عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

و موعود من،ظهور می کند:(1)

 

آدمی زاد هرچه انسان تر می شود،چشم به راه تر می شود.این یک حقیقت زیبائی است که همواره می درخشد.در انتظار چه؟ که؟ هر چه،هر که،به هر حال،یک مُنتَظَر.

در ادیان، این موعود مُنتَظَر،روشن و مشخص است،یک منجی غیبی است و رسالتش نیز مشخص و معلوم.آن که باید بیاید،یک «اَبَر مَرد» است.

در تشیع،با اینکه موعود مُنتَظَر،«مهدی(ع)» است و آخرین امام از سلسلهء امامان اثنی عشر،فرزند امام حسن عسکری(ع) و رسالت اش هم معلوم است.رسالتی را که پیامبر اکرم(ص) آغاز کرد؛اما پس از مرگش نگذاشتند«علی(ع)» و فرزندان وی ادامه دهند و حکومت و امامت مردم را غصب کردند؛او خواهد گرفت و ادامه خواهد داد.

بنابراین «مهدی(عج)» یک امام است و برای استقرار عدالت و احیای حقیقت می آید.این یک رسالت اجتماعی و سیاسی و اعتقادی و بشری است و او خود یک بشر است؛اما روح منتظِر انسان،که همواره بی قرار غیب و فراری به ماوراء طبیعت است،نمی تواند تصویر بشری و رسالت اینجهانی «مهدی» موعود را،آنچنانکه از اسلام رسیده است،نگاه دارد.و او را و کارش را در هاله ای از ماوراء واقعیت،غرقه می سازد؛زیرا سرشت واقعی انسان،واقع گریزی است.

یکی از فجایع زندگی پرگرفتاری و سنگین امروز،این است که مجال انتظار را از انسان گرفته است.انحطاط زندگی و انحصار همهء وجوه آن در مادیّت صِرف،و از طرفی پیشرفت تکنیک و اقتصاد،که همهء نیازهای این انسان را در چنین زندگی ای برآورده می کند،او را سرگرم و سربند خویش کرده است؛سرش به خوردن و بلعیدن و از چنگ و دندان هم ربودن و بر روی هم پریدن و «این،مر آن را همی زند منقار،وآن،مر این را همی کشد مخلب»،مجموعهء فعالیت های او را تشکیل می دهد.چنین انسانی به آن چه تکنیک از آوردنش عاجز است،خود را نیازمند احساس نمی کند.این است یک سیری کاذب،یک قناعت پست،کوتاه کردن آرزوها و نیازها،به مقدور بسنده کردن!

انسان امروز بر خلاف آنچه مشهور است،قانع تر شده است.آن چه نصیحت گران و حکیمان اندرز می دادند که از «اَمَل طویل» و آرزوهای دور و دراز بپرهیزید و به داده شُکر کنید؛به گونهء مسخ شده و منحطی قبول کرده است.انسان قدیم،قناعتش سخت زیبا بود:قناعت به اندک،از آنچه بدن را به کار آید؛برای افزون طلبی،در آن چه روح و دل به آن نیازمند است.انسان امروز،همه در تلاشِ«خاک را کیمیا کردن» است و در جست و جوی داروئی که خاک را زر کند.اما انسان دیروز،در آرزوی «اکسیری» بود،که جان خاکی و قلب مِسین او را کیمیا سازد.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛بُوَد آیا که گوشهء چشمی به ما کنند؟

ادامه دارد...

بررسی چند سؤال در مورد ظهور:(2)

چرا مسیح(ع)،در رکاب این امام است و بعد رجعت می کند؟

یعنی تمام راهبران و پیشوایان عدالت و حقیقت باز می گردند.و این به آن معنا است که نظام محکوم در تاریخ،که حقیقت بود،و رهبران آزادی و عدالت و انسانیت،که همه به شمشیر ستم و زور،فرو شکسته شدند و نتوانستند رهبری جهان و بشریت را به دست گیرند،پس از آن انقلاب جهانی و نابودی نظام های سفیانی و دجّالی،دوباره احیاء می شوند؛که:

 «للباطل جوله و للحق دوله»

اعتقاد به «انتظار»،اعتقاد به این است که وعدهء خداوند در قرآن برای مسلمانان و همچنین ایده آل هر انسان ستمدیده و آرزوی همهء توده های محروم،تحقق پیدا خواهد کرد و جامعهء بی طبقه،بی ستم،بی ظلم،بی تزویر،و جامعه ای که در آن انسان،عدالت،قسط و حقیقت،برای همیشه حاکم خواهد بود؛و هرگز بازیچهء ستمکاران و فریبکاران نخواهد شد؛و علیرغم همهء عاملان نیرومند مسلح فساد و ظلم،پیروز خواهد شد:

«وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ»(سورهء قصص،آیهء 5)

«ما اراده می کنیم،بر کسانی که در زمین به ضعف و زبونیِ (فکری یا سیاسی یا اقتصادی و...) زندگی گرفتار و به ذلت و عجز در زمین گرفته شده اند،منّت گزارده و آنها را پیشوایان انسان قرار دهیم و وارثان زمین »

 

«استضعاف»، اعم از استبداد و استعمار و استثمار و استحمار است.طبقه ای به وسیلهء استبداد،به بیچارگی می افتند؛و این استضعاف سیاسی است.

طبقه ای به وسیلهء غارت و ربوده شدن ثروت شان،استثمار می شوند؛و این استضعاف اقتصادی است.

و کسانی با اندیشه و فکر و تعقل- به وسیلهء نیرو های استحمارگر،که زیربنای استبداد و استثمارند- استحمار میشوند؛و این استضعاف عقلی و شعوری و احساسی است.

آیهء فوق الذکر،نوید خداوند است خطاب به این طبقهء مستضعف در جهان و اعلام نجات قطعی انسان محکوم،و زوال جبری قدرتهای غاصب و حاکم بر زمین.

«انتظار»،مذهب اعتراض و نفی مطلق نظام حاکم و وضع موجود است،در هر شکلی.

«انتظار»،نه تنها از انسان،سلب مسئولیت نمی کند؛بلکه مسئولیت او را در سرنوشت خودش و سرنوشت حقیقت و سرنوشت انسان،سنگین،فوری،منطقی و حیاتی می کند.

پایان

بررسی چند سؤال در مورد ظهور:(1)

     

چرا در تشیع،این منجی باید فرزند امام حسن عسکری(ع) باشد؟

من راجع به جنبهء دینی اش اظهار نظر نمی کنم،اما از نظر جامعه شناسی می گویم که اگر منجی،در تشیع،این قید فرزند امام حسن عسکری(ع) بودن را نمی داشت،و شخص مشخصی نمی بود،هر آدم دروغگو و مزدوری،که عامل استعمار یا مولود استبداد و استثمار است،می تواند خود را به عنوان موعود تاریخ و هم موعود ملل و مجری حق و عدالت جا بزند و از همهء نیروهای منتظرین،برای سوار شدن بر گردن خلق،کمک بگیرد.

از این مهم تر اینکه،این قید،که جزء توجیه فلسفی و بینش مکتبی ماست؛می خواهد ثابت کند که تسلسل پیوسته ای از اول آدم و هابیل،تا آخرالزّمان،در یک جبهه،به رهبری پیامبران و پیشوایان،در پیشاپیش توده های ستمدیده،در برابر نظام ظلم و زور و فریب وجود دارد.اعتقاد به این که،این منجی نهائی تاریخ بشر،دنبالهء ائمهء شیعه و دوازدهمین امام است،به این معناست که:آن انقلاب جهانی و پیروزی آخرین،دنباله و نتیجهء یک نهضت بزرگ عدالت خواهی علیه ظلم در جهان است؛و در طول زمان،نهضتی که در یک دوره، «نبوت» رهبری اش کرد،و بعد از خاتمیت،«امامت»،و سپس در دوران طولانی «غیبت»،علم،آن نهضت را راهبری خواهد کرد.

چرا زره پیغمبر(ص)؟

باز اتصال تاریخ است.نجات دهندهء انسان و پایدار کنندهء نظام عدالت در جهان،زره پیغمبر اسلام(ص) را بر تن دارد؛چون ادامه دهندهء راه آنحضرت است.

چرا پرچم بدر؟

از این رو پرچم بدر را در دست دارد تا نشان دهد،نهضت و جنگی که در انتهای تاریخ،برای استقرار عدالت آغاز می شود،درست مانند جنگ بدر است که در اسلام،برای استقرار شریعت و حقیقت آغاز شد.و همچنان که در بدر،اولین پیروزی را اسلام-که آخرین نهضت نبوت است- به دست آورد،این انقلاب هم-که آخرین نهضت عدالت است- جنگ بدرِ دومی است که به پیروزی بزرگ عدالت در سطح جهانی منجر خواهد شد؛و این انقلاب به آن نهضت پیوسته است؛و دو حادثه نیست،یک جنگ است در دو جبهه.

چرا 313 تن؟

برای اینکه مجاهدانی که پیروزی بزرگ را در جنگ بدر به دست آوردند و برای اولین بار،شرک و جنایت و اشرافیت را شکستند،313 نفر بودند.کسانی هم که در اولین گام،با دعوت امام زمان(عج) بر می خیزند،313 تن خواهند بود.این انقلاب،نتیجهء نهائی آن جهاد و پیروزی نهائی آن مجاهدان است.یعنی جنگ بدر،یک جنگ موقتی در گذشته نبود،که بعد در تاریخ گم شود و دنباله اش قطع گردد،و آن پیروزی،در شکست های بعدی از میان برود.

چرا شمشیر علی(ع)؟ و چرا مرکز،کوفه؟

شمشیر علی(ع) را در دست دارد تا شیعه و معتقد به علی(ع) و معتقد به آزادی و حقیقت،نپندارد که «علی» در کوفه کشته شد و آن خون به خاک ریخت و همه چیز پایان پذیرفت.تاریخ باز دوباره این خون را احیاء می کند و علی- یعنی آن حقیقتی که در آنجا شکسته شد- دو مرتبه پیروز می شود.بشریت به حکومت «علی» می رسد و علی،علیرغم حکومت تقدس و تعصب جاهلانه،خیانت جاه طلبان و قدرت دشمنان مردم،به تاریخ باز می گردد و به سراغ انسان می آید.

و دجّال؟

داستانی که از دجّال در اخبار و احادیث اسلامی است،درست قهرمان پیکاسو است.انسانی که یک چشم در وسط پیشانی دارد و آن به اصطلاحِ «هربرت مارکوزه»،«انسان یک بُعدی» است.نظام پلید حاکم بر جهان ما،نظامی یک بُعدی است که انسان را با این یک چشم می نگرد؛و انسان مسخ شده در این نظام نیز،جهان و حیات را با یک چشم می نگرد.و این دجال،افسونگر ذهن ها است و مسخ کنندهء انسانها؛دجال مظهر نظام فرهنگی و روحی و ضدّ انسانی حاکم بر انسان آخرالزمان است.

و سفیانی؟

یعنی نظام ضدّ این نهضت،یک نظام سفیانی است که نظام سیاسی حاکم بر انسان است،که به بند آورندهء سر ها است.و شمشیر «علی» است که دو مرتبه در آخر تاریخ،باز بر ضد این دو نظام فریب اندیشه ها و بندگی سر ها بلند خواهد شد.مرد سفیانی که این نهضت را می کوبد،مظهر یک تسلسل تاریخی و وراثت قدرت ستم در طول زمان است؛آنچنان که منجی موعود،وارث نهضت عدل در طول زمان است.

ادامه دارد...

«انتظار»،مذهب اعتراض به وضع موجود است:(5)

     

این تضاد میان «واقعیت باطل حاکم» و «حقیقت نجات بخش محکوم» را،جز «انتظار» به پیروزی جبری و قطعی حقیقت،نمی تواند حل کند.مگر این که حقیقت را به کلی انکار،و دندان طمع پیروزی عدل و نجات و آزادی را،برای همیشه بکشیم و به آنچه پیش آمده،تمکین کنیم و رضایت بدهیم.

می بینیم «انتظار»،یک ضربهء ضدّ واقعیت حاکم بر جهان،و حاکم بر تاریخ و حاکم بر اسلام است.انتظار یعنی «نه» گفتن به آن چه که هست.کسی که منتظر است،چه کسی است؟کسی است که در نفس انتظار خود،اعتراض به وضع موجود را پنهان دارد.کسی که گوش به در دارد و چشم به راه،بی شک دل به خانه نبسته است!

3) «انتظار»،جبر تاریخ است.این مسئله برای روشنفکران،که با مکتب ها و فلسفه های علمی تاریخ،آشنائی دارند،بی نهایت شورانگیز است.

من که در این گوشه از زمین و این لحظه از تاریخ،منتظرم تا در آینده ای که ممکن است فردا و یا هر لحظهء دیگر باشد؛ناگهان انقلابی در سطح جهانی،به نفع حقیقت و عدالت و توده های ستمدیده روی دهد،که من نیز در آن باید نقشی داشته باشم؛و این انقلاب،با دعا خواندن و فوت کردن و امثال این ها نیست.بلکه با پرچم و شمشیر و زره و یک جهاد عینی،با مسئولیت انسانهای معتقد به آن است؛و اعتقاد دارم که آن نهضت،طبعا پیروز خواهد شد؛پس به جبر تاریخ معتقدم،نه به تصادف و تفرقه و گسستگی تاریخ.

 هر کس این سؤال به ذهن اش می رسد،که امام زمان(عج)،این رهبر و نجات بخش انتهای تاریخ،چگونه می توانند بر جهان پیروز شوند؟در اینجا امام صادق(ع) یک توجیه بسیار عمیق و کاملا جامعه شناسانه و تاریخی دارند که:

«قدرتهای ستمکار و قطب های جنایت و ظلم،به قدری با هم خواهند جنگید،که در نیرو و قدرت فرسوده می شوند؛و به قدری از درون به فساد خواهند رفت،که مقاومت شان را از دست می دهند.و آنگاه شما از بیهوشی و خواب خرگوشی بیدار شده؛و چون مسلح به نیروی ایمان و آگاهی هستید،بر آن قدرت های از درون پوسیده و از بیرون فرسوده،پیروز می شوید».

این پیروزی بر اساس منطق و عینیّت و سنت های اجتماعی است؛سنت هائی که در اسلام،قوانین خداوند است،نه قوانین مادّیگرایانه.وقتی خداوند،کاری را بخواهد،اسبابش را از پیش فراهم می کند،چنان که در پیروزی اسلام بر ایران و روم،چنین شد.من در اینجا معتقدم که،تاریخ به طرف پیروزی جبری و عدالت و نجات قطعی انسانها و توده های ستمدیده و نابودی حتمی ظلم و ظالم می رود.

4) تسلسل و وحدت تاریخی: «انتظار»- به این عنوانی که در تشیع هست-سه دوره را به هم متصل می کند:دورهء اول،«نبوت»؛دورهء دوم،«امامت»؛و دورهء سوم،پس از «غیبت» است؛که در آن،نه نبوت وجود دارد و نه امامت،حکومت عینی دارد.

منتظر،هم از نظر فکری و هم از نظر عملی و مادی،یک انسان آماده است.منتظر،آدم «وا افتاده» و «وا خورده» و «وا داده» ای نیست؛چنانکه اکنون هست؛«آدمِ آماده »است.منتظر،انسان آماده ای است که هر لحظه احتمال می دهد،شیپور انقلاب نهائی نواخته شود؛و او خود را مسئول شرکت در این جهاد،که بر اساس قوانین جبری الهی،قطعا آغاز خواهد شد،می داند؛ و خود به خود،هم آماده است،هم متعهد و هم مجهز؛ و هر شیعه،به امید شنیدن آواز امام زمان(عج)،سر بر بستر می نهاد.

پایان

«انتظار»،مذهب اعتراض به وضع موجود است:(4)

 «انتظار» به این معناست که گروهی «منتظر» باشند که نجات بخشی خواهد آمد.پس این فکر،چهار پایهء اساسی دارد:

1.     1)اسارت،2) غیبت،3) انتظار،4) نجات.

همین چهار اصل،با همین معنا،می تواند منفی باشد- چنانکه اکنون هست - و می تواند مثبت باشد- چنانکه بود و و باید باشد -.

از بُعد منفی،بهترین ضمانت اجراء و عامل آسودگی خیال و فراغت بال همیشگی برای این گروهی است که به قول حضرت امیر(ع):

«همیشه شرارت را آشکار ساخته و همهء نیروهایشان را آماده و قدرتهایشان را یکپارچه می کنند تا مردم را چپاول کنند و یا بر سپاهی فرمان رانند و یا از منبری بالا روند».

و همان سه قیافهء همیشگی،که مثال شان در قرآن هست:فرعون و قارون و بلعم باعورا:مظاهر زور و زر و تزویر! برای اینها،بهترین فرصت،«غیبت» است.زیرا نجات بخش مردم و پیام آور عدل و حکومت حق،غائب است؛دوره اش نیست و بنابراین در این دوره،نه مسئولیت صلاح دارند و نه مسئولیت اصلاح؛که فساد و تبعیض،جبری است!!!

و باز برای گروه دیگری،«غیبت» یک فرصت بسیار خوبی است.فرصت بزرگی که به خصوص از زمان صفویه،حد اکثر استفاده،البته سوء استفاده از آن شد.گروهی که هیچگونه صلاحیت نیابت امام غائی را ندارند،با تشبّث و حیله و دسیسه،جای نُوّاب حقیقی امام غائب را غصب کنند؛و با فقدان شروطی که از طرف امام معصوم بیان شده،به عنوان «نائب امام غائب»،زمام افکار و ایمان و شکل عقاید و سرنوشت زندگی اجتماعی و مسئولیت های مردم را در دست گرفته و خلق را به نام دین و به نیابت امامت حقیقی او،به هر جا که خودشان و همدستان شان (دو گروه دیگر:زر و زور)م ی خواهند،برانند.و حقوقی را که امام- بر اساس دین خدا و پیغمبر و شرع اسلام و تشیع - نسبت به مردم دارد،اینان به نام او و نیابت او،به خود اختصاص دهند.

1) «انتظار»،هم یک اصل فکری اجنماعی و هم یک اصل فطری انسانی است.به این معنا که اساسا انسان یک موجودی است منتظر؛و هر که انسان تر،منتظر تر.و هم چنین جامعهء بشری،به معنای اعم،دارای «غریزهء انتظار» است؛چه جامعهء طبقاتی،چه جامعهء ملی و چه جامعه های گروهی.و بر اساس همین اصل است که اعتقاد به مسیح(ع)،از ابتدا در جوامع بشری وجود داشته و به همین دلیل است که تاریخ می گوید:همهء جامعه های بزرگ،جامعه های منتظرند..

2) «انتظار»،سنتز تضاد میان دو اصل متناقض با هم است:یکی «حقیقت» و دیگری «واقعیت».ما معتقدیم که قرآن برای نجات بشریت آمده و پیغمبر(ص) برای رهائی انسان از ظلم و زور و اشرافیت و خون پرستی و قومیّت و ذلت و استضعاف و استثمار و مبارزهء با جهل وعقب ماندگی آمده؛و معتقدیم که«علی(ع)» و فرزندان او،و رهبران شیعه،جانشینان پیغمبرند؛و عقیده به تشیع،ضامن نجات و هدایت انسان است.اما واقعیت،خلاف این حقیقت را به ما نشان می دهد.

ادامه دارد...