عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

بهترین فرشته ها،شیطان بود(1)

مرا کسی نساخت،خدا ساخت؛نه آنچنان که «کسی می خواست»،که من کسی نداشتم،کَس ام خدا بود،کَسِ بی کَسان.او بود که مرا ساخت،آنچنانکه خودش خواست؛نه از من پرسید و نه از آن«منِ دیگر»م.من یک گِلِ بی صاحب بودم.مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب،تنها رهایم کرد.«مرا به خودم واگذاشت».عاقّ آسمان!

وقتی داشتند مرا می آفریدند،می سرشتند،کسی آن گوشه،خدا خدا نمی کرد.وقتی داشتم روح می پذیرفتم،شکل می گرفتم،قد می کشیدم،چشم هایم رنگ می خورد،چهره ام طرح می شد،بینی ام نجابت می گرفت،فرشتهء ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای،با نوک انگشتان کوچک سِحر آفرین اش،آن را صاف و صوف نمی کرد.وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند،آشنائی دلسوز و دل شناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانهء دل های خوب،بهترین را برگزیند.وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند،هیچ کس،پریشان و ماتهب دست به کار نشد،تا از نُزهتگه ارواح فرشتگان،قدّیسان،شاعران،عارفان و الهه های زیبائی روح و خدایان هنر و احساس و ایمان،نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند.

این فرشته ها که احساس ندارند،شعور ندارند،این حرف ها سرشان نمیشود،«فرشته،عشق نداند که چیست؟» این ها یک مشت عمله اند،یک عدّه کارمندان جزء یا کلّ دولتند،کنتراتی کار می کنند،تقلّبی کار می کنند.سرعمله شان شیطان است.درست است که ظاهراً مطیع و مُنقاد خداوندِ خدایند و برای او کار می کنند،امّا پنهانی دست همه شان در دست شیطان است؛همه در بیعت اویند؛عُرضه اش را نداشتند که مثل او «عصیان» کنند،وگرنه می کردند؛و پنهانی می کنند.

بهترینِ فرشته ها همین شیطان بود!مرد و مردانه ایستاد و گفت:«نه،سجده نمی کنم،تو را سجده می کنم،امّا این آدمک های کثیفی را که از «گِل متعفّن» ساخته ای،این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانی اش،خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبّت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند،برای یک شکم انگور یا خرما یا گندم،گوسفندوار پوزه اش را به زمین فرو می برد،و چشم اش را بر آسمان و بر تو می بندد،سجده نمی کنم!

این چرند بد چشم شکم چران پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم؟کسی را که به خاطر تو،برای نشان دادن ایمان و اخلاص اش به تو،یک دسته گندم زرد و پوسیده را به قربانگاه می آورد؟او را که به خاطر خوشگلی خواهرش،حرف تو را زیر پا می گذارد،پدرش را لجن مال می کند؟برادرش را می کشد...؟

ادامه دارد...

«بودن»،خود،برای چیست؟(2)

پل والری می گوید:«برای نخستین بار،انسان امروز است که می داند،تمدّنش فناپذیر است!»و این،بلندترین قلّه ای است که فرهنگ بشری فتح کرده است.و در این غار،تنها انسان است که می داند با گیاه و حیوان،هم خانه است؛و سرچشمهء همهء رنجهایش در همین آگاهی است.تصادفی نیست که «آن میوهء ممنوع» را که در بهشت خورد،میوهء «درخت بینائی» گفته اند؛میوه ای که تا از حلقومش فرو رفت،باغ سرسبز و زندگی خوش و آرام و سرشار از لذّتش در بهشت،غربت خاکی پر از رنج و تنهائی در زمین «گشت»!و این است معنای بی پایان آن حقیقت جاویدی که «هبوط آدم» نام دارد،و عصیان آدم؛و چه شباهتی است میان پرومته و شیطان!

جانور،حرکت دارد،امّا «سر در زمین»!و درخت،از زمین سربرکشیده است،امّا«پا در خاک».و آدمی،جانوری است که همچون درخت،رو به آسمان می روید.قامت بلند عصیانی است که از پستی این «دنیا»ی کوتاه،به «ماوراء» سر برداشته است.او درخت طغیان است،گل نفی است.در پاسخ سراسر این هستی،سراپا «نه» است.بودن او،نبودنِ جز او است.او با «نفی» تدریجی طبیعت،وجود خویش را تدریجاً اثبات می کند.او رویهء سکّه ای است که رویهء دیگرش،این عالم است.به میزانی که کائنات پوچ و جامد و کوردل را،به نیروی احساس و خلّاقیّت خویش،شعور و احساس و آشنائی می دهد،و پدیده های ابله عنصری را،به اعجاز هنر،با خود خویشاوندی می بخشد،خود رامی آفریند،«می شود».

این است که هنرمند،طبیعت را تزئین نمی کند،زیبائی را خلق نمی کند،خود را پدید می آورد.انسان ها همه هنرمندند؛هر کسی به میزان هنری که دارد،انسان است،و با انکار واقعیّت طبیعت،حقیقت خویش را ابداع می کند.این است آن دیالکتیک اعجازگری که هیچ کس از آن سخن نگفته است؛و این است آن «روحی که خدا از خویش در آدمی دمیده است».آن چه به او آموخته است و آن چه او را مسجود تمام ملائک خدا کرده است؛و گناه نخستینش نیز همین بوده است؛و میوهء ممنوعش نیز همین و تبعیدش به زمین نیز همین و خویشاوندی اش با خدا همین و همدستی اش با شیطان همین و سرچشمهء کمال اهورائی اش و سرمنشأ زایندهء رنجش همین.اگر خدا «ظلوم و جهول»اش می خواند،از این است؛و اگر به بر و بالایش می نگرد و از شوق،«فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ» می گوید از این!

... پایان ...

«بودن»،خود،برای چیست؟(1)

انسان گذشته،در ناخودآگاهی طبیعی و غریزی خویش آسوده بوده است.«انسان بدوی» تکّه ای – البتّه شریف – از طبیعت است.انسان بدوی،اختیار را در خود احساس می کند،امّا یک احساس کاذب.خیال می کند هرچه را می خواهد،انتخاب می کند؛امّا هرچه را طبیعت برایش تعیین می کند،او می خواهد.در مرحلهء تعیین شده ای از عمر،دو نفر را مجبور می کند،که هم را بپسندند و به همسری آزادانه و به اختیار خود برگزینند.

به گفتهء عمیق مارتین هایدگر،هنوز «من» پدید نیامده بود.«من» از هنگامی به وجود می آید که «انسان،خود را مستقلّاً وجدان می کند».قرن های طولانی گذشته است تا «من» در تاریخ پدید آمده است.دورکهیم،آن را به درستی نشان داده است.علم انسان به خودش،پس از دیگرِ علوم،طرح شده است.انسان،آخرین مجهولی است که دانش بشری کشف کرده است.کشف؟ نه،طرح.چنانکه آلکسیس کارل،بزرگترین انسان شناس معاصر گفته است،هنوز «انسان یک مجهول» است:«دامنهء علم تا دورترین مرزهای جهان گسترده است،امّا در راه شناختن انسان،هنوز یک گام برنداشته است.»

به قول شاندل:«انسان،خود را از همهء پدیده های جهان،کمتر و بدتر می شناسد؛و از این رو است که امروز،با این که بیش از همیشه در برابر طبیعت بزرگ،مسلّح است،در قبال خویش،سخت بی دفاع مانده است.انسان امروز را دیگر نه جهل،نه طبیعت و نه بیماری خواهد کشت؛بلکه خطری که تمدّن عظیم و مسلّح کنونی را تهدید به زوال می کند،خود انسان است.او بهتر از همیشه می تواند زندگی کند،امّا کم تر از همیشه می داند چگونه باید زندگی کرد؟»

این است آن شاهزاده ای که می گفت که:«سراپا غرق طلا و سلاح است،امّا از دردی می نالد که درمان ندارد»و من نمی دانم که تا انسان را ندانند کیست،چگونه می توانند از چیزی سخن بگویند.

همه چیز در جهان،برای بودنِ آدمی است؛و درد این است که بودن، خود،برای چیست؟چه خنده آورند آن ها که بودنِ خویش را در جهان،ابزار چیزی کرده اند که خود،ابزارِ بودنِ آنها است!و چه بسیارند آدمیانی که در این گردونهء ابلهانه دُور می زنند.داستان اینان،داستان خرِ خراس است،که از بامداد تا شامگاه در حرکت است؛و در پایان،درست به همان نقطه می رسد که آغاز کرده بود!

این است آن غار افلاطونی ای که زندگی نام دارد؛و تنها کسانی در آن خوب و خوش،زندگی آرام و سعادتمندانه ای می توانند داشت که از بیرون،بی خبرند؛پیکی،پیامی،صدای آشنائی از آن سو،آرامش تاریک شان را برنیاشفته است.در این غار،گیاه و حیوان و آدمی،هم خانه اند.

ادامه دارد...

از کویر،از دل آتش

ما سه تن بودیم،یادم هست،سه تن؛مسیح و عین القضات[همدانی] و من.

آن ها که عقل شان به چشم شان است،و فهم شان بردهء ذلیل تاریخ و جغرافی،مخاطب من نیستند.من با آن هائی سخن می گویم،که آنچه را در پس دیوار زمان و دور از صحن تنگ مکان می گذرد،می توانند ببینند و فهم کنند.و چنین کسانی هنوز هستند،کم،امّا بسیار!بسیار!این هایند گل هائی که در این خارستان کویر روز مرّگی،که چراگاه گوسفندان و شتران و گردشگاه و خوابگاه مارمولک ها و مارها و کژدُم ها و خرهای خدا است،می شکفند و بوی آدمیزاد می دهند؛گل های زیبا و معطّر حیات،در این دنیائی که قبرستان زندگان است!گل های خوب!گل صوفی،گل هوما،رزاس!

ما سه تن بودیم،مسیح،عین القضات و من!هر یک در سرزمینی زادیم؛مسیح از شهر کنار کوه جلیله و عین القضات از همدان،شهری پیر و سالخورده هم چون تاریخ،هم سنّ و سال تاریخ،و من از قلب گداخته و ساکت و بی آب و آبادی کویر،از دل آتش!

تا سر از دریای موّاج و طوفان خیز رمل های داغ کویر برداشتم،و چشم بر کویر دوختم،دانستم که این جا کجا است!دوزخی بزرگ،با ملائک عذاب و پل صراطی باریک تر از مو،بُرّنده تر از شمشیر،و در زیرش چاه ویل و جنازه های پیاپی آدم ها،که پیاپی در آن سقوط می کنند،و تا هفتاد هزار سال سرنگون در کار سقوط اند و ...و بالأخره غربت و ...بالأخره تنهائی و ...بالأخره پلیدی عامّ و زشتی عامّ و نفرت عامّ،افق در افق بی هیچ لبخند چشمه ساری،پیغام نسیمی،برگ سبزی،امید رویشی،پیک آشنائی،هیچ!هوا آتش!

زمین،همه چرنده،همه خزنده!کم اند جانورانی که بر روی پا بایستند،بروند؛کم اند آن ها که بپرند،اوج گیرند؛همه بر روی سینه،بر روی شکم می خزند...اگر بر روی پا گام برداری،تا زانو به رمل فرو می روی.زمین تو را می بلعد!

... پایان ...

کویر،نیستان من و ما است(2)

«در کویر خدا حضور دارد»!

این شهادت را یک نویسندهء رومانی داده است،که برای شناختن محمّد(ص) و دیدن صحرائی که آواز پر جبرئیل،همواره در زیر غرفهء بلند آسمان اش به گوش می رسد،و حتّی درختش،غارش،کوه اش،هر صخرهء سنگش و سنگریزه اش،آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود؛به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را،در فضای اسرار آمیز آن،استشمام کرده است.

در کویر بیرون از دیوار خانه،پشت حصار ده،دیگر هیچ نیست.صحرای بی کرانهء عدم است،خوابگاه مرگ و جولانگاه هول.راه،تنها به سوی آسمان باز است.آسمان!کشور سبز آرزوها،چشمهء موّاج و زلال نوازش ها،امیدها و انتظار!انتظار!

آسمان کویر،سراپردهء ملکوت خدا است.آسمان کویر،بهشت،آن جا که «می توان،آنچنانکه باید بود»،«آنچنان که شاید،زیست»؛آن چه در کویر همواره افسانه ها از آن سخن می گویند،آن چه هرگز در زمین نمی توان یافت.آری!در کویر،هیچ کس این دو را ندیده است.

کویر،این هیچستان پر اسراری که در آن،دنیا و آخرت،روی در روی هم اند.دوزخ،زمینش و بهشت،آسمانش و مردمی در برزخ این دو.

شب کویر!این موجود زیبا و آسمانی،که مردم شهر نمی شناسند.آن چه می شناسند،شب دیگری است؛شبی است که از بامداد آغاز می شود.شب کویر به وصف نمی آید.شب های تابستان دوزخی کویر،شب های خیال پرور بهشت است.مهتاب اش سرد و باز و مهربان است،و لبخند نوازشگر خدا.

آسمان کویر!این نخلستان خاموش و پرمهتابی،که هرگاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر باران های غیبی سکوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را،همچون پروانه های شوق،در این مزرع سبز آن دوست شاعرم رها می کنم،ناله های گریه آلود آن روح دردمند و تنها را می شنوم.ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را – که همچون این شیعهء گمنام و غریبش – در کنار آن مدینهء پلید و در قلب آن کویر بی فریاد – سر در حلقوم چاه می بُرد و می گریست.چه فاجعه ای است در آن لحظه،که یک مرد می گرید!...چه فاجعه ای!...

... پایان ...