عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

خاموش مُردن،بهتر از نالیدن است:(3)

افسانهء من به پایان رسیده است؛و احساس می کنم که این آخرین منزل است؛دیگر نه بانگ جرس کاروانی،دیگر نه آوای رحیلی!تنهائی،آرامگاه جاوید من است،و درد و سکوت،همنشین تنهائی جاودانهء من!

سکوت نومید و غم رنگ مغرب،آرام و سنگین پیش می آید،و مرا همچون «سایهء آواره ای در کویر»،در خود کحو می کند.و آفرینش،باز در اقیانوسی از شب غرق می شود؛و شب همچنان بر عالم می نشیند،که گوئی هیچ گاه بر نخواهد خاست.

روح زندانی معبد من،تشنهء قرن های بی پاران!

کوزه ها را همچنان خشک و غبار آلوده بازگردانده ام.

شرم دارم که آن ها را به تو – که در بازگشت بی امید من از این هجرت ناکام،به دیدارم خواهی آمد – پس دهم.

آن «گوهر شب چراغ بهشتی»را،«سنگ سیاه» کرده اند.[اشاره به سیاه شدن حجرالاسود که در اصل،سفید بوده و در اثر لمس منافقین،سیاه شده است]

دوست دارم کوزه ها را همین جا بر این سنگ زنم،بشکنم.

کوزه ای را پر از اشک کرده ام،و کوزه ای را پر از خون،این دو را نگاه می دارم.

همچون «قطره ای بر نیلوفر»،شبنمی افتاده به چنگ شب حیات،آرام و بی نشان،در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ،نشسته ام؛و چشم های خاموشم را به لب های کبود مشرق دوخته ام.

پرستوهای بی بهار من،قاصدک های آواره در باد،بازگردید!

و تو،تشنهء مجروح و عزیز من!

چشم هایت را به من مدوز،ببند؛من از دیدن آنها رنج می برم.

... پایان ...

خاموش مُردن،بهتر از نالیدن است:(2)

فریسیان تبهکار و جهودان بندهء زر،بردهء قیصر،تاجی از خار بر سرم نهاده اند،و بر قامت منارهء خاموش تو به صلیبم کشیده اند!

جهان را پشت سر نهاده ام؛تاریخ را به پایان برده ام،و اکنون رسیده ام به توده ای عظیم،همچون کوهی،از حرفهائی که برای نگفتن دارم،کوهی سنگین که بر سینهء جانم افتاده است؛و من،در زیر فشار خفقان آور و دهشتناک آن،احساس می کنم که،مرگ تا حلقومم بالا آمده،و راه نفس را بر من بسته است.

چه راحت و خوب است،حرف زدن وحشی ها.بچّه ها،جمله ندارند،کلمه حرف زنند؛یک صوت،یک هجا،یک اشاره.

نمی توانم.چه دشوار و طاقت فرسا است،کشیدن بار مبتدا و خبر و فعل و فاعل و آن همه بار و بُنه های ضمیمه اش،آن هم برای گفتن یک حرف!حالا می فهمم که «ناله»چیست،«آه» چیست.این ها جمله های سنگین و صف های طولانی عبارت هایند،که چنین در هم فشرده اند و چه راحت، چه خوب!دلم می خواهد بنالم.جمله سازی را دیگر قادر نیستم.آه که چه نیازی است به نالیدن!راست می گفت رُزاس:«ای دل من!نمی دانی که چه لذّتی است در نالیدن!چه روشنائی و سبکی خوب و آسوده ای در پی دارد!...حتّی خدایان می نالند...حتّی گرگ صحرا می نالد...»

امّا...چه بگویم؟غرور همهء وحشی ها،صحرانشین ها،گرگ ها،عقاب ها،ربّ النّوع های جنگ و قهرمانی،همهء تکبّر خدایان،همه را در حلقوم من ریخته اند!

نه،من هرگز نمی نالم.قرن ها نالیدن بس است.می خواهم فریاد کنم.اگر نتوانستم،سکوت می کنم.خاموش مردن،بهتر از نالیدن است.نالیدن،فرزندان ماکیاولی پیر را مغرور می کند.

در اینجا که منم،چه کسی می داند که «بودن» نیز،همچون زیستن،طاقت فرسا است؟!

ادامه دارد...

خاموش مُردن،بهتر از نالیدن است:(1)

ناگهان، رسالتی را که در بعثت همهء پیامبران تاریخ بود،بر دوش جانم احساس کردم.ندائی که طنین غیبی الهام را داشت،در دلم پیچید که:

«ای راهب راستین این معبد!این پیرغلام خیانتکار بددل،تو را دو هزار و اند صد سال در چنگ سلطنت گرگ گرفته است؛و معبد را دو هزار و اند صد سال در دام تولیت روباه آورده؛و که نمی داند که این گرگ و روباه،فرزندان توأمان وی اند؟»!

«ای در جامه پیجیده!برخیز و دست های پلید این ابی لهب بد نهاد را قطع کن؛و  زنش را – که هیزم کش و آتش افروز جهنّم او است – بران؛و این ماکیاولی بدگوهر کینه توز را،که گرگ و روباه می زاید،بکش.خود را از چنگ گرگ،و معبد را از دام روباه بِرَهان!ای امام زندانی؛موعود منتظر محراب،مسیح مصلوب قیصر!نقاب سیاه تاریخ را از چهرهء راستین ات برگیر»!

«چشمهء سبز آب های خوشگوار را می شناسی.به سرزمینی که ابرهای مسیحائی اسفند،از دل کوهستانی سخت،بهاری جاوید می رویاند،برو»!

«کبوتران حرم،قاصدان خاموش آیات غیبی،تشنه اند.روح گرفتار معبد – که در این قرن های تهی،در این غربت سرشار،ندای آشناتی عشق را از قلب این جاهلیّت بیگانه،بر آسمان برداشته است – بی تاب است.منارهء معبد،این تنها قامت آسمانی فریاد،در زمین تنها است،و چشم بر میله های تقدیر تو،ای زندانی تاریخ»!

همچون سایهء لرزان پاره ابری رهگذر،بر سینهء تافتهء غربت این کویر افتادم؛و می نگرم تا در زیر این آسمان،کسی هست که بار سنگینی را که بر دوش های خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام،و بر پشت این زمین روانه کرده ام،برگیرد؟

ای شما جبرئیل پیام آور من!و تو ای مریم معصوم ستمدیدهء من!

ادامه دارد...

به جای جلال الدّین،عین القضات:(2)

تو ای شمس تبریز!اگر در پی «عین القضات» می تاختی،عِرض خود می بردی و زحمت او روا نمی داشتی،که او نه صید دام تو بود،که خود،«شمس»ی چون تو بود و خود،جلال الدّین ها صید کرده بود و مولوی ها ساخته بود و مثنوی ها آموخته بود.

چه کسی باور می تواند کرد،که کسی چون او،انتظار بکشد و بیهوده!او باشد و او آمده باشد و دیگری نه!این دیگری کیست؟

چه قدر خسته ام!پس این دیگری کیست؟او؟ او نیست.او اصلاً در این شهر وجود ندارد.آفتاب من،نه در مشرق است،نه در مغرب.در مشرق نیست،زیرا سالها است که از طلوعش گذشته است.از افق دور شده است؛به اوج آسمان آمده است؛در مغرب نیز نیست.او اهل غروب نیست؛او خورشید بی غروب من است.بر بالای سرت نمی تابد؟باید بر بالای سرم می تابید؛او به نصف النّهار عمر من رسیده است؛او به بلندترین قلّهء آسمان ارتفاع گرفته است؛من در ظهر آفتابم هستم...درست 12!امّا نمی دانم کجا است؟

آفتاب من بر سواحل عراق می تابد!پرتو سبز نورش بر نخلستان ها افتاده است!نخلستان ها؟چرا؟در نخلستان به سراغ کسی رفته است؟ها!دانستم!در سرگذشت من خوانده است که شب ها،من در پناه سایهء نخل ها،از زندگی می گریزم.شنیده است که همواره تنهائی و خفقان،مرا به نخلستان می کشاند.او در پی من،در جست و جوی من،آهنگ یثرب کرده است؛سرزمینی که در آن نخل های خرما است!آری،برای یافتن من،دیدار من،آهنگ نخلستان ها کرده است!از این است که می گویند روزها بیرون نمی آمده؛شب ها آشیانه اش را ترک می کرده است،و به تماشا می آمده است!چرا که امام او،شب ها از خانه به پناه نخلستان ها می گریزد.

... پایان ...

به جای جلال الدّین،عین القضات:(1)

ای شمس تبریز،که بر جلال الدّین تابیدی و کتابهایش را همه در آن استخر افکندی و فقه و زهدش،همه بر آب جنون انداختی،و کوه عقلی را،آتشفشان عشقی ساختی و مرد سکوتی را یک مثنوی سخن آموختی!

من نیز «شمس تابانی» دارم که کتاب های مرا برگرفت و همه را بسوزاند،و دانستگی هایم را همه قربانی دلبستگی کررد،و اندوخته ها و آموخته هایم را همه در آن استخر زُمُرّدین،غرقه ساخت،و مثنوی ها سخنم آموخت.و هفتصد سال پس از کار تو،کاری دیگر کرد و آن شعله را که تو بر جان صید بزرگ و نیرومندت افکندی،او نیز بر جان ایت «صید وحشی اش» افکند،و دلش را بسوخت و مولوی اش کرد و مثنوی اش آموخت و شمع هستی اش را از آن آتش برافروخت.

و اکنون ای شمس تبریز!ای آفتاب دل جلال الدّین!دیوانی در مدح آفتابم بسرایم و به پاس پنجه های زرّینش،که همواره بر پرده های جان من می تابد و درونم را مالامال نور می سازد،دیوانی چنان بسرایم که دیوان جلال الدّین ات را به وی بازپس دهی،و از صید لاغری که کرده ای،پشیمان گردی.و افسوس خوری که به جای جلال الدّین،چرا «عین القضات»،در تیررس طلوع تو پدیدار نگشت؛و بر آفتاب من حسد ورزی و ندانی،و بی ثمر حسد می ورزی،که صید تو یک زاهد رام و یک عالم دین بود،و با نخستین تیر درافتاد و در خون غلطید،و صید آفتاب من،نه یک میش اهلی که یک گرگ وحشی بود.و صید تو،یک دام بود و رام؛و تو آمدی و افسار دین را و دهنهء عقل را و دستبند خدا را از گردن و دهن و دست و پایش برگرفتی؛و «رشتهء محبّت »را بر سرش بستی.و صید او،یک دد بود و ناآرام،که ردّ هیچ بندی بر گردنش خط نینداخته بود،و دهنه هرگز برنگرفته بود،و هیچ دستی بر دست و پایش دستبند نبسته بود.

ادامه دارد...