عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

افکار اقبال لاهوری (4):

27.با تولد پیامبر اکرم(ص)،آتشکدهء آتش های دروغین خاموش شد:چون اینها آتش اهورامزدا نبودند،آتش اهورامزدا یکی است،اما این آتش ها سه تا بودند:آتش گشتاسب در آذربایجان مال اشراف و شاهزادگان،آتش برزین مهر متعلق به دهقانان و آتش پارس در استخر متعلق به روحانیون زرتشتی:آتش زور و آتش پول و آتش تخدیر افکار مردم به نام دین.

 28.این موضوع،کیفیت نگاه و مأموریت اسلام را به این جهان و در این جامعه بیان می کند.

29.حقیقت را باید آنچنان که هست،شناخت؛نه آنچنانکه می پسندند.جهاد را نباید به دفاع توجیه کرد.دفاع،احکامی دارد و جهاد،احکام دیگری.اسلام جنگ حق و باطل از آدم تا انتهای تاریخ(آخر الزمان)است.معنای اسلام،همزیستی مسالمت آمیز و سازشکارانه میان طبقات و افکار و عقاید و مذاهب نیست.

30.جوامع عقب مانده،بیشتر از جامعه های پیشرفته،لوکس پرست هستند.در جامعهء ما زنان قدیمی بیشتر از زنان متجدد، و زنان عامی بیشتر از زنان تحصیلکرده یا روشنفکر،جواهر باز هستند.

31.زن متجدد،درست مثل زن متقدم است.هر دو پوچ و هر دو در برابر تیپ زن کمال یافته و با فضیلت،عقده دار حقارت.هر دو برای جبران کمبود ارزش های انسانی شخص و شخصیت خویش،به دنبال استخدام وسایل و استعمال مظاهر جلب کننده و جبران کننده و در جای خالی کرامت و ارزش و زیبائی و سرمایهء اندیشهء روح.هر دو تیپ از یک نوع کمبودهائی رنج می برند و رنجشان ناشی از تضادی است که میان دو حیثیت یا وجود انسانی بالذّات شان و وجود یا حیثیت اجتماعی بالغیر شان ایجاد شده است:وجود ذاتی شان پوچی مطلق و حیثیت اجتماعی شان تنها به سبب پدر یا شوهر و این دو نیز به سبب پول است.

32.زن متجدد ما درست همان زن اُمُّل پولدار سابق است که فقط تیپش عوض شده است.و گرنه سطح اندیشه و نوع بینش و عمق احساس و درجهء خودآگاهی و رشد معنوی و مسئولیت اجتماعی و روشن بینی اعتقادی و وسعت جهان بینی و تکامل ارزش های اخلاقی او در هر دو تیپش یکی است.گرچه از بسیاری قید های متعصبانهء قدیم رها شده است؛اما یکی انگاشتن رهائی و آزادی،اشتباه دیگری است:رهائی یک مسئلهء عدمی است،جنبهء منفی صرف است.در حالیکه آزادی یک مسئلهء وجودی است.رهائی یک وضع است و آزادی یک خصلت،یک درجهء تکاملی انسانی که با رنج و آگاهی و رشد کسب می شود.فرق است میان کسی که از زندان خلاص می شود در حالیکه دشمن آزادی است،با یک انسان تکامل یافته و خودآگاه که ممکن است زندانی شده باشد.

ادامه دارد......

افکار اقبال لاهوری (3):

18.اقبال با توجه به نوع جهان بینی اش،خود را بر انگارهء علی(ع) ساخته است:یعنی انسانی با دل شرق و با دِماغ غرب.مردی که هم درست و عمیق می اندیشد و هم زیبا و پرشکوه عشق می ورزد.مردی که هم با درد های روح آشناست و هم با رنج های زندگی.کسی که هم خدا را می شناسد و هم خلق خدا را.

19.هم چنین به عنوان اندیشمند پی برده است که چشم خشک علم(به تعبیر فرانسیس بیکن)چشمی نیست که همهء حقیقت را در عالم بیابد.هم چنین احساس می کند که یک دل شیدای عاشق تنها با ریاضت و تصفیهء باطن و تزکیهء نفس به جائی نمی رسد،زیرا انسان وابسته به جامعه و وابسته به زندگی و ماده است و نمیتواند به تنهائی خودش را در ببرد.

20.وقتی می گوئیم اقبال مصلح است یا متفکران بزرگ بعد از سید جمال به عنوان مصلحان قرن اخیر در دنیا معرفی شدند،به این عنوان نیست که آنها طرفدار تکامل تدریجی و اصلاح ظاهری جامعه بودند،نه!بلکه به یک معنی طرفدار انقلاب عمیق و ریشه دار بودند،انقلاب در اندیشیدن،در نگاه کردن،در احساس کردن،انقلاب ایدئولوژیک،انقلاب فرهنگی.

21.چگونه امکان دارد که انسان در محیطی زندگی کند و از آن محیط اثر نپذیرد؟

22.محیط،فرد را می سازد،همچنانکه فرد نیز بر محیط می تواند اثرگذار باشد [اگر چنین امکانی برای فرد در جامعه نبود،مسئلهء مسئولیت معنی نداشت] و این اثرگذاری به میزان قدرت اراده و خودآگاهی پیشرفته و تجهیز علمی و تکنیکی فرد بستگی دارد.

23.من در این مسئله،یعنی اصالت و تقدم فرد بر جامعه یا جامعه بر فرد،نظر ویژه ای دارم:فرد و جامعه دائما در حال ساختن و پرداختن یکدیگرند،اما آنچه من در این زمینه اندیشیده ام،این است که در اینجا عامل سومی هست که فراموش شده است و آن عامل،رشد و تکامل فرد است.اولا باید پرسید که در کدام مرحلهء رشد فرهنگی و مدنی جامعه؟و نیز کدام فرد؟ثانیا تنها در یک مبارزهء اجتماعی است که انسان،رشد طبیعی و راستین می یابد.در انزوا،فیلسوف،شاعر،پارسا،عابد می توان ساخت اما مسلمان مسئول، نمی توان ساخت.

24.در یک جامعهء فاسد نیز،فرد صالح می تواند وجود داشته باشد یعنی می تواند ساخته شود و مسئولیت فردی از همین جا پدید می آید ولی با این قید:مسئولیت فرد،دادن خودآگاهی به خلق است و مبارزه با همهء عوامل انحرافی و بیمار کننده و ضد ترقی و سلامت و حقیقت.(امر به معروف و نهی از منکر حقیقی بدین معنی است نه به آن معنی خنک و نفرت انگیز رایج).

25.امر به معروف و نهی از منکر یعنی رسالت فرد در سرنوشت جامعهء خویش و مکتب اعتقادی که به آن معتقد است،یعنی همان مسئولیت روشنفکر،مسئولیت یک انسانِ مسلکی،یک انسان معتقد به ایدئولوژی،یک فرد حزبی وابسته به زمان و به انسانیت امروز.

26.کلمهء رنسانس (نوزائی) به معنای واقعی کلمه برای این نهضت خیلی پر معنی تر است و با توجه به روح و معنائی که رهبران و پیروان نهضت اسلامی از آن احساس می کرده اند،این لغت مناسب تر است تا رنسانس برای آن نهضت ضد قرون وسطائی.زیرا ما معتقدیم و تاریخ هم به روشنی نشان می دهد که اگر جامعهء ما تجدید تولدی بکند،مانند تولد درخشان نخستین،حیاتی بارور و نیرومند و مترقی خواهد یافت.

ادامه دارد......

افکار اقبال لاهوری (2):

9.توحید - به معنای وحدت ذات خدا – انعکاسات و التزامات منطقی این جهانی و مادی و انسانی دارد.اعتقاد به توحید در عین حال زیربنای وحدت بشری و همچنین زیربنای وحدت طبقاتی انسانی و نیز به معنای بنای یک وحدت عام در هستی است که در آن،انسان در مسیر طبیعت،تکامل پیدا می کند.این معنای توحید اسلامی است و این نه تنها زیربنای فلسفی و مذهبی است؛بلکه زیربنای فلسفهء تاریخ،جامعه شناسی و انسان شناسی و زندگی شناسی بشری نیز هست.

10.چهار بُعد توحید:جهان بینی،تاریخ،جامعه،انسان.

11.اسلام کنونی به ما تحرک نمی دهد،بلکه به ما سکوت و سکون و قناعت میدهد،به معنای قناعت و صبری که خودمان می گوئیم؛نه به معنائی که اسلام گفته است.(که این دو معنا اصلا با هم متناقضند) به معنای ناامیدی از آنچه هست و بدبینی به طبیعت و به زندگی و جامعه و حیات اسلام و همهء امید ها را به بعد از مرگ موکول کردن،به نام متدیّن بودن. .

12.اقبال با مکتب خویش و اساسا با هستی خود نشان می دهد که اندیشه ایکه به آن وابستگی دارد،یعنی اسلام،اندیشه ای است که در عین حال که به دنیا و نیازهای مادی بشر،سخت توجه کرده است،اما باز دلی به آدمی می بخشد که به قول خودش:زیبا ترین حالات زندگی را در شوق ها و در تأمّلهای سپیده دم و صبحگاه می بیند.

13.بزرگترین اعلام اقبال به بشریت این است که:دلی مانند عیسی(ع) داشته باشید،اندیشه ای مانند سقراط و دستی مانند دست قیصر،اما در یک انسان،در یک موجود بشری،بر اساس یک روح و برای رسیدن به یک هدف.مانند خود اقبال.وی هم بیداری سیاسی زمان خود را در اوج داشت و هم غرب امروز،وی را یک متفکر و فیلسوف معاصر میداند.

14. بزرگترین انتقادی که اومانیسم [مکتب انسان گرائی] و روشنفکران آزاد اندیش قرون جدید نسبت به مذهب داشته و دارند این است که اعتقاد مذهبی که بر پایهء قاهریت مطلق ارادهء آسمانی یعنی مشیّت الهی و مقهوریت مطلق ارادهء زمین یعنی خواست انسانی استوار است،منطقا انسان را بازیچهءبی اراده و ناتوان دست قوای غیبی نشان می دهد...

15.اما اسلام می فرماید:شما را گرامی داشتیم و برّ و بحر و زمین و آسمان را در اختیارتان نهادیم و روح خویش را که اراده و قدرت ابداع و انتخاب و رهبری و تدبیر و خودآگاهی و استخدام و اندیشیدن و استعدادهای مافوق طبیعی است،در شما دمیدیم تا بدانیم کدامتان نیک کردار ترید.

16.اقبال در سیر عرفانی خویش با قرآن به این اصل،یعنی اصالت عمل و مسئولیت در انسان رسیده است؛یعنی به آنچه که اومانیست ها یا اگزیستانسیالیست ها و رادیکالیست ها می کوشند تا با نفی مذهب و انکار خدا،بشر را به آن برسانند.

17.وی از آن کهنه پرستانی نیست که که بدون اینکه بشناسند،با هر چه نو است،دشمنی می ورزند.نیز مثل آنهائی نیست که بدون داشتن جرأت انتقاد،مقلّد غرب می شوند؛بلکه او از طرفی علم را استخدام می کند و از طرف دیگر،عدم کفایت و نقصان علم را برای تکافوی همهء نیازهای معنوی و همهء مقتضیات تکامل بشری احساس می کند و برای تکمیلش راه حل دارد.

ادامه دارد......

افکار اقبال لاهوری (1):

1.ظهور اقبال نشان می دهد که فرهنگ اسلامی و تمدن اسلامی و ایمان اسلامی،استعداد خودش را در ساختن و پرداختن اندیشه ها و شخصیت هائی در سطح جهانی حفظ کرده است.

2.کسانی که از جهل مردم و از خواب مردم و از تعصبهای تنگ نظرانهء بینش عوام تغذیه می کنند،بزرگترین دشمن شان،دشمنان رویاروی اسلام نیستند،دشمن اینها،استعمار نیست،دشمن اینها کفر نیست،بلکه کفر و استعمار،پشتوانهء اینهاست،دشمن اینها مسلمانان بیدار کننده و راستین و درستند.اقبال ها می توانند عوامل ارتجاعی را نابود و مسلمانها را بیدار کنند.روشنفکرهای متجدد مآب فرنگی مآب،کوچکترین تأثیری روی توده های مردم مسلمان ندارند.

3.بی شک جامعهء شیعه،بیش از جامعهء بزرگ اسلامی غیر شیعه،مدیون این مرد است و باید از او ستایش کند،چه،او یک شیعه در جامعهء شیعی نیست که ستایش اش از علی(ع)،وجههء عمومی و حیثیت و پاداش برایش داشته باشد.

4.هنگامیکه یک انسان بزرگ را می شناسیم که در زندگی موفق زیسته است،روح او را در کالبد خویش می دمیم و با او زندگی می کنیم،و این ما را حیاتی دوباره می بخشد.

5.من یک انسان هستم و در این طبیعت و در این جهان بزرگ،باید بدانم که به نام یک موجود انسانی چه کاره هستم؟برای چه آمده ام و برای چه باید زندگی کنم و معنای آفرینش و روح و تدبیری که بر آفرینش تسلط دارد چیست؟

6.من وابسته به جامعه و امتی به نام امت اسلامی هستم و سرشتم و سرنوشتم و احساس و تربیتم با این امت پیوند دارد و این امت در وضعی است و از عواملی رنج می برد که من نمی توانم در برابرش بی مسئولیت بمانم.نمیدانم بر چه مبنائی احساسم را استوار سازم و به چه چیزی معتقد باشم؟

7.از طرفی تمام پریشانی هائی را که بشر قرن بیستم و بشر متمدن امروز دارد،من هم دارم و اگرچه من شرقی از این تمدن جدید استفاده ای نمی برم و از مواهبش بی بهره هستم،ولی از همهء فساد ها و رنج ها و بیماری ها و بدبختی هایش برخوردارم و حتی بیشتر از خود اروپائی ها؛در عین حال،درد ها و پریشانی های یک جامعهء عقب مانده را نیز باید احساس کنم.از بیماری های روحی و یأس های فلسفی و تنهائی و از همهء انحطاط ها و انحرافات و فسادهای قرن بیستم و تمدن پیشرفتهء جدید،باید در رنج باشم.

8.من وقتی به اقبال می اندیشم،علی گونه ای را می بینم:انسانی را بر گونهء علی(ع)؛اما بر اندازه های کمّی و کیفی متناسب با استعدادهای بشری قرن بیستم.

ادامه دارد......

حجِ آگاهانه (9):

شصت و دو) قرآن همه جا شیطان را هولناک می نامد و خطرناک،اما در اینجا،ضعیف می خواندش،زیرا اینجا سخن از قتال است و با مجاهدان سخن می گوید.توفیق شیطان،نه به خاطر آن است که قوی است و نه به علت آنکه مردم ضعیف؛بلکه اینها همه زادهء جهل است.فقط باید مردم آگاه شوند.آنچه پیامبران به قوم خویش بخشیدند،سلاح و قدرت نبود،پیام و حکمت و خودآگاهی و نور بود.

شصت و سه)خنّاس:هر عاملی که تو را از راه به در می برد و تو را به خود می گیرد،در خود غیب می کند.وسوسه:عاملی که تو را مبتلا می کند به شری یا پوچی ای که نه سودی در بر دارد و نه ارزشی...

شصت و چهار) و امروز در نظام سرمایه داری و ماشین،در سلطهء استعمار پنهان و  استعمار نو،در توطئهء مسخ کنندهء استعمار فرهنگی،در بیماری استعمار زدگی،تکنیک پیشرفته و مغزشوئی،آن سه طاغوت فاجعه آمیزتر از از همه وقت،دست اندر کار مسخ انسانند.

شصت و پنج) خطر بزرگ،برای انسان امروز،انفجار بمب اتمی نیست،استحالهء ماهیت انسان است،انسان زدائی نوع بشر.او دیگر انسان نیست.آزاد است و تنها برای برده شدن تلاش می کند.کنار خانهء سارق،در صفی طولانی انتظار می کشد تا نوبت غارت شدنش بشود...

شصت و شش) استبداد سیاسی،تبعیض اجتماعی،بهره کشی وحشیانهء قدیم در غرب،رانده شده است،اما همگی خشن تر از همیشه،به صورت نظام سرمایه داری باز گشته است و در نقاب لیبرالیسم و دموکراسی خود را مخفی کرده است.

شصت و هفت) در طول این چهارده قرن،هیچ زمانی نبوده است که بتواند همچون زمان ما،این سورهء شگفت [سورهء ناس] راتفسیر کند.زیرا در طول پانصد قرن سرنوشت آدمی در زمین،هیچگاه همچون قرن ما،خناس،آدمی را قربانی وسوسه های پیدا و پنهان،خودآگاه و ناخودآگاه خویش نکرده است،هیچ گاه شرّ وسواس این چنین،صدورالناس را به تباهی نکشانده است.آری،هرگز،این آخرین آیه های اعجازانگیز و بلیغ وحی،در زمین،این چنین صریح و شدید،تأویل نشده است!

شصت و هشت) وجدان مجروح و آگاه روشنفکر راستین امروز،از این فاجعه است که بر خود می لرزد و به فریاد آمده است؛تنها اوست که معنی وسواس را می شناسد و دامنه و عمق فاجعهء وسواس زدگی انسان را حس می کند.او در کنار کشتن حقِ انسان،می نگرد که حقیقتِ انسان کشته می شود.

شصت و نه) شگفتا!در سورهء فلق،از سه شرّ سخن می گوید،اما بر یک صفت خدا تکیه می کند:فلق!اما در سورهء ناس،از یک شر سخن می گوید و بر سه صفت خدا تکیه می کند:ربّ،ملک،اله!آن سه شر،فاجعه های بیرونی قدرتهای ضد انسان،که حق او را می کشند،و این یک شر،فاجعهء درونی که حقیقت او را می کشد.وسواس فاجعهء مردم کش است و زهری که این مار سه سر صد چهره بر جان آدمی می ریزد،و مگر نه،ابلیس در هیأت ماری،آدم را فریفت و از بهشت خدا راند؟

 

هفتاد) تیغ را بر حلقوم اسماعیلِ خویش بنه،تا توان آن را بیابی که تیغ را از دست جلاد بگیری!

هفتاد و یک) اگر امامت نباشد،اگر رهبری نباشد،اگر هدف نباشد،اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد،چرخیدن بر گرد خانهء خدا،با چرخیدن بر گرد خانهء بت،مساوی است.

... پایان ...