عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

اسلام پویا و مترقّی (قسمت هفتاد و هشتم):

دوران «تکوین ایدئولوژیک»،مسئولیت هائی خاص خود را می طلبد؛و غفلت از آن یا کوچک شمردن آن،عواقبی هولناک و فاجعه آمیز دارد؛که نخستین اش،ناتمام ماندن این تکوین است.و در نتیجه،عقیم ماندن نهضت و بی ثمر ماندن همهء فداکاری ها و شهادت ها و در پایان،قربانی شدن آن در برابر توطئهء منافقان و بیداد جباران؛و به هر حال،بیرون رفتن اسلام از صحنه است؛و پیروزی آن گروهی که مرحلهء تکوینی ایدئولوژی خویش را با موفقیت گذرانده؛و اکنون می داند چه بیندیشد،چه بگوید و چه بکند؟

اکنون،بیش از همیشه،احساس می شود که فوری ترین،حیاتی ترین و اساسی ترین رسالت نخبگان وابسته به این بعثت انقلابی اسلامی،تلاش،مبارزه و یاری اسلام است؛برای آنکه بتواند مرحلهء تکوینی خویش را با کمال قوّت و موفقیت بگذراند.و این «نوزاد» ایدئولوژیک،تولدی درخشان،سالم و نیرومند داشته باشد؛و دو رسالت خویش را،که یکی بیداری انسان ها،رهائی ملت های سرکوب شده و نجات و امامت مستضعفان زمین و توده های استثمار شده و محروم است؛و دیگری،قدرت رقابت و مقاومت در برابر فرهنگ های استعماری و ایدئولوژی های رقیب و مدعی و انحصارطلب است،بتواند با پیروزی و قدرت،به انجام برساند.

و این دیگر،نیاز به گفتن ندارد،که اسلام،جز من و تو و امثال من و تو،هیچ کس را ندارد.از علمای متحجّر و فاقد احساس مسئولیت در قبال معضلات سیاسی و اجتماعی انتظار داشتن،نوعی ساده لوحی است که ویژهء مقلّدان عوام است و مریدان بازاری؛که اگر آبی نمی آورند،کوزه ای نشکنند،باید سپاسگزار آنها بود.ما باید خودمان برای خودمان کاری بکنیم،دوائی برای دردمان،قوتی برای گرسنگی مان،همین!

پس می بینید که چه رسالت سنگینی بر دوش های ناتوان ما نهاده اند؟و می بینید که چنین رسالتی،تا کجا به بودن و کار کردن ما نیازمند است؟و می توانی احساس کنی که این رسالت،از هر شمشیر زدنی خطیرتر و خطرناک تر است.و لازم به گفتن نیست که این توصیه،نه این است که:«کاری بکنیم تا بمانیم»،بلکه برعکس:«بمانیم تا کاری بکنیم»!

ادامه دارد...


اسلام پویا و مترقّی (قسمت هفتاد و هفتم):

با این نگرش،آن چه در تاریخ اسلام برای ما افتخار آمیز است،نه تمدن قرن چهارم و نه قدرت و عظمت سرزمین اسلام و نه حتی انبوهی از فرهنگ و فلسفه و دانشی است که در گذشته،به این نام فراهم آمده است؛آن چه برای ما آموزنده و سخت شور انگیز و در عین حال،متن اصلی اسلام و رسالت آن است:تغییر انقلابی ارزش ها و آدم ها و رابطه ها و خَلق روح های بزرگ و دگرگونه و بینش های تازه و جهت گیری و مسئولیت و درد و راه و آرمان،و اساسا فهم نوین جهان و انسان و زندگی و تاریخ است؛که در آن نیم قرن نخستین و به ویژه ربع قرن اولیهء بعثت،پدید آمد؛و حاکی از خلق انسانی تازه و نژادی تازه و بر پا ایستادن انسانی با روح و بینش و ارزشهای تازه بود.آنچه (فرانتس فانون)،برای آینده و به عنوان غایت اصلی تمام انقلاب های عصر ما آرزو می کرد.

و با این ملاک در ارزیابی تاریخ،باید گفت از آن پس،در طول این چهارده قرن،تنها یک بار دیگر،آن «بعثت انقلابی» تکرار شده است و آن «روح» در کالبد یک عصر دمیده است و آن عصر،بی هیچ تردیدی و هیچ مبالغه ای،عصر ما است.

«رنسانس»،نه عصر تجدید تمدن و فرهنگ و قدرت اسلامی،که تجدید تولد خودِ اسلام،بعثت دوبارهء اسلام در نسل ما است.

در چنین زمانی،این همه خطیر و این همه خطرناک و در آستانهء ظهور تجدّد فکری و روحی اسلام،که بی شک به بعثتی اجتماعی و تکوین اُمّتی انقلابی در جهان فردا خواهد انجامید؛و اسلام پوست بر تن می دراند و دوباره متولد می شود و چنین تنگ و تاریک تعصب و جمود قرن ها را رها می کند و به عنوان یک «اُمّت وسط»،در متن زمان و در میانهء صحنهء درگیری های جهانی پا می نهد تا برای مردم،نمونه باشد.و طبیعتا در همان حال که از زیر آوار قرن های قبرستانی سر بر می آورد،در زیر ضربه های بی امان و کینه توز ارتجاع داخلی،استعمار خارجی،فرهنگ حاکم بر زمان و ایدئولوژی های مدعی قرار می گیرد.و این سرنوشتی است که هم اکنون آن را به چشم می بینیم.

به هر حال،در چنین شرایطی،شرایطی که در آن،سرمایه داری از دموکراسی و لیبرالیسم،که میراث انقلاب کبیر فرانسه بود،به سوی ماشینیسم رو می کند،و یک «طبقهء جهانی» می گردد.ابرقدرت های متخاصم،که یک قرن مردم و روشنفکران را فریفتند،اکنون دارند برای اسارت ملت ها و خاموش کردن توده های مردم و حفظ وضع موجود در جهان،با هم،همدست و همداستان می شوند.و مارکسیسم نیز،هم در سیاست جهانی و هم در نظام انسانی،خُلق و خوی بورژوازی می گیرد؛و در دنیای ایمان و اندیشه به بن بست رسیده و از حل و حتی تبیین و تفسیر پدیده ها و ناهنجاری های عصر ما عاجز مانده است؛و نارسائی های خویش را در پاسخ گفتن به نیازهای عمیق و آرمان های بلند انسان،به ویژه در برابر وجدان روشنفکران خودآگاه و آزاد پس از جنگ جهانی دوم به ثبوت رسانده.و اسلام،بعثت مجدد خویش را پس از یک دوران طولانی رکود،آغاز کرده است.

یکی از همفکران از من پرسید:به نظر تو،مهم ترین رویداد و درخشان ترین موقعیتی که ما در سال های اخیر کسب کرده ایم،چیست؟گفتم:در یک کلمه:تبدیل اسلام از صورت یک «فرهنگ» به یک «ایدئولوژی»،در میان متفکران؛و از سنت های «جزمی موروثی»،به «خودآگاهی مسئولیت زای انتخابی»،در وجدان عموم مردم.

باید بگوئیم اسلام در این لحظه از زمان،دوران «تکوین ایدئولوژیک» خویش را می گذراند.درست مانند دوران تکوین نخستین اش در سالهای بعثت.اختلاف این دو،تنها بر سر منشأ آن است؛که در آن مرحله،«غیب» بود و در این مرحله که ما در آن هستیم،«قرآن» است.در آنجا مسئولیت «ابلاغ» و «امامت»،بر دوش یک رسول مبعوث – نبی - بود،و در اینجا،بر دوش تمامی علمای صاحب بصیرت و متفکرین و دلسوزان مسئول،که «وارث پیامبران»اند.[العلماء ورثة الانبیاء].

تشخیص چنین موقعیت تاریخی و مرحلهء تحولی یک نهضت،بزرگترین شرط اساسی یک «انتخاب درست و دقیق» است.

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت هفتاد و ششم):

تبدیل اسلام،از یک «فرهنگ» به یک «ایدئولوژی»:

این «زمان تقویمی» است که به واحد های هم اندازه و هم عرض تقسیم شده است.«زمان اجتماعی»،برعکس است.گاه یک لحظه اش،بیش از یک قرن می ارزد و بیش از یک دوران طولانی حساس و خطیر است.و این است که یک شب،می تواند از هزار ماه ارجمندتر باشد؛اگر آن شب،شب قدر باشد؛شبی که «ارزش»های انقلابی و نو آفریده می شود؛شبی که تقدیر نوینی برای انسان و تاریخ فردا شکل می گیرد[قدر،هم به معنی ارزش است و هم به معنی تقدیر].

انسان نیز چنین است.مقصود از انسان،نه آن نوع حیوان ناطقی است که علوم طبیعی و بیولوژی از آن سخن می گویند.بلکه مقصود،آن خودآگاهی،آگاهی و ارادهء آزادی است که:تصمیم می گیرد،انتخاب می کند.انسان همواره در انتخاب کردن است؛اما انتخاب از لحظه های خطیر و خطرناک تاریخ،لحظه های «قدر»آفرین و «تقدیر»سازی که همه چیز در دگرگون شدن است و همه چیز ویران می شود تا همه چیز از نو ساخته شود،معنی و محتوا و دامنهء دیگری دارد.انتخاب یک انسان،نه تنها حجم وجودی و نوع شخصیت وی و جهت و پایگاه انسانی- اجتماعی وی،که تعیین کننده و نیز نگاه دارندهء تمامی ارزش هائی است که وی به آن وابسته است و به آن عشق می ورزد و آن ها را می پرستد.

در این حال،«انتخاب»،عظمت و قداست و دامنهء یک «رسالت» را دارد؛و خودآگاهیِ یک انسان،ارزش و کیفیت «نبوّت» را،و در نتیجه،خواه یا ناخواه،فرد،در بودن و زیستن خویش،یک «اُسوه» می شود،یک «شهید»،یا «شاهد».نترسیم و بگوئیم موقع و مقام یک «امام» را می گیرد،و فلسفهء وجودی اش،تعبیری از یک «حجت» است و نقش تاریخی اش در آن لحظهء قدر،نقش یک «قائم»!

چه قدر این واژه ها،بارِ معنائی دارند و هیچ فرهنگ مذهبی،ملی یا ایدئولوژی در جهان نیست که مشابه آن را داشته باشد.و افسوس که در کاسهء حقیر ذهنیت و تنگنای تاریک فهم ما،این چنین فقیر مانده اند؛و گذشته از آن،در قالب چند چهرهء قدسی حبس شده اند و منجمد.

اکنون،ما در قلب پر تپش و داغ چنین لحظه هائی قرار گرفته ایم.اسلام در اواخر قرن سوم و چهارم به اوج عظمت و درخشش تمدن و فرهنگ خویش دست یافت؛و نبوغ های شگفتی در آن شکفت،که در زندگی نوعِ انسان،جاودان شدند.اما به نظر من،این اهمیت درجهء دومی دارد.برای اسلام و برای انسان،مهم تر از تمدن و فرهنگ و علم و نبوغ و اصل پیشرفت،شور و شرارهء یک «ایدئولوژی انقلابی» است.

آن چه «مدینه»،شهری کوچک و فقیر با دیواره های گِلی و چند درخت خرما را بر روم،تیسفون و استخر،کانون های بزرگ قدرت و مدنیّت آن عصر،فضیلت می بخشد و «صُفّه»ء ساده و گردآلود مسجد محمد(ص) را در چشم ما،از تالار پر شکوه و خیره کنندهء سِنای روم و آپادانای تخت جمشید،عزیزتر می سازد.آن چه برای ما اساس و آرمان است،ایمان و ارزش است.آن چه به آدمی،«جهت» می دهد؛به زندگی ،معنا می بخشد و می آموزد که:

«بودن»،چرا؟ و «زیستن»،چگونه؟

این زمزمه که:دیگر عصر ایدئولوژی گذشته است و اکنون دوران،دوران برتری و تفوّق تکنولوژی است،«توطئهء خطرناکِ قدرتمندانِ چپ و راستی» است که از ایمان هراس دارند؛و می کوشند تا خیانت های خویش را به مبانی اعتقادی در مکاتب غیر الهی،و ارزش های انسانی در آزادی افراطی و بی بند و بار،توجیه کنند.و برای این کار،هر دو قطب،بر اصل «پیشرفت»،تکیه ای آرمانی می کنند.پیشرفت،این نقاب فریبنده ای که امروز،در پشت آن،جنایت های هولناکی صورت می گیرد و عزیزترین ارزش های قدسی انسان،پایمال می شود!

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت هفتاد و پنجم):

آن چه به حساب می آید،و حد و مرز و ارزش و اثر و عمل عقل را مشخص می سازد و محقَّق،«علم» است.علم در کار تحقیقی و اجتهاد،که اساسا یک کار علمی است،می تواند و باید اصل قرار گیرد.و مقصود از علم،تمامی دانش های انسانی یا طبیعی،از فیزیک و شیمی و بهداشت،جغرافیا و هیأت و انسان شناسی و جامعه شناسی و اقتصاد و ریاضیات و روانشناسی و سیاست و حقوق و تاریخ و ...است،که در هر اجتهادی،مجتهد را یاری می کند.حتی در کشف دقیق تر حقیقت و واقعیت شرعی و حکم عملی؛و ضرورت آن را برای مجتهدان امروز،بیش از همیشه احساس می کنیم و فقدان آن را می بینیم که چه کمبود فاجعه آمیزی را به بار آورده است.اقتصاد جدید را ندانستن و دربارهء ربا و اَشکال آن ،امروز فتوا دادن و احکام اقتصادی اسلام را گفتن.علم بهداشت امروز را نخواندن و در باب طهارت،اجتهاد کردن.سیاست را نشناختن و برای مردم،تکلیف معین کردن،یا رهبری امت مسلمان و نیابت امام زمان(عج) را مدّعی بودن...

عقل که هست،و همهء مجتهدین ما مسلما عاقل اند و به عقل خود عمل می کنند.اجتهاد،علم می خواهد.هر مسئلهء فقهی و حکم شرعی،مسئله ای از یک رشتهء خاص علمی است که باید با شناخت آن،نظر خاص اسلام را در آن باب پیدا کرد و اجتهاد نمود.

اصل چهارم هم،«زمان» است.جز اینکه اجماع علما و فقها نمی تواند قاطعیت علمی و تردید ناپذیر داشته باشد،و اجماع بر خطا نیز،در یک مسئلهء خاص،همیشه ممکن است.چه،یک مسئله،اصلا ممکن است در یک دورهء زمانی،اساسا غلط فهمیده شود و بعد تصحیح گردد.

اجبار و الزام عقل انسانهای همهء زمانها تا پایان روزگار،به تقلید و تکرار آنچه قدما حکم داده اند و تصویب کرده اند،نوعی جمود و ارتجاع است.اجماع،یکی از دلائل مؤیّده در اثبات یک نظر است.از همه مهم تر،مگر مسائلی که در بارهء آن ها اجماع وجود دارد،چه قدر است؟طبیعتا بسیار محدود است.و اساسا،مسائلی که در گذشته مطرح بوده است،محدود است؛و بی شمار مسائلی که بعد ها آمده و خواهد آمد و در آن باب،اجماع وجود نمی توان داشت.چه،چگونه یک موضوع محدود،می تواند یک اصل کلی و ملاک عام و همیشگی و مطلق گردد؟

آن چه همیشه هست و همیشه باید به عنوان یک اصل اساسی و ضروری و منطقی و اجتناب ناپذیر،در اجتهاد و استنباط احکام و حل مشکلات و تعیین تکالیف و شیوهء عمل مردم به حساب آید،«زمان» است.

ادامه دارد...

اسلام پویا و مترقّی (قسمت هفتاد و چهارم):

کتاب،سنّت،علم،زمان:

می توانیم مبانی اسلام شناسی و اجتهاد فکری و فقهی را اصلاح کنیم.برای اسلام شناسی نیز،در قبال قدما،از شیوه های پیشرفته و تجربه شدهء تحقیق علمی جدید بهره گیریم.شیوه های تحقیقی و متدولوژی علمی ای که امروز،موفق و مؤثر بودن آنها را،این همه پیشرفت های علمی به ثبوت رسانیده است؛و تمدن و دانش جدید،بزرگترین موفقیت های خیره کننده و سریع خود را مدیون اصلاح و تغییر شیوه های بررسی و تحقیق در عصر جدید می داند.

از نظر مبانی اجتهاد نیز،«قرآن و سنّت»،اصول ثابت و منابع تغییر ناپذیر شناخت ما هستند.ولی پایه هائی را که علما و متکلمین و اصولیون قدیم ما نهاده اند،که البته در عصر خودشان بسیار مترقّی و حتی افتخار آمیز بوده است،چرا نتوان هماهنگ با رشد فکری و علمی و تکامل معنوی و اجتماعی بشر تغییر داد و اصلاح و یا تکمیل کرد؟هیچ عاملی جز تعصب و یا توقف فکری در همان قرون پیشین،ما را به چنین جمودی و رکودی دعوت نمی کند،و روح اجتهاد،با این جزم اندیشی و بینش تقلیدی،آن هم دربارهء «اصول اجتهاد» و شیوه های اجتهادی،که باید در مسیر تغییر و تکامل جامعه و اندیشهء انسانی تغییر و تکامل یابد،مغایر است.

این است که من،به جای دو اصل «عقل» و «اجماع»،«علم» و «زمان» را پیشنهاد می کنم.به خصوص که این با روح و بینش شیعه و علمای مترقی و اصیل شیعی هماهنگ تر است.چه،باب اجتهاد را که مذهب ما باز گذاشته است؛و این بزرگترین عامل حیات و حرکت و نو ماندن مداوم مذهب در هر زمانی و زمینی است و نیز مخالفتی که شیعه،همیشه با اشاعره و ظاهریّه و اخباریون و دیگر متعصبان قشری داشته،و دستوری که امام زمان(عج) به علمای آگاه و مسئول شیعه برای همیشه صادر فرموده اند که: «حوادث واقعه» را با ملاک های علمی مکتب شیعی ارزیابی کنند،و در برابر آن،نظر علمی و جبهه گیری علمی خود و مردم را مشخص سازند.و توجهی که علمای ما به «عرف»،«ضرورت»،«تساهل» و علمی بودن و وجود شرایط و امکانات مساعد و مقتضیات و واقعیت گرائی داشته اند؛و تکیه ای که بر همین «عقل» به عنوان اصلی در کنار «شرع» و همسایه و همکار «کتاب و سنت» می کرده اند و بسیار قرائن و دلایل دیگر،همه حکایت از آن دارد که تجدید و تکمیل و تغییر و اصلاح و نوگرائی معقول و مترقی،و البته محتاطانه و مطمئن،در وسایل و روش ها و اَشکال کار علمی و تحقیقی و اجتهادی در اسلام،به ویژه با بینش شیعی،مجاز است و بیشتر از مجاز!

به خصوص که در این موضوع خاص،دو اصل «عقل» و «اجماع»،در فرهنگ فقهی شیعه،هیچ گاه قاطعیت مطلق و تردیدناپذیر را نداشته و «اِن قُلت» های زیادی دربارهء میزان و میدان عمل و عملکرد «اجماع» وجود دارد،که اجماع تا چه حد می تواند ملاک باشد و آن هم اجماع چه کسانی؟در چه شرایطی و چه مسائلی و...؟

گذشته از آن،«عقلِ» فکر شیعه،به همان اندازه که در برابر اشاعره،یک گرایش عقلی محسوب می شود،اما همیشه در برابر معتزله،که بینش مطلقا عقلی داشتند،بسیار محتاط عمل می کرد. با نزدیکی فکری که با این جناح داشته،می کوشیده تا فاصلهء خود را از این جهت حفظ کند و مخالفت شدید فقهای ما با «اهل رأی» و «اصل قیاس» که حتی آن را منطق ابلیس می خواند!و ابوحنیفه را به شدت می کوبید،از همین جاست.که گذشته از اینها،اگر عقل،به معنی فهم و شعور منطقی  انسان است،که اصل اصول است و فهم کتاب و سنت،به گونه ای که هر جا این دو ساکت اند،او خود مستقلا سخن بگوید و نظر بدهد،که به اجتهاد دینی ربطی ندارد.و شاید در دین،اساسا چنین حقی و چنین استقلالی نداشته باشد.

وانگهی،«عقل» به طور مطلق و مجرد یعنی چه؟به قول دکارت:عقل،سرمایه ای است که به تساوی میان همهء انسانهای سالم تقسیم شده است؛و اگر هم چنین نباشد،چه ملاک و نشانی هست که چنین نیست؟و یا فلان نظر،نظر عقل است و نه کتاب و سنت؟

ادامه دارد...