عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

اصول اعتقادی ای که در تمام عمر،بر آن بوده ام: (4)

20) «توسل و شفاعت» پیغمبر و ائمه و حتی خاک شهید بزرگ راهِ «حقیقت»،«حرّیت» و «عدالت»:«حسین»!نه به این معنا که توسل و شفاعت،عامل کسب «نجات ناشایسته» باشند؛بلکه برعکس،عامل کسب «شایستگی نجات»اند؛و در رستاخیز نیز،کسانی از «شفاعت» بهره مند می شوند که واجد صلاحیت باشند.

21)نیایش،نه به عنوان وسیلهء تخدیر،جانشینی عمل و مسئولیت،راه نجات فردی و راه فردی نجات،بدون توجه به سرنوشت مردم اسیر؛بلکه درست برعکس،به عنوان عامل نیرومندی در پرورش ارزشهای متعالی انسانی،و طرح خواست های بلند جمعی و تلطیف و تکامل روح خشن و رسوبی بشری؛و در کامل ترین شکل نیایش،نیایش در مکتب سجّاد(ع)،یعنی تجلّی «عشق،نیاز،آگاهی و مبارزه» در نیایش.

22)و بالأخره،به عنوان روشن ترین جهت و شدت و معنای ایمانم به «تشیع علوی»،یعنی«تشیع شهادت»،و نه تشیعِ «عزا»؛«تشیع سرخ» و نه تشیعِ «سیاه».آنچه در مصر،در کنار اهرام،بر سر گور هزاران برده ای که در زیر سنگ کشی برای ساختن اهرام بر قبر فرعون جان داده اند،و پنج هزار سال پیش،اینجا چال شده اند،خطاب به یکی از این بردگان مظلوم نظام فرعونی و قارونی و بلعمی(یعنی استبداد سیاسی و استثمار اقتصادی و استحمار مذهبی)گفتم:

«...من،برادر،پس از مرگ تو،پنج هزار سال است،که با دیگر برادرانم،خواهرانم،در زیر شلاق فرعون ها قصر ساختیم و از خون و رنج و کار و گرسنگی مان برای قارون ها،گنج نهادیم؛و با افسون روحانیان رسمی همهء مذاهب،معبد ها بنا کردیم؛و قربانی فریب و جهل و تعصب و جنگ های بیهودهء «مقدّس» شدیم!و اکنون برادر،در فرار از همهء کاخها و گنجینه ها و معبدهای «ضرار» و ذلت،و در طلب آگاهی و آزادی و عدالت،سرم را بر درِ خانهء گِلین و مظلوم فاطمه(س)نهاده ام.

و هزار و چهارصد سال است،به تهدید هیچ تیغی و تطمیع هیچ طلائی و فریب هیچ تسبیحی،سر بر نگرفته ام؛و از این«خانهء کوچکی که از همهء تاریخ بزرگ تر است»،به سراغ هیچ کاخی و هیچ معبدی نرفته ام.نه تخت جمشید پارس،نه کاخ سبز معاویه،نه قصر عالی قاپوی اصفهان،نه کلیسای روم،نه آتشکدهء استخر،نه مسجد سلطان احمد،نه مسجد شاه عباس...

که در این خانه،«علی» هست،فریاد رنج همهء حق های غصب شده؛که در این خانه،«فاطمه» هست،اعتراض همهء زنان مظلوم؛که در این خانه،«حسن» هست و «حسین»،شهادت رسواگر بلند همهء شهیدان تاریخ؛و در این خانه،«زینب» هست،خشم همهء خواهران ما،برادر!»

پایان

اصول اعتقادی ای که در تمام عمر،بر آن بوده ام: (3)

13)این عبارت که:«امامت و عدالت، دو اصل مذهب شیعه است؛و توحید و نبوت و معاد،سه اصل دین اسلام است»،تعبیر درستی نیست:چون با این تعبیر،شیعه را متّهم می کنند به اینکه:دو اصل امامت و عدالت را بعدا به اسلام اضافه کرده اند؛در حالیکه این دو اصل،از اسلام جدا نیست و بعدا اضافه نشده است.بلکه این،غیر شیعیان هستند که این دو اصل قرآنی را از اسلام جدا کرده اند...

14)معتقدم به تقلید(به معنای تقلید مردم از متخصص در فروع عملی،فروع دین،احکام فقهی،یعنی تقلید فنّی و تخصصی یا علمی؛و نه تقلید در مسائل عقلی و فکری و نه در اصول اعتقادی!)

15)تقیّه،به معنای درست آن یعنی رازداری برای حفظ ایمان و رازداری افرادی که پنهانی در راه ایمان و پیروزی حق و عدالت و امامت تلاش می کنند در برابر دشمن،یعنی اصل رازداری در مبارزه و نیز رازداری شیعه در جامعهء بزرگ اسلامی در برابر مسلمانان اهل سنت،برای جلوگیری از تفرقه و جنگ مذهبی و تعصبات فرقه ای و برای ایجاد محبت و اتحاد اسلامی در قبال دشمن مشترک؛نه به معنای غلط آن:یعنی ترس افراد غیر مسئول و بیکاره برای راحت طلبی و فرار از انجام مسئولیت های دینی.

16)اجتهاد یعنی کوشش علمی آزاد افراد متخصص آگاه برای جست و جوی دائمی حقایق اسلامی و تکامل در فهم اسلام و پاسخ گوئی به مسائل جدید و شرایط متحول زمان و جانعه و نیازها و دشواری های ویژهء هر عصری و هر نسلی.

17)مرجعیت علمی،به نیابت از امام(ع) برای رهبری فکری،اجتماعی و بسیج نیروها و به کار گیری همهء قدرتها و امکانات جامعهء اسلامی در راه پیروزی دین خدا و زندگی خلق و آگاهی مردم نسبت به عقیده شان و سرگذشت تاریخی شان.

18)پرداخت زکات و سهم امام،برای تأمین بودجهء اقتصادی در راه ادارهء تشکیلات علمی و اجتماعی و تحقق برنامه ها و هدف های علمی جامعهء شیعی(نه جامعهء شیعیان!)

19)برگزاری مراسم محرم،عاشورا،ذکر،احیای خاطرهء ائمه و تشکیل دوره ها و جلسات مذهبی،و حتی اشک،نه به عنوان یک سنت موروثی،«طبق معمول سنواتی»؛بلکه برای آموزش تودهء مردم،آگاهی جامعه و زنده داشتن همیشگی مکتب شهیدان.نه فقط عزاداری،زیرا کسی نمُرده است؛شهید،زندهء جاوید است و حیّ و حاظر است؛عزادار نمی خواهد؛پیرو می خواهد.شیعه،به معنای پیرو «علی(ع)» است و پیرو «حسین(ع)» و «زینب(س)» و خاندان پیغمبر(ص)؛ و پیروی،عملی عینی است،نه پرستش! که بر خلاف توحید است؛و نه حتی عشق تنها،بی شناخت و بی عمل،که یک امر عاطفی است.

ادامه دارد...

اصول اعتقادی ای که در تمام عمر،بر آن بوده ام: (2)

1)یگانگی خدا 2)حقانیت همهء انبیاء،از آدم تا خاتم 3)رسالت و خاتمیت حضرت محمد(ص) 4)وصایت و ولایت و امامت علی بزرگوار(ع) 5)اصالت «عترت» به عنوان تنها باب عصمت،برای ورود به قرآن و سنت 6)اعلام وصایت و امامت علی(ع) به وسیلهء پیغمبر،نه تنها در غدیر خم،بلکه در بیست و یک مورد دیگر در زندگی پیغمبر،که همه را استنباط کرده ام و تدریس نموده ام.

7)شورا (بیعت و اجماع،دموکراسی)یک اصل اسلامی است؛البته در موقعی که اصل فوری تر «وصایت متکی به وحی» وجود نداشته باشد؛یعنی:

 توسل به اصل شورا در سقیفه،سوء استفاده از شورا بود برای پایمال کردن یک حق بالاتر دیگر،یعنی وصایت پیغمبر(ص) و حق علی(ع).یعنی وصایت را با سوء استفاده کردن از شورا در سقیفه،پایمال کردند.

8)پیغمبر اسلام(ص) دارای دو رسالت بود:یکی ابلاغ وحی(نبوت) و دیگری،بنیاد امت(امامت).رسالت اول اش در زمان حیات خودش ختم شد؛اما رسالت دوم اش در طی چند نسل پیوسته(سه قرن)تحت رهبری پیوستهء خود و اوصیاء دوازده گانهء خود،باید تحقق می یافت و ختم می شد.بنابراین،پیغمبر(ص)،خاتم رسالت «نبوت» اش است(خاتم النّبیّین) و ائمه(ع)،خاتم رسالتِ«امامت» او.

9)اما تاریخ،بر اساس خواست پیغمبر و پیش بینی وی پیش نرفت و از سقیفه به بعد،کم کم منحرف شد.و اسلام در تاریخ،دو مسیر جداگانه گرفت:تسنّن،اسلامی بود که در «طبقهء حاکم» جریان یافت و به وسیلهء حکّام و ائمهء وابسته به حکّام پرورده شد؛و تشیّع،اسلامی بود که در «طبقهء محروم» و در میان مردم مظلوم و عدالتخواه جریان داشت.آن،اسلامِ خلافت شد و تبعیض،استبداد و استثمار؛و این،اسلامِ امامت ماند و عدالت،آزادی متعهد و برابری طبقات.

10)خلافت،در تاریخ،پیروز شد؛ و امامت،تحقق اجتماعی نیافت؛غیبت پیش آمد.

11)عصر غیبت(از غیبت امام آخرین تا ظهور آخرالزّمان)،عصر مسئولیت رهبری اجتماعی مردم است؛و دوران انتخاب رهبر،به عنوان مقام «نیابت امام»،به وسیلهء مردم.

12)اصل «انتظار فرج بعد از شدت»،به عنوان «انتظار،مذهب اعتراض»،به عنوان یک «فلسفهء جبر تاریخ»؛«زوال قطعی نظام ظلم اجتماعی و تبعیض طبقاتی» - برخلاف آنچه می گویند – اعتقاد به این است که:

«هر وقت مردم در برابر ظلم حاکم بر عالم قیام کردند،قائم می رسد»؛

و این که امام موعود منتظَر مسلح قائم به شمشیر منتقم عدالت گستر آزادی بخش مردم جهان،در حقیقت،منتظِرِ ماست!

(یعنی تا مردم قیام نکنند،ایشان ظهور نمی فرمایند).

ادامه دارد...

اصول اعتقادی ای که در تمام عمر،بر آن بوده ام:(1)


من هنگامی که شرح حال «ابوذر» را می نوشتم،وقتی رسیدم به اینجا که:ابوذر را باز از شام تبعید می کردند به پایتخت،مردم فقیر که تنها امیدشان او بود،و همهء این بیچارگان مظلوم،که از حلقوم این مرد فریاد می کشیدند،گرد او حلقه زدند تا با او وداع کنند،وی در حالی که سوارش کرده بودند تا از شهر خارج شود،سخنانی گفت که من تعجب می کردم که یعنی چه؟آدم انتظار دارد در این لحظه،ابوذر حرفهای تازه ای بزند و مردم را آگاهی های تازه ای بدهد؛اما برعکس،دیدم که می گوید:

ای مردم!«اشهد ان لااله الا الله و اَنّ محمدا عبده و رسوله»!(جمعیت با او همصدا شدند).مردم! من گواهی می دهم که قیامت،راست است،بهشت راست است،جهنم راست است.به هر چه از سوی خدا آمده،اقرار می کنم.شما همه شاهد باشید(حضار:شاهدیم!)

حال می فهمم که چرا؟مردم شام،همه قربانی تبلیغات معاویه بودند،اسلام خود را از دستگاه معاویه گرفته بودند،و این دستگاه،اسلام را و شخصیت ها و حوادث اسلام را آنچنان به مردم تبلیغ می کرد که «مصلحت» بود!یعنی مصلحت خودش،دستگاهش و طبقه اش.این بود که وقتی خبردار شدند که «علی(ع)» در مسجد کشته شد،با تعجب به هم می گفتند:«در مسجد؟«علی» در مسجد چه می کرده؟مگر«علی» نماز می خوانده است؟» و شنیده اید که وقتی امام سجاد(ع) و «زینب بزرگ(س)»،پیشاپیش کاروان اسیران خاندان پیغمبر(ص) وارد شهر دمشق شدند،مردم آنها را نمی شناختند؛حتی پیرمردهای مقدس،برای کسب ثواب به آنان بد می گفتند،که اینها خارجی اند،در میان مسلمین اختلاف انداخته اند،علیه اسلام خروج کرده اند!

و این است که متوجه شدم،که اکنون،ابوذر را-که اسلامس،منافع دستگاه حکومت اموی را تهدید می کرد،و قرآنش،ائمهء جماعت و خطبا و مفسران و فقها و اصحاب وابسته به دستگاه را،که مصالح شان بر باد می رفت و دست شان برای مردم رو می شد-متهم کرده اند که:او دین ندارد!

و در یک جامعهء اسلامی،برای آن که مسلمانی مزاحم را فلج کنند،تنها راه این است که در میان مردم مسلمان،شایع کنند که مسلمان نیست،کافر است.چنانکه در یک جامعهء شیعی،بهترین تهمت،این است که شایع کنند:«می گویند او شیعه نیست،سنّی است،وهابی است»!

این است که ابوذر،پس از سالها شمشیر زدن در رکاب پیغمبر(ص) و عزیز شدن در چشم ایشان،به جرم انتسابش به «علی بزرگ(ع)» و گستاخی اش در برابر مصالح حاکم و رسوا کردن تبلیغات چی های «اسلام حاکم» و بیدار کردن توده های قربانی جهل و جور و فقر؛حال در جامعهء اسلامی،خود را ناچار می بیند،مسلمان معرفی کند و ثابت نماید که به خدا و رسول(ص) معتقد است؛و چهارمین کسی است که به اسلام وارد شد؛پس از چهل و پنج سال رنج و کار و جهاد و خدمت و تعلیم در راه اسلام،شهادتین خود را اعلام کند!

 

و از کار ابوذر عجیب تر،کار «حسین بزرگ(ع)» است که هنگام حرکت از مدینه،وصیّت اش را نوشت و به برادرش محمّد حنفیّه داد و در آغاز نوشت:

 

! «انّ الحسین یشهد ان لا اله الا الله...»تا آخر شهادات! «فاعتبروا یا اولی الابصار»

 

ادامه دارد...

و موعود من،ظهور می کند:(2)

این است فرق شیمی ای که امروز هست و کیمیائی که دیروز بود.این «اکسیر»،نام دیگری،تعبیر دیگری از همان موعود مُنتَظَر همیشگی انسان است.

اکسیری نه از جنس تیزاب،از جنس«محبت»،«نگاه»،«ارادت»،«اخلاص»،«غم»،«ریاضت»،«درد»،«بلا»،«اشک»،«خلسه» و ...«جذبه» و «شوق» و «مراقبت» و «مکاشفه» و «خودبیگانگی» یا «خودآشنائی»

به هر حال اشیائی که در عالم اشیاء نیست.اموری که از «عالم امر» می رسد،یا بوی آن در این خاکستان بی بو و بی معنی می پیچد و برخی شامّه ها آن را می توانند ببویند.

مهدویت،به معنی اعتقاد و انتظار ظهور«مهدی(عج)»،یک اعتقاد انحصاری شیعه نیست.هر ملتی و هر مذهبی و هر دوره ای و تاریخی،موعودی دارد و منتظر است.این را همهء علما می دانند؛اما آنچه من بر آن می افزایم،این است که مهدویت یا مسیحیت،مذهب هر «فرد» نیز هست؛نه به عنوان فردی وابسته به یک مذهب یا یک دوره یا یک جامعه؛نه بلکه به عنوان یک فرد انسان،یک انسان!

مهدویت،یعنی آینده گرائی،درست برعکس اعتقاد به «عصر طلائی»،که گذشته گرائی و انحطاط است،مهدویت یعنی فردا !

دلم قرار ندارد،هرکسی نیز موعودی دارد و فردائی؛و فردا،موعود من ظهور می کند.نه تنها آن را از روی علائم ظهور می گویم؛بلکه روز ظهور و ساعت ظهور و حالت ظهور را هم می دانم.حکمت،اینها را به من آموخته است؛حکمت را من پیدا کرده ام.

عصارهء سوم ا«هوما،هما» نوشیده ام.گل صوفی بوئیده ام و امواج حکمت در درونم سر برداشته اند؛چشمانم را بینا کرده اند.دیگر نمی دانم کجا،نمی دانم کی،نمی دانم چی،ندارم.می دانم که موعود من فردا می رسد؛بر من از غیب ظاهر می شود؛پیامش چه خواهد بود؟این را نیز می دانم.از من چه خواهد خواست؟می دانم!چه خواهد پرسید؟می دانم!

پایان