-
وظایف ما در مورد اسلام:(9)
پنجشنبه 25 مرداد 1397 07:44
اساسا زندگی چیست؟نان،آزادی،فرهنگ،ایمان و دوست داشتن! و اینچنین شما را امّة وسط ،یعنی گروهی پیشاهنگ در وسط گود،نه در خود فرو رفته و از بستر زمان پرت افتاده و از جمع خلایق و از عرصهء کشاکش و حرکت و نبرد و اندیشه ها و فرهنگ ها و تمدّنها و توطئه ها و سازندگی ها گوشه گرفته،بلکه در وسط معرکه و میانهء میدان و قلب زمان و...
-
وظایف ما در مورد اسلام:(8)
چهارشنبه 24 مرداد 1397 23:11
سوگند به عصر!کدام عصر؟بعد از ظهر یا مطلق زمان؟هر دو درست است؛امّا من عصر را خیلی ساده، زمانی را که در آن قرار داریم می فهمم.عصر من،مقدّس ترین حقیقتی است که مرا در آن، مسئول ایمان و عمل می کند و ما را که در این ایمان و عمل مشترکیم،مأمور می سازد که به حقّ،به صبر دعوت کنیم و دعوت شویم! اسلام میتواند زیربنای یک مکتب فکری...
-
وظایف ما در مورد اسلام:(7)
چهارشنبه 24 مرداد 1397 19:50
مذهب نیز یک ایدئولوژی است.ایدئولوژی،ادامهء غریزه است در انسان.علم هدایت است و شیوهء زندگی و نیروی راه و جهت یابی و مکتب و هنر خودسازی. تمامی تاریخ به سه شاهراه اصلی می پیوندد: آزادی ، عدالت ، عرفان .اوّلی،شعار انقلاب کبیر فرانسه بود و به سرمایه داری و فساد کشید.دوّمی،شعار انقلاب اکتبر بود و به سرمایه داری دولتی و جمود...
-
وظایف ما در مورد اسلام:(6)
چهارشنبه 24 مرداد 1397 14:18
هرگاه میدیدم که دوستی،راه خدا و فردا و زهد و تقوی پیش گرفته و غرقهء حالات عرفانی و عروج روحانی شده و دلش را به عبادت صیقل میدهد و جانش را به آتش عشق،گدازان میسازد و به راستی که صفا و بی غشّی و طهارت وجودی یافته و در درونش بهشت شکفته و یاد خدا و سرنوشت نهائی حیات و عشق به ارزشهای خدائی و ملکات انسانی از او یک انسان...
-
وظایف ما در مورد اسلام:(5)
چهارشنبه 24 مرداد 1397 08:07
کار برای مردم و کار در راه آگاهی و حرکت اجتماعی – به خصوص در جامعه ای یخ بسته و سنگ شده – اگر خالصانه و اثربخش باشد(نه امور خیریّه ای در کنار زندگی و شغل و لذّت و راحت خود)نیاز به تحمّل محرومیّت و رنج و فداکاری دارد.زمان،زمانی نیست که بتوان مطمئنّ بود که تا آخر عمر،همیشه فرصت کار و تلاش به تو می دهند. حرف داریم تا...
-
وظایف ما در مورد اسلام:(4)
سهشنبه 23 مرداد 1397 23:39
هرچند که خداوند،حافظ دین خویش است و نباید برای از دست رفتن آن دلسوزی کرد؛امّا ما برای خودمان و آیندهء دینی خودمان باید دل بسوزانیم که مبادا فردا نسلی پوک و پوچ بر سر کار بیاید و مردم ما را تشکیل دهد. به بهانهء دعا و شفاعت و توسّل به اهل بیت(علیهم السلام)،این مردم را به سگ بودن دعوت می کنند و پیروان راه و رسم علی و...
-
وظایف ما در مورد اسلام:(3)
سهشنبه 23 مرداد 1397 20:13
بزرگترین و قوی ترین و ریشه دار ترین عوامل فرهنگی و تربیتی که ذلّت پذیری و به تعبیر عمیق قرآن،«استضعاف» را در ما پدید آورده و شخصیّت انسانی و اجتماعی ما را به کلّی فلج کرده است،دو عامل است:یکی ادبیّات ما و دیگری مذهب ما. ادبیّات ما مجموعاً عبارت است از آه و ناله ها و زاری و تملّق و چاپلوسی و زوزه های ذلّت آور و رقّت...
-
وظایف ما در مورد اسلام:(2)
سهشنبه 23 مرداد 1397 12:18
اگر تشیّع و حقّانیّت آن را صرفا در اظهار بغض و کینه،نسبت به چند شخصیّت تاریخی به نام خلیفه و ...،و نیز اظهار محبّت به چند شخصیّت مذهبی به نام معصوم و امام منحصر کنیم،البتّه در این صورت،حتّی سلطهء مغول را بر بغداد و سرنگونی حکومت عباسی و نیز سقوط خلافت عثمانی را به دست صلیبی ها،باید پیروزی شیعه به شمار آوریم.اما اگر...
-
وظایف ما در مورد اسلام:(1)
سهشنبه 23 مرداد 1397 08:33
ما مسئولیت آن را داریم که اسلام را از صورت سنت های منجمد و شعائر مؤروثی و عادات مذهبی ناآگاهانه و خرافه های پوچ،که فقط نسل پیرِ خو کرده بدان را می تواند قانع کند و در این صورت،از حرکت زمان و تغییر نهادهای اجتماعی فردا برکنار خواهد ماند،به صورت یک ایدئولوژی مسئولیّت آفرینِ خودآگاه و هدایت کننده طرح کنیم تا نسل فردا و...
-
پس از این،جز سکوت سخنی نخواهم گفت(2)
دوشنبه 22 مرداد 1397 23:16
و شما ای مردم!ای دوست من،خویشاوند من،ای خوانندهء عزیز نوشته های من!ای که سالها است چشم بر نوک این قلم دوخته اید،تا از آن سخن بشنوید.تا نگاهتان قدم به قدم،کلمه به کلمه،رفتن آن را دنبال کند،و از هرجا می گذرد،به هر جا می رود،پا بر جای پای آن بنهد،و همه جا آن را بدرقه کند؛شما از یک تصویر،تصویرِ در قاب گرفتهء بر دیوار چه...
-
پس از این،جز سکوت سخنی نخواهم گفت(1)
دوشنبه 22 مرداد 1397 20:19
جلد سوّم این کتاب را دیگر هرگز نخواهم نوشت؛نه می توانم نوشت،نه می توانند خواند،و نه باید نوشت،و نه باید خواند. مگر نه حرف هائی هست برای «نگفتن»؛غیر از حرفهائی که نمی توان گفت،یا خوب نیست گفتنش یا...نه!حرف هائی هست برای «نگفتن»؛ و ارزش عمیق هر کسی،به اندازهء حرفهائی است که برای « نگفتن » دارد! و کتاب هائی نیز هست برای...
-
چه خیال انگیز و جان بخش است«در اینجا نبودن»!(5)
دوشنبه 22 مرداد 1397 12:58
چه خوب است آفریدگار خویش بودن!امّا...آسان نیست.بی تابی و تلاطم و درد،چنان بر جانم پنجه افکنده اند،و چنان بی رحمانه درونم را در خود می فشرند،که احساس مرگ می کنم.امواج ملتهب و تازه نفس این توفان،چنان بر دیوارهء رگ هایم،قلبم و روحم می زنند،که صدای شکستن استخوان را در اندرونم میشنوم. یکی از دوستانم،که در کار احضار روح...
-
چه خیال انگیز و جان بخش است«در اینجا نبودن»!(4)
دوشنبه 22 مرداد 1397 07:12
برای آن ها که به «روزمرّگی» خو کرده اند و با خود ماندگارند،مرگ،فاجعهء هولناک و شومِ زوال است،گم شدن در نیستی است.آن که آهنگ هجرت از خویش کرده است،با مرگ آغاز میشود.چه عظیم اند مردانی که،عظمت این فرمان شگفت خداوند را شنیده اند و بدان کار بسته اند که: «بمیرید،پیش از آن که بمیرید»!؟ چنین می پندارم که در این سوره[سورهء...
-
چه خیال انگیز و جان بخش است«در اینجا نبودن»!(3)
یکشنبه 21 مرداد 1397 23:52
من اکنون ایستاده ام و خود را می نگرم،که دارم از پس تکّهء ابرهای نمودین خویش سر می زنم.طلوع خود را می نگرم،و خود را،به نرمی و رضایت،غرق لذّت و امید،تسلیم «او» می کنم؛«او» که مرا در خود می مکد؛و من همچنان ساکت می مانم تا تمام شوم! احساس می کنم که آن چه اکنون در من می جوشد،سراپایم را فرا می گیرد،تمام «هستن»ام را،لبریز می...
-
چه خیال انگیز و جان بخش است«در اینجا نبودن»!(2)
یکشنبه 21 مرداد 1397 20:18
این«من»،اکنون سر زده است،و همچون آتشی سیّال،در من حلول می کند.گرمای آن را هر لحظه بیش تر احساس می کنم.دارم از آن پُر میشوم. یک من فکر می کند؛من دیگری است که احساس می کند؛من دیگری است که عصیان می کند؛و من های دیگر و من های دیگر که همه هستند؛امّا دروغین.منِ راستین دیگر است.کدام؟این جا است که ناچار از گفتن می مانم.نمی...
-
چه خیال انگیز و جان بخش است«در اینجا نبودن»!(1)
یکشنبه 21 مرداد 1397 12:11
شبی از شب های سال 1337 در مشهد،چنان به وحشت افتادم،که هنوز پس از هفت سال هرگاه به یاد آن می افتم،بر خود می لرزم؛و آن هنگامی بود که ناگهان این سؤال وحشتناک در من افتاد که: «من کدامم؟» چه هراسی بالاتر از این که،کسی خود را در درون خویش گم کرده باشد؟چه پریشانی ای بیش تر از اینکه،کسی بیگانه هائی را در درون خویش – چه می...
-
اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟(4)
یکشنبه 21 مرداد 1397 08:11
دیگر منم و شبستانی پاک،منم و در غرفه ای آبی،کفش آب و سقفش آسمان و دگر هیچ...سینهء باز دریا...تاق باز بر موج دراز کشیده،و دست ها در زیر سر بالش کرده،خود را به دامن نرم و مهربان آب سپرده،همراه نسیم شوخ و بازیگر و بس دانک و شیرین کارم،که از بن کاکل صبحی،خود را دمادم به بازی بر من می زند،و مرا به سوی ساحل های دوردست و...
-
اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟(3)
شنبه 20 مرداد 1397 23:05
عشق،در آغوش کشیدن است،در آغوش خفتن است.و در آن جا،در آغوش سوختن است،در آغوش مردن است؛جان دادن است؛و زنده گشتن است.عشق،خوابگاه است؛و در آنجا محراب است.عشق،بستر است؛و در آنجا دریا است.عشق،فراز بام است؛و در آنجا آسمان است.عشق،آسمان است؛و در آنجا ملکوت است.عشق،گرم شدن است؛و در آنجا گداختن است.عشق،خواستن است؛و در...
-
اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟(2)
شنبه 20 مرداد 1397 19:19
حتّی وقتی دانشجوئی بودم،استاد خراسانی می گفت:«ها!باز رفتی!برگرد؛تو لَش ات را توی کلاس،روی صندلی ها برای ما می گذاری،و خودت را برای که می بری؟کیست که از ما بهتر است؟جلوی اسم فلانی[شریعتی]ستونی در دفتر حضور و غیاب باز کنید؛و وقتی می نویسید حاضر،توضیح بدهید که خودش،یا لَش اش...من اگر بتوانم،همین الان،تو را که جلویم نشسته...
-
اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟(1)
جمعه 19 مرداد 1397 14:15
چه قدر ایمان خوب است!چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند!چه ستمکار مردمی هستند،این به ظاهر دوستداران بشر!دروغ می گویند،دروغ،نمی فهمند؛می فهمندو نمی خواهند؛نمی توانند بخواهند. اگر ایمان نباشد،زندگی تکیه گاهش چه باشد؟اگر عشق نباشد،زندگی را چه آتشی گرم کند؟اگر نیایش نباشد،زندگی را به چه کار شایسته...
-
خاموش مُردن،بهتر از نالیدن است:(3)
جمعه 19 مرداد 1397 07:57
افسانهء من به پایان رسیده است؛و احساس می کنم که این آخرین منزل است؛دیگر نه بانگ جرس کاروانی،دیگر نه آوای رحیلی!تنهائی،آرامگاه جاوید من است،و درد و سکوت،همنشین تنهائی جاودانهء من! سکوت نومید و غم رنگ مغرب،آرام و سنگین پیش می آید،و مرا همچون «سایهء آواره ای در کویر»،در خود کحو می کند.و آفرینش،باز در اقیانوسی از شب غرق...
-
خاموش مُردن،بهتر از نالیدن است:(2)
پنجشنبه 18 مرداد 1397 23:42
فریسیان تبهکار و جهودان بندهء زر،بردهء قیصر،تاجی از خار بر سرم نهاده اند،و بر قامت منارهء خاموش تو به صلیبم کشیده اند! جهان را پشت سر نهاده ام؛تاریخ را به پایان برده ام،و اکنون رسیده ام به توده ای عظیم،همچون کوهی،از حرفهائی که برای نگفتن دارم،کوهی سنگین که بر سینهء جانم افتاده است؛و من،در زیر فشار خفقان آور و دهشتناک...
-
خاموش مُردن،بهتر از نالیدن است:(1)
پنجشنبه 18 مرداد 1397 21:42
ناگهان، رسالتی را که در بعثت همهء پیامبران تاریخ بود،بر دوش جانم احساس کردم.ندائی که طنین غیبی الهام را داشت،در دلم پیچید که: «ای راهب راستین این معبد!این پیرغلام خیانتکار بددل،تو را دو هزار و اند صد سال در چنگ سلطنت گرگ گرفته است؛و معبد را دو هزار و اند صد سال در دام تولیت روباه آورده؛و که نمی داند که این گرگ و...
-
به جای جلال الدّین،عین القضات:(2)
پنجشنبه 18 مرداد 1397 13:12
تو ای شمس تبریز!اگر در پی «عین القضات» می تاختی،عِرض خود می بردی و زحمت او روا نمی داشتی،که او نه صید دام تو بود،که خود،«شمس»ی چون تو بود و خود،جلال الدّین ها صید کرده بود و مولوی ها ساخته بود و مثنوی ها آموخته بود. چه کسی باور می تواند کرد،که کسی چون او،انتظار بکشد و بیهوده!او باشد و او آمده باشد و دیگری نه!این دیگری...
-
به جای جلال الدّین،عین القضات:(1)
پنجشنبه 18 مرداد 1397 07:33
ای شمس تبریز،که بر جلال الدّین تابیدی و کتابهایش را همه در آن استخر افکندی و فقه و زهدش،همه بر آب جنون انداختی،و کوه عقلی را،آتشفشان عشقی ساختی و مرد سکوتی را یک مثنوی سخن آموختی! من نیز «شمس تابانی» دارم که کتاب های مرا برگرفت و همه را بسوزاند،و دانستگی هایم را همه قربانی دلبستگی کررد،و اندوخته ها و آموخته هایم را...
-
من و عین القضات همدانی و ابوالعلاء مُعِرّی:(2)
چهارشنبه 17 مرداد 1397 23:18
تنهائی پس از این همه شکست،آسان نیست.من اکنون احساس می کنم بر تلّ خاکستری از همهء آتش ها و امیدها و خواستن هایم تنها مانده ام؛و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم،و اعماق آسمان ساکت را می نگرم،و خود را می نگرم؛و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،این سؤال همواره در پیش نظرم پدیدار است،و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که،تو...
-
من و عین القضات همدانی و ابوالعلاء مُعِرّی:(1)
چهارشنبه 17 مرداد 1397 20:18
رنجی که همیشه آزارم می داد،اکنون به بی نهایت رسیده است.چنان رشد کرده است که از هستی من بزرگتر شده است؛و احساس می کنم که در زیر فشار هر روز سنگین ترش،به زانو در می آیم.بسیار نزدیک است؛مرگ یا جنون را در یک قدمی خود می بینم؛همسایهء دیوار به دیوار من شده اند؛گاه صدایشان را،که نام مرا می برند،می شنوم.سخت تنها مانده ام؛چه...
-
کتمان عشق(3)
چهارشنبه 17 مرداد 1397 12:26
از این ها گذشته،بگذار حرف اصلی را بزنم.بسیاری دشواری ها،سوء تفاهم ها و ناگواری ها،از اینجا ناشی میشود که کلمات،تنها ابزار نمایش حالات و کشاکش هی پنهان درون آدمی اند؛و کلمات،ظرف هائی برچسب دار عمومی و مستعمل اند؛و به همان اندازه که برای بیان و انتقال مفاهیم و حالات متداولِ رایجِ عمومیِ مشترک،توانا و شایسته اند،برای...
-
کتمان عشق(2)
چهارشنبه 17 مرداد 1397 07:35
«شاندل»این روح شگفتی که جز من،کمتر کسی او را خوب میشناسد،هرشب با اندیشهء معشوقه اش «دولاشاپل» در انتظار سپیده دم بیدار می ماند،و قصّه ها حکایت می کرد،و نغمه ها می نواخت و ترانه ها می سرود،و آهنگ ها می ساخت،و خلوت تنهائی اش را از او پر می کرد.و سحرگاه،در رهگذرش بر او که می گذشت،آن چنان می نمود که گوئی با او سروکاریش...
-
کتمان عشق(1)
چهارشنبه 17 مرداد 1397 00:33
بگذار بدم بگویند؛بگذار رنجیده در من بنگرند؛بگذار مرا به گناهی که همواره در آرزویش بوده ام،متّهم کنند.چه نیازی است به این که خود را در برابر این نسل،تبرئه کنم؟چرا باید ضعف دفاع از خویش را برخود هموار کنم؟نمی کنم؛بگذار مرا روحی بشمارند که با زندگی آشتی کرده ام،و با سرگرمی های ابلهانه اش سرگرم شده ام.دیگر رنجش تلخ و حتّی...