هرچند که خداوند،حافظ دین خویش است و نباید برای از دست رفتن آن دلسوزی کرد؛امّا ما برای خودمان و آیندهء دینی خودمان باید دل بسوزانیم که مبادا فردا نسلی پوک و پوچ بر سر کار بیاید و مردم ما را تشکیل دهد.
به بهانهء دعا و شفاعت و توسّل به اهل بیت(علیهم السلام)،این مردم را به سگ بودن دعوت می کنند و پیروان راه و رسم علی و حسین و زینب(سلام الله علیهم)را به صورت سگان علی و حسین و زینب در می آورند و حتّی چهار دست و پا روی زمین راه رفتن و «عوعو» کردن!
انگار- العیاذ بالله – اهل بیت رسول الله(ص)،خانواده ای ارمنی هستند که سگ دوست داشته باشند و سگ در خانه راه دهند و نگاه دارند!!!آنهم انسانهائی که به جای معرفت و کمال و عمل و جهاد و حرکت و ایثار و خدمت،برای نجات خود و جلب شفاعت معصومین(ع)،دُم بجنبانند و عوعو کنند و تملّق گویند!
مگر نه اینکه انسان دارای مقام خلافت خدائی است و امانتدار خاصّ خدا و مسجود فرشتگان و مأمور به اینکه خُلق و خوی خداوندی بگیرد؟آخر چه معنائی دارد این همه ذلّت و پستی و تملّق و تشبّه به حیوانی نجس مثل سگ؟؟؟!!!
به بن بست رسیدن روشنفکران این عصر و شکست علم در این ادّعا که جانشین شایستهء مذهب شود و سر در آوردن آن از سلاح اتمی و ناتوانی ایدئولوژی ها و بویژه،آشکار شدن نارسائی ها و کژی های غرب و شرق،نوید تولّد دوبارهء اسلام و بعثت اسلامی وجدانها را در این عصر می دهد.
یکی دیگر از علل و عوامل این بازگشت به سوی خدا و جست و جوی ایمان در این نسل،این است که دیگر مذهب را از پشت پرده های زشت و کهنهء ارتجاع نمی بیند.پرده هائی که صدها لکّهء تیره و چرکین ریا و تخدیر و جهل و تعصّب و خرافه و توجیه و محافظه کاری و ...نمی بیند؛بلکه ایمان،بی نقاب و بی پرده،چهرهء زیبا و روشن خویش را نمایانده است.
ادامه دارد...
بزرگترین و قوی ترین و ریشه دار ترین عوامل فرهنگی و تربیتی که ذلّت پذیری و به تعبیر عمیق قرآن،«استضعاف» را در ما پدید آورده و شخصیّت انسانی و اجتماعی ما را به کلّی فلج کرده است،دو عامل است:یکی ادبیّات ما و دیگری مذهب ما.
ادبیّات ما مجموعاً عبارت است از آه و ناله ها و زاری و تملّق و چاپلوسی و زوزه های ذلّت آور و رقّت بار عاشق برای جلب معشوق.سابقه ندارد که یک معشوقی برای عاشق خویش،کوچکترین ارزش انسانی قائل باشد. و در نقطهء مقابل،یک عاشقی هم در سراسر ادبیّات ما وجود ندارد که در راهِ طلب،به شخصیّت خود و تلاش و ارادهء خود،تکیه ای داشته باشد.همیشه از راه جلب ترحّم می خواهد در دل معشوق،راهی پیدا کند.عین گدا و سگ،می خواهد بر سر کوی معشوق بایستد تا نظر معشوق را جلب کند...
بر خلاف تشیّع واقعی که «عمل به ارکان» را در تعریف «ایمان» وارد کرده است،سایر مذاهب، ایمان را یک امر ذهنی میدانند.البتّه در شیعهء دروغین،هر عمل اصلاحی را در عصر غیبت،محکوم به شکست می دانند و مغایر با سنّت الهی و جبر تاریخی که طبق این اعتقاد غلط شان،دنیا به سوی جهانگیر شدن فساد فردی و ظلم اجتماعی می رود!
اعتقاد به شفاعت نیز درحال حاضر،به این شکل در آمده است که افراد را از ارتباط مستقیم با خدا و امید به اراده و عمل و عبادت و خدمت و کسب فضیلت برای رستگاری،محروم و مأیوس ساخته است؛در حالیکه پیامبر(ص) و ائمّهء معصومین(س)به عنوان سرمشق و اسوه و الگوی متعالی خودسازی و علامت راه و رهنمون هدایت و کسب شایستگی نجات ارسال شده اند؛نه ابزار کسب نجات ناشایسته از طریق اظهار ذلّت و تملّق و جلب ترحّم به نام شفاعت.
در مورد قرآن هم متأسّفانه ادّعا شده است که:اوّلا این قرآن،قرآن راستین نیست!!!؛ثانیا آنچه را هم که الان از قرآن در دست داریم،قابل فهمیدن نیست!!!
ادامه دارد...
اگر تشیّع و حقّانیّت آن را صرفا در اظهار بغض و کینه،نسبت به چند شخصیّت تاریخی به نام خلیفه و ...،و نیز اظهار محبّت به چند شخصیّت مذهبی به نام معصوم و امام منحصر کنیم،البتّه در این صورت،حتّی سلطهء مغول را بر بغداد و سرنگونی حکومت عباسی و نیز سقوط خلافت عثمانی را به دست صلیبی ها،باید پیروزی شیعه به شمار آوریم.اما اگر تشیّع را مکتبی می دانیم که دارای هدفهای انسانی و آرمانهای اجتماعی و طرح زندگی مادّی و معنوی و تشکیل جامعه و طبقات و حکومت و تعلیم و تربیت و روابط طبقاتی خاصّ،در آن صورت،ملاک های ارزیابی،به کلّی فرق خواهد کرد:آن وقت،هر عملی که به تحقّق این هدفهای معیّن و متعالی در جامعه از نظر فکری و اجتماعی کمک کند و هر رژیمی که به این طرح ها نزدیک تر باشد،به تشیّع راستین نزدیک تر و هرچه بدان ربطی نداشته باشد یا در جهت ضدّ آن باشد،ضدّ شیعی است.
من آن دانشمند یهودی الاصل مادّیگرای کمونیست را که تمام عمرش را علیه جاهلیّت فاشیسم هیتلر و دیکتاتوری استالین و استعمار نظامی ارتش سرّی فرانسه،برای دفاع از مردم اسیر الجزایر و جلّادی های صهیونیسم در قتل عام مردم فلسطین،در مبارزه و خطر و فرار و آوارگی زیست و سالها با قدرت قلم و شخصیت علمی اش از آزادی مسلمانان الجزایر و فلسطین در برابر فرانسهء مسیحی و اسرائیل یهودی،دفاع های مردانه کرد و جانش را به خطر انداخت،از فلان آخوندی که هرچه فتوا داده است،در راه تفرقهء مسلمین بوده و کوچکترین عکس العملی بر علیه جنایات صهیونیسم و ...نشان نداده است،ترجیح می دهم.
آخوندهائی که تشیّع را به صورت یک «عقدهء روانی» درآورده اند که تمام هدفش،به دست آوردن فرصتی برای سبّ و لعن و یا مدح و منقبت است؛حتی اگر این فرصت و آزادی را با شمشیر مغول و کمک صهیونیست ها و همدستی صلیبی ها و صفویّه به دست آورده باشند.
من علت تمام این بدبختی و این روح ذلّت پذیری را در دو چیز می دانم:یکی تقیّه در برابر حاکم و دیگری،ریاکاری در برابر عوام.پس آن مجال ظهور حقیقت کجاست؟
ادامه دارد...
ما مسئولیت آن را داریم که اسلام را از صورت سنت های منجمد و شعائر مؤروثی و عادات مذهبی ناآگاهانه و خرافه های پوچ،که فقط نسل پیرِ خو کرده بدان را می تواند قانع کند و در این صورت،از حرکت زمان و تغییر نهادهای اجتماعی فردا برکنار خواهد ماند،به صورت یک ایدئولوژی مسئولیّت آفرینِ خودآگاه و هدایت کننده طرح کنیم تا نسل فردا و رهبران تعیین کنندهء زمان و زندگی و فکر و فرهنگ فردا،که تحوّلات اجتماعی را رهبری می کنند،نه تنها از آن نفرت نکنند و آن را سدّ ارتجاعی و سمّ خرافی و عامل تضعیف و تخدیر اندیشه ها و اراده ها تلقّی ننمایند،بلکه به قدرت سازندگی و نقش مترقّی و نیروی بیدار کننده و بسیج کنندهء آن ایمان پیدا کنند و به خاطر حقیقت یا لااقلّ مصلحت،بر آن تکیه کنند و به جای مبارزه با آن،به ترویج و تقویت آن بپردازند.
وجود عدّهء زیادی افراد مؤمن،موفّقیّت یک ایمان به حساب نمی آید،بلکه ارزش یک ایمان به این است که زندگی کند و رشد و نموّ و تکثیر داشته باشد؛وگرنه مذهبی که به صورت یک موجود منجمد و متحجّر درآمده و عقیم شده است،هرچند در حال حاضر،اکثریّت تودهء عوام بدان وابسته باشند،مُرده است و از دست رفته.زیرا نباید دید که پیروان یک مذهب در یک مملکت،چند میلیون نفر است؛بلکه باید دید که در صحنهء زندگی و زمان و فکر و تحوّل جامعه و تغییر نسل و کُون و فساد عقاید و ارزش ها و فرهنگ ها و نهادهای اجتماعی و سیر تاریخ به سوی فردا،این مذهب حضور دارد یا نه؟
اکنون اسلام از چارچوب تنگ قرون وُسطائی و اسارت در کلیساهای کشیشی و بینش متحجّر و طرز فکر منحطّ و جهان بینی انحرافی و خرافی و جهالت پرور و تقلیدسازی،که مردم را عوام کالانعام بار آورده بود و روشنفکر را دشمن مذهب و ترسان و گریزان از اسلام،آزاد شده است و اسلام، آزادانه می تواند از کنج محراب ها و حجره ها و تکیه ها و انحصار به مراسم تعزیه و مرگ،به صحنهء زندگی و فکر و بیداری و حرکت و زایندگی پا گذارد و به جای درگیری های بی معنی شیخی با صوفی و سنّی و وهابی و فلسفی و کلامی و ...به مبارزه با استعمار و ارتجاع و جهل و استثمار و تضادّ طبقاتی و هجوم ارزشهای ضدّ فرهنگی و فلسفه های انحرافی و هنرهای ضدّ اجتماعی و ... روی آورد و با آخرین سلاح های مدرن و مؤثّر زمان،مجهّز باشد و ابتکار هدایت و خلّاقیّت و ویرانگری و سازندگی جامعه را به دست گیرد.
ادامه دارد...
و شما ای مردم!ای دوست من،خویشاوند من،ای خوانندهء عزیز نوشته های من!ای که سالها است چشم بر نوک این قلم دوخته اید،تا از آن سخن بشنوید.تا نگاهتان قدم به قدم،کلمه به کلمه،رفتن آن را دنبال کند،و از هرجا می گذرد،به هر جا می رود،پا بر جای پای آن بنهد،و همه جا آن را بدرقه کند؛شما از یک تصویر،تصویرِ در قاب گرفتهء بر دیوار چه می خواهید؟قابی که بر دیوار حرم میخکوب شده است،چشمی که بر سنگ قبر شهید گمنامی،برای ابد ثابت مانده است؟
و شما ای گوش هائی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید،پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.و شما ای چشم هائی که تنها صفحات سیاه را می خوانید،پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.و شما ای کسانی که هرگاه حضور دارم،بیش ترم،تا آنگاه که غایبم؛پس از این،مرا «کم تر» خواهید دید.
من اکنون،همچون بهرام که سر در باتلاق فرو برد،و دیگر سر بر نکرد؛و همچون عیسی(ع)که از زمین پر گرفت،و در سینهء این آسمان فرو رفت،و چیزی نگفت؛و همچون خضر(ع) که در بیابانِ طلب،ناگهان دست موسی(ع)را رها کرد،و بی آنکه اشاره ای کند،سخنی گوید،غیب شد؛
و همچون آن دو قهرمان جنگ جهانی،که از فرودگاه توکیو،در دمادم غروب خورشید با هواپیماهای دورپرواز و تیزبالشان برخاستند،و به سوی بستر خونین مغرب،بر روی جادّهء نارنجی نور خورشیدی که جان می سپارد،پر گشودند،و بر روی آینهء آتشین و پر تلألؤ آن،همچون دو «لک» موهوم و مرموز محو شدند؛
من نیز همهء جوشش ها،طغیان ها،تپش ها،سرکشی ها،خواستن ها،عقده ها،احساس ها،اندیشه ها،تلاطم ها،و کشاکش های حیاتم،روحم،ناگهان در چارچوب یک قاب عکس منجمد شد،و بر دیوار حرم،بالای سر گور شهیدی گمنام،از خاندان و خویشاوندان علی(ع)،که در این جا به تیغ ستم خلیفه ای مدفون گشته است،میخکوب شد.و چشمانش،چشمانی که چون دو طفل گم کرده مادر،همواره در آوارگی و جست و جو و سراسیمگی و اشک و بی تابی و بیم و امید و انتظار و اضطراب می گشتند،و چرخ می خوردند،و بی آرامی می کردند؛ناگهان بر روی این سنگ لوح خشک شدند،و برای همیشه از جنبش بازایستادند،و مردند...
هیچ چیز نمی توانم بگویم.
هیچ چیز دربارهء هیچ چیز نمی توانم بنویسم...
آن چه آغاز شده است،مرا به سکوت واداشته است.احساس می کنم که «پرندهء موهومی شده ام،که وارد فضای بی کرانهء عدم شده است.»
... پایان ...