عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

حجِ آگاهانه (3):

هجده) رهبانیتِ تو در صومعه نیست،در جامعه است.در صحنه است،که در ایثار،در اخلاص،در نفی خویش،در تحمل اسارت ها،محرومیت ها،شکنجه ها و درد ها و استقبال خطر ها و در صحنهء درگیری ها و به خاطر خلق است که به خدا می رسی،که:هر مذهبی رهبانیتی دارد و رهبانیت مذهب من،جهاد است.(پیامبر اکرم (ص))

نوزده) تنها این جاست که می توانی کلی را به چشم ببینی.در بیرون کعبه،فرد واقعیت دارد،جزئی،عینی است،کلی،یک مفهوم ذهنی است،انسان یک معنی،یک ایده،یک مفهوم عقلی و ذهنی و منطقی است،در عالم خارج فقط انسانها هستند،که هر که هست حسن است یا حسین،زن است یا مرد،شرقی است یا غربی،و این جا،واقعیت ها همه محو شده اند،مفهوم کلی،حقیقت عقلی،یا ذهنی،واقعیت عینی خارجی یافته است.اکنون بر گِرد کعبه،فقط انسان است که طواف می کند،مردم و دگر هیچ!

بیست) در اینجا به تو می آموزند که تنها در نفی خویش،به اثبات می رسی،در خود را ذره ذره،اندک اندک،به دیگران ایثار کردن،به امت فدا کردن است که ذره ذره،اندک اندک،به خود می رسی،خود را کشف می کنی،به آن خود راستین ات پی می بری،چنانکه در خود را ناگهانی،انقلابی،به مرگ سپردن،در مرگ سرخ فنا شدن است که به شهادت می رسی،شهید می شوی و شهادت یعنی حضور،یعنی حیات و شهید یعنی همیشه حیّ و حاضر و ناظر بر وجود زندهء جاوید!

بیست و یک) سبیل الله یعنی سبیل الناس.هردو یکی است.از فردیت به سوی الله،سبیلی نیست.اگر می گوئی که پس عبادت های فرادی چرا؟برای آنکه خود را بسازی،بپروری،تا به آستانهء ایثار برسی،تا شایستگی از خود گذشتن برای جمع بیابی،تا انسان شوی،که فرد،فانی است،انسان باقی است،انسان خلیفهء خدا در طبیعت است،و تا خدا خداست،خلیفه اش هم هست،آیه اش هست،و تو در خود را این جاوید میراندن،زنده می شوی،جاودان می مانی.که قطرهء جدا از دریا،شبنم است،تنها در شب است،عمرش یک شب است،ساکن است،با نخستین لبخند نور،محو می شود.به رود پیوند تا جاودان شوی،تا جریان یابی،تا به دریا رسی.

بیست و دو) و سنت این بود که چون دستت،به بیعت،در دست کسی قرار می گرفت،از بیعت های پیشین آزاد می شد.و اکنون در لحظهء بزرگ انتخاب!انتخاب راه،هدف و سرنوشت خویش،در آغاز حرکت،در آستانهء ترک خویش و غرق در دیگران،پیوستن به مردم،هماهنگ شدن با جمع،باید با خدا بیعت کنی.خدا دست راست خویش را پیش تو آورده است،دست راستت را پیش آر،در بیعت او قرار گیر،با او هم پیمان شو،همهء پیمانها و پیوندهای پیشینت را بگسل،باطل کن،دستت را از بیعت با زور،زر،تزویر،از پیمان با خداوندان زمین،رؤسای قبایل،اشراف قریش،صاحبان بیوت!همه رها کن،آزاد شو!به جمع بپیوند؛اما نه به سیاست،که به عشق!

بیست و سه) شگفتا!اسماعیل و ابراهیم،دست اندر کار بنیاد کعبه.اسماعیل و ابراهیم!این از آتش گذشته و او از قربانگاه!و اینک هر دو مأمور خداوند،مسئول خلق،معمار کهن ترین معبد توحید در زمین،نخستین خانهء مردم و در تاریخ،خانهء آزاد،آزادی،کعبهء عشق،پرستش،حرم!رمزی از سراپردهء ستر و عفاف و ملکوت!

ادامه دارد...

حجِ آگاهانه (2):

نه) مناسک حج،نه فقط رسالهء فقهی در آداب و اعمال حج است و نه فقط رسالهء فکری در فلسفهء این آداب و تفسیر و تحلیل این اعمال،بلکه این آداب و اعمال در حج،نام ویژه اش مناسک است و این نامی است که اسلام،خود بدان داده است و نشان می دهد که تعبیر من از حج – که می گویم مجموعه ای است از حرکات،حرکات دارای نظم وابسته به زمان و در جمع – با این تسمیه سازگار است.

ده) اگر یک هزارم تعصب و تکیه وسواسی که در فرم انجام حج اِعمال می شود،در فهم معنی و محتوای آن به عمل می آمد،حج می توانست هرسال،دورهء درسی باشد که صدها هزار نمایندهء آزاد و مشتاق را با روح حج و رسالت اسلام،آشنا کند.

یازده) حج یک حکم متشابه است.همچون آیهء متشابه!و غنی ترین و اساسی ترین معانی،در همین ظروف متشابهات پنهان است که در هر عصری و با هر کشفی،بطنی ازبطون بیشمار آن گشوده می شود و در دل این متشابهات است که آنچه را باید اندیشه های غوّاص قرن های آینده صید کنند،از چشم های کم سو و اندیشه های لغزان امروز و دیروز،پنهان کرده اند.

دوازده) در چشم من،احکام نیز همچون آیات،به محکم و متشابه تقسیم می شوند.جهاد یک حکم محکم است و حج،یک حکم متشابه!

سیزده) در یک کلمه،حج شبیه آفرینش است و در همان حال،شبیه تاریخ و در همان حال،شبیه توحید و در همان حال،شبیه مکتب و در همان حال،شبیه امت(به معنای جامعهء نمونهء اعتقادی)و بالاخره،حج نمایشی رمزی است از آفرینش انسان و نیز از مکتب اسلام...

چهارده) حج یعنی هجرت از خانهء خویش به خانهء خدا.ای فرزند آدم و خلیفهء خدا!تاریخ،زندگی،نظام ضد انسانی اجتماع،تو را مسخ کرده است.روح خدا را بجوی و بازگرد.از خانهء خویش به سوی خدا حج کن!

پانزده) همهء اینها که سالهاست انسان بودن خود را از یاد برده بودند و جن زدهء زور شده بودند و یا زور یا میز یا نام یا خاک یا خون...و موجودی شان را وجودشان می دیدند و درجه هایشان و لقب هایشان را خودشان می یافتند،اکنون همه خودشان شده اند،خودِ انسانی شان،همه یک نفر،انسان و دیگر هیچ،همه یک صفت:حاج!قصد کننده.و همین!

شانزده) نماز در میقات،یعنی اینکه:اینک من،ای خدا،نه دیگر بندهء نمرود،بندهء طاغوت،که در هیأت ابراهیم(ع)،نه دیگر در جامهء گرگ زور،روباه فریب،موش سکه پرست و نه میش ذلت و تسلیم،که در هیأت انسان،در جامه ای که فردا باید به دیدارت از خاک برخیزم.

هفده) کعبه،آن سنگ نشانی است که ره گم نشود،این تنها یک علامت بود،یک فلش،فقط به تو،جهت را می نمود،تو حج کرده ای،آهنگ کرده ای،آهنگ مطلق،حرکت به سوی ابدیت،حرکت ابدی،رو به او،نه تا کعبه،کعبه آخر راه نیست،آغاز راه است!

ادامه دارد...

حج آگاهانه (1):

یک) سخن از انحطاط و دگرگونی طبیعی یک مذهب نیست؛بلکه آنچه در اسلام روی داده است،وارونگی است و آنچنان دقیق که نمی تواند تصادفی باشد،یا زادهء عوامل ناخودآگاه طبیعی،بلکه بسیار آگاهانه و پخته و کامل...وجالب این است که در اینجا نیز تشیع،اختصاصا چنین سرنوشتی را دارد و پیداست که دو سرشت مشابه،دو سرنوشت مشابه را نیز داشته باشد و به تعبیر درست تر،همچنانکه تشیع،مترقی ترین تجلی رسالت اسلام است،در این وارونه سازی،طبیعی است که به صورت منحط ترین جلوه های فعلی آن گردد. اگر امامت نباشد،اگر رهبری نباشد،اگر هدف نباشد،اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد،چرخیدن بر گرد خانهء خدا،با چرخیدن بر گرد خانهء بت،مساوی است.

دو) مترقی ترین ابعاد اعتقادی یا عملی اسلام که آگاهی،آزادی،حرکت و عزّت پیروان خویش را تضمین می کند و بیش از همه،قدرت و مسئولیت اجتماعی ایجاد می کند عبارتند از:توحید و جهاد و حج.

سه) اما عملا اگر سخنی هست،تنها مباحثی ذهنی و دور از زندگی مردم و بیشتر،اثبات وجود خدا و نه توحید و عملا توحید یعنی هیچ.و بیشتر،به فرمان دشمن و دست کم به سود او!و جهاد،کلمه ای فراموش شده که به تاریخ سپرده شده است و امر به معروف و نهی از منکر که فلسفهء جهاد است،چماق تکفیری،نه بر سر دشمن،که بر سر دوست! و حج،زشت ترین و بی منطق ترین عملی که در میان مسلمانان هر سال تکرار می شود.

چهار) و مترقی ترین ابعاد اعتقادی یا عملی خاص تشیّع،که رهبری انسانی،روح آزادیخواهی و مسئولیت انقلابی را به مسلمانان،علی وار الهام می دهد،عبارتند از:امامت و عاشورا و انتظار.

پنج) و می بینیم که اولی شده است ابزار توسل در برابر تکلیف،دومی مکتب مصیبت!و سومی،فلسفهء تسلیم و توجیه ستم و جبر فساد،و محکومیت قبلی هر گامی در راه اصلاح و هر قیامی در راه عدالت!

شش) آیا یک روشنفکر می تواند به این بهانه که در برابر سرنوشت اسلام و تشیع،این علمای روحانی اند که مسئولیت دارند،از خودش سلب مسئولیت کند و به انتظاری بی ثمر،قرن های دیگر بنشیند و تنها با نق زدن های روشنفکرانه،ابراز وجود کند؟اگر اسلام - به ویژه در تلقی شیعی آن - یک رسالت است،نه یک رشتهء تخصصی در فلسفه یا علم،پس مردمند که مخاطب مستقیم آن اند و بس.روشنفکر آگاه است که در قبال آن،مستقیما مسئول است.

هفت) در میان ما،پیغمبر(ص) از همهء شخصیت های مذهبی مان مجهول تر است.نمونه اش 28 صفر که روز وفات پیغمبر(ص)است و شهادت امام حسن(ع)؛ولی ندیده ایم که در مراسم عزاداری امام،کسی از پیغمبر هم یادی کند!اسلام بی قرآن و بی پیغمبر هم که واقعا هم پختنش شاهکار است و به خورد مردم دادنش اعجاز!

هشت) علت تأکید بر زیارت پیغمیر(ص) بعد از حج این است که در حج،توحید را می آموزی و ایراهیم(ع) را می شناسی و در مدینه،اسلام را می آموزی و پیغمبر(ص) را می شناسی.وگرنه پیغمبر بی نیاز تر از آن است که به زیارت من و تو چشم داشته باشد و اسلام او نیز منطقی تر و جدّی تر از آن است که به آنچه در زندگی،بی ثمر است و بر روی اذهان بی اثر،در آخرت پاداش دهد و عملی که نه برای خلق،خدمتی باشد و نه برای خود،اصلاحی،ثواب داشته باشد.

ادامه دارد...

بازگشت به خویشتن (7):

هشتاد و سه) سلام های نماز،توانائی عجیبی در پر کردن خلأ و در نفی تنهائی مطلق دارند: 

سلام به این معناست که کسی را که غایب است،احضار می کنید. 

   (السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته):سلام بر نبی یعنی اینکه منشأ ایدئولوژی را احضار کردن.

  (السلام علینا):سلام بر خودمان یعنی به گروه اعتقادی خودم. 

  (و علی عبادالله الصالحین):سلام سوم به کسان دیگری با ایدئولوژی های دیگر،اما با احساسات راست و پاک و تغییر دهندهء محیط. 

  (السلام علیکم و رحمة الله و برکاته):در چهارمین سلام،یک رابطهء وجودی با عالم پیدا می کنیم.نیروها و آگاهی ها و دست اندرکارهائی که در راه حقیقت کلی عالم به طرف خداوند حرکت می کنند. 

هشتاد و چهار) موضوع بازگشت حرّ ابن یزید ریاحی،عالی ترین ، دشوارترین،سنگین ترین و در عین حال دردناک ترین انتخاب بین حقیقت و باطل،آنهم نه در جدلهای فلسفی،علمی،کلامی،فقهی و فرقه ای،بلکه در جدال میان راستی و فریب دین،داد و بیداد سیاست،برابری و تبعیض مردم و آزادی و اسارت انسان،انسانی در انتخاب فاجعه یا فلاح،یعنی انتخاب چگونه بودن خویش،آنهم به چه قیمت؟به قیمت بودن یا نبودن خویش. 

   هشتاد و پنج) از اینجا معلوم می شود که مسئلهء زمان و انتخاب زمان تا چه حد معنا و ارزش دارد.عمل حرّ،قدرت و ظرفیت آن را دارد که تمامی ابعاد وجود انسانی را حکایت کند. 

هشتاد و شش) این داستان از واقعیت های انسانی سخن می گوید و باید با انسانهای واقعی بیان شود،باید چهره ای بشری داشته باشد و به ناچار،سبکی رئالیستی. 

هشتاد و هفت) مردم عوام،پیامبران را بیشتر به عنوان عناصری ملکوتی،لاهوتی،ماوراءالطبیعی و آسمانی می پندارند؛در حالیکه فلسفهء اساسی این داستان،در آموزندگی آن است.باید قهرمان داستان،انسانی چون سایر انسانها باشد؛آنهم با کوله باری از ننگ و گناه. 

هشتاد و هشت) نمی توان با سربندی امور خیریّه،از صحنهء جهاد و شهادت و ... غیبت کرد. 

آدمی با تولد،وجود می یابد و با انتخاب،ماهیت پیدا می کند. هشتاد و نه)

نود) وضعی که انسان در آن قرار می گیرد،به وی معنا و جوهر و حقیقت خاص می بخشد و در این هنگام است که من پدید می آید و خلقت انسان،تمام می شود.

نود و یک) اختیار و حق انتخاب( و در نتیجه،احساس مسئولیت)رنج بزرگ و هراس انگیز انسان است.

 نود و دو) ولایت را نقابی ساخته اند تا زشتی روی و پستی روح خودشان را در پس آن پنهان دارند.

نود و سه) قبول تمامی عقاید و اعمال،منوط به درستی راه و رهبری است.

نود و چهار) پیغمبر اسلام(ص) در معراج و اسراء،دو حرکت انجام می دهد:معراج یعنی حرکت ارتفاعی،نقش انسان سازی و تکامل وجودی انسان است.نقش وجودی انسان و تکامل وجودی وی را نشان می دهد.

نود و پنج) در اِسراء،نقش تاریخی پیامبر از آدم  تا به ابراهیم و...تا آخرالزمان...

 نود و شش) انسان در معراج تا نزدیکی خدا می رود و نه تا خدا؛چون وحدت وجود و شرک به وجود می آید.

نود و هفت) دعوت اسلامی:از بندگی یکدیگر به بندگی خدا(بُعد وجودی)از جور ادیان به عدل اسلام(بُعد اجتماعی)و از حضیض خاک تا بلندای آسمان(بُعد فکری).

 

                                                                                    ...پایان...

خودسازی مسئولانه (6):

هفتاد) امروزه سرمایه داری و استعمار،از طریق ساختن ایدئولوژی های رنگارنگ،تشدید خصومت های فرقه ای و قبیله ای،نژادی و شیوع فساد و توسعهء حماقت های ورزشی،مصرف پرستی،ایجاد گرفتاری های حقیر در زندگی خانوادگی و اقتصاد فردی،خلق هنرهای بیمارگونه،فلسفه های پوچ،تأتر ها سینماها کاباره ها رادیو تلویزیون،موسیقی های مبتذل،تجمل پرستی ها مدسازی ها آزادی های جنسی و هزاران چشم بندی دیگر و صدها شعبده بازی و جنگهای زرگری دیگر،بدان هدف می رسد؛همان چیزهائی که حتی صمیمی ترین و آگاه ترین روشنفکران ما را نیز سرگرم می سازد.

هفتاد و یک) روشنفکران ما شعار تفکیک دین از سیاست را که مربوط به شرایط دوران بعد از رنسانس بود،بدون در نظر گرفتن شرایط بسیار متفاوت جامعهء خودمان با دوران بعد از رنسانس،در جامعه مطرح کردند. صفویه،مردم را به بهانهء غیبت امام زمان(عج) اساسا از پرداختن به کار سیاسی و اجتماعی معاف ساخت.رژیم اموی و عباسی هم با تکیه بر جبر الهی و فرضیهء انحرافی رجاء و شیوع اندیشهء قضا و قدری و تقدیس و تجلیل دروغین از مقام علم و قضاء روحانیت انجام داده بودند.

هفتاد و دو) مبارزهء اجتماعی،بزرگترین عامل خودآگاهی روشنفکر به شمار می آید.

هفتاد و سه) دو مایهء سازندهء روح: فرهنگ – ایمان.

هفتاد و چهار) فرهنگ ما با روحیهء تغزل،زبونی را پدید می آورد و فرهنگمان،عامل تخدیر مردم(به جای حرکت و جنبش)است.

هفتاد و پنج) اروپای قرون وسطی که مستعمرهء فرهنگی شرق اسلامی بود،پس از تغذیه از فرهنگ اسلامی و شناخت تمدن ما،آموخت که چگونه در برابر شرق اسلامی بایستد و به دوران کهن خویش بازگردد.

هفتاد و شش) ما نیز با شناخت درست غرب می توانیم آگاهانه و مسئولانه به خویش بازگردیم:

هفتاد و هفت) با شناخت تاریخ غرب و البته بیشتر با تکیه بر تحول اجتماعی و سیر تمدن اروپا؛شناخت سیر حرکت تفکر غرب با تأکید بر عصر رنسانس تا زمان حاضر،شناخت رنسانس با تکیه بر ریشه های اقتصادی،شناخت پروتستانیسم،شناخت ستونهای اصلی خیمهء فکری و فرهنگی غرب؛شناخت جریانات اجتماعی و متفکران سیاسی و اجتماعی غرب.

زیبائی هنگامی تحقق خارجی پیدا می کند که فرم مناسب خود را بگیرد.هفتاد و هشت)

هفتاد و نه) بزرگترین بُعد حج،تجمع توده هاست و در هم آمیختگی نژادها و برداشتن مرزها...

 هشتاد) تنهایی متعالی،ناشی از رشد روح انسان و بالاتر رفتن آن از سطح رابطه های عادی روزمره است.بزرگترین عامل این نوع تنهایی،خودآگاهی است.

هشتاد و یک) تنهایی مطلق یا تحمیلی و مصنوعی که در این نوع تنهایی،برای آنکه انسان را به سقوط برسانند،وی را به تنهایی مطلق می رسانند.

هشتاد و دو) درونگراها چون نوعی تغذیهء درونی دارند و نیز مذهبی ها بیشتر می توانند در مقابل این نوع تنهایی مقاومت کنند.

ادامه دارد...