عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

چه خیال انگیز و جان بخش است«در اینجا نبودن»!(1)

شبی از شب های سال 1337 در مشهد،چنان به وحشت افتادم،که هنوز پس از هفت سال هرگاه به یاد آن می افتم،بر خود می لرزم؛و آن هنگامی بود که ناگهان این سؤال وحشتناک در من افتاد که:«من کدامم؟»

چه هراسی بالاتر از این که،کسی خود را در درون خویش گم کرده باشد؟چه پریشانی ای بیش تر از اینکه،کسی بیگانه هائی را در درون خویش – چه می گویم؟در خودِ خویش،به چشم ببیند،که چنان با خودِ خویش در هم آمیخته اند و خود را همانند او نموده اند،که اکنون من نمی دانم،خود در آن میانه کدامم؟چه وحشتناک!بی تابی های من،تناقض های من،بی نظمی های من،همه زادهء این پریشانی است.

راست می گفت آن نویسندهء آشنای من،که من چشم هایم همیشه باز است،و «می خواهم بگویم که هیچ چیز و هیچ کس در ا ین دنیا وجود ندارد،که دیدنش به باز کردن تمام چشم بیرزد»!

من که احساس می کنم زمین متروک شده است،و شهر خلوت و خانه ها خالی!به وحشت افتاده ام؛از هراس این خلوت سرد،این غربت ساکت،می گریزم.به خود پناه می برم؛همان خودِ خود که اکنون سر زده است؛کشف کرده ام،و با چهره ای راستین و صمیمی،آن را در کنار خویش می بینم.چه قدر با من مأنوس و آشنا است!خودم است.

راست است سخن اوپانیشاد ها که:«در بیرون خبری نیست،هرکه به بیرون چشم بدوزد،در انتظار خواهد ماند و خواهد مرد.به خود بازگرد؛در آن جا همه چیز خواهی یافت؛زیرا همه چیز در آن جا است.بیرون،ظلمات است.از این چشمه ها جز رنج نمی جوشد»

راست می گفت بودا،نیروانا در درون است.نیروانای بودا،همین«من» است که اکنون،من خود را در آغوش او می یابم.همین خود من است؛خودی که از میان انبوهی از من های نمودین استخراج کردم؛چهره اش را از آلایش ها زدودم.روشن تر شد.شناخته تر شد.اوه!چه زیبا است و چه راستین و چه خوب!همهء خوبی ها و زیبائی ها و جلال ها و تعالی ها و تقدّس ها،همه،در همین است.همین است،و جز او،هرچه هست،کف است و حباب و فریب و دروغ و سراب؛خیال است و بیهودگی.همهء آن گفتن هائی که کلمه نمی یافتند،همهء آن گفتن هائی که چنان بر هم انباشته و در هم فشرده شده بود،که همچون عقده ای راه نفس را بر من بسته بود،و گاه خفقان چنان روحم را در خود می فشرد،که احساس مرگ می کردم.دارد باز می شود،ذوب می شود،دارم راحت می شوم.

ادامه دارد...

اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟(4)

دیگر منم و شبستانی پاک،منم و در غرفه ای آبی،کفش آب و سقفش آسمان و دگر هیچ...سینهء باز دریا...تاق باز بر موج دراز کشیده،و دست ها در زیر سر بالش کرده،خود را به دامن نرم و مهربان آب سپرده،همراه نسیم شوخ و بازیگر و بس دانک و شیرین کارم،که از بن کاکل صبحی،خود را دمادم به بازی بر من می زند،و مرا به سوی ساحل های دوردست و ناپیدای ابدیّت می برد...چه سفری!چه دنیائی!کجائی ای همسفر سفرهای نیمه شبان خوب من!ای که یادت رفرف شوق من است؛و هر صبحگهی مرا تا بارگاه ملکوت خدا،به معراج هائی شگفت می برد؟کجائی ای ماسینیون من!ای چشمهء جوشان حکمت!ای آفتاب سوزان عرفان!ای مهتاب مهربان امید!ای ایمان!ای عشق!

چرا ایمان گناه است؟چرا عشق و پرستشجرم است؟چرا می خواهند این نسلب هوشیار و شایسته و تشنه و پرخروش را بی ایمان کنند؟چرا می پسندند که مرد علم و عقل،با عشق بیگانه گردد؟از پرستش دست کشد؟چرا؟علم بی عشق،عقل بی پرستش،جوانی بی ایمان،جوان بی عشق،نسل بی پرستش،عقل و علم بی ایمان،بی مسئولیّت،بی هدف چه خواهد بود؟وای!که چه زشت و سرد است،روح عالمی که بی درد است؛اندیشهء خردمندی که نمی پرسد؛نسل جوانی که ایمان ندارد!

چه رنج می برم و چه درد می کشم که می بینم این متولّیان خداناشناس بی درد و بی حسّ،پای این روح طغیانی پرالتهاب زیبای این نسل را،که فطرت اهورائی دارد و سرشت خدائی،در زنجیرهای آهنین می کشند؛و می کوشند تا با خاکش هم زنجیر کنند،تا پرواز نکند؛نگریزد؛پائی به بهشت باز نکند؛شمع را از محراب بردارند و در مجلس روضه بنشانند؛پروانه را از شمع دور سازند و لای کتاب ها و دفترها خشک کنند؛آزادی را در قفس کنند و آزاده را به زندان افکنند؛و دل را از عشق به ماوراء زندگی و روزمرّگی خالی کنند،و آن را از شهوت و منفعت و حسد و ذلّت پر کنند.و به هر حال،انسان را«حیوانی ناطق»کنند و «مسخ»،و شهر را «طاعونی»،و زندگی را «استفراغ»،و بودن را لفظ موهومی،که جز موهوم های مجسّم را بس نیست.

...پایان ...

اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟(3)

عشق،در آغوش کشیدن است،در آغوش خفتن است.و در آن جا،در آغوش سوختن است،در آغوش مردن است؛جان دادن است؛و زنده گشتن است.عشق،خوابگاه است؛و در آنجا محراب است.عشق،بستر است؛و در آنجا دریا است.عشق،فراز بام است؛و در آنجا آسمان است.عشق،آسمان است؛و در آنجا ملکوت است.عشق،گرم شدن است؛و در آنجا گداختن است.عشق،خواستن است؛و در آنجا...نمی دانم چیست؟نمی دانم چه بگویم؟کلمات را آن جا راه نمی دهند،که بروند و ببینند و برگردند،و برایت حکایت کنند.

ای انسان!ای که با پیام وحی،جز با «کلمة الله»به آن خلوت زیبای غیبی راه نداری!افسوس،افسوس!

خوشا به حال محمّد(ص)!که پیش خدا زار گریست؛که کلمات تو،آیات وحی تو،قرآن سبز تو،دلم را بس نیست.مرا بر مرکبی بنشان،و به سفرم بَر،و نشانم ده!من در پس پردهء این کلمات،از درد حسرت دیدار می میرم؛به نیروی کلماتت،بار سنگین این عرب ها،این بدوی ها،این صحرای سوت و کور آتشناک و عطش خیز را نمی توانم کشید.کمکم کن،مرا ببر!یک لحظه دیدار،سری به نجات،کشیدن است،نجات...نجات...نجاتی!!

و خدا نیمه شبی ستاره ریز،حبیبش را بر رفرف شوق نشاند،و از کعبه تا معبد اقصی(دورترین معبد)برد؛و سپس رو به بالایش خواند،به خلوت خاصّ خویش،رفت و رفت و رفت...آسمان ها،طبقات،و اینک نور سبز!نور بنفش...نور کبود...نشانهء حضور!آه!چه وحشتناک و سنگین است!دلم را می فشرد...سینه ام را خفه می کند...«جبرئیل پر می سوزد»!

آه که چه راست است!چه داستان های زیبا و خوبی است!چه مذهب قشنگی داریم!چه اسلام نازنین و ظریف و خوش ذوق و عمیق و هنرمندی!!این کافران فاسق و فاسد و کج بین چه می فهمند!

و من همیشه یک پایم این دنیا است،و یک پایم آن دنیا...گاه اینجایم و گاه آن جا...نه،همیشه آنجایم...امّا همیشه نمی گذارندم که آن جا بمانم.جنازه ام را که پیش مردم این دنیا می گذارم،و خودم لخت و عریان به آسمان پر می کشم؛به آن اقیانوس بی کرانهء غیبی،که از انظار اَحوَلیان عالم پنهان است.شیرجه می روم و می روم و می روم و شنا می کنم و شنا می کنم...تا...می رسم به سینهء دریا...به!دیگر ساحل پیدا نیست...دیگر گرد و غبار و خاک و گِل پیدا نیست...دیگر اشباح و اشباه آدم ها نیست؛دیگر صدای قهقهه های وقیح و نگاه های چرکین و آروغ های بوناک و خمیازه های هولناک و هیکل های پرچربی و غول پیکر و دیگر جانوران و خزندگان و درندگان و شغالان و چهارپایان و کاوان باربردار شنیده نمیشود؛دیده نمی شود؛دیگر هیچ...دنیا تمام شده است...

ادامه دارد...

اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟(2)

حتّی وقتی دانشجوئی بودم،استاد خراسانی می گفت:«ها!باز رفتی!برگرد؛تو لَش ات را توی کلاس،روی صندلی ها برای ما می گذاری،و خودت را برای که می بری؟کیست که از ما بهتر است؟جلوی اسم فلانی[شریعتی]ستونی در دفتر حضور و غیاب باز کنید؛و وقتی می نویسید حاضر،توضیح بدهید که خودش،یا لَش اش...من اگر بتوانم،همین الان،تو را که جلویم نشسته ای،غایب می گذارم...»

و یکی از رفقایم خندید و گفت:«پس شما باید همیشه،از اوّل تا آخر زنگ،دفترتان دست تان باشد،و فلانی را هِی حاضر غایب کنید...چون او همیشه در رفت و آمد است!»

راست می گفت؛امّا او خیال می کرد که هرکه،با آن دنیا تماسّ دارد،هرکه ساکن آن جهان غیبی نیز هست؛و گاه گاه به آن جا سری می کشد،حتماً باید عاشق باشد!عاشق کسی!او چه می دانست؟و دیگران چه می دانند،که از عشق بالاتر هم هست؛پرشکوه تر هم هست...ایمان است؛ارادت است؛درد است؛نیاز است؛سخن است؛وحی است؛قداست است؛شکوه و جلال است؛عظمت است؛مطلق است؛ایده آل است؛بی کرانگی است؛جاودانگی است؛ایثار است؛فداکاری است؛عشق به وطن عزیز است؛صفای خویشاوند است؛خون قربانی است؛زیارت کعبه است؛ذبح اسماعیل است؛سودای آزادی است؛شیفتگی رهائی است؛هوای پرواز است؛هوسِ گریز است؛قفل شکستن است؛معبد است؛محراب است؛نماز است؛نیاز است؛باغ سرسبز آرزوها است؛قامت بلند شرف است؛گردن افراشتهء غرور است؛نغمهء دلنواز الهام است؛آواز دلنشین پرنده است؛بی تابی پرسوز پروانه است؛آرامش پرگداز شمع است؛خلوت ساکت تنهائی پرغوغا است؛گوشهء پرجمعیّت تنهائی ها است...

عشق چیست؟عشقی که استاد می گفت و دیگران می فهمیدند!نمی گویم هیچ،چرا،هست؛من آن را منکر نیستم.امّا پرنده ای زیبا و خوش پرواز و رنگین است،در این باغ پر اسرار و پر اعجاز،که از آن پرندگان زیباتر بسیارند.عشق گل سرخ است؛و در آن جهان که من ساکن آن جا نیز هستم،جز گل سرخ،گل های خیال انگیزتر و شکوفاتر و معطّرتر بسیار است.گل صوفی نیز هست!گل صوفی از گل سرخ زیباتر است؛عشق سرو است،و آن جا درخت طوبی نیز هست.

ادامه دارد...

اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟(1)

چه قدر ایمان خوب است!چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند!چه ستمکار مردمی هستند،این به ظاهر دوستداران بشر!دروغ می گویند،دروغ،نمی فهمند؛می فهمندو نمی خواهند؛نمی توانند بخواهند.

اگر ایمان نباشد،زندگی تکیه گاهش چه باشد؟اگر عشق نباشد،زندگی را چه آتشی گرم کند؟اگر نیایش نباشد،زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟اگر انتظار مسیحی،امام قائمی،موعودی در دل نباشد،ماندن برای چیست؟اگر میعادی نباشد،رفتن چرا؟اگر دیداری نباشد،دیدن چه سود؟و اگر بهشت نباشد،صبر بر رنج و تحمّل زندگی دوزخِ دنیا چرا؟اگر ساحل آن رود مقدّس نباشد،بردباری در عطش،از بهر چه؟

و من در شگفتم که آن ها که می خواهند معبود را از هستی برگیرند،چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟ایمان چه جای زیبا و پر از عجایبی است؟این مذهبی ها یا لامذهب های معمول بازاری،خیال می کنند که جهان دیگر،در جای دیگری است!نه،جهان دیگر،در همین جهان است.[روایتی است در «اصول کافی»،که بهشت،در لای همین دنیا پیچیده است.]کوچه و بازارش در همین کوچه و بازارها،و شهرش در همین شهرها و باغ و آبادی و طوبی و روح و حور و پری و گل و میوه و شیر و عسلش،در همین زمین،همین شهر و دیار و در میان همین خلق است،و من آن را می بینم؛در آن گام می نهم،دم می زنم،با ساکنانش سخن می گویم؛عطر خوش و آسمان پاک و کوه ها و صحراها و رودها و درخت ها و پریانش را،هر صبح و شام احساس می کنم.من اصلاً آن جا هم ساکنم؛آدرسی هم در آن جا دارم،و خانه ای و خانمانی و دوستان و آشنایانی و زندگی ای و کاری و سرگرمی ای و روزگاری و شادی هائی و آرزوهائی...

این را نه از روی تعبیرات شاعرانه می گویم،نه،این حقیقتی است که همه می دانند؛همه آن را حسّ کرده اند.هرکه با من محشور و معاشر است،می بیند که گاه چند روز و شب،چندین هفته و یا در هر شب و روز،چند ساعت و گاه در هر روز یکی دو ساعت،چند لحظه غیب می شوم.در میان جمعم و در گفت و گو با جمع،و ناگهان ساکت می شوم،و غایب می شوم،و می روم به جهانی دیگر.و این از چهره و چشم و حرکات و سکوت و نگاهم پیدا است؛همه می فهمند،همه می دانند،ادّعای تازه ای نیست.

ادامه دارد...