عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

خدا گفت:او را خودت بساز!(1)

دستگاه خلقت،کارش را از سر گرفت؛و من که مستی توفیق در جانم می دوید و شادی دلم را می شست و لبریز نور می کرد؛به سوی «روح» شتافتم؛و او در حالیکه با تمام چهره اش می خندید،جام را از دستم گرفت.عالم «ذر» بود و خداوندِخدا دست اندر کار سرشتن فطرت ها!قیامت کبرائی بود!هراس مرموز و سنگینی بر ابدیّت سایه افکنده بود.فرشتگان سر در پیش و خاموش،شتابان مُشت مُشت لجن بر می گرفتند و تند و بی حوصله و ناخشنود،همه را یکنواخت و قالبی شکل می دادند،و کناری بر روی خاک می افکندند تا خشک شود و همچون سفالی که شد،خداوندِخدا در آن روح دمد و مجسّمه های لجنی جان گیرند و به راه افتند.

توده های کوچک لجن،در صفی که تا بی نهایت ادامه داشت،به چشم می خورد و در آن میان،«گِل» همچون تودهء فروزان آتش می درخشید.من ایستاده بودم و با کنجکاوی در آن خیره شده بودم.دلم می تپید،و چشم هایم از اشک شوق و شکر چنان پر شده بود،که تصویر «گِل» تو،در نگاهم می لرزید.من نتوانستم سر پا بایستم!زانوانم توان نداشت.کنار «گِل» تو نشستم،امّا چشم از تو بر نداشتم.نزدیک تر آمدم،نزدیک تر؛و خدا مرا از زیر چشم های بزرگ و شوخ و هوشیار و مهربانش می پائید.

دیدم که «گِل» تو،همچون خاکستر «حلّاج» می تپید.من بی تاب شدم.شنیدم آوائی که به صدای سایش بالهای پرندگان می مانست،نام مرا می بُرد!گوئی نام خویش را از عمق درونم می شنوم.

خدا به شتاب گِل های دیگر را می سرشت و می ساخت و نوبت تو نزدیک تر می شد و من بی قرار!

نوبت تو رسید!من برای نخستین بار نفسی برآوردم و نیروی شوق از جا بلندم کرد و در برابر خدا ایستادم.امّا همچنان چشم از تو بر نگرفتم.

خدا با سیمائی پدرانه از نور و چشمانی پر از نبوغ و لبخندی پر از گذشت و مهربانی در من نگریست.لحظه ای در من نگریست و من،گرمای نگاه رحیمش را بر گونه های سرد و مرتعش ام احساس کردم.نگاهم را از «گِل» تو بر کشیدم، امّا نتوانستم بر چهرهء خدا بدوزم.به پای او دوختم و سر از شرم به زیر افکندم؛و در آن هنگام احساس جوانی را داشتم که با معشوقش در برابر پدربزرگ بزرگوار و مهربانش،که از سعادت آنان خوشحال است،ایستاده ام.

ادامه دارد...

دردم،دردِ «بی کسی» بود!(2)

تنها خوشبخت بودن،خوشبختی ای رنج زا است.من برای نخستین بار و برای آخرین بار،در هستی ام رنج «تنهائی» را احساس کردم.«بی کسی»،بهشت را در چشمم کویر می نمود.جز این هنگام،«تنهائی» پناهگاه مأنوس من در گریختن از تن ها شد،جزیرهء آرام و راستین من،در این دریای «سامسارا»ی هول و نمود و ناپایداری و غرق بود؛خلوت خوبم در ازدحام بد جمعیّت،آزادی نَفَسَم در خفقان نفوس.رنجم از آن پس،دیگر نه «تنهائی»،«جدائی» بود؛و بی تابی ام نه هرگز«بی کسی»،«بی اوئی» شد.

در بهشت همهء زیبائی ها،کام ها و رهائی ها،بر لب نهرهای سرشار شیر و عسل،تنها دیدن و تنها آشامیدن و تنها نشستن،برزخی زیستن است.با دردها و زشتی ها و ناکامی ها،آسوده تر می توان «تنها» ماند،بی همدرد،بی غمگسار،بی دوست.این خود،یک نوع نواختن دوست است؛یک «مهربان بودن» با او است.در دردها،دوست را خبر نکردن،خود،یک عشق ورزیدن است.تقیّهء درد،زیباترین نمایش «ایمان» است.به محبّت،خلوصی می بخشد که سخت شیرین است.رنج،تلخ است،امّا هنگامی که تنها می کشیم،تا دوست را به یاری نخوانیم،برای او کاری می کنیم،و این خود،دل را شکیبا می کند،طعم توفیق می چشاند.

امّا در بهشت،چگونه می توان «بی او» بود؟سایهء سرد و دل انگیز طوبی،قصر آرام و خیال پرور لاکروا،بانگ آب،نهر مقدّس،زمزمهء مهربان جویبارها،جوشش لایزال چشمه های آب حیات،پیک های سبک خیز نسیم،عطر دلنواز گل و نغمهء بهشتی مرغان و آواز پر جبرئیل و سایش بالهای فرشتگان و آن همه زیبائی ها،آن همه نعمت ها،آن همه پاکی و خوبی و شیرینی و شربت و شراب و مستی و آزادی و کام و خوش بختی...!

چگونه می توان دوست را خبر نکرد؟!چگونه می توان «غیبت» او را و «تنهائی» خویش را کشید؟چه بیهودگی عامّ و چه برزخ بی پایانی است،بهشتی که در آن،«او» نیست!در بهشت همهء آرزوها،در کنار همهء خواستن ها،در آن جا که هرچه می بایست هست،تنهائی،آزاری طاقت فرسا است.هنگامی که راه سفر در پیش پاهای مشتاقی باز می شود،«بی همسفری» سخت است.

پروردگار مهربان من،از دوزخ این بهشت،رهائی ام بخش!در اینجا هر درختی،مرا قامت دشنامی است؛و هر زمزمه ای،بانگ عزائی؛و هر چشم اندازی،سکوت گنگ و بی حاصلی رنج زای گسترده ای.در هراس دم می زنم؛در بی قراری زندگی می کنم؛و بهشت تو،برای من بیهودگی رنگینی است.این حوران زیبا و غلمان رعنا،همچون مائده های دیگر،برای پاسخ نیازی در من اند،امّا خود من،بی پاسخ مانده ام.هیچ کس،هیچ چیز در این جا،«به خود» هیچ نیست.«بودن من» بی مخاطب مانده است.من در این بهشت،همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگ ات تنهایم.«تو قلب بیگانه را می شناسی،که خود،در سرزمین وجود،بیگانه بوده ای»!

«کسی را برایم بیافرین،تا در او بیارامم.»

دردم،دردِ «بی کسی» بود.

... پایان ...

 

دردم،دردِ «بی کسی» بود!(1)

ناگهان ندای خداوند خدا،هستی را در سکوت «عدم» فرو برد.ندا آن را بر کوه ها و صحرا ها و دریاها عرضه می کرد،هیچ یک را از وحشت،یارای پاسخی نبود.قامت بلند قلّه ها،همچون فانوس به روی خود تاخورد؛دشت های پهناور دامن فرا چیدند؛دریاها پا به فرار نهادند؛همه از برداشتن سر باز زدند؛من برداشتمفما برداشتیم!

خداوند خدا در شگفت شد.من پیش رفتم و در برابر چشمان وحشت زدهء ملکوت،آن کوه غضبناک آتش را از دست خداوند گرفتم.خداوند خدا،در حالی که بر چهره اش گل سرخ شادی می شکفت و شهد محبّتی از لبخند زیبای لبان اش می ریخت،گفت:

آه!که چه سخت ستمکار نادانی!

و چشم و دل من،از این عتاب همچون پرشکوه ترین ستایشی که از ازل بر زبان خداوند خدا رفته است،از شکر و اشک لبریز شد.خشم و ناخشنودی از چهرهء فرشتگان آشکارا بود.خداوند خدا،آنان را از «نام ها» پرسید؛هیچ یک ندانستند.گفتند:ما را جز آن چه تو تعلیم کرده ای،دانشی نیست.

و از من پرسید.یکایک همه را پاسخ گفتم.خداوند خدا،با چهره ای شکفته از توفیق،آنان را خطاب کرد که:«دیدید!من می دانم آن چه را شما نمی دانید!»

ناچار با تلخی خاموش شدند.سپس خداوند خدا آنان را فرمود:

«همگی،بزرگ تان و کوچک تان،دورتان و مزدیک تان،در پای اینان به خاک افتید!»

فرمان،فرمان خداوند بود.همه سر به سجده نهادند،جز شیطان،که طغیان کرد.اکنون که خداوند خدا،«دوست داشتن» را بر می گزیند،«عشق» را در پای آن به سجده می خواند.او که عاشق بزرگ و یرین خداوند است،از کینه جانش عاصی می شود؛حسد عشق،عشق را نیز تباه می کند.مطرود «عشق» می گردد و دشمن «دوست داشتن».

امّا به پاس «عشق»،دست اش را در انتقام گرفتن از دوست خویش،امانتدار آشنا و خویشاوند همانند و تلمیذ درس های اوپانیشادی خویش،باز می گذارد،تا هم «عشق» را پاداش داده باشد و هم «دوست داشتن» را بیازماید.

چه می گویم؟«بگدازد،صافی کند و ...بسازد!»در ستیز با او است که «دل» می پرورد؛در زندان مهیب او است که «آزادی» رامی شناسیم.شیطان،نیاز به خداوند را،در جان ما می آفریند و قوّت می دهد.مائده هائی که بی رنج بر سفرهء گسترده،در زیر دستمان می یابیم،همه دست پخت شیطان است.مگوئید شیرین است،مگوئید رنگین است؛این طبّاخ حسود و کینه جو شیرین می پزد و رنگین می سازد،تا بر سر سفره مان نگاه می دارد.تا از سفر بازمانیم.او از یک گام برداشتن ما بیمناک است.

گِل رسوبی!این سهم او است،در سرشتن ما!

روح خداوند خدا در جانم،امانت او بر پشتم،قلمش در دستم،و حکمت نام ها،دانش «ودا» بر لوح دلم؛کائنات در برابرم به رکوع،ملائک در پیش پایم به سجود؛و من در ملکوت خداوند،آزاد و بر کنارهء دریای اسکیس،سایهء فرّه اهورائی بر بالای سرم افراشته،و بال های نرم جبرئیل در زیر پایم به مهر گسترده.

امّا چه رنجی است،لذّتها را تنها بردن؛و چه زشت است زیبائی ها را تنها دیدن؛و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!در بهشت،تنها بودن،سخت تر از کویر است.در بهار،هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند،یاد«تنهائی» را در سرت بیدار می کند.هر گل سرخی بر دلت،داغ آتشی است.در آن روزها که آفتاب و باران به هم در می آمیزند،در آن شب های کویر که از آسمان ستاره می بارد و دشت،دعوتی را با دل تو تکرار می کند،در سینهء دشتی،افق خونین را می نگری و مسافری تنها،از پنجرهء کوپهء قطارش،سال نو را در گریبان سپیده تحویل می کند،بیش تر از همه وقت،دشوارتر از همه جا،احساس می کنیم که،در این «مثنوی» بزرگ طبیعت،«مصراعی» ناتمامیم؛بودنمان،انتظار یک «بیت» شدن!

ادامه دارد...

بهترین فرشته ها،شیطان بود(3)

گاهی دل و دماغ یک غلام،برده،کنیز و نوکر یا گاهی حتّی از حیوانات مثل دل و دماغ خوک یا سگ یا مار یا گاو یا الاغ یا روباه یا گرگ یا عنتر یا بوقلمون یا موش یا جغد یا شتر یا «شتر-گاو-پلنگ» و غیره را همین جور چشم بسته و شانسی،می چپانند توی اندام یک آقا،یک خانم،یک شخصیّت بسیار برجسته،محترم،دانشمند،مُعَنون...

نمی دانم!گاه فکر می کنم شاید شوخی هم می کنند.خودشان هم از این کار یکنواخت و خسته کننده ای که بیش از پانصد هزار سال است،از آدم نئانندرتال تا فیلدمارشال و از یأجوج و مأجوج تا آنگلوساکسون و از آدم های میمون نمای عهد بوق تا میمون های آدم نمای عصر برق،فرقی نکرده و بلکه افتضاح تر هم شده است؛حوصله شان سر می رود و گاه برای تفریح خاطر و خنده و شوخی و رفع ملالت چنین کار بی ثمری،جوک های بامزّه ای می سازند!

من از آدم های بد و گناهکار و آدمکش صحبت نمی کنم؛از آدم های عوضی و بی خودی و بدلی و ناشیانه و بی معنی و کشکی و «بی...همه چیز» و «هیچ و پوچ»و بی مصرف و بی خاصیّت حرف می زنم که شایستگی بد بودن و عُرضهء گناه کردن هم ندارند!مردی که برای لقمه ای نان و پاره ای استخوان،دُم می جنباند و پوزه بر کفش ارباب می مالد!و تحصیل کردهء متشخّصی که برای احتمال انزال رتبه ای و جلب عنایت بالاتری،به جان کسی دعا می کند!

آدم هائی که جرأت ندارند از پیش خود،بدون اجازهء بالاتر ها،حرفی را گوش دهند،آدمی را بفهمند،از پیش خود بخندند،مخالفت کنند،موافق باشند و ...آدم هائی که درست دهانهء آب انبار خالی و مخروبه اند،که هر صدائی که دَم گوش شان ول می کنند،عیناً،امّا با طنین بیشتری از دهان پس می دهند،و با لحن کِشدار و پرافتخاری که انگار صدای خود اوست.

برای آدم های«چهارپائی»،کفر و دین،دنیا و آخرت،ماتریالیسم و ایده آلیسم،سوسیالیسم و بورژوازی،مارکس و محمّد(ص)،خداپرستی و رئیس پرستی،رستم و علی(ع)،انترناسیونال دوّم و رایش سوّم و امام ششم یکی است!

مفصّل است؛همین قدر که نمونه ای داده باشم از انواع و اقسام «لا تعد و لا تحصی»یِ این گونه «آدم های هیچ گونه» و «چس فیل های ناطق»،که آبروی اولاد قابیل را هم برده اند!

بی خودی نیست که در تمام قصّه های خلقت دنیا،از اساطیر یونانی گرفته تا مذاهب سامی و فرهنگ های هندی و چینی و ...آن چه مشترک است،«پشیمانی خدا» از آفرینش،پس از آن که فرزندان آدم بر روی زمین به راه افتادند و تاریخ را آغاز کردند!

... پایان ...

بهترین فرشته ها،شیطان بود(2)

نمی بینی این ها چه می کنند؟زمین را،و زمان را به چه کثافتی کشانده اند؟مسیح و یحیی و زکریّا و «علی» را بی رحمانه و ددمنشانه می کُشند،تنها به علّت آنکه«می توانند»،نه،تنها به علّت آنکه «شخصیّت بزرگ،روح بلند و انسان پرشکوه»،تحمّل اش برای «اشخاص حقیر،ارواح زبون و آدمک های خوار و ذلیل»،شکنجه آور است؛و احساسِ بودنِ آنها،عقده های حقارت و پوچی را همچون ماران خوشه دار،به خشم می آورد،و دیوارهء جانشان را نیش می زنند و از شدّت درد،دیوانه و هار می شوند.و آنگاه با کشتن و سوختن و پوست کندن و شمع آجین کردن آن ها،که بودن شان برای این زبونان جُرم است،آرام می گیرند،لذّت می برند و شفا می یابند؛و آن وقت سه میلیاردشان نوکر دو سه تا جانور خونخوار نامردی می شوند مثل نرون و چنگیز و تیمور و هلاکو و آشور بانی پال و خلیفه و قیصر و چومبه و متمدّن هایش،استالین و نیکسون و هیث و ...همه بردگان رام و زبون فرعون یا قارون ییا بلعم باعور!

چه می دانم؟شاید این فرشته هائی که این شبه آدم ها را درست می کنند،واقعاً غرض خاصّی هم نداشته باشند،واقعاً با همکار و هم قطار سابق شان،شیطان،هم دست و همداستان نباشند،ولی حدّاقلّ این هست که اگر هم توطئه ای در کار نباشد،این ها کنتراتی کار می کنند،تقلّبی کار می کنند؛یا خدا روزمزد شان نکرده،کارمزدی کار می کنند؛یعنی هر رأس آدم که بسازند،مثلاً یک قِران مزدش را می گیرند.یک قِران؟چه خبر است؟!چهارپول،نیم عبّاسی،یک غاز.این است که تمام همّ و غمّ شان زیاد درست کردن است،بالا بردن «سطح تولید» است!

من از روی همین آدم هائی که درست می کنند و هر روز،خر در خروار هی می دهند بیرون،فهمیدم که آن ها کارمزدی اند،تقلّب می کنند،حتّی توی همین لجن . گِل و لای هم،جنس آشغال می زنند،از مایهء روح و احساس و عقل و زیبائی و آن بارقهء قدسی اهورائی می دزدند،کِش می روند و ریشه و پی و چربی و روده و شکمبهء پرشده و استخوان و پوست و پشم و قازورات اش را زیادتر می کنند.حتّی بعضی ها را همین جوری نیمه کاره می دهند بیرون!هنوز اعضای یدکی اش را درست به هم نبسته اند و جوش نداده اند و پیچ و مهره هایش را سفت نکرده اند،ول می کنند روی زمین.بعضی ها اتاق شان را که می سازند،خالی می آورند به بازار!غالباً یادشان نیست که حدّاقلّ یک قطره عقل و شعور و عاطفه و فهم و ظرافت و انسانیّت و روح،توی لش به این سنگینی بچکانند.یک گردی،به اندازهء زعفران روی پلو،برای تزئین،برای جلوی چشم مشتری روی آن بپاشند!

به قدری آن جا سرشان شلوغ و حواسّ شان پرت است،و از روی بی اعتنائی و سهل انگاری و دست پاچگی کار می کنند،که گاهی اصلاً اسباب و لوازم آدم ها را عوضی می بندند.مثلاً زبانی را که برای یک آدم حسابی ساخته اند و مال یک شخص شرافتمند و خوش سخن و پاکدامن و مهربان بوده است،می گذارند توی دهان یک دزد قالتاق پاچه ورمال!چشم و لب و ماسک صورت را که برای یک تیپ معصوم دوست داشتنی پرمحبّت و صمیمی و فداکار ساخته بوده اند،می کشند به کلّهء یک رِند هفت خطّ بدکارهء رذل!

کلّه ای را با سر تراشیده و پیشانی مُهر شده و ریش توپی دقیقاً خط کشی شده و لب های غنچه ای کوچک و باریک فرو رفته در ریش و شارب ساخته اند،برای ذکر و ورد و صلوات و تلاوت و پیشانی پینه بستهء ریخته شده برای سجده های طولانی و مادام العمری و نافله ها و نمازهای صد رکعتی در دل های تاریک شب ها و دم های نیم روشن سحرها،امّا از دست پاچگی عوضی گذاشته اند روی گردن شارلاتان های مارگیر روباه صفت،زالو عمل،بوقلمون رنگ،جیب بُر،چشم بند بی رحمی که وقتی دورهء امام یا پیغمبری به بازار تاریخ می رسند،می شوند یهودا و بلعم باعورا و سامری و مسیلمهء کذّاب و شمر ذی الجوشن و قاتل امام و کشندهء پیغمبر و همدست یزید و قیصر و نمرود،برای «نانی و نامی»؛و وقتی دیرتر می رسند،یعنی زمانی که اسلاف شان،نسل های پیش شان همهء این کارها را کرده اند،ناچار،می شوند متولّی همان امام و خلیفهء همان پیغمبر و مدّعی همان دین،برای نانی و نامی!این سیاستمداران بی شکست و این تجّار بی ورشکست!

ادامه دارد...