عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

اسلام پویا و مترقّی (قسمت هفتاد و سوم):

تجدید بنای اسلام،با بینش شیعی:

در دنیائی که استعمار جهانی،کمر به قتل اسلام بسته است،ایدئولوژی های نیرومند با پشتیبانی ابرقدرت های جهان،به جنگ خدا برخاسته اند و استعمار فرهنگی به مسخ ملت ها و محو اصالت های ما مشغول است،و سرمایه داری فاجعه های دیرین ظلم و غارت و بهره کشی و نظام طبقاتی را تا درجهء مرگ آوری تشدید کرده است و مصرف پرستیِ نسلِ پدر ها و ماتریالیسمِ نسلِ پسر ها را،با اسلام محمد(ص) و تشیع علی(ع) بیگانه می سازد؛جبههء ما،قیل و قال و مجادله های بی ثمر و حقیر نیست.

فاجعه های سهمگین و ریشه براندازی است،که با سلاح و توش و توان قدرت های جهانی،علم،تکنولوژی،سرمایه داری،فکر،فلسفه،فرهنگ،هنر،رفاه و مصرف پرستی تجهیز شده اند و کمر به «محو اسلام» و «مسخ مسلمانان» بسته اند و چه هوشیارانه،عمیق و قوی!

دشمنان ما در این عصر،امپریالیسم است،ماتریالیسم است و سرمایه داری،روح بورژوازی،استثمار،ماشینیسم،تضاد طبقاتی،فاشیسم،صهیونیسم،پوچ گرائی،حرص به رفاه،جنون مصرف،استعمار فرهنگی،با خود بیگانگی،لا ابالی گری و نیهیلیسم،گسیختگی تاریخی،مسخ فرهنگی و معنوی،سقوط ارزشهای اخلاقی،حکومت پول، و ...و به طور کلی،ماتریالیسم فکری که نسل پسر های ما را می رباید و ماتریالیسم اخلاقی و اقتصادی که نسل پدر هایمان را.

آن چه نسل جوان و روشنفکر ما را آسیب پذیر کرده است،یکی،نداشتن ایمان و ایدئولوژی،و یکی تسخیر شدن به وسیلهء ایمان و ایدئولوژی بیگانگان است.در آن صورت،جوان ما یک طعمهء راحت الحلقوم در کام امپریالیسم و استعمار معنوی و فرهنگی و اخلاقی می شود.

آن چه در برابر این هر دو فاجعه می تواند مقاومت کند،تبدیل «اسلام»،از مجموعهء سنت های موروثی،میراث های فکری و فرهنگی و طبقاتی و قومی و اجتماعی قدیم،تابو های خرافی،دُگم ها و جزم های شبه مذهبی خرافی،تعصبات ارتجاعی و عادات و آداب مرسوم «طبق معمول سنواتی»،به یک «دعوت و بعثت ایدئولوژیک» است.به گونه ای که در آن،خدا،جهان،انسان،تاریخ،جامعه و آرمان و جهت و جبههء فکری،اجتماعی،انسانی و عملی هر فرد یا گروهی که بدان ایمان دارد،روشن،مشخص و در رابطه ای منطقی و مترقی با هم،تفسیر شده باشد.

مسئولیت اصلی و اصیل ما،تنها یک چیز است و آن در یک کلمه: «تجدید بنای مکتبی و مسلکی اسلام با بینش شیعی،بر اساس کتاب،سنّت،علم،زمان.

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت هفتاد و دوم):

«جهت» به عمل،معنا می بخشد:

مسئلهء «حُرّ»،مسئلهء منهای بی نهایت تا به اضافهء بی نهایت تغییر است و همهء این تغییر ناگهان،با تغییر «جهت» تحقق پیدا کرده است.مسلما حُرِّ صبح عاشورا با حُرِّ روز تاسوعا،نماز می خوانده است و چنان که می دانیم،پشت سر امام حسین(ع) هم نماز خوانده است.مسلما نمازخوان بوده،روزه گیر بوده،مسلما به پیغمبر(ص) اعتقاد داشته،به خاتمیت اعتقاد داشته،به قرآن اعتقاد داشته،به توحید اعتقاد داشته؛و امام حسین(ع) هیچ چیز تازه ای به وی نداده است.ظهر روز عاشورا،حُر هیچ چیز تازه ای نگرفته است،نه یک درس تازه،نه یک کلام تازه،نه فقه تازه،نه اصول تازه و نه هیچ چیز تازه ای امام حسین(ع) به وی نداده است.اما چه به وی داده است که او از یک پلیس کوفه و افسر پلیس کوفه،تبدیل شده است به یک چهره:زیباترین چهره در میان 72 تن چهره ای که زیباترین چهره های شهدا هستند.چه چیز،این قدر تغییر را به او داده است؟فقط «جهت»!

اگر «جهت» وجود داشته باشد،نه تنها تخصص،نه تنها همهء آن معارف اسلامی،حتی خرافاتی هم که در اسلام آورده اند،حتی روایات جعلی ای که در اسلام هست،حتی همین زنجیرزنی و سینه زنی هم به درد می خورد!یا برای آگاه شدن،و یا برای تجزیه و تحلیل کردن،یا برای نفی کردن،یا برای فهمیدن ناهنجاری ها و انحراف ها،و یا برای ساختن آن اسلام راستین در اندیشهء خودمان،در ذهنیت خودمان.اگر «جهت» باشد،تمام کتاب بحارالانوار به عنوان یک منبع و یک گنجینهء بزرگ،به درد متفکری می خورد که «جهت» دارد و «جهت» اجتماعی – زمانی - اسلامی را دقیقا کشف کرده است.

اما اگر کسی «جهت» نداشته باشد،اگر فقط و فقط به قرآن هم مراجعه کند و به هیچ کتاب دیگر هم مراجعه نکند،نه تنها دو پول ارزش ندارد،بلکه همان قرآن به عنوان عامل انحراف در می آید.مگر اینطور نیست؟خود همان قرآن.اصلا تمام فکرش را هم از قرآن و سنت می گیرد؛تمام ملّاهای سعودی!هروقت می پرسی،می گویند کتاب و سنت.خوب!بارک الله! از این حرف بهتر اصلا وجود دارد؟مگر خود پیغمبر هم غیر از این جواب می دهد؟خود علی(ع) هم غیر از این جواب می دهد؟اما می بینیم که آن کتاب و سنت های ملّاهای صعودی،فقط در جهت شرکتهای نفتی آمریکائی و پادشاه عربستان سعودی است و به همان درد آن ها هم می خورد.این کتاب و سنت چه جور است؟راست هم می گوید،غیر از کتاب و حدیث هم چیزی نقل نمی کند،نه از هیچ امامی،نه از هیچ خلیفه ای،نه از هیچ عالمی،اصلا از هیچ چیز.اما همان آیات و همان احادیث،فقط آن مصرف را دارد،یک مصرف نفتی دارد.

می بینیم که قرآنِ بی «جهت» هم بی معناست،بی معنا می شود،سنت هم بی معنا می شود،توحید هم بی معنا می شود.

امامت یعنی «جهت»؛اصلا لغت اش یعنی «جهت».این جهت را برو،اگر هم سرت را برگردانی،همهء کتاب و همهء سنت،تو را به بیراهه و گمراهی می کشاند.حتی توحید،اگر توحید «جهت» دار نباشد،خروارها فلسفه و حکمت و کلام راجع به توحید و اثبات توحید،جز مجموعهء خیالات پوچ،هیچ نیست.اما اگر «جهت» داشته باشی،توحید،یک عامی را تبدیل به ابوذر غفاری می کند.

وقتی که در «جهت» ایدئولوژیک،مسئلهء توحید مطرح شود،مسلم است که اوج می گیرد.یک توحید امّی داریم،یک توحید عملی و نیز یک توحید فلسفی.دنیا هگل را مطرح می کند،هایدگر را مطرح می کند،سارتر را مطرح می کند؛آنوقت است که باید متخصصی که ملّا صدرا شناس است،ابوعلی سینا شناس است،خواجه نصیر شناس است را به جنگ آنها فرستاد تا بتواند حرفش را بزند.پس این متخصص اگر در «جهت» باشد،به درد می خورد.

«جهت» درست،مثل یک لشکرکشی یا اردو کشی است.اردو کشی که درست باشد،افسر به درد می خورد،نقشه کش به درد می خورد،فیلم ساز به درد می خورد،شاعر به درد می خورد و حتی یک سبزی پاک کن هم اگر برای این اردو سبزی پاک کند،به درد می خورد.همه و همه در این «جهت» معنا پیدا می کند.اما «جهت» که گم بشود،همه چیز بی معنا می شود.

آن چه برای ما،در ذهن ما،ذهن روشنفکران ما به طور مشخص و قاطع و به طور صد در صد معین،هنوز مطرح نیست،«جهت» است.«من»ی که بر اساس یک اسلام شیعی مترقی امروزهء منطقی انسانی می اندیشم،باید مسلّم ببینم که در برابر استعمار،در برابر ایدئولوژی مارکسیستی،در برابر سرمایه داری،در برابر بوروکراسی،در برابر ماشینیسم،در برابر انسانِ مصرف پرست،در برابر آزادی جنسی،در برابر تمدن امروز،در برابر برنامه های دیگری که مطرح می کنند،«جهت»ام چیست؟در برابر همهء اینها،چه جبهه ای دارم،جایم کجاست،«جهت»ام کجاست و مسئولیت ام کجاست و چه چیزهائی را باید نفی کنم،چه چیزهائی را باید اثبات کنم،و اصلا می خواهم چه کار کنم؟

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت هفتاد و یکم):

اسلام،تکیه گاه روشنفکران:

این نهضت را من ایجاد نکرده ام.من کوچکتر از آنم که ایجاد کنندهء نهضتی باشم.وانگهی،نهضت،بزرگتر از آن است که یک فرد،آن را ایجاد کند.

من در این مکتب،اگر برای خود،«عنوانی» قائل شوم،آن عنوان،حداکثر یک «شاگرد خوب» است و نه بیشتر!

استادان مان،همهء روشنفکرانی که از سید جمال الدین اسدآبادی به بعد،در دوران معاصر،برای تحقق آنچه «رسالت روشنفکر» می خوانند،تکیه گاه شان «اسلام» است.

در جامعهء ما،اکثریت مسلمان اند،پس تکیه گاه اکثریت،اسلام است؛اما به عنوان یک «دین»،یعنی یک «حقیقت متافیزیکی که از راه وحی،به مؤمنان اش رسیده و آن را دربست و بی چون و چرا قبول دارند».اسلام،برای این ها که اکثریتِ مسلمان اند،یک «تکیه گاه روحی» است.اما برای برخی سیاستمداران – که به ریشهء متافیزیکی آن هم معتقد نیستند – می تواند در نیل به هدف های سیاسی یا اجتماعی،یک «تکیه گاه اجتماعی» باشد.به هر حال،جامعهء ما چون مذهبی است،پس مذهب،یک عامل اجتماعی به شمار می رود.منتها،سیاستمداری ممکن است برای رهائی مردم،به آن تکیه کند و سیاستمداری دیگر،برای اسارت مردم.

اساسا،من این مرزهای قدیمی و مشهور میان «آسمان و زمین،ماده و معنا،قانون اجتماعی و وحی الهی،علوم دینی و علوم دنیائی،روحانی و حسمانی،طبیعت و ماوراء الطبیعه،روح و جسم،پدیدهء فیزیکی و پدیدهء متافیزیکی،برای دین مردم و برای دنیای مردم،در راه خدا و در راه خلق» را با «نگاه توحیدی» نمی بینم.این مرزبندی ها در جهان شرک مطرح است و به چشم احوَل یا دوبین،ثنویت (Dualisme)می آید.در «جهان بینی توحید»، عالم وجود،یک «پیکر پیوستهء واحد»ی است«زنده و آگاه»،که هم می اندیشد و هم احساس می کند و هم می آفریند و هم انتخاب می کند.در این تشبیه،شما هم طبیعت را می یابید و هم خدا را.می بینید که اساسا آن «تفکیک» ها،در این جهان بینی،فاقد معنی است.

نمی گویم:پیکره و روح؛نمی گویم پیکره ای که همان روح است.می گویم یک «پیکرهء زنده».عالَم،یک «انسان کبیر» است؛چنان که،انسان،یک «عالَم صغیر» است.خدا،فکر،خواست،آگاهی و آفرینندگی و حیات،این تنی است که طبیعت نام دارد.

فهم رابطهء میان خدا و طبیعت،در این تصویر واحد از جهان،معمای پیچیده و نامفهوم «وجود» را برای ما پدید آورده است.مشکل فهمیدن توحید،همین جا است.و این است که اندیشه های بزرگان بشری،ناچار یا به «دوگانگی شرک» افتاده اند و یا به «وحدت وجود»!

نمی توانیم بفهمیم؛ولی تشبیه می تواند فهم ما را به آن نزدیک سازد.بهتر است این تشبیهات را از شایسته ترین آموزگاران توحید بیاموزیم:یعنی از قرآن صامت و قرآن ناطق:

قرآن صامت،جهان را به چراغی تشبیه می کند که به شعلهء خدا روشن است(آیهء نور: الله نور السموات والارض...) و قرآن ناطق،علی (ع)،چه دقیق اندیشه را بر سطح بام بلند و دشوار «توحید» نگاه می دارد و از پرت شدن به دو سوی شرک و یا وحدت وجود،که پرتگاه همهء اندیشه هاست،مانع می شود:

«داخل فی الاشیاء لا بممازجه»:خدا در درون پدیده هاست،اما نه به آمیختگی؛

«و خارج عن الاشیاء لا بمباینه»:و در بیرون پدیده هاست،اما نه به گسیختگی.

هم چنان که گفتم،پیشگامان راه ما،روشنفکرانی هستند که اسلام را تکیه گاه خود داشتند و دارند.ولی مسئله بر سر همین «تکیه گاه» بود؛که پرسیدند:تکیه گاه،به عنوان یک عامل اجتماعی و یا یک حقیقت متافیزیکی و الهی؟

و گفتم:در چشم توحید بین،این دو با هم مغایر نیستند.مثلا یک پدیدهء متافیزیکی مثل «وحی»،با یک پدیدهء فیزیکی مثل «جاذبه»،هر دو یکی است؛چون هر دو،کار یکی است؛چون «یکی» بیش نیست.«یک است و جلوش،تا بی نهایت صفرها»! اگر اختلافی در این دو هست،به اعتبار رابطه شان با منِ انسان است.

این است که قرآن – بر خلاف فلاسفه که عالم را به طبیعت و ماوراء طبیعت تقسیم می کند – می گوید:شهادت و غیب؛و این دو،از نظر انسان،چنین نامیده می شوند،مثل محسوس و نامحسوس؛نه مثل ماده و هیولی و جوهر و عَرَض و ...

من همیشه از طرح مسائل خیلی «علمائی حکمائی عرفائی» گریزان هستم.هر چند دلم می کشد؛اما همیشه می کوشم تا بر «نفس» خود مسلط شوم؛و برای این مردمی که به اندازهء خرج یک مرغ منجمد،درآمد ندارند و جامعه ای که هنوز از بیسوادی و خرافه پرستی و فلج عقلی و محرومیت های بدوی رنج می برند،«عِلم بازی» در نیاورم!

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت هفتادم):

من از مولوی ممنون ام که بر خلاف شمس،تنها و بال در بال چند روح معراجی و استثنائی،به طَیَران روحی و تکامل وجودی خویش  در آسمان عشق و عرفان و عروج الهی مشغول نشد و نگفت «گور پدر این عوام کالانعام،و من،گنگِ خواب دیده ام و عالَم،تمام کَر»؛و ایستاد و معطلِ ما شد،تا شصت هزار بیت مثنوی سخن،با ما حرف بزند.

بزرگترین و عالی ترین حوزهء درس پروفسور لوئی ماسینیون را،من نه در دانشگاه سوربُن و نه در «کلژ دو فرانس» و ...که پای ستون مسجد مسلمانان پاریس دیدم؛که نشسته بود و چند سبزی فروش و عملهء مفلوک عرب الجزایری را نشانیده بود و به آنها که ،هم مذهب و هم زبان خود را در فرانسه و در آغوش استعمارگر خویش فراموش کرده بودند،حمد و سوره یاد می داد.

با این همه،فکر می کنم اکنون زمینهء فکری و تحول اجتماعی و تاریخی و جهانی مسائل به آنجا رسیده است که یک استعداد فکری و روحی،از پایگاه منیع فلسفه،ادب،هنر و عرفان نیز بتواند بزرگترین مسئولیت مردمی را،بدان گونه که از یک روشنفکر توقع می رود،تعهد کند و از این طریق،به روشنگری و تکامل و تعمق ایدئولوژیک و یا توسعه و تأثیر و خلاقیت اعتقادی و احیای ارزشهای ایمانی و انسانی،خدمتی استثنائی کند.

شرایط اجتماعی،مرا بر آن داشت که به جای خط سیر ذوقی و استعداد شخصی ام،مسیر تحصیلی و علمی ای «به درد بخور» را انتخاب کنم و در نتیجه،به سراغ جامعه شناسی و تاریخ رفتم.

امروز،نیازی که به شدت احساس میشود،تجدید فکری و فلسفی جهان بینی و انسان شناسی ایدئولوژی اسلام است که زیربنای آن در همهء ابعاد و همهء پایه ها است.و به همین دلیل نیز هست که اکنون از سوی مارکسیست ها و ماتریالیست های فلسفی،اقتصادی،اخلاقی و استعماری،اسلام با یک هجوم فلسفی و فکری و علمی و ذهنی رو به رو است.اساسا رشد ایدئولوژی ما به مرحله ای رسیده است که جهان بینی و انسان شناسی توحیدی ما،نیاز به بیان فلسفی و تفسیر عرفانی جدیدی،در سطح اندیشه و دانش عصر ما و انسان عصر ما را ایجاب کرده است.و نسل روشنفکر و متعهدی که به این طرز فکر،وفادار مانده است،ضرورت آن را به شدت احساس می کند.

احساس می کنم که انسان عصر ما،روشنفکر عصر ما و ایدئولوژی اسلامِ بیدار شده و به صحنه آمدهء ما،نیازمند چنین بینشی و برداشتی از جهان و انسان است.تحصیل فلسفه در غرب و سپس تکمیل اش با فلسفهء شرق و اسلام شناسی فلسفی،کاری است در مسیر مسئولیت و در جهت تکوین ایدئولوژیک اسلام.

 

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت شصت و نهم):

اما آنچه در پیرامون ام می گذرد،همیشه آن چنان فجیع بوده است که استغراق ام را در این فضای پر از اندیشه و تأمل و احساس و زیبائی،نوعی خلسه و خلوتی می یافته ام،که به همان اندازه که نشانه ای از عمق و زیبائی و خلوص روح و جلال و علوّ و قداست جوهر و فطرت است،حکایت از وجود مختصری «بی غیرتی» نیز هست...و شاید هم،مفصّلی!

این است که با خود گفتم:من که از کیسهء فقیر مردم ام رفته ام تا چیزی بیاموزم و بازگردم،نمی توانم تنها به میل دلم عمل کنم و آزاد نیستم که تنها به مقتضای وضع روحی و استعداد شخصی ام،به آموختن و اندوختن مشغول شوم و همّ و غم ام همه این باشد که در پی آن چه به من رشد وجودی و غنای فرهنگی و لذت روحی و حتی کمال علمی و فکری و معنوی می بخشد،باشم.

زیرا هرگاه فلاسفهء بزرگ،نوابغ درخشان و روح های متعالی و هنرمندان و شاعران و متفکران برجسته ای را در تاریخ می یافته ام که از محیطی تیره و تنگ و منحط و از میان مردمی قربانی فقر و خواب و عقب ماندگی و جور و مصیبت برخاسته اند و قرن هاست که اندیشه ها و احساس های برجسته و زبدهء بشریت را با کشف و کرامات خویش تغذیه می کنند،اما مردم پیرامون خویش،زندگی و جامعه و شهر خویش و توده های محروم و محتاج عصر خویش را کمترین نصیبی نداده اند،نمی توان خود را از چنگ «سؤالی سرزنش آمیز» رها کنم.

عالی ترین درجهء شهادت و ایثار و اخلاص،نه تنها گذشتن از مال و جان،که از رشد و تکامل وجود و معنوی و علمی خویش است؛ و ایستادن برای پرداختن به مردم و حرف زدن با آن ها و پاسخ گفتن به نیازهای ابتدائی و عادی زندگی شان.

ادامه دارد...