عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

اسلام پویا و مترقّی (قسمت شصت و سوم):

در این مقایسه های بسیار کوچک،این حق را به علی دادن،شناخت دقیق ارزش واقعی ایشان نیست؛بلکه علی را زمانی بهتر می توان شناخت و چهره اش را آگاهانه تر دید که او را از درون مدینهء قرن اول هجری و از صف مقایسه با چند تا صحابی مهاجر و انصار،بیرون آوریم و در طول تاریخ بشر،در کنار بزرگترین چهره هائی که انسانیت به آنها می اندیشد و حتی در کنار ربّ النّوع هائی که ذهن نیازمند و روح مشتاق انسان،آنها را در ذهن خود به وجود آورده،قرار دهیم.و آنوقت ارزیابی کنیم و با آنها بسنجیم تا آنوقت بتوانیم فضیلت های واقعی و حقیقی او را در ارتفاع اصلی و واقعی اش حس کنیم.

این است که برای شناخت اسلام،خود به خود ناچار هستیم که اول مسائل فکری و اعتقادی را که امروز در دنیا به نام ایدئولوژی،به نام علم و به نام فلسفه،مطرح است،مطرح کنیم و آنها را مقدمه ای برای شناخت اسلام قرار بدهیم. وبعد،اسلام را در اوج قلهء بلند اندیشهء این قرن،طرح کنیم؛نه در محدودهء بومی و سنتی فرهنگ کهنهء موروثی مان.به این شکل است که نسل جدید و فرهیختهء آگاه امروز،می توانند با این نوع شناخت از اسلام،مجهز و مسلح باشند و قدرت دفاع و حتی حمله و هجوم به فرهنگ های منحط شرق و غرب داشته باشند.

به این ترتیب،برای اینکه اسلام را در سطح اندیشهء قرن خودمان مطرح کنیم،ناچار هستیم که با اساسی ترین جریانات ایدئولوژیک جهان،آشنائی دقیق و علمی و آگاهانه داشته باشیم.

ما ناچار هستیم برای مجهز شدن و مسلح شدن به اندیشه و آگاهی ای که بتواند در این قرن و در این جبهه های نیرومند ایدئولوژیک دنیا،شایستگی دفاع از اسلام و حتی هجوم اسلامی در جبهه های فکری پیدا کند و این شایستگی را بگیرد؛اساسی ترین ایدئولوژی ها را از روی متن و به شکل علمی و قابل استناد بررسی کنیم تا حتی کسانی که مدعی طرفداری از این ایدئولوژی ها هستند،اعتراف کنند که ما آگاهانه این ایدئولوژی ها را میشناسیم و حتی از آن ها در شناخت مکتب شان قوی تر هستیم و قضاوت هایمان بر اساس دقیق ترین مبانی و متون خودشان است.

و بعد به این شکلی که معرفی شدیم،می توانیم او را قانع کنیم که از ما،حرف بعد از ایدئولوژی آن ها را – که اسلام باشد – بپذیرد.

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت شصت و دوم):

وقتی می گویم «عرفان»،ممکن است «برگسون» را بخوانید؛ممکن است «بودا» را بخوانید،ممکن است «جُنید» و «حلاج» را بخوانید.همهء اینها هست و انتخاب با خود شما است.با مثنوی آشنا شوید که یک «ضلع» مثلث شناخته شده باشد،با «کشف المحجوب» آشنا شوید،با جُنید بغدادی آشنا شوید،و با «شرح تعرف بخاری» آشنا شوید،که فقط و فقط بینش و احاس لطیف عرفانی بگیرید.اگر بیش از این بگیرید،آن وقت اسباب زحمت است و باید به زحمت دور بریزید.چون عرفان،اگر از همین حد بگذرد،دیگر خراب می شود و به صورت «ماری جوانا»در می آید!

این است که عرفان،به رشد معنوی روح و احساس،تلطیف عاطفه و اوج و معراج درونی یافتن( تمرین کردن)کمک زیاد می کند.عرفان را به معنای خیلی وسیعش می گویم.از «برگسون» گرفته تا به خصوص عرفان شرقی(لائوتزو،مهاویرا،ودا،ریگک ودا،بودا،عرفان اسلامی و عرفان ایرانی-که دیگر فرق نمی کند- و امثال اینها)که قوی ترین است.

یکی هم اگزیستانسیالیسم(در اوجش هایدگر و یاسپرس و سارتر و امثال اینها)، و دیگری مارکسیسم است.

هر کسی باید این سه دنیای فکری را به عنوان فرهنگ داشته باشد تا مسئلهء چهارم که اسلام هست،بالاتر از این سطح هائی که امروز،نخبگان دنیا به آنها می اندیشند،قابل طرح باشد.

اگر آدم تا عرفان،در اوج برگسونی اش و در اوج پاسکالی اش و در اوج ودائی اش،و همچنین تا مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم بالا نرود،آنوقت،«اسلام»ی را که مطرح میشود،در سطحی پائین تر از این،خواهد دید.

اسلام،در سطح پائین تر از اسلامی که الان مطرح می شود،به درد این قرن و این نسل نمی خورد!باید بعد از مارکسیسم،بعد از اگزیستانسیالیسم و بعد از عرفان شرقی،اسلام را مطرح کرد و بعد به ارزیابی نشست و سپس انتخاب کرد.

 یکی از اشکالاتی که ما امروز در شناخت تشیع و در شناخت اسلام و در شناخت پیغمبر اسلام(ص) و علی(ع) و فاطمه(س) و خاندان پیغمبر(ص) و امثال اینها – که مبانی اصلی اعتقادی ما هستند – داریم،این است که ما،مثلا «علی(ع)» را در محدودهء کوچک مدینه و همچنین در مقایسهء بین چند شخصیت معاصر خویش ارزیابی می کنیم و بعد،حق را به علی می دهیم.

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت شصت و یکم):

مکتبی که علی(ع) گذاشت و راهی که او و فرزندان و وارثان اش و هم چنین ادامه دهندگان مسیر تاریخ اش انتخاب کردند،راهی است که اگر این راه در سطح جهان درست شناخته شود،همهء متفکران آزادیخواه و عدالت خواهی که اکنون برای نیکی و برای کمال و برای زیبائی های انسانی و برای عظمت ها و تکامل بشری و برای برابری و برادری و برای مبارزه با منکر استعمار و استثمار و تبعیض و جهل و جور می جنگند و مبارزه می کنند،آن را انتخاب خواهند کرد و احساس خواهند کرد که راهی را که آرزو داشتند،چندان با این راه،دور نیست.

این تشیعی است که از مارکسیسم بالاتر است.این مسئلهء مسئولیت انسان که در قصهء آدم در قرآن و در اسلام مطرح است،از اگزیستانسیالیسم «هایدگر» و «سارتر» و «کی یر که گارد» و امثال اینها بالاتر است؛ما دنبال آن هستیم.

این است که اسلام برای ما،بعد از مثلث «اگزیستانسیالیسم-سوسیالیسم- عرفان» مطرح است.برای ما،اسلام و تشیع،بالاتر از این سه بُعد،که سه قلهء بلند تفکر و احساس انسان امروز در طول تاریخ است،مطرح است و پائین تر از این،ستم به انسان و ستم به خود ماست.در این صورت،به این حقیقت بزرگ که تلقی مترقیانه و حق پرستانه و مردمی- یعنی خدائی- از اسلام است - که اسمش تشیع است - ستم کرده ایم.

باید عرفان را به اضافهء اگزیستانسیالیسمی که امروز در دنیا مطرح و در اوجش،«اگزیستانسیالیسم» هایدگر است،و به اضافهء سوسیالیسم،به عنوان یک ایدئولوژی و یک نظام اقتصادی و اجتماعی- هر سه را -گرفت،و بعد رها کرد و به اسلام رسید.

به مطالعهء آثاری که به شناخت دقیق تر و متعالی تر مسائل اسلام شناسی کمک می کند،بپردازید.مطالعات تان را در یک مثلث محدود و مقید و در عین حال مشخص کنید:مثلث «مارکسیسم،اگزیستانسیالیسم و عرفان».

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت شصتم):

اسلامِ مادونِ علم،رفتنی است!

این را یادآوری می کنم،کسی می تواند «اسلام شناسی» را در قرن حاضر و اسلام را قلهء همهء ایدئولوژی ها و اندیشه های حاکم بر ذهن های این قرن،مطرح کند که از علم امروز،برخوردار باشد.اسلامِ پائین تر از ایدئولوژی های قرن فعلی،رفتنی است!اسلام مادون علم،مادون ایدئولوژی،مادون جامعه گرائی،مادون فلسفهء علمی تاریخ و مادون اصالت وجودی،رفتنی است و نمی توان آن را نگه داشت.

اسلام راستین و تشیع نخستین،یک ایدئولوژی ماوراء علم است؛یعنی باید به علم برسیم و بعد از علم،اسلام را بگیریم؛نه این که چون ذهن منجمد و منحط خودمان،علم را نمی تواند بفهمد و هضم کند،و به مرحلهء علمی نرسیده،اسلام را به عنوان یک داروی تخدیری و جبران جهل خود بگیرد.یعنی از علم،دور شویم و آنچه را که علم،پاسخ مان نمی دهد،در اسلام بجوئیم.بلکه برعکس،به ایدئولوژی های بسیار مدرن،علمی و بسیار مترقی برسیم،بیاموزیم و بفهمیم،و بعد از آن،چیزهائی را که در آن ایدئولوژی ها ناقص بودند،در اسلام بجوئیم.

و همچنین تشیع،امروز فقط به عنوان یک محبت موروثی،یا تنها به شکل مجموعه ای از فرم ها و قالب ها در سطح روشنفکران و در سطح ماجراهای فکری و اعتقادی و ایدئولوژیک و اجتماعی جهان امروز،قابل طرح نیست.تشیع دورهء بعد از صفویه و تشیع پاسخگوی نیازهای دورهء صفویه و تا یکی دو قرن بعد از آن،تشیع «علی(ع)» نیست.

 تشیع «علی»،تشیعی است که هر روز که بر تحول فکری زمان و تکامل معنویت انسان و بر درک معنی یاب انسان،و همچنین بر دردهای انسان و بر نیاز و عطش و تشنگی انسان می گذرد،شکوفا تر و حضورش در همهء جهان و در وجدان انسان قوی تر می شود.

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت پنجاه و نهم):

نان،زیربنای نیایش است:

بحث دنیا و آخرت،در مذهب ما،تعبیری است از بحث تصادم میان «سود» و «ارزش»،در انسان شناسی جدید و اخلاق امروز.

بر خلاف آنچه که در ذهن عموم است،مکان جغرافیائی خاص و مشخصی به نام «دنیا» و «آخرت» نیست.دنیا یک صفت است؛ و آخرت،نوعی مرحله و بینش و تلقّی و برداشت.یعنی این شیء واحد،در نوعی ارتباط خاص با من،پدیده ای دنیائی میشود و در رابطه ای دیگر،پدیده ای آخرتی.توصیهء حضرت علی(ع) به «عاصم ابن زیاد حارثی»،نشان دهندهء این بحث است که می فرمایند:اگر این خانهء بزرگ و این ثروت را – که پدیده ای صد در صد مادی است – در راه خدمت به مردم و انجام کاری بزرگ صرف کردی،پدیده ای آخرتی می شود؛و اگر همین را در خدمت منافع شخصی و زندگی خصوصی ات قرار دادی،به ظلم و گناه و انحراف و دنیازدگی دچاری؛و این،پدیده ای دنیائی است.

در صورتی که در ذهن ما،هر چه مجرد و ذهنی و غیبی است و مربوط به بعد از مرگ و به ورای طبیعت مادی و محسوس،آخرتی است.و هر چه طبیعی و مادی و محسوس،دنیائی.

پول،نان،ثروت و ...مادی است،طبیعی است،این جهانی است؛اما در نوعی رابطه با من،آخرتی می شوند؛و در نوعی دیگر،دنیائی.این است که گاه یک عمل مذهبی و یک پدیدهء ذهنی و یک ایمان ماوراءالطبیعی،دنیائی می شود.و گاه یک پدیدهء صد در صد اقتصادی و مادی و مربوط به جسم و آسایش و ثروت،و امکانات تکنیکی و مادی،آخرتی.

اسلام،فقر را محکوم می کند و نان و ثروت را تجلیل.در قرآن،هر جا که «فضل الله» هست،به معنای ثروت مادی است،نه ایمان و علم.و این سه تعبیر: «معروف»،«خیر» و «فضل خدا»،که هر سه در قرآن و حدیث،به معنای ثروت مادی است،نشان دهندهء این است که،قرآن این همه به زندگی مادی و طبیعی و به طبیعت مادی و محسوس،اهمیت می دهد.به طوری که بیشتر قَسَم هائی که خدا در قرآن می خورد،به اشیاء و پدیده های مادی و محسوس و طبیعی است؛و نام بیشتر سوره های قرآن،از این پدیده های مادی،عینی،اجتماعی و واقعی بشری گرفته شده است.

مخالفت من با سرمایه داری را،با مخالفت با سرمایه اشتباه کرده اند.سرمایه در اسلام،«خیر» است،«معروف» است،«مغانم کثیر» و «فضل خدا» است. اینها کلماتی است که به معنای سرمایه است.صحبت این است که پول دست چه کسی باشد.کسی با پول،نه تنها مخالف نیست،بلکه خیلی هم موافق هستیم!

در اسلام نگاه کنید که نان،زیربنای نیایش است.

«الخُبزُ ما عُبِدَ بِهِ الرّحمان»(نان،چیزی است که با آن،خداوند عبادت می شود!) یا:«من لا معاش له،لا معاد له»(هرکس،دنیایش تأمین نباشد،آخرتش هم تأمین نیست).این بینش،درست ضدّ آن بینش مذهبی و عرفانی و صوفیانه است که ما داریم؛که باید «اندرون از طعام خالی داریم» تا قارّ و قور کند و خیال کنیم که ندای غیبی است!

فقر،کفر است؛و زیربنای معاد،معاش است(این ها همه روایت است)؛تا معاش دست چه کسی باشد.سرمایه داری می گوید دست چند نفر باشد.خب بقیه چی؟بقیه با فقر و کفر و ذلت باید بسازند.در حالی که «الناس مسلطون علی اموالهم»،نه افراد؛الناس،یعنی همهء مردم.

ادامه دارد...