عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

دوست داشتن،از عشق،برتر است(2)

عشق،جنون است؛و جنون چیزی جز خرابی و پریشانیِ «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست.امّا دوست داشتن،در اوج معراجش،از سرحدّ عقل فراتر می رود،و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کَنَد و با خود به قلّهء بلند اشراق می برد.

عشق،زیبائی های دلخواه را در معشوق می آفریند؛و دوست داشتن،زیبائی های دلخواه را در «دوست» می بیند و می یابد.

عشق،یک فریب بزرگ و قوی است؛و دوست داشتن،یک صداقت راستین و صمیمی،بی انتها و مطلق.

عشق،در دریا غرق شدن است؛و دوست داشتن،در دریا شناکردن.

عشق،بینائی را می گیرد؛و دوست داشتن،می دهد.

عشق،خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن؛و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.

عشق،همواره با شکّ آلوده است؛و دوست داشتن،سراپا یقین است و شکّ ناپذیر.

از عشق،هرچه بیشتر می نوشیم،سیراب تر می شویم؛و از دوست داشتن،هرچه بیش تر،تشنه تر.عشق،هرچه دیرتر می پاید،کهنه تر می شود؛و دوست داشتن،نوتر.

عشق،نیروئی است در عاشق،که او را به معشوق می کشاند؛و دوست داشتن،جاذبه ای است در دوست،که دوست را به دوست می برد.عشق،تملّک معشوق است؛و دوست داشتن،تشنگی محو شدن در دوست.

عشق،معشوق را مجهول و گمنام می خواهد،تا در انحصار او بماند؛زیرا عشق،جلوه ای از خودخواهی و روح تاجرانه یا جانورانهء آدمی است؛و چون خود به بدی خود،آگاه است،آن را در دیگری می بیند،از او بیزار می شود و کینه برمی گیرد.امّا دوست داشتن،دوست را محبوب و عزیز می خواهد؛و می خواهد که همهء دل ها،آن چه را او از دوست در خود دارد،داشته باشند.که دوست داشتن،جلوه ای از روح خدائی و فطرت اهورائی آدمی است؛و چون خود به قداست ماورائی خود بینا است،آن را در دیگری که می بیند،دیگری را نیز دوست می دارد،و با خود آشنا و خویشاوند می یابد.

ادامه دارد...

دوست داشتن،از عشق،برتر است(1)

«دوست داشتن»،از عشق،برتر است.عشق،یک جوشش کور است،و پیوندی از سر نابینائی.امّا دوست داشتن،پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت،روشن و زلال.

عشق،بیش تر از غریزه آب می خورد؛و هرچه از غریزه سر زند،بی ارزش است.و دوست داشتن،از روح طلوع می کند،و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد،دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.

عشق،با شناسنامه بی ارتباط نیست،و گذر فصل ها و عبور سال ها،بر آن اثر می گذارد.

امّا دوست داشتن،در ورای سنّ و زمان و مزاج،زندگی می کند،و بر آشیانهء بلندش روز و روزگار را دستی نیست.

عشق،در هر رنگی و سطحی،با زیبائی محسوس،در نهان یا آشکار،رابطه دارد.امّا دوست داشتن،چنان در روح غرق است،و گیج و جذب زیبائی های روح،که زیبائی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.عشق،توفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است؛امّا دوست داشتن،آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.

عشق،با دوری و نزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد،ضعیف می شود؛اگر تماسّ دوام یابد،به ابتذال می کشد؛و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و «دیدار و پرهیز» زنده و نیرومند می ماند.امّا دوست داشتن،با این حالات،ناآشنا است؛دنیایش،دنیای دیگری است.

عشق،جوششی یک جانبه است.به معشوق نمی اندیشد که کیست؟یک«خود جوشی ذاتی» است؛و از این رو همیشه اشتباه می کند،و در انتخاب به سختی می لغزد،و یا همواره یک جانبه می ماند.امّا دوست داشتن،در روشنائی ریشه می بندد و در زیر نور،سبز می شود و رشد می کند؛و از این رو است که همواره پس از «آشنائی» پدید می آید.

ادامه دارد...

دل،زیبائی،معبد،کتاب(4)

لوئی ماسینیون از آنِ من است.زنش،بچّه اش،همسایه اش،عموجانش،خاله اش، آجان کشیک شبانهء محلّه اش،رانندهء اتومبیلش،همکار محترمش،و آن آقا یا خانمی که ماسینیون،لباس هایش را برای خشک شوئی و اتو به مغازهء او میداد،نمیدانم چکارهء اویند؛البتّه بی ارتباط نیستند!فرانسه اش،پاریسش،کاشی دوی «کوچهء موسیو»اش،همان رابطه را با او دارند،که تخت خوابش،گهوارهء کودکی اش،قنداقش...

کسی چه می داند که من،ماسینیون را چگونه دوست دارم؟!چه اندازه دوست دارم؟!این چنین روحی،عظمتی،نبوغی،زیبائی متعالی مطلقی!

و بالأخره...کتاب!

کتاب از آنِ کتاب شناس و کتاب فهم است.کتاب های دنیا مال کتاب فهم های دنیا است،نه کتاب دار های دنیا.مالک کتاب کیست؟مالکیّت کتاب یعنی چه؟

بعضی کاسبکارها خیال می کنند کتاب هم مثل دیگ زودپز یا قندشکن و شلوار و اثاثیّهء خانه و خواربار است!مال کسی است که قیمت پشت جلدش را با بیست درصد تخفیف پرداخته باشد!ولو هم آن را به خانه بیاورد و بگذارد توی «قفسه» که یعنی بله!ما هم بله!دکوری برای منزل و زمینهء آبرومندی برای عکس و تفصیلات و به خصوص مصاحبه!خیال می کند کتاب هم مثل عروسک و گلدان و میمون پلاستیکی و سگ و گربهء ظریف چینی و دیگر اشیاء زینتی اتاق است،که خودش پولش را داده و فاکتورش را هم گرفته است!خیال می کند«قیمت کتاب» همان مبلغی است که پشت جلد آن را،فلان کاسب پیشهء دیگری نوشته و داده به این کاسب پیشهء دیگر!وای که چه دردناک است وقتی می بینم یک کتاب خوب را،دیوان شمس را،دیوان حافظ را،حتّی نهج البلاغهء «علی(ع)»را،یک دکّاندار کتاب،یک کتاب فروش به یک «مشتری» می فروشد!

و آن مشتری هم خوشحال،که عجب کتاب خوش جلدی و خوش چاپی خریده؛و به خصوص که اندازه هایش هم جور است و درست می خورد به اندازهء قفسه ای...قفسه ای!که از پیش برای«در قفسه کردن» آن،توی خانه اش تعبیه کرده بوده است!

«قفسه»ء کتاب!بی شعورهای بی رحم سنگدل.مگر کتاب،خرگوش است؟

کتاب مال خریدارش نیست.کتاب،مالکیّت بردار نیست.کتاب،مال کسی که پولش را پرداخته و معامله ای کرده و آن را آورده و در قفسِ قفسهء خانه اش گذاشته،نیست.

کتاب مال خواننده اش است.هرکه آن را باز کند و بخواند و بفهمد و احساس کند و لذّت ببرد و در او اثر کند.مال هر که با کلمات آن بیش تر انس دارد؛با سطور آن بیشتر آشنا است؛با حرف های آن،خویشاوندی پنهانی روح دارد...

... پایان ...

دل،زیبائی،معبد،کتاب(3)

«فهمیدن» کار عقل نیست،کار دل است.[با حرفهائی که صوفیّه و فلاسفه،چند هزار سال است بر سرش دعوا دارند،اشتباه نشود.مسلمان،دعوایش سر چیز دیگری است؛جبهه اش «خندق» است و عقلش همان دل؛دل صوفی نه؛بلکه دل علی(ع)] اصلاً دل چیز دیگری است،جای دیگری است،از مقولهء این دنیا نیست.چه جور می توان گفت مال کیست؟منسوب به کیست؟متعلّق به چیست؟و متولّی و مالک و سرپرست و خان و خواجه اش،کی؟می گویم مال این دنیا نیست،و مال صاحبش،یعنی همان آدمی که آن را در درون خود دارد نیست؛چه برسد به شخص ثانی یا جای ثالث یا اعتباریّات رابع و خامس و ...

یکی دیگر از چیزهائی که مالکیّت بردار نیست،قابل خرید و فروش و معاوضه و معامله و رهن و اجاره نیست،«زیبائی» است.از زیبائیِ «نشستنِ» دو لب خوب در کنار هم،و یا زیبائیِ«خوب برخاستنِ»دو لب پارسا از کنار هم گرفته،تا معجزهء یک چشم خوب که خاستگاه نگاه است؛و رفتن تا زیبائی یک احساس لطیف،یک روح متعالی و همین طور برو تا...زیبائی خدا!این ها را مگر می شود برایشان سند مالکیّت تنظیم کرد؟به ثبت و داد و امضاء گرفت؟و شهادت داد که «ثبت با سند برابر است»؟و تمبر زد؟و رونوشت مُصدَق برایش صادر کرد؟و خرید و یا فروخت؟

زیبائی ها،خود به خود اعضای خانوادهء دلهایند.هر زیبائی مال دلی است که آن را می فهمد.تمام!زیبائی لبخند صبح،ناز شکفتن یک شکوفه،زمزمهء چشمه ساری در کوچه باغ های ساکت نیمه شب،زیبائی یک اندیشهء زیبا،یک نوشته یا گفتهء زیبا،یک نقّاشی زیبا،یک روح پرجاذبه و غنیّ و اسرارآمیز...از آنِ کیست؟مال کجاست؟این ها همه از یک کشور است،همه مال یک نفر است،مال دلی که با این ها آشنائی دارد،خویشاوندی دارد،می فهمد و می یابد.

دیگری معبد است!دکّان کسب  و خانهء نشیمن است که صاحبخانه دارد و دکّاندار؛ معبد که صاحب و مالک ندارد؛صاحب معبد هم کسی شنیده است؟اگر شنیده است،حتماً آن معبد را دکّان کرده اند،و دین را کالا و عبادت را تجارت و ...یارو،کاسبکاری که از ایمان مردم،نان می خورد.

معبد از آنِ عابد خویش است؛صومعه از آنِ راهب خویش است؛دِیر از آنِ پیر خویش است؛و محراب از آنِ امام خویش،و مسجد ویژهء سرکسی که در عشق،سجده ها بر خاک می افشاند؛و می داند که تنها سجدهء کسی قبول است که غروری برای شکستن دارد!تولیت و موقوفه و متولّی و بنّا و معمار و کاشی ساز و خادم مسجد،حرفهائی هستند دور و پرت!سرقفلی محراب و راتبهء پیشنمازی مسجد هم از آن حرفهاست!

ادامه دارد...

دل،زیبائی،معبد،کتاب(2)

و خیلی ها هم که خودشان را پاک راحت کرده اند،و همان رییسه ترین عضو وجودشان،یعنی شکم شان را دل نامیده اند.و به جای آن همه فلسفه و مذهب و عرفان و الهام و اشراق و ادب و هنر و شهر و عشق و احساس و ریاضت و تزکیه و تقوا و صفا...یک دست «تنقیهء آب صابون»،مشکل شان را رفع می کند و مسئله شان را حلّ،و دلهره و درد و پیچ و تاب و اضطراب و التهاب و شور و شر و فغان و غوغا و بی قراری و رنج های نشناختنی و حرف های ناگفتنی و رازهای سر به مُهر و ماجراهای پوشیده و زوایای پنهانی و اعماق ناپیدا و دنیاهای سربستهء آن را باز می کنند،و روشن و صاف و شسته و زنگار گرفته و...چه توفیقی!چه آرامش نفس و روشنی درون و صفای باطنی!

چهار انگشت پائین تر گرفته اند،و خود را خلاص کرده اند،و جنگ همیشگی شرق و غرب و کشمکش لاینحلّ فلسفه و تصوّف را به صلح کلّ بدل کرده اند،و سه هزار سال تلاش بی ثمر نبوغ انسانی و پنجاه هزار سال دغدغهء بی جواب روح بشری را،با یک «آروغ به جا و ثمربخش» پایان داده اند و «رستگار» شده اند!

امّا آن دل،آن دل پنهانی مرموز شگفت،که در بعضی روح ها مخفی است،کارش نیز شگفت است؛او از چیزهائی سر در می آورد که عقل ما هیچ وقت فکرش را هم نکرده است؛هوشش به این جور چیزها هیچ وقت نمی کشد؛مگر عقل ما چه چیزها را می تواند بفهمد؟همین که مثلاً چه جور کاغذباد[بادبادک] هوا کند؛حساب کند که یک رأس آدم چند کالری باید بخورد!وقتی اسهال،بیخ ریش فلان مستطاب را گرفت،از چه طریق علمی- فنّی ای،باید اقدامات کرد تا بندش آورد،تا ایشان،حدّاقلّ در این راه،شهید نشده باشد؟!چه جور باید مقدّمات را جور کرد،تا فلان «انسان دُم کلفت» که هیچ آشنائی با او ندارند – و آشنائی با او هم حیاتی است – ارتباط برقرار کرد؟با چه لطایف الحیلی می شود قیافه و شکم و غبغب و سرفه و لحن و ادا و اطوار و سایر لوازم فضل و اثاثیّهء علم را،طوری تنظیم کرد که آدم یک سال تمام،هر روزبه کلاس صد،دویست،سیصد نفری برود و بیاید،و یک نفر هم بو نبرد که آقا کاملاً بی تقصیر است!به طوری که همهء رشته ها را می تواند درس بدهد!

عقل،این جور کارها از دستش بر می آید؛امّا دل،مقامش اجلّ از این حرف ها،و پروازش اعلای از این بام ها است.عقل فقط دو کار بلد است:یکی این که می تواند«بداند»،یکی اینکه می تواند «کلکی سوار کند» و همین!

ادامه دارد...