عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

سرود آفرینش:(3)

سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند و :باران ها و باران ها و باران ها!

گیاهان روئیدند و درختان سر بر شانه های هم برخاستند،و مرتع های سبز پدیدار گشت،و جنگل های خرّم سر زد،و حشرات بال گشودند،و پرندگان ناله برداشتند،و پروانگان به جست و جوی نور بیرون آمدند و ماهیان خُرد،سینهء دریاها را پر کردند...

و خداوند خدا،هر بامدادان،از برج مشرق بر بام آسمان بالا می آمد،و دریچهء صبح را می گشود،و با چشم راست خویش،جهان را می نگریست،و همه جا را می گشت و ...

هر شامگاهان،با چشمی خسته و پلکی خونین،از دیوارهء مغرب،فرود می آمد و نومید و خاموش،سر به گریبان تنهائی غمگین خویش فرو می برد،و هیچ نمی گفت.

و خداوند خدا،هر شبانگاه،بر بام آسمان بالا می آمد،و با چشم چپ خویش،جهان را می نگریست،و قندیل پروین را بر می افروخت،و جادّهء کهکشان را روشن می ساخت،و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت،تا در شب ببیند و نمی دید؛خشم می گرفت و بی تاب می شد،و تیرهای آتشین بر خیمهء سیاه شب رها می کرد،تا آن را بدَرَد و نمی درید،و می جست و نمی یافت و ...

سحرگاهان،خسته و رنگ باخته،سرد و نومید،فرود می آمد،و قطرهء اشکی درشت،از افسوس،بر دامن سحر می افشاند و می رفت،و هیچ نمی گفت.

رودها در قلب دریاها پنهان می شدند،و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند،و پرندگان در سراسر زمین،نالهء شوق بر می داشتند،و جانوران،هر نیمه،با نیمهء خویش بر زمین می خرامیدند،و یاس ها عطر خوشِ دوست داشتن را در فضا می افشاندند.

و امّا...

خدا همچنان تنها ماند و مجهول،و در ابدیّت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!و در آفرینش پهناورش بیگانه،می جست و نمی یافت.

آفریده هایش او را نمی توانستند دید.نمی توانستند فهمید؛می پرستیدندش،امّا نمی شناختندش،و خدا چشم به راه «آشنا» بود.

پیکرتراش هنرمند و بزرگی،که در میان انبوه مجسّمه های گونه گونش،غریب مانده است.

در جمعیّت چهره های سنگ و سرد،تنها نفس می کشید.

کسی «نمی خواست»،کسی «نمی دید»،کسی «عصیان نمی کرد»،کسی عشق نمی ورزید،کسی نیازمند نبود،کسی درد نداشت...و...

و خداوند خدا،برای حرف هایش،باز هم مخاطبی نیافت!

هیچ کس با او «انس» نمی توانست بست.

«انسان» را آفرید!

و این،نخستین بهار خلقت بود.

... پایان ...

 

 

سرود آفرینش:(2)

و خدا،عظیم بود و خوب و زیبا و پرجبروت و مغرور،امّا کسی نداشت.

خدا آفریدگار بود،و چگونه می توانست نیافریند؟

و خدا مهربان بود،و چگونه می توانست مهر نورزد؟

«بودن»،«می خواهد»!و از عدم نمی توان خواست.

و حیات «انتظار می کشد»،و از عدم کسی نمی رسد.

و «داشتن» نیازمند «طلب» است.

و پنهانی،بی تابِ«کشف»؛و «تنهائی»،بی قرارِ «انس».

و خدا از «بودن» بیش تر «بود»،و از حیات زنده تر،و از غیب پنهان تر،و از تنهائی تنهاتر،

و برای «طلب»،بسیار «داشت».

 

و خدا «غنای مطلق»بود،و هر کسی به اندازهء «داشتن هایش»،می خواهد.

و خدا گنجی مجهول بود؛که در ویرانهء بی انتهای غیب مخفی شده بود.

و خدا زندهء جاوید بود که در کویر بی پایان عدم،«تنها نفس می کشید».

دوست داشت چشمی ببیندش،دوست داشت دلی بشناسدش؛

و در خانه ای گرم از عشق،روشن از آشنائی،استوار از ایمان و پاک از خلوص،خانه گیرد.

و خدا آفریدگار بود،و دوست داشت بیافریند:

زمین را گسترد،و دریاها را از اشک هائی که در تنهائی اش ریخته بود،پر کرد.

و کوه های اندوهش را – که در یگانگی دردمندش،بر دلش توده گشته بود – بر پشت زمین نهاد.

و جادّه ها را – که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود – بر سینهء کوهها و صحراها کشید.

و از کبریائی بلند و زلالش،آسمان را برافراشت.

و دریچهء همواره فروبستهء سینه اش را گشود.

و آه های آرزومندش را – که در آن از ازل به بند بسته بود – در فضای بیکرانهء جهان رها ساخت.

با نیایش های خلوت آرامش،سقف هستی را رنگ زد.

و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد.

و رنگ «نوازش» های مهربانش را به ابرها بخشید.

و عطر خوش یادهای معطّرش را،در دهان غنچهء یاس ریخت.

و بر پردهء حریر ظلوع،سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد.

و در ششمین روز،سِفر تکوین اش را به پایان برد.

با نخستین لبخند،هفتمین سحر،«بامداد حرکت» را آغاز کرد:

کوه ها قامت برافراشتند،و رود های مست،از دل یخچال های بزرگ بی آغاز،

به دعوت گرم آفتاب،جوش کردند؛

و از تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستان بگریختند،و بی تاب دریا،

- آغوش منتظر خویشاوند -

بر سینهء دشت ها تاختند؛و دریاها آغوش گشودند...

ادامه دارد...

سرود آفرینش:(1)

«در آغاز هیچ نبود،کلمه بود؛و آن کلمه،خدا بود»(تورات).

و «کلمه»،بی زبانی که بخواندش،و بی«اندیشه»ای که بداندش،چگونه می تواند بود.

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود؛

و با «نبودن»چگونه می توان«بودن»؟

و خدا بود،و با او،عدم؛و عدم گوش نداشت.

حرف ها هست برای «گفتن»،که اگر گوشی نبود،نمی گوئیم.

و حرف هائی هست برای «نگفتن»؛

حرف هائی که هرگز سر به «ابتذالِ گفتن» فرود نمی آورند.

حرف هائی شگفت،زیبا و اهورائی همین هایند.

و سرمایهء ماورائی هر کسی،به اندازهء حرف هائی است که برای «نگفتن» دارد؛

حرف های بی تاب و طاقت فرسا،که همچون زبانه های بی قرار آتشند؛

و کلمات اش،هر یک،انفجاری را به بند کشیده اند؛کلماتی که پاره های «بودنِ» آدمی اند.

اینان هماره در جست و جوی «مخاطب» خویش اند؛اگر یافتند،یافته می شوند...

و در صمیم «وجدان» او،آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند،نیستند؛

و اگر او را گم کردند،روح را از درون به آتش می کشند،و دمادم،حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

و خدا برای نگفتن،حرف های بسیار داشت که در بی کرانگی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد.

و عدم،چگونه می توانست«مخاطب» او باشد؟

هرکسی گمشده ای دارد،و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دو تا است،و خدا یکی بود.

انسان یک «لفظ» است،که بر زبان آشنا می گذرد،و «بودن» خویش را از زبان دوست،می شنود.

هر کسی «کلمه» ای است:که از عقیم ماندن می هراسد،و در خفقان جنین،خون می خورد.

و کلمه مسیح است،

آن گاه که «روح القدس» - فرشتهء عشق – خود را بر مریم بی کسی،بکارت حسن،می زند؛و با یاد آشنا،فراموش خانهء عدمش را فتح می کند.

که کلمه،در جهانی که فهمش نمی کند،«عدمی» است که «وجود خویش» را حسّ می کند،و یا «وجودی» که «عدم خویش» را.

و «در آغاز،هیچ نبود،و آن کلمه،خدا بود.»

عظمت،همواره در جست و جوی چشمی است که او را ببیند؛

و خوبی،همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد؛

و زیبائی،همواره تشنهء دلی که به او عشق ورزد؛

و جبروت،نیازمند اراده ای که در برابرش،به دلخواه،رام گردد؛

و غرور،در آرزوی عصیان مغروری،که بشکندش و سیرابش کند.

ادامه دارد...

شاندل کیست؟(3)

شاندل،با این که از انتحار این اثرش پشیمان به نظر نمی آید،امّا...بله...نه،پشیمان به نظر...می گوید:هرگاه که به یاد آن شب و آن جزیره و آن دو صدای معصوم و ضعیف آب می افتم،و داغ خودکشی دو دختر بچّهء بی گناه و زیبا و شیرین زبانم،بند دلم را پاره می کند،فاجعه ای را در خاطرم مجسّم می سازم،که اگر کتاب چاپ می شد،رخ می داد.دل کوچک و روح نازک و اعصاب ابریشمین و مغز بی طاقت و سینهء شکننده و چشمان «کم توقّع» خواننده در برابر این کتاب،که در آن صبح وحشت زای قیامتی وصف شده بود؛که آسمان ها در هم شکسته و فرو ریخته؛و ماه و خورشید کنده شده و فرو افتاده؛و ستارگان فرو می بارند؛و کوه ها پا به فرار نهاده؛و دریا ها جوش کرده و در فضا به چرخ آمده؛و رودخانه ها از بستر خاک قد برافراشته،همچون افعی های خشمگین با افسون نی لبک قلم من،در هوا به رقص برخاسته اند.و طوفان ها و آتش ها و آتشفشان ها و یخ های قطبی و آتش های مذاب قلب زمین،که همه یک جا بیرون ریخته اند؛در صحنهء میان زمین آسمان دیوانه وار و تندرزن و خشمناک و کینه جو به هم برآمده،می غرّند و می جوشند و می زنند و می کوبند و تعره می کشند و ...قیامتی در سراپای وجود در گرفته که خواب جاوید عدم ام را برآشفته است.

چه خوب شد که آن دو بمب به آب افتاد؛دو بمب سبز،باید غرق می شد.«سلامت» و «امنیّت»،«آرامش»روح،زندگی،«همهء عالم» در خطری قطعی و جدّی قرار می گرفت.

یک نویسنده باید خیلی خودخواه باشد که به خاطر«خود»،«جهان» را در هم ریزد؛هوا را طوفانی کند؛«چشمهء سرو و زلال و سبز»را همچون«چشمهء آتش هائی که از دهانهء آتشفشان بیرون می جهد»،به جوش آورد،بخار کند...سلامت «انسان» را بیمار،و بیماری را به جنون کشد!

و شاندل این چنین مردی نبود.وی«نِرون» نبود که رُم عزیزش،وطن عزیزش را به آتش کشد ،تا آن را تماشا کند،که در آتش او می سوزد.او یک Moin «معین»،روحانی بودائی بود،که خودش را آتش می زند تا وطن اش از آتش نجات یابد؛یا دست کم آتشی که در سراپای وطن اش گرفته است،تخفیف یابد!

شاندل می دانست که «انسان»،هنوز طاقت آن را ندارد که تصویرش را در چشم آفریدگارش،پروردگارش،خویشاوند تنهای «بی کس» اش ببیند.یا باور نمی کند،و کفر می گوید و لب به سخنی می آلاید که در شأن یک موجود خوب متوسّط نیز نیست.و خدائی ترین داستان را و خدائی ترین درد را بازی کلمات می نامد و بازیچهء خیالات.

و یا...اگر بفمد و بشناسد و باور کند،از وحشت،سراسیمه در هم می ریزد و از پریشانی سراپا در هم می شود و سراپا جنون می شود و هذیان می شود؛و دیگر تاب «بودن» از دست اش می رود؛و طاقت «خودبودن» نمی آورد،که ظلوم است و جهول!

«چه بهتر که آن ها طعمهء آتش شد و «این ها طعمهء آب».**و افسوس که جهان را چهار عنصر است؛و خاک و باد هنوز گرسنه مانده اند و طعمه می جویند!!

چه هولناک است!آیا آینده را باید برای خاک و باد طعمه ساخت؟چه زندگی بی ثمری!!همه بر قصّه و افسانه،و افسانه ها همه خاکستر و غرق،و یا مدفون در خاک و یا رفته بر باد!!و....همین!

از خاک برآمدیم و ...در خاک شدیم.

مهرماه سال 215 میلادی قرن هشتم.[!؟؟]

**آتش بر دو گونه است،و سوختن بر دو گونه.امّا آب بر یک گونه بیش نیست؛آب،آب است؛و آن دو بمب سبز را نابود کرده است.«آتش زدم»،غیر از «غرق کردم» است.سوختن به معنی سمبلیک یا مجازی بیش تر می آید،تا معنی حقیقی اش.امّا انداختن در آب،تعبیر ادبی ندارد.

... پایان ...

 

 

شاندل کیست؟(2)

کتاب های شاندل

«شاندل»،نویسندهء فرانسوی زبان که من بیش از هر نویسنده و متفکّری،از نظر هنری و هم فکری – چه علمی،چه اعتقادی – تحت تأثیر شگفت اویم.

شاندل در سال 1933 [1312 ش] در طلمسن الجزایر به دنیا آمد.مادرش ریشهء مغولی داشت و پدرش آمیزه ای از عرب(مادر) و فرانسوی(پدر) بود.مادرش تا پایان عمر،روح ایلاتی و عشایری خود را حفظ کرده بود و خُلق و خوی زنان خانواده های رؤسا و خوانین ایلات کوهستان های عبوس و مغرور شرق الجزایر را داشت.امّا پدرش که از خانوادهء علمای روحانی فرقهء پروتستان بود،تربیت عالی مذهبی و علمی گرفته بود و مردی هوشمند،پرجوش،متفکّر و پاکدامن بود که زندگی اش را همه در کشمکش های سیاسی و فکری به خاطر جامعهء الجزایر و عقاید اجتماعی و مذهبی خویش داده بود و جز نام و کتاب و ایمان،هیچ نیندوخته بود.همهء موفّقیّت هایش در طول زندگی،این بود که از همهء منزل های بر سر راه عمر،گذشته بود و پایش در لجنی فرو نرفته بود و دامنش به پلیدی ای نیالوده بود.

شاندل در این خانواده زاد و رشد کرد و بار آمد.لطافت عرفانی آمیخته با خشونت و تحمّل و آمیخته با نرمی روح و ظریف بینیِ نژاد زرد را از «مادر» و اندیشهء علمی و منطقی و روح سیاسی و اخلاقی را از «پدر» به ارث گرفته بود؛و خود نیز این میراث ها را پرورشی دیگر داده بود و بر آن نیز،چیزهائی افزوده بود؛و مجموعهء آن داشته ها و ساخته ها،شاندل [شریعتی]* بود.نویسنده ای که به گفتهء محمّد قزوینی،هرگاه که اثری از او را می خوانم،در دل آرزو می کنم که ای کاش نویسندهء آن،من می بودم.

*شاندل(shandel )در زبان فرانسوی،معادل (candle)در انگلیسی به معنای «شمع»،عنوان یک شخصیّت خیالی است که دکتر شریعتی،آن را برای بیان برخی اندیشه های خود،پدید آورده است.«شاندل»،همزبان آشنائی بوده است برای روح غریب و تنهای شریعتی.«شمع» نیز کلمه ای است مرکّب از سه حرف نخستین نام او:شریعتی مزینانی،علی!

از آثار معروف او یکی:«Les cahiers  gris »(دفترهای خاکستری) در سه جلد بود که در حادثه ای از میان رفت؛و پی از نابودی آنها،شاندل که پریشانی و غم،او را تا سرحدّ جنون کشاند،نوشتن اثر دیگری را آغاز کرد که ناتمام ماند به نام:گفت و گو های تنهائی،در دو جلد که بنا به یادداشت هائی که قرار است پس از مرگش منتشر کنند،شگفت آور ترین و پردرد ترین و مالیخولیا ترین نوشته های سراسر عمر نویسندگی او به شمار می آمده است.

این دو نسخه را پیش از چاپ با خود به سفر جزایر جنوب می برد و در آن جا،شبی که در اتاق هتلش نزدیک رودخانهء نوراک دور [رود کارون]تنها نشسته بود و یک بار دیگر آن صفحه ها را می خواند،ناگهان به هم آمد و نیمه شب،هتل را ترک کرد و به قایقی نشست و به جزیرهء کوچکی میان دو رودخانه به نام «Paradis» رفت و ساعتی در کوچه باغ های خلوت و شب گرفته و اسرار آمیز جزیره،که تنهائی را پرمعنی تر می کنند و غربت را حسّاس تر و بودن را سنگین تر،قدم زد و اندیشید و به نوشته هایش اندیشید و به دو جلد کتابش و خواننده اش و مخاطبش و به خودش و ...

ناگهان صدای خفیفی از سینهء آب برآمد و محو شد!شاندل به سرعت خود را به کنار قایق رساند و نشست و شتاب زده و هراسان برگشت،دستش خالی بود.

می گریخت تا از ترس غم،که به تعقیبش آمده بود و سر در دنبال اش کرده بود،به آغوش خواب پناه برد!این دو جلد،به گفتهء خود وی،تنها کتابی بود در دنیا،که هیچ کش نخواند و هرگز نخواهد خواند.

ادامه دارد...