هرچه از زیردست های نیرومند این چهار آفریدگار خویش،خود را بیش تر نجات می دادم،بیش تر آفریدگار هر چهار می شدم؛و که می داند که در این رهائی ها،چه لذّتی است!هربار که یکی از بندهای این چهار زندان بزرگ را،از دست و پای جانم می بریدم،همچون خواجه نصیر و بوعلی،در خلوت عظیم خویش،از شور پیروزی چرخ می خوردم؛و بر تخت سلطنت خویش،پلّه ای صعود می کردم؛و بر سر هستی فریاد می کشیدم؛و بر دهانهء این تونل خلوت و ساکت تاریخ،که انتهایش به سرزمین های افسانه می پیوندد،به قدرت و شوق،داد می کشیدم.
بر روی این شبکهء تار عنکبوت جامعهء پیچ در پیچی که مرا همچون مگسی در خود می فشرد و می مکد،فریاد می کشیدم؛و سر در حلقوم خویش فرو می بردم؛و بر سر این منی که از همهء رنگ ها شسته بود،فریاد می زدم:«کجایند شاهان و شاهزادگان!که اگر از لذّت هائی که در اقلیم بی مرز تنهائی مان می بریم آگاه بودند،برای به دست آوردنش شمشیر می کشیدند!»
از تاریک و روشن سحرگاهی که کاروان بشری،در فضای مه گون اساطیر به راه افتاد،با آن ها همراه شدم؛و همهء دنیای افسانه ها و جادوها و اسطوره ها را گشتم؛تا به مرز تاریخ رسیدم.و همهء تمدّن ها و ملّت های تاریخی را دیدم و شناختم؛و در همهء قرن ها با همه زیستم و در همهء معبدها نیایش کردم.
و در همهء مکتب ها با حکیمان و عالمان و ادیبان و شاعران و هنرمندان هم سخن شدم.و در محفل همهء پیامبران حضور یافتم و رسیدم به حال،شرق را گشتم و غرب را گشتم؛و همگام با اندیشه و احساس،گام به گام آمدم،تا رسیدم به تنهائی،به غربت،به کویر!
روحم را،فلسفه و عرفان و ادبیّات و هنر و تاریخ و مذهب سیراب می کرد.حتّی در آن سالها که به خدا معتقد نبودمسالهائی که خدای مؤروثی ام را شکسته بودم و به خدای خویش،خدای جهان هنوز نرسیده بودم،و اصلِ ماوراء الطّبیعه را منکر بودم؛عمیق ترین لذّت هائی که مغز جانم را می نواخت و گرم می کرد،خواندن سرودها و متون نیایش های زیبای ادیان بود.
در الواح سومری و بابلی و آکادی و در متون اوپانیشاد ها و اوستا و ادعیهء چینی های هزاران سال پیش و حتّی نیایش های سرخپوستان آمریکای شمالی،سخنانی می یافتم،که جانم را خبر می کرد؛و زیبائی و جذبه ای احساس می کردم،که در آثار برجسته ترین نویسندگان رئالیست هم عصر و همزبان خودم نمی یافتم.در «زبور داود» و «کتاب جامعه» و «سرودهای اوپانیشاد»،اندیشه ها و عاطفه های آشنائی می خواندم،که با تارهای نامرئی ادراک و احساسم،بازی مأنوس و خویشاوندی داشت.و هرگاه از آن ها به شکسپیر و بالزاک و گی دوپاسان و بن جانسون رو می آوردم،حالت کسی را داشتم که از کنار محبوبش برخاسته باشد؛و پشت نیمکت مدرسه،به درس استاد متخصّص اش گوش بدهد؛از مزرعه و کوه و دریا و دشت،به کارخانه و شهر و سینما و رستوران بازگردد.دانش،مرا هرروز نیرومندتر می کرد؛و هرچه نیرومندتر می شدم،خودآگاه تر و جهان آگاه تر می شدم.آگاهی ام بر طبیعت،مرا از زندان طبیعت آزاد می کرد؛و با آگاهی ام بر تاریخ،آزادی ام را از چنگش به در می بردم؛و همهء رنگ ها و طرح هایش را از جوهر خویش می زدودم؛و شناخت جامعهء بشری،آشنائی با جامعهء خودم،نژاد و محیط خاندانم،مرا از سلطنت اجتماع و سیطرهء محیط رهائی می داد؛و بر آن چه رعیّتش بودم،سلطنت می یافتم.و عرفان و مذهب،مرا از من به در می کرد.
ادامه دارد...
یک انسان مافوق،یک فرهنگ ماورائی و مجموعه ای از ارزش ها و زیبائی های متعالی،یک زندگی بهشتی و یک جهان اهورائی،یک «بودن» بالاتر،همواره ما و جهان ما و فرهنگ و زیبائی ها و ارزش ها و حیات و حتّی «بودن» ما را،از آن «نمی دانم کجا» بمباران می کند.آن «نمی دانم که» ای که مخاطب من،نه مخاطب گفتن من، «مخاطبِ بودن» من است؛همواره مرا با ضربه های بی امان می کوبد؛و من،ما،انسان،تاریخ،همواره با نفی «واقعیّت» خویش،در تلاش بی تابانه و مشتاقِ رفتن،نمودن و شدنِ آن «حقیقت» است.
همهء مذهب ها و فلسفه ها و هنرها و عرفان ها و همهء عطش های سیراب نشدنی و آرزوهای دست نایافتنی و سرمنزل مقصودِ نارسیدنی و کمبود همیشگی و خلأ آزار دهندهء روح های بزرگ و بی قراری های دل های فراتر و دغدغهء مجهول درون های شگفت و اشتیاق های بی آرام و عشق های بی معشوق و نیاز عبادت،در جان های بی معبود و عصیان و دلهره و هراس و تراژدی غم انگیز انسان،که «آنچه هست»،«نباید باشد» و «آن چه باید باشد»،«نیست».و همهء حرف ها همین است و همهء دردها همین جا است.درد روح این است؛و این است که:«انسان،شقایقی است که با داغ،زاده است»!
همچون گرگی تنها،در سینهء صحرای سیاه و خاموش زمستانِ زمستان زده،با غربت خویش ایستاده ام.از بالای سرم سرپوش آسمان را برداشته اند و فضای بی کرانهء «نیستی» نمودار شده است.و من خود را همچون سایهء موهومی می یابم،که در صحرا افتاده است؛و چون روح آوارهء کویر،که بی قرار و خشمگین،خاک بر افلاک می افشاند،و در اندام تک درختان خشک و نومید می پیچد و گمشده اش را می جوید و نمی یابد؛ذات خویش را می جویم و نمی یابم.من سایهء اویم؛او کجا است؟در اعماق زمین؟در آغوش کوه ها؟در قلب دریاها؟در پس ابرها؟در آن سوی افق ها؟کجا؟
باغ ها و آبادی ها،همه را رفته ام،شرق و غرب عالم را،همه گشته ام.از اقصای تاریخ می آیم.از شاعران،حکیمان،عارفان و پیامبران همه،سراغ او را گرفته ام.این راه ها،همه به «بی سوئی» است.این سرمنزل ها،همه منزلی بر سر راه است!
... پایان ...
محرومیّت ها،نام و نان و هوس را،هدف حیات می کند؛به زندگی معنا می دهد؛و آدمی را به جست و جوی «آن چه هست و ندارند»؛و آن گاه که روح به این هرسه می رسد،ناگهان صحرای هراس انگیز و مجهول بیهودگی،در برابر پدیدار می گردد.جهان معنایش را از دست می دهد؛زندگی بار سنگینی می شود بر دوش کسی که نمی داند آن را باید کجا ببرد؟و انسان،بودنی می شود پوچ،بی ثمر،بی برای،هیچ!
محبوب من امروز به سراغ من آمد و در حالی که چهرهء تند و چشمان آمرانه اش – که همیشه حالتی مهاجم داشت – معصومیّتی حاکی از فداکاری و ایثار گرفته بود،گفت:«دوست من،تو را سوگند می دهم که نیاز من به داشتن تو،که حیات من به آن بسته است،تو را در بند من نیارد.اگر می خواهی برو،اگر می خواهی بمان!آن چنان که می خواهی،باش»!
بر روی این زمین،در هگذر تندبادهای آوارگی،تنها رشته ایکه مرا به جائی بسته بود،گسست.اگر گفته بودی:بمان!می دانستم که باید بمانم؛ اگر گفته بودی:برو!می دانستم که باید بروم.امّا اکنون اگر بمانم،نمی دانم که چرا مانده ام؛اگر بروم،نمی دانم که چرا رفته ام.چگونه نیندیشیده ای که انسان،یا باید بماند،یا برود؟و من اکنون،در میان این دو نقیض،بیچاره ام.کسی که عشق رهایش می کند،«بودن»ی است که نمی داند چگونه باید «باشد»؟و چه دردی است بلاتکلیفی میان «وجود» و «عدم»!
جوهری که هویّت خویش را نیافته است،جوهر رنج است.کسی که با «خود» نیز نیست!چه تنهائی سختی!
ادامه دارد...
هرسال،مردم آمازون،زیباترین دختران خوش بخت قبیله را برمی گزینند،و آرایشش می کنند،و با شراب «سیم» مستش می کنند،تا لذّت فدا شدن در عشق،محو شدن در ایمان،غرقه شدن در آمازون را در اوجش احساس کند.و آنگاه،او را در غلغلهء طبل ها و شیپورهائی که جنون گرفته اند،و در اوج غلیان عشق و شور و شیفتگی و فریادهای خنده و گریه،به رودخانه،به معبد آبی آمازون،می افکنند.و دختر،در کام موج،هر دست و پا زدنی را خیانت به اخلاص،خیانت به آمازون می داند.غرق لذّت تسلیم،خود را به موج می سپارد؛و آمازون،عابد خویش را،با غیظ دوست داشتن،در آغوش زلال خویش چندان می فشرد،که دخترک از درد محبّت،از شدّت تحمّل ناپذیر لذّت،به او جان می سپارد و آرام می گیرد.
و اکنون،من در زیر سنگینی دنیائی از شرم،شرم تهی دستی خویش،آمده ام،و اسماعیلم را،تنها فرزندم را نیز آورده ام!و می دانی و می دانم،که می دانی و می بینی،که بهتر از این،گرانبهاتر از این نداشتم،وگرنه دریغ نمی کردم.
از شادی در پوست نمی گنجم.جشن قربان است،و تو دلِ بیمارم،می پنداری که غمگینم؟!چرا غمگین؟غم چه؟ترس چه؟جشن است،روز عید قربان است!بریز!بریز!کارد را بر حلقش بفشار،بکش،بگذار بکشند،مانع مشو،ترحّم مکن!اسماعیلم را ذبح می کنم.عیسای مسیحم را،خود را بر بلندی جلیله به قربانی می آورم.خود را بر منارهء معبدم به صلیب می کشم.آهنگ طور سینا دارم؛این کفش ها را از پایم برکن.مهاجرم؛ای یار غار!مرا از بند این شتر عاریت خلاصی ده،که هجرت،نه کاری است خُرد!
من مرغ خانگی و پیز میش چرب گرفته و بز لاغر قربانی نمی کنم.مرا تنگ چشم و تنگ دل و جان ترس مپندار!بیم فقر،بیم مرگ،بیم آوارگی ندارم.در هجرت،در ترک همه چیز،«فضل خدا»خواهم یافت.پس از ذبح او،جز معبد،دیگر پناهگاهی نخواهم دید؛جز بانگ اذان،دیگر دلم آوازی نخواهد شنید؛از نومیدیِ هزاران امید رها خواهم شد؛از بی خانمانی هزاران خانه نجات خواهم یافت؛از کفر دو صد معبود،از گمرهی صدها راه،به دین توحید،به صراط مستقیم،از غربت همه جا وطنی،از بیگانگی همه کس آشنائی،به یک وطنی،به یک آشنائی خواهم آمد.
پی کُن این مَرکَبِ راه های بی سوئی را،ای معبد!قطع کن این بند پیوند بی توئی را،ای عشق!تا پیاده نمانم،سوارم نخواهی کرد.تا بی پناه نگردم،پناهم نخواهی داد.تا نیفتم،دستم را نخواهی گرفت...و می دانم.
مرا از رنجِ «داشتن»برهان!چه قدر تماشای جان خراش دست و پا زدن و تلاش جان دادن و مردن این ذبیح عزیز،برایم لذّت بخش است!
اسماعیل من!آرام و صبور جان بسپار!
... پایان ...