-
روحم را فلسفه و عرفان سیراب کرد(2)
سهشنبه 16 مرداد 1397 19:35
هرچه از زیردست های نیرومند این چهار آفریدگار خویش،خود را بیش تر نجات می دادم،بیش تر آفریدگار هر چهار می شدم؛و که می داند که در این رهائی ها،چه لذّتی است!هربار که یکی از بندهای این چهار زندان بزرگ را،از دست و پای جانم می بریدم،همچون خواجه نصیر و بوعلی،در خلوت عظیم خویش،از شور پیروزی چرخ می خوردم؛و بر تخت سلطنت...
-
روحم را فلسفه و عرفان سیراب کرد(1)
سهشنبه 16 مرداد 1397 14:54
روحم را،فلسفه و عرفان و ادبیّات و هنر و تاریخ و مذهب سیراب می کرد.حتّی در آن سالها که به خدا معتقد نبودمسالهائی که خدای مؤروثی ام را شکسته بودم و به خدای خویش،خدای جهان هنوز نرسیده بودم،و اصلِ ماوراء الطّبیعه را منکر بودم؛عمیق ترین لذّت هائی که مغز جانم را می نواخت و گرم می کرد،خواندن سرودها و متون نیایش های زیبای...
-
انسان،شقایقی که با داغ،زاده است!(2)
سهشنبه 16 مرداد 1397 07:57
وحشی ترین «غرور»های پولادین و توفانی ترین «عصیان»های آتشین،در اوج صعودش،در آخرین نقطهء جَستن اش،فوّاره ای است که پس از گریختن از تنگنای تاریک جبر،در جست و جوی آرام یافتن،به دعوت جاذبه ای،سر فرود می آورد،تا خود را در دامان خویشاوندش محو کند؛و رها گشته از بند هر بیگانگی،از حیرت دردناک رهائی،در پیوند خویشاوندی رها گردد....
-
انسان،شقایقی که با داغ،زاده است!(1)
دوشنبه 15 مرداد 1397 23:32
آن چه همواره روح های بزرگ و شجاع را به فریاد آورده است؛آن چه هفت هزار سال پیش،گیلگمش،قهرمان نامی سومر را آوارهء بیابان ها کرد؛بودا را از کاخ سلطنت به آوارگی و ترک خان و مان کشاند و همچون کرگدن،تنها بر روی زمین؛لوکرس را به ناله آورد؛کامو را و سارتر را به هراس و عصیان؛و مترلینگ را به جنون کشاند؛همینگوی را کشت...چه می...
-
مرا از رنجِ«داشتن»،بِرَهان!(3)
دوشنبه 15 مرداد 1397 19:23
هرسال،مردم آمازون،زیباترین دختران خوش بخت قبیله را برمی گزینند،و آرایشش می کنند،و با شراب «سیم» مستش می کنند،تا لذّت فدا شدن در عشق،محو شدن در ایمان،غرقه شدن در آمازون را در اوجش احساس کند.و آنگاه،او را در غلغلهء طبل ها و شیپورهائی که جنون گرفته اند،و در اوج غلیان عشق و شور و شیفتگی و فریادهای خنده و گریه،به...
-
مرا از رنجِ«داشتن»،بِرَهان!(2)
دوشنبه 15 مرداد 1397 13:21
و اکنون عید قربان است!... آی!راست می گویم.این کلمات چه می فهمند؟! چه شب دردناکی است!لحظه های جان کندن است.در این صحرای ساکت و بی انتهای سیاه،در این شب پهناور و ناشناس،مانده ام؛و خود را بر پشت زمین،تنها می یابم.چه می کشید آن پیر به دردآلودهء غمگین،که در زیر این شبستان بزرگ و تهی،جز انعکاس فریادهای خود را،که در زیر سقف...
-
مرا از رنجِ«داشتن»،بِرَهان!(1)
دوشنبه 15 مرداد 1397 08:06
معبد،تشنهء خون است.همیشه پرستش با خون،با قربانی،همراه بوده است.اسماعیل!این ذبیح مقدّس!ابراهیم را ببین.فرزند دلبندش را در عشق قربانی می کند.کارد را بر حلقوم پارهء جگرش می نهد.فرزندی را که به عمری،با رنج ها و امیدها پرورده است،به دست خود «ذبح» می کند! عشق،همواره تشنهء «اخلاص» است.نیمه روشنفکران بی درد و دل،خرده می گیرند...
-
هنر، خواهر عرفان است(2)
یکشنبه 14 مرداد 1397 19:54
دربارهء نام مانی،زبانشناسان تحقیقات بسیار کرده اند.امّا من نظریّهء پروفسور شاندل را بیش تر می پسندم،که آن را منسوب به «مان» می داند؛پسوندی که اشتراک و اتّصال را می رساند،که روح همهء مذاهب است:جدائی و کوشش و آرزوی اتّصال،اتّصال مجدّد؛چه،این جدائی در اتّصال اوّلیّهء خلقت رخ داده است. religion (به معنای مذهب)؛ re...
-
هنر، خواهر عرفان است(1)
یکشنبه 14 مرداد 1397 12:45
باز «این معنا هم چنان سر در دنبال من دارد،و گریبانم را رها نمی کند»!از هنگامی که غرق در ادیان شده ام،کار «مانی»،در میان همهء پیامبران شرق و غرب تاریخ،بیش از همه مرا «دچار» کرده است.این پیغمبران دیگر همگی همانند همند؛یکی بهتر و یکی کم تر،جز حضرت محمّد(ص) که پیغمبر مسلّح است!و جز مانی که پیغمبر هنرمند است. مانی برای من...
-
مذهب،عرفان،هنر(4)
یکشنبه 14 مرداد 1397 07:25
مذهب و عرفان،از این جا،راهشان با هنر ج دا می شود؛که آن دو،انسان را از غربت به وطن اصلی اش رهنمون می شوند؛از «واقعیّت» بازش می دارند،تا به «حقیقت» نزدیکش سازند.مذهب و عرفان،هردو،بی قراری در اینجایند،و فلسفهء گریز؛آن، به جائی؛و این،به «هرجا که اینجا نیست»! امّا هنر،فلسفهء ماندن است؛وانگهی،چون می داند که این جا،جای ماندن...
-
مذهب،عرفان،هنر(3)
شنبه 13 مرداد 1397 18:33
الف:«مذهب» ،تلاش انسانی است«به هست آلوده»،تا خود را پاک سازد،و از خاک به خدا بازگردد؛طبیعت و حیات را که «دنیا» * می بیند،«قداست» بخشد،و «اُخری» کند.چه،قدس،به گفتهء دورکهیم،فصل مذهب است و شاخصهء جوهری آن. * «دنیا» و «اُخری» در اینجا دو صفت است،نه اسم دو اقلیم جغرافیائی مشخّص و همسایه.هرچه پست است و زشت و اندک و فاقد...
-
مذهب،عرفان،هنر(2)
شنبه 13 مرداد 1397 11:06
فریادهای پریشان و مضطرب «گیلگمش» [قهرمان سومر] در زیر آسمان «سومر»،تلاش های شکنجه آمیز بودا برای نجات از «کارما» و نیل به «نیروانا»،ناله های به درد آلودهء علی(ع) در خلوت شب های خاموش نخلستان های حومهء مدینه،و نیز خشم عصیانی و مأیوس سارتر و کامو،از «بلاهت و بی معنائی این عالم»،همه تجلّیّات گونه گون روح مضطرب انسانی است...
-
مذهب،عرفان،هنر(1)
شنبه 13 مرداد 1397 06:13
جهان بینی هرکس،بسته به آن است،که انسان را چگونه می بیند.این نوشته،افق تازه ای را نشان می دهد،که من انسان را و سه جلوهء ماورائی و همیشگی روح انسان:مذهب،عرفان و هنر را در آن می بینم؛و این جهان بینی من است،و زاویه ای که فلسفهء وجودی انسان و مسیر کلّی سرگذشت و سرنوشتش و معنی عامّ حیات و رسالتش را از آن جا می نگرم. انسان...
-
دوست داشتن،از عشق،برتر است(4)
جمعه 12 مرداد 1397 20:31
عشق،رو به جانب خود دارد؛خودخواه است و «خودپا» و حسود؛و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید.امّا دوست داشتن،رو به جانب دوست دارد؛دوست خواه است و دوست پا و خود را برای دوست می خواهد،و او را برای او دوست می دارد،و خود در میانه نیست. عشق،اگر پای عاشق در میان نباشد،نیست.امّا در دوست داشتن،جز دوست داشتن و دوست،سوّمی وجود...
-
دوست داشتن،از عشق،برتر است(3)
جمعه 12 مرداد 1397 16:13
در عشق،رقیب منفور است؛و در دوست داشتن است که «هواداران کویش را،چو جان خویشتن دارند-[حافظ]».حسد،شاخصهء عشق است؛چه،عشق،معشوق را طعمهء خویش می بیند،و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید؛و اگر ربود،با هر دو دشمنی می ورزد،و معشوق نیز منفور می گردد.امّا دوست داشتن،ایمان است،و ایمان یک روح مطلق است،یک ابدیّت بی مرز...
-
دوست داشتن،از عشق،برتر است(2)
جمعه 12 مرداد 1397 05:58
عشق،جنون است؛و جنون چیزی جز خرابی و پریشانیِ «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست.امّا دوست داشتن،در اوج معراجش،از سرحدّ عقل فراتر می رود،و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کَنَد و با خود به قلّهء بلند اشراق می برد. عشق،زیبائی های دلخواه را در معشوق می آفریند؛و دوست داشتن،زیبائی های دلخواه را در «دوست» می بیند و می یابد. عشق،یک...
-
دوست داشتن،از عشق،برتر است(1)
پنجشنبه 11 مرداد 1397 20:24
«دوست داشتن»،از عشق،برتر است.عشق،یک جوشش کور است،و پیوندی از سر نابینائی.امّا دوست داشتن،پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت،روشن و زلال. عشق،بیش تر از غریزه آب می خورد؛و هرچه از غریزه سر زند،بی ارزش است.و دوست داشتن،از روح طلوع می کند،و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد،دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد. عشق،با شناسنامه...
-
دل،زیبائی،معبد،کتاب(4)
پنجشنبه 11 مرداد 1397 12:47
لوئی ماسینیون از آنِ من است.زنش،بچّه اش،همسایه اش،عموجانش،خاله اش، آجان کشیک شبانهء محلّه اش،رانندهء اتومبیلش،همکار محترمش،و آن آقا یا خانمی که ماسینیون،لباس هایش را برای خشک شوئی و اتو به مغازهء او میداد،نمیدانم چکارهء اویند؛البتّه بی ارتباط نیستند!فرانسه اش،پاریسش،کاشی دوی «کوچهء موسیو»اش،همان رابطه را با او...
-
دل،زیبائی،معبد،کتاب(3)
پنجشنبه 11 مرداد 1397 08:15
«فهمیدن» کار عقل نیست،کار دل است. [با حرفهائی که صوفیّه و فلاسفه،چند هزار سال است بر سرش دعوا دارند،اشتباه نشود.مسلمان،دعوایش سر چیز دیگری است؛جبهه اش «خندق» است و عقلش همان دل؛دل صوفی نه؛بلکه دل علی(ع)] اصلاً دل چیز دیگری است،جای دیگری است،از مقولهء این دنیا نیست.چه جور می توان گفت مال کیست؟منسوب به کیست؟متعلّق به...
-
دل،زیبائی،معبد،کتاب(2)
چهارشنبه 10 مرداد 1397 19:34
و خیلی ها هم که خودشان را پاک راحت کرده اند،و همان رییسه ترین عضو وجودشان،یعنی شکم شان را دل نامیده اند.و به جای آن همه فلسفه و مذهب و عرفان و الهام و اشراق و ادب و هنر و شهر و عشق و احساس و ریاضت و تزکیه و تقوا و صفا...یک دست «تنقیهء آب صابون»،مشکل شان را رفع می کند و مسئله شان را حلّ،و دلهره و درد و پیچ و تاب و...
-
دل،زیبائی،معبد،کتاب(1)
چهارشنبه 10 مرداد 1397 13:02
از میان اشیاء این عالم،چهار چیز است که مالک بردار نیست؛صاحب ندارد،قبالهء مالکیّت برایش بی معنی است،ابلهانه است،سخیف است،حرف رسم و رسومات!حدود و مقرّرات،عرفیّات و اعتبارات،سند و مهر و امضاء و شاهد و بیع و شری درباره اش،حرف پوچ و زشتی است: یکی کتاب است،دیگری معبد است،دیگری زیبائی و دیگری... دل ! دل یعنی چه؟دل یعنی دل،نه...
-
دَم زدن در تو،حیات من است(6)
چهارشنبه 10 مرداد 1397 08:18
ای که هوای من شده ای،دم زدن در تو،حیات من است.ای که در گذرگاه عمر،تو را یافته ام،تو مرا می سازی،و من تو را می سازم؛تو مرا می سُرائی و من تو را می سرایم؛تو مرا می تراشی و من تو را می تراشم؛تو مرا می نگاری و من تو را می نگارم؛من تو را بر صورت خویش می سازم و از روح خویش در تو می دمم،که همانند منی،که خلیفهء منی،که امانت...
-
دَم زدن در تو،حیات من است(5)
سهشنبه 9 مرداد 1397 23:47
طعم هر طعامم او است؛شهد هر شرابم او است؛عطر هر یاسی،نجوای او است؛وزش هر نسیمی،نوازش او است؛قطرهء هر شبنمی،اشک او است.عاشقی،رنگ سمند او است؛و دعا،دست نیاز به سوی او است؛آسمان،پرتوی از سردر او است؛مخمل ابر گِلِ پیکر او است؛ساقهء صبح،بر و بالایش؛نغمهء وحی خدا،آوایش؛آرزو،طرحی از اندامش؛مژده،نقشی است ز پیغام...
-
دَم زدن در تو،حیات من است(4)
سهشنبه 9 مرداد 1397 20:06
او هیچ گاه غایب نیست؛همهء اشیاء،همهء اشخاص،پنجره هائی اند که به سوی او گشوده اند.من در کنار هر پنجره ای،او را می نگرم،او را تماشا می کنم.او همیشه نیست،و او را همیشه می بینم.او غیر از همه چیز است،غیر از همه کس است.این چیزها و این کس ها همیشه هستند،و هیچ گان آن ها را نمی بینم.و او هیچ گاه نیست،و همیشه او را می بینم.گاه...
-
دَم زدن در تو،حیات من است(3)
سهشنبه 9 مرداد 1397 12:44
و من نیز راهشان را دنبال کردم؛و به فریب های امروز زندگی نفریفتم و استوار ماندم و وفادار رفتم و جُستم و...گمشدهء یک قرن جست و جوی نسل های پیاپی خاندانم را،که همهء عمر را و زندگی را به دنبال آن گشتند،یافتم؛و آن اکنون در دست های من است،در چشم های من است،در سینهء من است،در عمق خلوت خیالات عطرآگین من است،در روح من است،در...
-
دَم زدن در تو،حیات من است(2)
سهشنبه 9 مرداد 1397 08:42
همان ناشناسی که دلم را با او آشنا می یافتم،نگذاشت تا با این آشناها،که دلم با آنها بیگانگی می کرد،بمانم. به راه های دیگری که رو به شهر و باغ و آبادی بود،نرفتم.راه اجدادم را دنبال کردم،که جدّ بزرگم گفته بود،که این راه ما است؛من آن را تا بدین جا آمده ام،تو آن را دنبال کن!و او نیز همین را به پدرم گفته بود،و پدرم همین را...
-
دَم زدن در تو،حیات من است(1)
دوشنبه 8 مرداد 1397 23:18
در مرز پایان هستی ایستاده ام. به قفا می نگرم؛همهء پیامبران و حکیمان و هنرمندان و شاعران تاریخ را از دوردست ها می بینم،که پیشاپیش امّت خویش ایستاده اند؛و از این جا که من هستم،سخن می گویند.قطره های خاموش اشک را می بینم،که بر سیماهای پاک و تافته ای که در اعماق مه گون تاریخ و اساطیر،طرح شبحی را یافته اند؛و غوغای دل ها...
-
خدا،«علی»،معبد
دوشنبه 8 مرداد 1397 20:29
اگر خدا را از طبیعت،و «علی(ع)» را از تاریخ،و معبد را از زمین برداریم؛طبیعت،قبرستانی متروک؛تاریخ،دالانی تاریک؛و زمین،خاکروبه دانی سرد و زشت می گردد. چنان است که گوئی خورشید را از آسمان برداشته باشیم؛یا روح را از اندام،یا نگاه را از چشم،یا معنی را از لفظ،و یا گرما را از آتش،و یا نور را از چراغ،و یا دل را از سینه،و یا...
-
خدا،«علی»،معبد
دوشنبه 8 مرداد 1397 20:29
اگر خدا را از طبیعت،و «علی(ع)» را از تاریخ،و معبد را از زمین برداریم؛طبیعت،قبرستانی متروک؛تاریخ،دالانی تاریک؛و زمین،خاکروبه دانی سرد و زشت می گردد. چنان است که گوئی خورشید را از آسمان برداشته باشیم؛یا روح را از اندام،یا نگاه را از چشم،یا معنی را از لفظ،و یا گرما را از آتش،و یا نور را از چراغ،و یا دل را از سینه،و یا...
-
«علی(ع)» از خدا نیز تنهاتر است!(8)
دوشنبه 8 مرداد 1397 11:59
شیعهء خاصّ «علی»،صاحب سرّ«علی»،کسی است که این دو را بداند. امّا آن شب،آن شب بزرگ. علی(ع)و کمیل...کمیل. نه،«علی» و هَمّام !این بهتر است. چه قدر«علی» اِبا کرد،چه قدر کوشید تا دردهایش را که تنها دل عظیم او تاب شنیدنش را داشت،خود نگاه دارد،امّا همّام رها نکرد؛چه می کشید«علی»؟صحابی در انبوه شیعیان،بو بُرده است که در پس این...