-
خدا گفت:او را خودت بساز!(1)
شنبه 30 تیر 1397 23:55
دستگاه خلقت،کارش را از سر گرفت؛و من که مستی توفیق در جانم می دوید و شادی دلم را می شست و لبریز نور می کرد؛به سوی «روح» شتافتم؛و او در حالیکه با تمام چهره اش می خندید،جام را از دستم گرفت.عالم «ذر» بود و خداوندِخدا دست اندر کار سرشتن فطرت ها!قیامت کبرائی بود!هراس مرموز و سنگینی بر ابدیّت سایه افکنده بود.فرشتگان سر در...
-
دردم،دردِ «بی کسی» بود!(2)
شنبه 30 تیر 1397 20:04
تنها خوشبخت بودن،خوشبختی ای رنج زا است.من برای نخستین بار و برای آخرین بار،در هستی ام رنج «تنهائی» را احساس کردم.«بی کسی»،بهشت را در چشمم کویر می نمود.جز این هنگام،«تنهائی» پناهگاه مأنوس من در گریختن از تن ها شد،جزیرهء آرام و راستین من،در این دریای «سامسارا»ی هول و نمود و ناپایداری و غرق بود؛خلوت خوبم در ازدحام بد...
-
دردم،دردِ «بی کسی» بود!(1)
شنبه 30 تیر 1397 13:13
ناگهان ندای خداوند خدا،هستی را در سکوت «عدم» فرو برد.ندا آن را بر کوه ها و صحرا ها و دریاها عرضه می کرد،هیچ یک را از وحشت،یارای پاسخی نبود.قامت بلند قلّه ها،همچون فانوس به روی خود تاخورد؛دشت های پهناور دامن فرا چیدند؛دریاها پا به فرار نهادند؛همه از برداشتن سر باز زدند؛من برداشتمفما برداشتیم! خداوند خدا در شگفت شد.من...
-
بهترین فرشته ها،شیطان بود(3)
شنبه 30 تیر 1397 08:05
گاهی دل و دماغ یک غلام،برده،کنیز و نوکر یا گاهی حتّی از حیوانات مثل دل و دماغ خوک یا سگ یا مار یا گاو یا الاغ یا روباه یا گرگ یا عنتر یا بوقلمون یا موش یا جغد یا شتر یا «شتر-گاو-پلنگ» و غیره را همین جور چشم بسته و شانسی،می چپانند توی اندام یک آقا،یک خانم،یک شخصیّت بسیار برجسته،محترم،دانشمند،مُعَنون... نمی دانم!گاه فکر...
-
بهترین فرشته ها،شیطان بود(2)
جمعه 29 تیر 1397 20:30
نمی بینی این ها چه می کنند؟زمین را،و زمان را به چه کثافتی کشانده اند؟مسیح و یحیی و زکریّا و «علی» را بی رحمانه و ددمنشانه می کُشند،تنها به علّت آنکه«می توانند»،نه،تنها به علّت آنکه «شخصیّت بزرگ،روح بلند و انسان پرشکوه»،تحمّل اش برای «اشخاص حقیر،ارواح زبون و آدمک های خوار و ذلیل»،شکنجه آور است؛و احساسِ بودنِ آنها،عقده...
-
بهترین فرشته ها،شیطان بود(1)
جمعه 29 تیر 1397 11:45
مرا کسی نساخت،خدا ساخت؛نه آنچنان که «کسی می خواست»،که من کسی نداشتم،کَس ام خدا بود،کَسِ بی کَسان.او بود که مرا ساخت،آنچنانکه خودش خواست؛نه از من پرسید و نه از آن«منِ دیگر»م.من یک گِلِ بی صاحب بودم.مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب،تنها رهایم کرد.«مرا به خودم واگذاشت».عاقّ آسمان! وقتی داشتند مرا می...
-
«بودن»،خود،برای چیست؟(2)
جمعه 29 تیر 1397 07:25
پل والری می گوید:«برای نخستین بار،انسان امروز است که می داند،تمدّنش فناپذیر است!»و این،بلندترین قلّه ای است که فرهنگ بشری فتح کرده است.و در این غار،تنها انسان است که می داند با گیاه و حیوان،هم خانه است؛و سرچشمهء همهء رنجهایش در همین آگاهی است.تصادفی نیست که «آن میوهء ممنوع» را که در بهشت خورد،میوهء «درخت بینائی» گفته...
-
«بودن»،خود،برای چیست؟(1)
پنجشنبه 28 تیر 1397 23:54
انسان گذشته،در ناخودآگاهی طبیعی و غریزی خویش آسوده بوده است.«انسان بدوی» تکّه ای – البتّه شریف – از طبیعت است.انسان بدوی،اختیار را در خود احساس می کند،امّا یک احساس کاذب.خیال می کند هرچه را می خواهد،انتخاب می کند؛امّا هرچه را طبیعت برایش تعیین می کند،او می خواهد.در مرحلهء تعیین شده ای از عمر،دو نفر را مجبور می کند،که...
-
از کویر،از دل آتش
پنجشنبه 28 تیر 1397 21:06
ما سه تن بودیم،یادم هست،سه تن؛مسیح و عین القضات[همدانی] و من. آن ها که عقل شان به چشم شان است،و فهم شان بردهء ذلیل تاریخ و جغرافی،مخاطب من نیستند.من با آن هائی سخن می گویم،که آنچه را در پس دیوار زمان و دور از صحن تنگ مکان می گذرد،می توانند ببینند و فهم کنند.و چنین کسانی هنوز هستند،کم،امّا بسیار!بسیار!این هایند گل هائی...
-
کویر،نیستان من و ما است(2)
پنجشنبه 28 تیر 1397 12:39
«در کویر خدا حضور دارد»! این شهادت را یک نویسندهء رومانی داده است،که برای شناختن محمّد(ص) و دیدن صحرائی که آواز پر جبرئیل،همواره در زیر غرفهء بلند آسمان اش به گوش می رسد،و حتّی درختش،غارش،کوه اش،هر صخرهء سنگش و سنگریزه اش،آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود؛به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را،در فضای...
-
کویر،نیستان من و ما است(1)
پنجشنبه 28 تیر 1397 06:38
کویر!کویر،نه تنها نیستان من و ما است،که نیستان ملّت ما است و روح و اندیشه و مذهب و عرفان و ادب و بینش و زندگی و سرشت و سرگذشت و سرنوشت ما همه است.کویر! «این تاریخی که در صورت جغرافیا ظاهر شده است»! این عظمت بی کرانهء مرموزی که،نومید و خاموش،خود را،به تسلیم،پهن بر خاک افکنده است.خشک بی آبی و آبادی ای،بی قلّهء مغرور...
-
حرفهائی که هر کسی،برای نگفتن دارد!
چهارشنبه 27 تیر 1397 23:29
در فرار به تاریخ،از هراس تنهائی در حال،برادرم عین القضات[همدانی] را یافتم،که در آغاز شکفتن – به جُرم آگاهی و احساس و گستاخی اندیشه – در 33 سالگی،شمع آجین اش کردند! که در روزگار جهل،شعور،خود جُرم است؛و در جمع مستضعفان و زبونان،بلندی روح و دلیری دل،و در سرزمین غدیرها – به تعبیر بودا - «خود جزیره بودن»(اوپا) گناهی...
-
هرکلمه،پاره ای از بودنِ من است
چهارشنبه 27 تیر 1397 20:16
همیشه تردیدی در انتشار این نوشته ها دارم؛این کلماتی که هرکدام،«پاره ای از بودنِ من است»،و نه علمیّات و عقلیّات؛که عصاره های هستی من اند،در زیر این سنگِ لِه کنندهء عصّاری زمانه. و تردید من! آیا این همه «رنج»،«نفی» و «عبث» را بر جان این نسلی ریختن – که سرشار جوانی و امید و ایمان،برخاسته است تا «برود» و «برسد» و «بسازد»...
-
مسئله،خوراندن «میوه های مُجاز» است!(2)
چهارشنبه 27 تیر 1397 15:36
سؤال:پس این یک نوع «خودآگاهی ممنوع» یا «بینائی ممنوع» است؟ آری،و من دوست ندارم،همهء بندگان بی تقصیر خدا را وسوسه کنم؛و با چنین «شیطنت»!آرامش وجودی شان را پریشان سازم؛و این سیب اسرارآمیز(میوهء ممنوع)را به دست شان دهم،که بر آن دندان زنند؛ناگهان،باغ شان،در پیش چشم شان،کویر نماید!این «شیطنت» را نمی کنم. سؤال:خود شما،از...
-
مسئله،خوراندن «میوه های مُجاز» است!(1)
چهارشنبه 27 تیر 1397 09:54
سؤال:اگر از میان کتاب های خود،دو کتاب را بخواهید انتخاب کنید،کدام ها خواهند بود: [علی شریعتی:]برای خودم:«کویر » را،و برای مردم:درس های 1 و 2 «اسلام شناسی» را. سؤال:چرا «خود» را و «مردم» را تفکیک می کنید؟ «مردم» همه ناچار نیستند «آبادی» را ترک کنند،و سر به برهوت وحشت و حیرت کویر بگذارند.باید با مردم صمیمی و صادق بود؛و...
-
سرود آفرینش:(3)
سهشنبه 26 تیر 1397 19:45
سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند و :باران ها و باران ها و باران ها! گیاهان روئیدند و درختان سر بر شانه های هم برخاستند،و مرتع های سبز پدیدار گشت،و جنگل های خرّم سر زد،و حشرات بال گشودند،و پرندگان ناله برداشتند،و پروانگان به جست و جوی نور بیرون آمدند و ماهیان خُرد،سینهء...
-
سرود آفرینش:(2)
سهشنبه 26 تیر 1397 13:17
و خدا،عظیم بود و خوب و زیبا و پرجبروت و مغرور،امّا کسی نداشت. خدا آفریدگار بود،و چگونه می توانست نیافریند؟ و خدا مهربان بود،و چگونه می توانست مهر نورزد؟ «بودن»،«می خواهد»!و از عدم نمی توان خواست. و حیات «انتظار می کشد»،و از عدم کسی نمی رسد. و «داشتن» نیازمند «طلب» است. و پنهانی،بی تابِ«کشف»؛و «تنهائی»،بی قرارِ «انس»....
-
سرود آفرینش:(1)
سهشنبه 26 تیر 1397 08:34
«در آغاز هیچ نبود،کلمه بود؛و آن کلمه،خدا بود»(تورات). و «کلمه»،بی زبانی که بخواندش،و بی«اندیشه»ای که بداندش،چگونه می تواند بود. و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود؛ و با «نبودن»چگونه می توان«بودن»؟ و خدا بود،و با او،عدم؛و عدم گوش نداشت. حرف ها هست برای «گفتن»،که اگر گوشی نبود،نمی گوئیم. و حرف هائی هست برای «نگفتن»؛ حرف...
-
شاندل کیست؟(3)
دوشنبه 25 تیر 1397 19:32
شاندل،با این که از انتحار این اثرش پشیمان به نظر نمی آید،امّا...بله...نه،پشیمان به نظر...می گوید:هرگاه که به یاد آن شب و آن جزیره و آن دو صدای معصوم و ضعیف آب می افتم،و داغ خودکشی دو دختر بچّهء بی گناه و زیبا و شیرین زبانم،بند دلم را پاره می کند،فاجعه ای را در خاطرم مجسّم می سازم،که اگر کتاب چاپ می شد،رخ می داد.دل...
-
شاندل کیست؟(2)
دوشنبه 25 تیر 1397 14:39
کتاب های شاندل «شاندل»،نویسندهء فرانسوی زبان که من بیش از هر نویسنده و متفکّری،از نظر هنری و هم فکری – چه علمی،چه اعتقادی – تحت تأثیر شگفت اویم. شاندل در سال 1933 [1312 ش] در طلمسن الجزایر به دنیا آمد.مادرش ریشهء مغولی داشت و پدرش آمیزه ای از عرب(مادر) و فرانسوی(پدر) بود.مادرش تا پایان عمر،روح ایلاتی و عشایری خود را...
-
شاندل کیست؟(1)
دوشنبه 25 تیر 1397 08:56
از میان همهء متفکّران و همهء نویسندگان و دانشمندان امروز جهان،کسی چون شاندل * ( shandel ) مرا گرفتار عالم خویش نکرده است.روح او در همان فضا سیر می کند که روح من؛اندیشه اش قدرت و ظرافت آمیخته ای را دارد،که من دوست می دارم؛و آرزو می کردم که کاش می داشتم.و قلم اش،زبان اش و نگاهش،همچنان است که قلم،زبان و نگاه من می کوشد...
-
... و قلم،توتِم من است(3)
یکشنبه 24 تیر 1397 23:50
آه،که چه سخت و سنگین است!زمین در کشیدن بار سنگینی اش می شکند،کوه ها به زانو در می آیند و آسمان می شکافد و فرو می ریزد. قلم،توتم قبیلهء من است؛روح «ما» در آن یکی شده است؛«ما» در آن به هم آمیخته ایم؛با هم زندگی می کنیم و به یکدیگر می رسیم.علی رغم زندگی – که متلاشی می کند – و زمان – که جدائی می افکند – و خودپرستی که...
-
... و قلم،توتِم من است(2)
یکشنبه 24 تیر 1397 20:30
هر کسی توتمی دارد؛«هرکه هنوز فراموش نکرده است»؛هر که هنوز آدم است؛هر که هنوز غربت را احساس می کند. هرکسی توتمی دارد؛که به آن سوگند می خورد.سوگند!سوگند نیز یکی از همان معانی ماورائی است،از همان آورده های بهشتی،که در این کویر نمی فهمیم،امّا حسّ می کنیم. هرکس توتمی دارد که با آن عشق می ورزد،دوست می دارد،می پرستد،می...
-
... و قلم،توتِم من است(1)
یکشنبه 24 تیر 1397 12:30
هنوز هم توتِم پرستیم. [ توتِم :چیزی که به عنوان سمبل مقدّس گروه یا قبیله،مورد پرستش قرار گیرد . ] هر کسی توتمی دارد؛از میان اشیاء این عالم،هر کسی خود را با یکی از آن ها خویشاوند می یابد؛احساس می کند که میان او و آن،پیوندی است مرموز،که حسّ می شود و وصف نمیشود و آن توتم او است.شخصیّت خویش را در توتم خویش احساس می...
-
ای تنهای در انبوه خلق،برخیز!
یکشنبه 24 تیر 1397 07:52
درست یادم هست که در کلاس پنجم دبستان بودم؛و تا وارد مدرسه شدم،ناگهان ناقوس به صدا در آمد.و بچّه ها پنداشتند که زنگ مدرسه است.ولی من بر خود لرزیدم،و بر جا خشک شدم،و سرم دور برداشت؛و دیدم آسمان آبی بر بالای سرم به شور و شعف چرخ می زند. مرا به کلاس بردند و روی نیمکتم نشستم؛و دیدم پنجره ای از کلاس درسم به بیرون باز شد؛و...
-
ای در وطن خویش غریب،هموطن منی! (3)
شنبه 23 تیر 1397 23:36
من خود از آن نمونه های بسیار برجستهء افراد استثنائی هستم،که از میان چهره ها و آوازها و حرف ها و نگاه ها و روح ها و آدم های رنگارنگی،که در صفی به طول سال های عمرم از برابرم رژه رفته اند،به یکی از این ها که نمی دانستم و نمی دانم چه جاذبه ای در او بود،که مرا به خود«ربود»،چنان پیوستم که هرگز خودم را به تنهائی دیگر به یاد...
-
ای در وطن خویش غریب،هموطن منی! (2)
شنبه 23 تیر 1397 20:38
باید روزگار یکی نغز بازی کند،به قول شاعر؛گرچه شعرش تکراری است؛امّا معنایش در این جائی که من از آن سخن می گویم،چیز دیگری است!این از آن حرف هائی است که مفهوم اش ساده و تکراری است،امّا مصداقش به جلال و شگفتی و زیبائی یک معجزه است: «یکی نغز بازی کند روزگار؛که بنشاندت پیش آموزگار» نه آموزگاری که شاعر می فرماید؛کسی که به...
-
ای در وطن خویش غریب،هموطن منی! (1)
شنبه 23 تیر 1397 15:44
پروفسور لوئی ماسینیون،استاد بزرگوار و نابغهء من – که خیلی چیز ها از او دارم و در ساختمان من دست داشته است – عمر علمی خویش را همه بر سر تحقیق دربارهء حلّاج،سلمان و فاطمه(س) گذراند.من در سال های 1960 تا 1962 با وی،که سرگرم تدوین تحقیقات خود دربارهء شخصیّت سیاسی،اخلاقی و روحی حضرت فاطمه(س) بود،همکاری حقیری داشتم؛و او را...
-
روح های عظیم و زیبا و سوزنده و سازنده:(2)
شنبه 23 تیر 1397 07:49
و بعد،گورویچ،که نگاهی جامعه شناس به چشمان من بخشید و جهتی تازه و افقی وسیع در برابرم گشود.و پروفسور برک،که مذهب را نشانم داد که از پشت عینک جامعه شناسی،چگونه می توان دید؛و همین درس بزرگ،موجب شد که صدها هزار دانستنی های بیهوده ای که در اینجا آموخته بودم و به کارم نمی آمد،همه،ارجمند و به دردخور شد. شوارتز و لوفور،که مرا...
-
روح های عظیم و زیبا و سوزنده و سازنده:(1)
شنبه 23 تیر 1397 05:50
چه نعمت های بزرگی در زندگی داشته ام،بیهوده کفران نعمت می کنم.هیچ کس به برخورداری من از زندگی نبوده است.روح های غیر عادّی و عظیم و زیبا و سوزنده و سازنده ای که روزگار،چندی مرا،بر سر راهشان،کنارشان نشانده است!این روح ها در کالبد من حلول کرده اند و حضور آنها همه را در درون خویش،هم اکنون به روشنی احساس می کنم.هماره با آن...