عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

من و عین القضات همدانی و ابوالعلاء مُعِرّی:(2)

تنهائی پس از این همه شکست،آسان نیست.من اکنون احساس می کنم بر تلّ خاکستری از همهء آتش ها و امیدها و خواستن هایم تنها مانده ام؛و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم،و اعماق آسمان ساکت را می نگرم،و خود را می نگرم؛و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،این سؤال همواره در پیش نظرم پدیدار است،و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که،تو این جا چه می کنی؟امروز به خودم گفتم:«من احساس می کنم که نشسته ام و زمان را می نگرم،که می گذرد»همین و همین!

هیچ کس نمی فهمد که چه می کشم؟قدرت درک و وسعت احساس و صداقت روح،در هیچ کس تا آنجا نیست که بتوان پیشش نالید.سکوت بر سر این درد،مرا از درون هر لحظه می کاود و می کاهد؛و احساس می کنم که همچون مومی می گدازم و قطره قطره نابود می شوم.

«کویر»،آغاز این فصل دردناکی است که در کتاب روح من گشوده شده است.در این کویر،هیچ کس با من نیست.نه حتّی پدرم،که در یقین مذهبی خویش آرام و بی حیرت غنوده است.نه حتّی همسرم،که مرا با ملاک هائی می سنجد که گرچه برایم نیشتری است بر استخوان،امّا گاه در دل آرزو می کردم که کاشکی در چنان دنیاهائی می توانستم بود.کاش در این دنیای خالی و در این زندگی خلوت،که هیچ کدام شان برایم هیچ ندارند؛چیزی می بود که مرا برای ماندن بهانه ای می بود،هرچند بد،هرچند زشت!

من اکنون به «حماقت» نیز محتاجم و از آن نیز محروم!

در زیر این آسمان می بینم که،عین القضات همدانی  در سمت راستم و ابوالعلاء مُعِرّی  در سمت چپم ایستاده اند؛و ما سه تن،بی آنکه با هم باشیم،با هم تنهائیم؛و زمان،ما سه همزبان را نیز هریک،در حصار قرنی جدا زندانی کرده است!

... پایان ...

من و عین القضات همدانی و ابوالعلاء مُعِرّی:(1)

رنجی که همیشه آزارم می داد،اکنون به بی نهایت رسیده است.چنان رشد کرده است که از هستی من بزرگتر شده است؛و احساس می کنم که در زیر فشار هر روز سنگین ترش،به زانو در می آیم.بسیار نزدیک است؛مرگ یا جنون را در یک قدمی خود می بینم؛همسایهء دیوار به دیوار من شده اند؛گاه صدایشان را،که نام مرا می برند،می شنوم.سخت تنها مانده ام؛چه سخت است تنهائی در انبوه جمعیّتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند.از تنهائی و سکوت وحشت کردن و از ازدحام و غوغا خفقان گرفتن.دانه ای خشک شده ام در لای دو سنگ آسیای این تناقض!این دو سنگ هر روز سنگین تر می شوند و من هر روز ضعیف تر!

قالب های آدم ها همه تعیین شده و مشخّص است؛و من نمی توانم خودم را در هیچ کدام بگنجانم؛در بیرون این قالب ها تنها مانده ام.و این تنهائی که پیش از این،آن را در کار و کوشش و مردم،در سخنرانی و نویسندگی و شکست و پیروزی و «مسئولیّت» فراموش می کردم،اکنون صریح و روشن مرا در خود غرق کرده است،و هر روز بدتر می شود و هر روز هول انگیزتر!

کسی که در نور برق کار می کرده است،و با مائده های لطیف و عالی تغذیه می کرده است،و در وسیع ترین چشم اندازهای روح و اندیشه چشم دوخته بوده است؛اکنون که آن ها همه هیچ شده اند،چگونه می تواند با چراغ های موشی و کاسه های آبگوشتی و در و دیوارهای نزدیک و کوتاه و حقیر،خود را سرگرم سازد و به هیجان آید؟کسی که از فلسفه لذّت می برده است،حال می تواند از اتومبیل کیف کند؟کسی که آزادی،دلش را تکان می داده است،می تواند به ساق و ران و سر و زلف این و آن دلگرم گردد؟کسی که ایده آلش بنای استقلال و دومکراسی بوده است،می شود که با بنّائی خانه ای در سر دونبش خیابان تسکین یابد؟اندیشه ای که مجال پروازش،همهء جهان بشری بوده است و سراپای تاریخ،می تواند در چهاردیواری منزلش،اداره اش،محصور شود؟

ادامه دارد...

کتمان عشق(3)

 از این ها گذشته،بگذار حرف اصلی را بزنم.بسیاری دشواری ها،سوء تفاهم ها و ناگواری ها،از اینجا ناشی میشود که کلمات،تنها ابزار نمایش حالات و کشاکش هی پنهان درون آدمی اند؛و کلمات،ظرف هائی برچسب دار عمومی و مستعمل اند؛و به همان اندازه که برای بیان و انتقال مفاهیم و حالات متداولِ رایجِ عمومیِ مشترک،توانا و شایسته اند،برای انتقال آن چه عادّی و معمول نیست،عاجز و بیچاره اند.

آدمیان،آدمیان کلّه قندی که همه شان کپیهء همند؛درست مثل ماشین جوجه کشی که صدها و صدها و صدها جوجهء یک رنگ و یک جور و یک اندازه بیرون می دهد،همه شان یک «گل» را یک جور می بینند،یک احساس از آن دارند؛گل برای همه شان یک معنی دارد؛و همه شان در برابر آن،یک جور متأثّرند.اگر در میان این آدمیان،یک انسان،انسانی از نوع دیگر بود،و آن گل را به گونهء دیگری دید،و از آن،احساسی دیگر داشت،کلمات برای او چه کاری می توانند کرد؟هیچ؛اصلاً کلمات خبردار نمی شوند؛و کلمات هم که خبردار نشوند،هیچ کس دیگری خبردار نخواهد شد و ...حتّی خود آن...زیرا خبر دادن و خبر یافتن،جز از طریق کلمات،ممکن نیست.چگونه؟مگر ممکن است نگاهی باشد و آن گل را به گوتهء دیگری ببیند؟آری،ممکن است.امّا من چگونه می توانم آن را بیان کنم؟مگر اکنون جز کلمات،ابزاری دارم؟همیشه چنین است.و چه سخت است که کسی جز کلمه،چارهء دیگری نداشته باشد و...مستمعش هم جز از «رفتار» و «گفتار»،از راه دیگری سر در نمی آورد.

... پایان ...

کتمان عشق(2)

«شاندل»این روح شگفتی که جز من،کمتر کسی او را خوب میشناسد،هرشب با اندیشهء معشوقه اش «دولاشاپل» در انتظار سپیده دم بیدار می ماند،و قصّه ها حکایت می کرد،و نغمه ها می نواخت و ترانه ها می سرود،و آهنگ ها می ساخت،و خلوت تنهائی اش را از او پر می کرد.و سحرگاه،در رهگذرش بر او که می گذشت،آن چنان می نمود که گوئی با او سروکاریش نیست!

این چنین است که در دنیائی که همه چیز،و عزیزترین و مقدّس ترین چیزها،ایمان و عشق نیز همه رو به ابتذالِ«نمود»می رود؛کتمان،یعنی«بودی بی نمود»،چنان سرشار از خلوص و تقوا و قداست خدائی است که با همهء سختی ها و محرومیّت هایش،لذّتی ماورائی دارد.

و این است که به نقل «عین القضات»:«مَن عَشَقَ و کَتَم ثُمّ عَفّ فَماتَ وَجَبَ لَهُ الجَنّه.»چرا بهشت برایش واجب است؟مگر نه بهشت،پاداش دوزخی است که در زندگی داریم؛و چه دوزخی در زندگی،دردناک تر و گدازان تر از کتمان ایمان؟و کتمان آتش در عمق روح،در پرده های دل،در رشته های اعصاب،در راستین ترین و حقیقی ترین خود خویش؟

این رنج دیگری است؛با همهء رنج هائی که بودا برمیشمارد و می شناسد،نمی توان سنجید.رنج های دیگر،دردهائی است که بر یکی از اعضای جسم،یا یکی از ابعاد روح می ریزد.در غربت،«میل به وطن» در من جریحه دار می شود.در ذلّت،«خودخواهی من» جریحه دار می شود.در فقر،«هوس ثروتم»سرکوفته می شود.در گمنامی،«نامجوئی من»برآورده نمی شود.در یتیمی،«احساس پدری» و فرزندی محروم می ماند.در شلّاق،پشتم به درد می آید.در تب،بدنم می سوزد...در احتضار،میل به زندگی در من تهدید می شود.امّا...در اینجا این خودِ من،خودم،من،خود درد می کشد،رنج می برد،می سوزد؛و این جور دیگری است،چیز دیگری است.

ادامه دارد...

کتمان عشق(1)


بگذار بدم بگویند؛بگذار رنجیده در من بنگرند؛بگذار مرا به گناهی که همواره در آرزویش بوده ام،متّهم کنند.چه نیازی است به این که خود را در برابر این نسل،تبرئه کنم؟چرا باید ضعف دفاع از خویش را برخود هموار کنم؟نمی کنم؛بگذار مرا روحی بشمارند که با زندگی آشتی کرده ام،و با سرگرمی های ابلهانه اش سرگرم شده ام.دیگر رنجش تلخ و حتّی اتّهام این نسل،مرا رنجور و پریشان نخواهد ساخت.برعکس،چه اطمینان آمیخته با لذّتی احساس می کنم،هنگامی که در چهرهء نسل جدید،موج خشم و سایهء بدبینی را نسبت به خویش می خوانم،که در من نیست.

چه لذّتی می برده اند این فرقهء ملامتیّه!حال،معنی عمیق کار آن ها را خوب احساس می کنم.این مردان پارسا و پاک دل و دامنی که می کوشیدند تا مردم خویش را نسبت به خویش بدگمان کنند؛و به گونه ای رفتار می کردند تا آشنایان و خویشاوندان شان آنان را به آن چه از دل و دامان شان سخت به دور است،متّهم کنند.

برای کسی که شب ها تا آستانهء سحر،تنها در گوشهء اتاقش بیدار مانده و همهء هستی اش را در یاد او محو کرده است؛و شب ها و روزهای پیاپی،بی خواب و بی خوراک،بی گفت و شنود،دور از خویش و از دیگران همه،در خلوت آرام و دردناکش،با او در گفت و گو بوده است؛و به او می اندیشیده است؛و نجوا می کرده است؛و زندگی را همه،به او سپرده است؛و اندرونش را همه،به او داده است؛و رنگ زردش،از رنج درونش سخن می گوید؛و سکوت دردناکش،از غوغای دلش خبر می دهد؛و سردی آرام زندگی اش،سوز ناآرام روحش را حکایت می کند.

چه لذّت بخش و اطمینان بخش و خوب است که به کوچه،پا که می نهد،در چشم مردم بخواند،که او را به بی دردی متّهم می کنند.در رفتار مردم ببیند که او را به کفر تهمت می زنند و مرد دنیایش می دانند،و مرد خور و خواب و راحت...این چنین است که خلوص مطلق فرا می رسد؛و ایمان،از غبار «ریا» دور می گردد؛و روح به عشقی زلال،و دل به احساسی ناب و بی لک و بی زنگ دست می یابد.چه،ایمان،هرچه پنهان تر است،پاک تر است؛و عشق،هرچه در پناه «کتمان» مخفی تر است،زلال تر است.

ادامه دارد...