عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

مذهب،عرفان،هنر(3)

الف:«مذهب»،تلاش انسانی است«به هست آلوده»،تا خود را پاک سازد،و از خاک به خدا بازگردد؛طبیعت و حیات را که «دنیا»*می بیند،«قداست» بخشد،و «اُخری» کند.چه،قدس،به گفتهء دورکهیم،فصل مذهب است و شاخصهء جوهری آن.

*«دنیا» و «اُخری» در اینجا دو صفت است،نه اسم دو اقلیم جغرافیائی مشخّص و همسایه.هرچه پست است و زشت و اندک و فاقد روح و تعالی و معنی و آلودهء ابتذال،دنیا است و آن چه زیبا و خوب و جاوید و مملوّ از حقیقت و معنی و علوّ و جلال،اُخری.هرچه نزدیک است و دمِ دست و نازل و «سودمند»،دنیا؛و آن چه برتر و دورتر و متعالی و «ارزشمند»،اُخری.

ب:«عرفان»،تجلّی التهاب فطری انسانی است،که خود را این جا غریب می یابد،و با بیگانگان،که همهء موجودات و کائناتند،هم خانه.بازی است که در قفسی اسیر مانده،و بی تابانه،خود را به در و دیوار می کوبد،و برای پرواز،بی قراری می کند،و در هوای وطن مألوف خویش،می کوشد تا وجود خویش را نیز،که مایهء اسارت او است،و «خود حجاب خود شده است»،از میان برگیرد.

پ:«هنر»،تجلّی روحی است،که هرچه هست،سیرش نمی کند،و هستی را در برابر خویش،اندک می یابد و سرد و زشت؛و حتّی به گفتهء سارتر،احمق!و عاری از معنا و فاقد روح و احساس.و او اضطراب و تلخکامی صاحبدلی بلندپرواز و اندیشمندی بزرگ و سرمایه دار معنی و احساس و معرفت را دارد،که در انبوه مردمی بی درد و بی روح و پست و خوش،گرفتار آمده است؛و خود را با دیگران همه،جز با خویشتن،تنها می یابد؛و با این زمین و آسمان و هرچه در این میان است،بیگانه.

و هنر،زادهء بینشی چنین بیزار و احساسی چنین تلخ از هستی و حیات،می کوشد،تا آن را تکمیل کند؛آن چه را «هست»،به آن چه «باید باشد» نزدیک سازد؛و بالأخره،به این عالم،آن چه را ندارد،ببخشد.

ادامه دارد...

مذهب،عرفان،هنر(2)


فریادهای پریشان و مضطرب «گیلگمش»[قهرمان سومر] در زیر آسمان «سومر»،تلاش های شکنجه آمیز بودا برای نجات از «کارما» و نیل به «نیروانا»،ناله های به درد آلودهء علی(ع) در خلوت شب های خاموش نخلستان های حومهء مدینه،و نیز خشم عصیانی و مأیوس سارتر و کامو،از «بلاهت و بی معنائی این عالم»،همه تجلّیّات گونه گون روح مضطرب انسانی است که خود را بر روی این خاک،تنها و بیگانه می یابد،و در زیر این سقف،زندانی.و می داند که «این خانه،خانهء او نیست.»

انسان،در عمق فطرت خویش،همواره در آرزوی «مطلق»،

«بی نهایت»،«ابدیّت»،«ازلیّت»،«روشنائی»،«جاودانگی و خلود»،و«بی زمانی»،«بی مکانی»،«بی مرزی»،«بی رنگی»،«تجرّد مطلق»،«قدس»،«آزادی و رهائی مطلق»،«نخستین آغاز»،«آخرین انجام»،«غایت مطلق»،«کمال مطلق»،«سعادت راستین»،«حقیقت مطلق»،«یقین»،«عشق»،«زیبائی»،«خیر مطلق»،«خوب ترین خوب»،«پاک ترین پاک»...بوده است.

و آن «منِ» راستین و اهورائی خویش را با این معانی ماورائی،خویشاوند می یافته،و به آن ها سخت نیازمند؛و این عالم که نسبی است،و محدود و عَرَضی و متوسّط و مقیّد و زشت و رنج زا و آلوه و سرد و تیره دل و بردهء ذلیل مکان و زمان و محکوم نقص و مرگ،با این آرمان های شورانگیز روح بلند پرواز انسان،ناشناس و ناسازگار است.

پس این معانی از کجا در دل انسان افتاده است؟این چشمه های شگفت انگیز غیبی – که همواره در اعماق روح آدمی می جوشد – از کجا سرچشمه می گیرد؟این روح بی تاب از این عطش های ملتهب،در این کویر سوخته ای که در آن جز فریب سراب نیست، رها گشته و راه خانهء خویش را گم کرده است.

چنین است که بدبینی و نگرانی و عصیان و عشق به گریز،از آغاز،با نهاد این زندانی بزرگ خاک سرشته شده،و در عمق وجدانش،«اضطراب» خانه کرده،و از همین نهان خانه است،که سه جلوهء شگفت و غیرمادّی ای که همواره با انسان قرین بوده است،سر زده است:مذهب،عرفان،هنر.

ادامه دارد...

مذهب،عرفان،هنر(1)

جهان بینی هرکس،بسته به آن است،که انسان را چگونه می بیند.این نوشته،افق تازه ای را نشان می دهد،که من انسان را و سه جلوهء ماورائی و همیشگی روح انسان:مذهب،عرفان و هنر را در آن می بینم؛و این جهان بینی من است،و زاویه ای که فلسفهء وجودی انسان و مسیر کلّی سرگذشت و سرنوشتش و معنی عامّ حیات و رسالتش را از آن جا می نگرم.

انسان همواره خود را از این عالم «بیش تر» می یافته،و می یافته است که «آن چه هست»،او را بس نیست.احساسش از مرز این هستی می گذرد؛و آن جا که «هرچه هست»،پایان می گیرد،و ادامه می یابد و تا «بی نهایت» دامن می گسترد.

از فراز قلّهء تاریخ،انسان را می بینیم،که در جست و جوی یافتن راهی به «آن سو»،دست بر آسمان برداشته،یا چشم در چشم آفتاب دوخته،و یا در برابر شعلهء مرموز و بی قرار آتش نشسته،و به آن خیره مانده،و آرزوی «نجات» و نشئهء «نیاز» را سرشار از اخلاص و اشتیاق،با خویش زمزمه می کند؛زیرا در چهرهء این هر سه،از «اسرار شکّ آلود» آن دیار،اشاره ای خوانده است،و «روشنائی» را – که با سرشت کور و کدر این خانهء خاکی،بیگانه دیده – سایه ای پنداشته،که از آسمان های دیگر بر این سرای سرد و تیره افتاده است.

انسان،گم گشتهء این خاکستان ناآشنا،که خود را در زیر این آسمان کوتاه و غریب گرفتار می دیده،سراسیمه و پی گیر،در راه جست و جوی آن «بهشت گمشدهء»خویش – که می داند هست – بر هرچه می گذشته که از آن،در او نشانی می یافته،به نیایش زانو می زده،و هرگاه که بر بیهودگی آن آگاه می شده است،بی آنکه در یقینش به بودنِ آن«نمی دانم کجا»خللی راه یابد،بی درنگ نشانهء دیگری را سراغ می کرده،و در این به هر سو دویدن های خستگی ناشناس،آن چه هرگز خاموش نگشته،فریادهای رقّت بار این گرفتار غربت بوده است؛که هنوز بی تابانه دست به دیوار این عالم می کشد،تا به بیرون روزنه ای باز کند.

تناقض پاسخ ها و تنوّع و تضادّ تجلّی ها،وحدت درد و نیاز را از چشم ما پوشیده ندارد.

ادامه دارد...

دوست داشتن،از عشق،برتر است(4)

عشق،رو به جانب خود دارد؛خودخواه است و «خودپا» و حسود؛و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید.امّا دوست داشتن،رو به جانب دوست دارد؛دوست خواه است و دوست پا و خود را برای دوست می خواهد،و او را برای او دوست می دارد،و خود در میانه نیست.

عشق،اگر پای عاشق در میان نباشد،نیست.امّا در دوست داشتن،جز دوست داشتن و دوست،سوّمی وجود ندارد.عشق به سرعت به کینه و انتقام بدل می شود،و آن،هنگامی است که عاشق،خود را در میانه نمی بیند.امّا از دوست داشتن،به آن سو راهی نیست.و هرگاه آن که «دوست داشتن» را خوب می داند و خوب احساس می کند،خود را در میانه نمی بیند،به سرعت و به سادگی،به فداکاری و ایثاریشگفت و بی شائبه و بزرگ و پرشکوه و «ابراهیم»وار بدل می شود.

آتش عشق در خدا!!چه کسی به این پی برده است؟آتش عشق در روح خدا،آتشی که همهء هستی،تجلّی آن است،آتش گرم نیست،داغ نیست.چرا؟نیازمندی در آن نیست،تلاطم در آن نیست،نااستواری،شکّ،تزلزل،تردید،نوسان،وسواس،اضطراب...نگرانی،در آن نیست.امّا آتش است،آتشین تر از هر آتشی.آتشین تر از همهء آتش ها،آتشی که پرتو یک زبانه اش آفرینش است.سایه اش آسمان است،جلوه اش کائنات است،گردهء خاکستر نازک و اندکش گهکشان ها است...چه می گویم؟!!!

این است آتش عشق در خدا!یعنی چه؟آتش عشق که اینجوری نیست...پس این آتش دوست داشتن است.آری،آتش دوست داشتن است.عجب!؟من هم مثل همهء عارف ها و شاعرها حرف می زنم!آتش عشق!آن هم در خدا!؟نه،آتش دوست داشتن است،که داغ نیست،سرد نیست،حرارت ندارد؛چرا؟که نیازمندی ندارد،که غرض ندارد،که رسیدن ندارد،که یافتن ندارد،که گم کردن ندارد،که التهاب و اضطراب ندارد،که تلاطم ندارد،که شکّ و تردید ندارد،که دور و نزدیک ندارد،که بیم و امید ندارد،که مرگ و حیات ندارد،که شدّت و ضعف ندارد،که انتظار ندارد،که ترس و لرز ندارد،که تب و تاب ندارد،که بازگشت ندارد،که توقّف ندارد،که رفتن ندارد،که نفهمیدن ندارد،که ضرورت و مصلحت و فایده و اقتضاء و اختلاف و تناسب و تضادّ و کفر و شرک و شکّ و سستی و ایمان و هوا و هوس و لذّت و الم...ندارد.آتش است،و نه آتش عشق،آتش دوست داشتن!

... پایان ...

دوست داشتن،از عشق،برتر است(3)

در عشق،رقیب منفور است؛و در دوست داشتن است که «هواداران کویش را،چو جان خویشتن دارند-[حافظ]».حسد،شاخصهء عشق است؛چه،عشق،معشوق را طعمهء خویش می بیند،و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید؛و اگر ربود،با هر دو دشمنی می ورزد،و معشوق نیز منفور می گردد.امّا دوست داشتن،ایمان است،و ایمان یک روح مطلق است،یک ابدیّت بی مرز است،از جنس این عالم نیست.

عشق،ریسمان طبیعت است و سرکشان را به بند خویش می آورد،تا آن چه را آنان،خود از طبیعت گرفته اند،به او بازپس دهند،و آن چه مرگ را ستانده است،به حیلهء عشق،بر جای نهند؛که عشق،تاوان دِهِ مرگ است.امّا دوست داشتن،عشقی است که انسان،دور از چشم طبیعت،خود می آفریند،خود به آن می رسد،خود،آن را «انتخاب» می کند.

عشق،اسارت در دام غریزه است؛و دوست داشتن،آزادی از جبر مزاج.عشق،مأمور تن است؛و دوست داشتن،پیغمبر روح.عشق،یک «اغفال» بزرگ و نیرومند است،تا انسان به زندگی مشغول گردد،و به روزمرّگی – که طبیعت،سخت آن را دوست می دارد – سرگرم شود؛و دوست داشتن،زادهء وحشت از غربت است،و خودآگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده.

عشق،لذّت جستن است؛و دوست داشتن،پناه جستن.عشق،غذا خوردن یک گرسنه است؛و دوست داشتن،«هم زبانی در سرزمین بیگانه یافتن» است.

عشق،گاه جا به جا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند.امّا دوست داشتن،از جای خویش،از کنار دوست خویش،برنمی خیزد؛سرد نمی شود،که داغ نیست؛نمی سوزاند،که سوزاننده نیست.

ادامه دارد...