندانی است که هم هنر خوب زیستن را به بشریت آموخته است و هم هنر خوب مردن را.زیرا هر کس چنان می میرد،که زندگی می کند.

و پیام اوست به همهء بشریت؛که:«اگر دین دارید،«دین»؛ و اگر دین ندارید،«حُرّیّت»-آزادگی بشری-مسئولیتی بر دوش شما نهاده است؛که به عنوان یک انسان دیندار،یا انسان آزاده،شاهد زمان خود و شهید حق و باطلی که در عصر خود درگیر است،باشید.که شهیدان ما،ناظرند،آگاه اند،زنده اند و همیشه حاضرند و نمونهء عمل اند و الگو هستند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان اند.»

و «شهید» یعنی به همهء این معانی.

هر انقلابی،دو چهره دارد:«خون» و «پیام».

و هر کسی اگر مسئولیت پذیرفتن حق را انتخاب کرده است و هر کسی که می داند مسئولیت شیعه بودن یعنی چه،مسئولیت آزاده انسان بودن یعنی چه،باید بداند که در نبرد همیشهء تاریخ و همیشهء زمان و همه جای زمین – که همهء صحنه ها کربلاست و همهء ماهها محرّم و همهء روزها عاشورا- باید انتخاب کند:یا «خون» را،یا «پیام» را،یا «حسین» بودن را،یا «زینب» بودن را،یا آنچنان مُردن را،یا این چنین ماندن را.اگر نمی خواهد،از صحنه غایب باشد.

چگونه می شود از چنین معجزه ای که «حسین(ع)» در تاریخ بشر ساخته است و «زینب» پرداخته است،سخن گفت؟

آن چه می خواستم بگویم،حدیث مفصّلی است که در این مجمل می گویم،به عنوان رسالت«زینب»،«پس از شهادت حسین» که:

«آن ها که رفتند،کاری «حسینی » کردند؛

و آن ها که ماندند،باید کاری «زینبی» کنند؛

و گر نه،یزیدی اند»!

پایان

«شهید»،قلب تاریخ است! (3)


شهادت،«حضور در صحنهء حق و باطلِ همیشهء تاریخ» است.

هر انقلابی،دو چهره دارد:

چهرهء اول:«خون».

چهرهء دوم:«پیام».

رسالت نخستین را «حسین(ع)» و یارانش،آن روز گزاردند:رسالت «خون» را.

رسالت دوم،رسالت «پیام» است،پیام شهادت را به گوش دنیا رساندن است.زبان گویای خونهای جوشان و تن های خاموش،در میان مُردگان متحرک،بدون است.این رسالت بر دوش های نحیف یک زن است،«زینب»!- زنی که مردانگی در رکاب او،جوانمردی آموخته است! – و رسالت زینب،دشوار تر و سنگین تر از رسالت برادرش.

آن هائی که شهامت و دلیری آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند،تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده اند.اما کار آن ها که از آن پس زنده می مانند،دشوار است و سنگین.و «زینب» مانده است؛کاروان اسیران در پی اش؛و صف های دشمن،تا افق در پیش راهش؛و رسالتِ رساندن پیام برادر بر دوش اش؛وارد شهر می شود.از صحنهء کربلا بر می گردد؛آن باغهای سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهن اش بوی گل های سرخ به مشام می رسد.وارد شهر جنایت،پایتخت قدرت،پایتخت ستم و جلّادی شده است؛آرام و پیروز،سراپا افتخار،بر سر قدرت و قساوت،بر سر بردگان مزدور و جلّادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد می زند:

«سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا کرد؛افتخار نبوّت،افتخار شهادت»!

«زینب»،رسالتِ رساندن پیام شهیدان زنده،اما خاموش را به دوش گرفته است.زیرا پس از شهیدان،او به جا مانده است؛و او است که باید زبان کسانی باشد که به تیغ جلّادان،زبان شان بریده است.

اگر یک «خون»،«پیام » نداشته باشد،در تاریخ،گنگ می ماند.و اگر یک «خون»،«پیام» خویش را به همهء نسل ها نگذارد؛جلّاد،«شهید» را،در حصار یک عصر و یک زمان،محصور کرده است.اگر «زینب»،پیام کربلا را به تاریخ،باز نگوید،کربلا در تاریخ می ماند.و کسانی که به این پیام نیازمندند،از آن محروم می مانند.و کسانی که با خون خویش،با همهء نسل ها سخن می گویند،سخن شان را کسی نمی شنود.این است که رسالت «زینب»،سنگین و دشوار است.

ادامه دارد...