عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

دَم زدن در تو،حیات من است(2)

همان ناشناسی که دلم را با او آشنا می یافتم،نگذاشت تا با این آشناها،که دلم با آنها بیگانگی می کرد،بمانم.

به راه های دیگری که رو به شهر و باغ و آبادی بود،نرفتم.راه اجدادم را دنبال کردم،که جدّ بزرگم گفته بود،که این راه ما است؛من آن را تا بدین جا آمده ام،تو آن را دنبال کن!و او نیز همین را به پدرم گفته بود،و پدرم همین را به من.آن ها هیچ کدام نگفتند،من از همه شان شنیدم؛بعضی ها با زندگی کردنشان حرف می زنند.و این وصیّتی است پشت در پشت؛و گفته بودند که ما سالک این طریقیم،که گمشدهء ما جز در این طریق نیست؛و ما عمر را همه در جست و جوی آن گذاشتیم و گذشتیم،و شما باید آن را همچنان دنبال کنید،تا آن را بیابید.و من نیز دنبال کردم و بر راه های دیگر نرفتم؛و در این طریق – که بیش از یک قرن است که این سفر را آغاز کرده ایم – من از رفتن باز نایستادم و نومید نگشتم،و همچنان در جست و جوی آن گام زدم،صبر کردم و...یافتم!یافتم!

اکنون راز این وصیّت پشت در پشت،که از اجداد خویش دارم،بر من آشکار شده است.

و اکنون می دانم که جدّ بزرگ من،که در اوج کمال و شهرت و حکمت،ناگهان برآشفت،چرا برآشفت؟و شهر را و مردم را رها کرد؟و به گوشهء روستای آرام و دوری روی آورد،چرا آورد؟و در خلوت انزوای خویش پنهان شد و از همهء خلق،دامن برچید و عمر را به سکوت و جست و جو به پایان برد،چرا برد؟چرا سکوت کرد؟چرا چنین کرد؟چرا آمد؟چه می خواست؟چه گم کرده بود؟و آن دیگری و آن دیگری...همه رفتند و جُستند و گشتند و سر به خاک فرو کردند،و دیگری راهش را دنبال کرد و رفت و جُست و گشت و سر به خاک فرو برد و دیگری...

ادامه دارد...

دَم زدن در تو،حیات من است(1)

در مرز پایان هستی ایستاده ام. به قفا می نگرم؛همهء پیامبران و حکیمان و هنرمندان و شاعران تاریخ را از دوردست ها می بینم،که پیشاپیش امّت خویش ایستاده اند؛و از این جا که من هستم،سخن می گویند.قطره های خاموش اشک را می بینم،که بر سیماهای پاک و تافته ای که در اعماق مه گون تاریخ و اساطیر،طرح شبحی را یافته اند؛و غوغای دل ها را،که ازحسرت اینجا که من هستم،به درد آمده اند و طغیان کرده اند.

من که دیگر در آن دنیا،همه چیزش را شناخته بودم،هیچ بیراهه ای ناشناس در پیش پایم،مرا به سرمنزلی مجهول نمی خواند.به راه افتادم،در هیچ منزلی بر سر راه درنگ نکردم؛هیچ دعوتی را نپذیرفتم.آمدم و آمدم،تا بدین جا رسیدم؛تا «آن» را یافتم.همان «نمی دانم چه» ای را،که همهء عمر مرا بیقرار خویش کرده بود.همان «نمی دانم که» ای،که همهء چهره ها را در نگاهم،بیگانه نموده بود.همان «نمیدانم کجا»ای،که جهان را در دلم غربتی سیاه ساخت.

گفتند:بیعت کن!نکردم.گفتند:بمان!نماندم.گفتند:بخواه!نخواستم.رنجم دادند،اسیرم کردند،بی نامم کردند،بدنامم کردند،مجروحم کردند؛تا تسلیمم کنند و تسلیم نشدم؛تا رامم کنند،رام نشدم؛«تا» بشوم،نشدم؛تا در غربت ماندگار شوم،تا با شب خو کنم.

ادامه دارد...

خدا،«علی»،معبد

اگر خدا را از طبیعت،و «علی(ع)» را از تاریخ،و معبد را از زمین برداریم؛طبیعت،قبرستانی متروک؛تاریخ،دالانی تاریک؛و زمین،خاکروبه دانی سرد و زشت می گردد.

چنان است که گوئی خورشید را از آسمان برداشته باشیم؛یا روح را از اندام،یا نگاه را از چشم،یا معنی را از لفظ،و یا گرما را از آتش،و یا نور را از چراغ،و یا دل را از سینه،و یا کودک را از آغوش مادر،یا مادر را از خانواده،و یا راهب را از غار،و یا محمّد(ص) را از حرا،و یا رستم را از شاهنامه،و یا اذان را از مناره،و یا امام را از مسجد،و یا بودا را از هند،و یا زرتشت را از ایران،و یا عیسی را از غرب،و یا موسی را از یهود،و یا مثنوی را از کتابخانه،و یا زئوس را از «من پارناس»،و یا طوطی را از پرندگان،و یا شمع را از اتاق کار،و یا امید را از دل،و یا آرزو را از جان،و یا خیال را از مغز،و یا خاطره را از حافظه،و یا خون را از رگ ها،و یا فرزندی را از پدرش،و یا پدری را از فرزندش،و یا معلّمی را از شاگردش،و یا دانشجوئی را از استادش،و یا هردو را از کلاس،و یا هرسه را از شهر،و یا شهر را از مملکت،و یا انسان را از خدا،و یا عشق را از زیبائی،و یا زیبائی را از عشق،و یا هردو را از زندگی،و یا ایمان را از قلب،و یا عقل را از سر،و یا ماه را از شب،و یا آبی را از دریا؛

و یا منارهء فیروزه ایی را،که به دست اعجاز،پی اش را از عشق و اندامش را از خیال و بالایش را از آرزو ریخته باشند،از مسجد شاه؛رنگ سبز را از شیعهء «علی« و شعار آل علی(ع)؛و رنگ آبی را از دریا،از آسمان،از دعا؛و رنگ سرخ را از انقلاب،شورش،عصیان؛و رنگ سیاه را از یأس،اسارت،بن بست؛و «حسین(ع)» را از کربلا،و رامش را از عبد،و دوست را از دوست،و خویشاوند را از خویشاوند،و شیعه را از «علی»،و «علی» را از نخلستان های مهتابی خاموش و بی کس،و نخلستان ها را از «علی»،و هر دو را از مدینه، و شعر را از شاعر،و شاعر را از گلّه های آدم،و چشمه را از تشنه،و تشنه را از چشمه،

و سفر را از آینده،و انتظار را از در،و نسترن را از منتظر،و منتظر را از «مهدی» قائم(عج)،صبر را از دردمند،و سکوت را از دهانهء آتشفشان،و غرور را از قلّهء بلند کوه،و سرما را از زمستان،و تحمّل را از سوخته،و آرامش را از گداخته،و مصلحت را از جنون،و طلوع را از صبح،و هاله را از ماه،و موج را از آب،و ناله را از مجروح،و رنگ را از نقّاش،و گوش را از موسیقی دان،و آشنائی را از زنده بودن،و یاد را از تنهائی،و نجوا را از سکوت،

و عیسی و مریم را از مسیحیّت،و «محمّد(ص)» و خدیجه را از اسلام،و «علی» و «فاطمه» را از اشیّع،و یا خدیجه را از «محمّد(ص)»،و یا «محمّد(ص)» را از خدیجه،و یا «فاطمه» را از «علی»،و یا «علی» را از «فاطمه»،و یا عابد را از محراب،و ماسینیون را از من،و حلّاج را از ماسینیون،و...

چه وحشتناک می شود!چه وحشتناک!زمستان در زمستان،ظلمت در ظلمت!واقعاً چه وحشتناک است تصوّر طبیعت بی خدا،تاریخ بی «علی» و زمین بی معبد!

چه خانهء سرد و احمق و بی روحی است طبیعت،که خدا از آن رفته باشد.چه شب دراز و تاریک و زمستانی است تاریخ،که «علی» در آن مُرده باشد؛و چه قبرستان عزادار و غمزده ای است زمین،که در آن معبد نباشد!

... پایان ...

خدا،«علی»،معبد

اگر خدا را از طبیعت،و «علی(ع)» را از تاریخ،و معبد را از زمین برداریم؛طبیعت،قبرستانی متروک؛تاریخ،دالانی تاریک؛و زمین،خاکروبه دانی سرد و زشت می گردد.

چنان است که گوئی خورشید را از آسمان برداشته باشیم؛یا روح را از اندام،یا نگاه را از چشم،یا معنی را از لفظ،و یا گرما را از آتش،و یا نور را از چراغ،و یا دل را از سینه،و یا کودک را از آغوش مادر،یا مادر را از خانواده،و یا راهب را از غار،و یا محمّد(ص) را از حرا،و یا رستم را از شاهنامه،و یا اذان را از مناره،و یا امام را از مسجد،و یا بودا را از هند،و یا زرتشت را از ایران،و یا عیسی را از غرب،و یا موسی را از یهود،و یا مثنوی را از کتابخانه،و یا زئوس را از «من پارناس»،و یا طوطی را از پرندگان،و یا شمع را از اتاق کار،و یا امید را از دل،و یا آرزو را از جان،و یا خیال را از مغز،و یا خاطره را از حافظه،و یا خون را از رگ ها،و یا فرزندی را از پدرش،و یا پدری را از فرزندش،و یا معلّمی را از شاگردش،و یا دانشجوئی را از استادش،و یا هردو را از کلاس،و یا هرسه را از شهر،و یا شهر را از مملکت،و یا انسان را از خدا،و یا عشق را از زیبائی،و یا زیبائی را از عشق،و یا هردو را از زندگی،و یا ایمان را از قلب،و یا عقل را از سر،و یا ماه را از شب،و یا آبی را از دریا؛

و یا منارهء فیروزه ایی را،که به دست اعجاز،پی اش را از عشق و اندامش را از خیال و بالایش را از آرزو ریخته باشند،از مسجد شاه؛رنگ سبز را از شیعهء «علی« و شعار آل علی(ع)؛و رنگ آبی را از دریا،از آسمان،از دعا؛و رنگ سرخ را از انقلاب،شورش،عصیان؛و رنگ سیاه را از یأس،اسارت،بن بست؛و «حسین(ع)» را از کربلا،و رامش را از عبد،و دوست را از دوست،و خویشاوند را از خویشاوند،و شیعه را از «علی»،و «علی» را از نخلستان های مهتابی خاموش و بی کس،و نخلستان ها را از «علی»،و هر دو را از مدینه، و شعر را از شاعر،و شاعر را از گلّه های آدم،و چشمه را از تشنه،و تشنه را از چشمه،

و سفر را از آینده،و انتظار را از در،و نسترن را از منتظر،و منتظر را از «مهدی» قائم(عج)،صبر را از دردمند،و سکوت را از دهانهء آتشفشان،و غرور را از قلّهء بلند کوه،و سرما را از زمستان،و تحمّل را از سوخته،و آرامش را از گداخته،و مصلحت را از جنون،و طلوع را از صبح،و هاله را از ماه،و موج را از آب،و ناله را از مجروح،و رنگ را از نقّاش،و گوش را از موسیقی دان،و آشنائی را از زنده بودن،و یاد را از تنهائی،و نجوا را از سکوت،

و عیسی و مریم را از مسیحیّت،و «محمّد(ص)» و خدیجه را از اسلام،و «علی» و «فاطمه» را از اشیّع،و یا خدیجه را از «محمّد(ص)»،و یا «محمّد(ص)» را از خدیجه،و یا «فاطمه» را از «علی»،و یا «علی» را از «فاطمه»،و یا عابد را از محراب،و ماسینیون را از من،و حلّاج را از ماسینیون،و...

چه وحشتناک می شود!چه وحشتناک!زمستان در زمستان،ظلمت در ظلمت!واقعاً چه وحشتناک است تصوّر طبیعت بی خدا،تاریخ بی «علی» و زمین بی معبد!

چه خانهء سرد و احمق و بی روحی است طبیعت،که خدا از آن رفته باشد.چه شب دراز و تاریک و زمستانی است تاریخ،که «علی» در آن مُرده باشد؛و چه قبرستان عزادار و غمزده ای است زمین،که در آن معبد نباشد!

... پایان ...

«علی(ع)» از خدا نیز تنهاتر است!(8)

شیعهء خاصّ «علی»،صاحب سرّ«علی»،کسی است که این دو را بداند.

امّا آن شب،آن شب بزرگ.

علی(ع)و کمیل...کمیل.

نه،«علی» و هَمّام!این بهتر است.

چه قدر«علی» اِبا کرد،چه قدر کوشید تا دردهایش را که تنها دل عظیم او تاب شنیدنش را داشت،خود نگاه دارد،امّا همّام رها نکرد؛چه می کشید«علی»؟صحابی در انبوه شیعیان،بو بُرده است که در پس این پیشانی آرام،چه طغیان ها است.در دل این شمشیرزن مجاهد،چه نیازها و دردها است؟دندان آشنائی بر جان پنهان و رنجور «علی» یافته و نهاده است و آن را به غیظ دوست داشتن می فشرد و «علی» که رنجش از فرو خوردن درد و خاموش نالیدن و نگفتن و مجهول ماندن است،بر جان صحابی اش بیمناک است.او نه همچون خلق،تنها تا آن جا می تواند بفهمد،که برای سعادتش لازم است؛و نه همچون «علی» می تواند تا آن جا تحمّل کند،که سنگ را می شکند.همّام توانائی شناختن دارد،تاب کشیدنش را ندارد.امّا رها نکرد،گفت:

« و از علائم مؤمن،آرامش و اندوه است!» اندوه؟ نه،آرامش؟نه،اندوه و آرامش.روحی که در درد پخته شود،آرام می گیرد.احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن،آرام نمی تواند یافت،آرام می گیرد.

کسی که می داند کسی از راه نخواهد رسید،به یقین می رسد،غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی،آرامش غمگین!سکوت بر سر فریاد.سکونت گرفتن در طوفان!

همّام،آن را با همهء سنگینی اش یافت،صیحه ای زد و مُرد!

... پایان ...