عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

«انتظار»،مذهب اعتراض به وضع موجود است:(3)

متأسفانه با این که عالِم روحانی ما غالبا متخصص رشتهء خاص فقه است،مردم عادت کرده اند که مسائل گوناگون اسلامی را - در هر موضوعی و رشته ای و از هر بُعدی - از زبان وی بشنوند.ولی چون اسلام- بر خلاف مذاهب دیگر،مانند مسیحیت - در همهء زمینه های زندگی فردی و اجتماعی و معنوی و مادی،اظهار نظر می کند،و از طرفی «فقه» به معنای اصطلاحی امروز،یک رشتهء خاصی از علوم اسلامی است،طبعا بسیاری از مسائل اسلامی،و یا ابعاد بسیاری از یک مسئلهء اسلامی،اساسا مطرح نمی شود و مجهول می ماند و یا اگر هم مطرح شود،در محدودهء فقهی و یا سطحی و مُجمل بیان می شود.

این است که امروز،بخش عظیمی از حقایق قرآن،که مربوط به انسان شناسی،فلسفهء تاریخ،جامعه شناسی و علوم طبیعی است و قسمت اعظم عناصر تشکیل دهندهء مکتب اسلام،که جنبهء اقتصادی،روان شناسی،اخلاقی،فلسفی،سیاسی دارد،یا تاریک مانده است و یا بد و کج و بی اثر در ذهن ها عنوان شده است.

مثلا عقایدی چون توحید،معاد،عدالت،امامت،شفاعت،اجتهاد،عبادت،سنت،وصایت،تقوا؛یا احکامی چون حج،زکات،جهاد،تقیّه،تقلید،امر به معروف و نهی از منکر و ...مسائلی است که غیر از جنبهء فقهی یا روائی آنها،جنبه ای جامعه شناسی،اقتصادی،سیاسی،اخلاقی،انسان شناسی،فکری و عملی بسیار عمیق و قوی دارند که باید در این مسائل هم «تخصص» - به معنای وسیع و علمی و امروزی -  به وجود آید.

این مسائل،از هر یک از این جنبه ها،باید توسط متخصصین مختلف،تجزیه و تحلیل منطقی و علمی شود تا هم این مسائل از همهء زوایا و ابعاد بررسی شده باشد و هم از نظر عقلی و فکری،در میان متفکران و تحصیل کرده ها و روشنفکران هر عصری و تمدنی،قابل طرح و قبول گردد.و از این راه است که عقاید مذهبی نیز،پا به پای تحول و تکامل اجتماع و فرهنگ و علوم حرکت می کنند و هر چه جامعه و علم پیشروی می کند،فهم و درک و تلقّی مفاهیم مذهبی نیز پیش می روند؛زیرا جنبهء روائی و حکمی این عقاید و احکام،همیشه ثابت است.و بنابراین در این جنبه ها است که می تواند تحول و تکامل یابد.

یکی از این مسائل،مسئلهء  «انتظار مهدی موعود(عج)» است که روایات و احکامی که در تشیع،به این اصل مربوط است،ثابت و مشخص است؛ولی فهم آن از طرف مردم هر عصری و تحلیل اجتماعی آن و استنباط مسئولیت هائی که لازمهء این اعتقاد است؛و ارزیابی علمی و جامعه شناسی این فکر و بررسی آثار این عقیده در زندگی اجتماعی و سیاسی و فردی و فکری معتقدانِ به آن،بر حسب زمان و مکان و پیشرفت علوم انسانی،و پیش آمدن شرایط تاریخی و سیاسی،متغیر و متنوع است؛و این ها مسائلی است که جامعه شناسی و فلسفهء تاریخ و انسان شناسی باید به آن بپردازد.

اصل «انتظار» به معنای کلی- و نه صرفا انتظار خاص شیعی- دو نوع است: «انتظار منفی و انتظار مثبت».این دو انتظار،درست ضدّ یکدیگرند:یکی بزرگترین عامل انحطاط است و دیگری بزرگترین عامل حرکت و ارتقاء.یکی تن دادن به ذلت و توجیه «وضع موجود» و دیگری،پیش رونده و آینده گرا.مشکلِ فهمیدنِ این بحث هم از این جا ناشی می شود که هر دو،انتظار است.

ادامه دارد...

«انتظار»،مذهب اعتراض به وضع موجود است:(2)

  

علی(ع) شخصیتی است که ملت ما به ایشان معتقد است.معتقد بودن به او، و یا دلبستگی و عشق و ایمان به فرزندش حسین(ع)،یک اصل است.می بینیم که:

 ما به «حسین(ع)» معتقدیم؛اما زندگی مان از آخرتِ یزید هم بدتر است!آیا اعتقاد به رهبری «علی(ع)» و اعتقاد به نهضت«حسین(ع)»،فقط به درد شب اول قبر و سؤال و جواب آن جا می خورد؟و بعد که سرمان را داخل قبر گذاشتیم، و زندگی پس از این جهان را آغاز کردیم؛فرق بین ما و کسانی که اساسا به این اصل معتقد نیستند،پدیدار می شود؟یعنی اعتقاد به این اصل،نباید در زندگی دنیوی مان تأثیر قابل توجهی داشته باشد؟هرگز!

«من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی و اضلّ سبیلا»(سورهء اسراء آیه 72)« هر که اینجا کور باشد،در آخرت نیز کور است و بلکه گمراه تر است».پس امامت و ولایت،باید به درد این جا بخورد تا در آنجا هم نتیجه بدهد. 

پس می بینیم که یک ملاک محکم و روشن،که همه می توانند به سادگی بفهمند و درک آن،فلسفه و کلام و فیزیک و سیمی نمی خواهد،در دست همه مان هست.و آن این که،اگر مسلمان هستیم،اگر شیعه هستیم و به اصول اسلامی یا شیعی معتقدیم،ولی این اصول در سرنوشت مان اثری نداشته،و چنان چه منکر هم باشیم،باز در وضع و مسئولیت و جبهه گیری های اجتماعی مان و زندگی فردی و جمعی مان فرقی ندارد،معلوم می شود که باید در نوعِ شناختی که از این اصول داریم،شک کنیم.زیرا همهء ما به این اصل،اعتقاد مشترک داریم که امکان ندارد یک ملتی مسلمان باشد و به رهبری «علی(ع)» و راه او معتقد باشد؛اما این اعتقاد،هیچ فایده ای در زندگی اش نداشته باشد.

بدیهی است که به قول حضرت عیسی(ع):

«هر درختی را،از ثمرش باید شناخت»

 و ثمرات شجرهء اعتقادی ما،این نیست.پس بیائیم به جای این که به حل مشکلات ذهنی و کلامی- که غالبا خودمان آنها را می تراشیم - بپردازیم،از دید دیگری مسئله را مطرح کنیم.

بنابراین در مورد امام زمان(ع) بهتر است به جای این که این مسئله را طرح کنیم و با استدلال های ذهنی و شرح و بسط های کلامی و فلسفی و عرفانی و حتی فیزیک و فیزیولوژی جدید،اثبات کنیم که امام عصر(عج) کجا غیب شده و چگونه غیب شده و الان کجاست و چه جور زندگی می کند و چه می خورد و چه وضعی دارد،و غیب چیست و غایب شدن چگونه است و ...؛مسئله را به این شکل مطرح کنیم که اصولا اعتقاد یک فرد،یک گروه،یک ملت،به امام زمان(عج)،به موضوع انتظار و همچنین به اصل انقلاب آخرالزمان،چه ارزش هائی از نظر زندگی اجتماعی امروز دارد؟و مفاهیم و هدف هائی را که در این اصل اعتقادی هست،استخراج کنیم؛مسئولیت های خودمان را در برابر این عقیده و در عصر غیبت بفهمیم،بفهمانیم و به آنها عمل کنیم.

ادامه دارد...

«انتظار»،مذهب اعتراض به وضع موجود است:(1)

در مذاهب دیگر می توان اصطلاح «انحراف» را به کار برد،می شود گفت که بسیاری عناصر دخیل،در آن وجود دارد و بسیاری از عناصر اساسی اش فراموش شده؛اما در اسلام،این تعبیر،تعبیر دقیقی نیست؛و تعبیر دقیق اش،سخن حضرت امیر(ع) است که فرموده اند:

« لُبِسَ الاسلامُ لُبسَ الفَروِ مَقلُوبا»،«جامهء اسلام،به مانند پوستین،وارونه پوشیده شده است».

در سایر مذاهب،می شود گفت که بعد از دورهء نبوّت پیغمبرشان،جامهء دین شان را،وارونه تن شان کرده اند.اما در اسلام،به جای قبا و عبا و ردا،کلمهء پوستین به کار رفته؛به خاطر اینکه پوستین،تنها جامه ای است که میان رویه و آسترش،اختلاف میان نهایت زیبائی و زشتی است؛رویه اش،چشم ها را به خود می گیرد و مصداق «لَونُها تسُرُّالنّاظرین» است.اما آسترش،از شدت زشتی،برای بزرگسالان،نفرت انگیز و برای خردسالان،وحشت آمیز است.

و باز در اسلام،از میان مذاهب مختلف - یعنی تلقّی های گوناگونی که از آن شده است - در تشیع،بیش از همه،میان «آنچه که بوده» و «آنچه که هست» فاصله است؛فاصله ای در حد دو طرف متضاد.به صورتی که تشیع نخستین(یعنی صدر اسلام)- و هم چنین تشیعِ تاریخ اسلامِ پیش از این سه چهار قرن اخیر(یعنی دوران قبل از صفویه) - از نظر برداشت فکری و عقلی،جبههء مترقی اسلام،و از نظر مبارزهء اجتماعی و نقش و رسالت تاریخی،عمیق ترین،متعهد ترین،قاطع ترین و انقلابی ترینِ جناحهای اسلامی بوده است.

و از میان همهء عقاید شیعی و اصولی که این مذهب را مشخص می سازد،اعتقاد به «آخرالزمان» و «غیبت» و «منجی موعود» - که در یک کلمه میتوان گفت: «اصل انتظار» - بیش از همهء عقاید دیگر،میان آنچه که بوده(و حقیقت این فکر است)و آنچه که هست،تضاد و تناقض وجود دارد.به طوری که برای خیلی از همفکران من،که روشن اند و مترقی و آگاه،تعجب آور بود،که چگونه من- با طرز تفکری که از نظر اجتماعی دارم- مسئلهء«انتظار» را مطرح کرده ام و در باره اش صحبت می نمایم؟

من در تحقیقات اسلامی،به یک اصل معتقدم و این اصل را در تمام بحث هائی که راجع به مذهب و اسلام می شود،صادق می دانم.و آن این است که،به جای اینکه- مثل علمای قدیم یا جدید- اعتقاد به یک اصل را،از راه های علمی و منطقی و یا تئوری های فیزیک و شیمی و کلام و فلسفه،اثبات کنیم و حق و باطل آن را به این شکل ها و با این وسایل تحلیل کنیم؛بیائیم یک ملاک مطمئن تر،(از نظر حقیقت یابی)،و مفید تر،(از نظر اجتماعی)بیابیم و به کار بریم.

به این ترتیب که از همان اول،از خودمان و از کسی که یک عقیدهء اسلامی را بیان می کند بپرسیم:

فایده اش چیست؟برای چه گفته شده؟حکمت اش چیست؟چه تأثیری بر جامعه و سرنوشت فردای ما دارد؟و اعتقاد و یا عدم اعتقاد به آن،علاوه بر آثار اخروی،در زندگیِ پیش از مرگ ما چه اثری دارد؟

ادامه دارد...

چرا امام رضا(ع)،ولایت عهدی مأمون را پذیرفت؟(3)


و بعد می بینیم از ری و تمام شمال ایران و خراسان گرفته،تا هند و عشق آباد و ...همه در زمان مأمون قتل عام شده و تا سالها،فدائی های اینها که به کوهها و دهات پناه برده بودند،هم دعوت کنندهء توده های مردم روستائی به انقلاب شیعی بودند(دنبالهء کار امام رضا)و هم در سنگر ها مقاومت می کردند؛و همیشه هم تحت تعقیب مأمورین خلیفه ای بودند که می خواست خودش را همدست و هم داستان و تأیید شونده به وسیلهء بنی هاشم قرار بدهد.یعنی یک مرتبه مأمونِ زیرکِ هوشیارِ فیلسوفِ متظاهر به اهل بیت(ع) را به صورت بدترین جلّادی که یزید هم به گَردَش نمی رسید درآوردند.چه کسی چنین کرد؟جز تدبیری که امام رضا به کار برد؟و نتیجه چه شد؟نتیجه این شد که مأمون،به صورت کثیف ترین مأمور و خلیفهء بنی عباس و بنی امیه درآمد.

آثاری که این موضوع،بعد از شهادت امام رضا(ع) گذاشت،این بود که یک مرتبه همه چیز عوض شد:صف بندی مشخص شد،و موج موج بنی هاشم که از طرف عراق و مدینه به طرف ایران می آمدند،همه ناچار به درگیری با حکومت شدند و همه شهید شدند.امام رضا(ع) یک جنگ شیعه - خلیفه در سطح تمام کشورهای اسلامی به راه انداختند.

در زمان امام رضا(ع)،جنگ شیعه و خلیفه،امامت و خلافت،اصلا فروکش کرده بود.از بعد از امام حسین(ع) - سال 61 هجری - دیگر جنگی نبود.حالا سال 203 هجری است.یعنی 140 سال،دیگر از امامت خبری نیست.140 سال،یعنی پنج - شش نسل،با تبلیغات دستگاه پرورش یافتند و کسی اسم اینها را نشنید.تا اینکه حضرت رضا(ع)،دو مرتبه مسئله را مطرح کردند؛آنهم در سطحی که مأمون،تمام ایران تا اردن و مصر را قتل عام و به موج خون کشاند.

این،غیر از قضیهء امام حسین(ع) است که در پشت کوفه با عبیدالله زیاد،درگیری پیدا کرد و از صبح تا عصر،همگی را کشتند و همانجا دفن کردند و تمام شد.و بعد،خاطره ای در بعضی ها - که از آنجا می روند- مانده بود.

این،بعد از داستان امام رضا(ع) است که داستان امام حسین(ع) هم در چنین زمینه ای طنین می اندازد و گسترش پیدا می کند.

پایان

چرا امام رضا(ع)،ولایت عهدی مأمون را پذیرفت؟(2)


ظاهرا حرف تازه ای نیست.مگر خلیفه،لا اله الّا الله نمی گوید؟خلیفه،تمام شمشیرهائی را که در شرق و غرب می زند،برای لا اله الّا الله است.پس معلوم می شود که امام(ع) می خواهند حرف تازه ای بزنند؛برای مسلمان ها حرف تازه ای بگویند. در نیشابور،شعار لا اله الّا الله در سال 197 هجری چه حرف تازه ای است؟ظاهرا که این حرف،سلسلهء حدیث نمی خواهد!

آیا این در افکار عمومی مطرح نمی کند که می خواهند بگویند:آن شعار «لا اله الّا الله» که حاکم و خلیفه می گوید،دروغ است؟همانطور که محمد(ص) از غار حرا آمد و «لا اله الّا الله» تازه ای گفت،من هم از آن گوشهء مدینه آمده ام تا به شما ها که ظاهرا توحیدی و اهل لا اله الّا الله هستید،حدیث تازه ای را که نشنیده اید بگویم.خودِ این نشان می دهد که چنین عکس العملی در افکار عمومی دارد.به خصوص که بعد از لحظاتی دوباره می ایستند و همه تعجب می کنند که چه حرفی می خواهند بفرمایند؟

بعد می گویند که:

 « امّا بشرطها و شروطها و اَنَا من شروطها».

خودشان را که سیّدی هستند که از مدینه آمده اند و به او پُست داده اند،وصل می کند به قبول و تحقق عینی«لا اله الّا الله».بعد هم نه اسمی از خلیفه می برند،نه از ولایت عهدی خودشان و نه از هیچ چیز دیگر.

این تدبیری است که امام(ع) به کار برده اند!و در نیشابور،دوازده هزار هم آن را نوشته و ثبت کرده اند.در آن موقع،نیشابور،مرکز فرهنگ بوده است.

 

از نیشابور وارد که شدند،وضعیت شان بحرانی بود.مأمون فهمید که چه کلکی خورده و ایشان به عنوان یک مأموریت الهی آمده اند.دلیلش این است که،کسی که ولی عهد می شود،اولین کاری که به فکرش می رسد،این است که خانواده اش را از مدینه بردارد و بیاورد در کاخی که در مرو یا توس(کاخ ولی عهد) بنشیند.امام(ع) نه تنها خانواده شان را نیاورده اند،بلکه آن ها را نشانده و فرموده اند:

برای من همین الان عزا بگیرید؛در حضور مردم،برای مرگم عزاداری کنید!(ببینید نمایش چه قدر آگاهانه است!)

بعد در مرو چنان ضربه را می زند که مأمونی که می خواهد از وجههء عزیز بنی هاشم و این پسر پیغمبر(ص)،نقاب سبزی بر چهرهء کریه و زشت خویش بپوشاند و خودش را به شورشیان شیعه که به آنجا آمده اند،مقدس نشان دهد،در محظوری قرار می گیرد که ناچار می شود آن نقاب را از روی خودش بردارد و نه تنها خودش را قاتل امام کند؛بلکه در سراسر ایران،به قتل عام همهء شیعه ها و همهء بنی هاشم فرمان می دهد.

ادامه دارد...