عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

اسلام شناسی بر اساس مکتب:(8)

و این است که جنگ مذهب علیه مذهب نیز،یک جنگ تاریخی است؛جنگ مذهب شرک،توجیه کنندهء شرک اجتماعی و تفرقهء طبقاتی،و مذهب توحید،توجیه کنندهء وحدت طبقاتی و نژادی.این نبرد تاریخی میان قابیل و هابیل،شرک و توحید،تبعیض طبقاتی و نژادی با عدالت و وحدت انسانی،مذهب خدعه و تخدیر و توجیه وضع موجود،با مذهب آگاهی و حرکت و انقلاب،در طول زمان تاریخی،پیوسته ادامه دارد تا آخرالزمان.

و این مسئولیت هر فرد در هر دوره ای است،که در این دو جناحی که دائما میان شان نبرد درگیر است – در سراسر تاریخ – پایگاه اش را تعیین کند،و تماشاچی نباشد.این است که با اعتقاد به جبر تاریخ،به آزادی فردی و مسئولیت انسانیِ فرد،در درون جبر تاریخ معتقدم؛و این دو را مغایر نمی بینم.

چهار) جامعه شناسی:

جامعه شناسی،باز بر اساس دیالکتیک است.جامعه عبارت است از دو طبقه – طبقهء هابیلی و قابیلی – مثل تاریخ.زیرا تاریخ یعنی حرکت جامعه در مسیر زمان.به نظر من،در جامعه فقط دو زیربنا ممکن است؛یکی زیربنای قابیلی و دیگری زیربنای هابیلی.

ملاک زیربنای قابیلی و هابیلی،جامعه را به دو قطب تقسیم می کند:

یک) قطب قابیلی،حاکم=«مَلِک-مالک-مَلَأ»

در قرآن،فرعون،سمبل قدرت سیاسی حاکم؛قارون،سمبل قدرت اقتصادی حاکم،و بلعم باعورا،سمبل روحانیت رسمی حاکم است؛که تجلی سه گانهء قابیل واحدند.

این سه چهره:«مَلَأ»،«مُترِف»،«راهب» - به اصطلاح قرآن – به ترتیب:چشم پر کن ها یا گردن کلفت ها،شکم گنده ها یا دُم کلفت ها،و روحانی های رسمی یا ریش درازهای فریبکارند؛که همواره مردم را به ترتیب،به استبداد،استثمار و استحمار می کشند.

دو) قطب هابیلی،محکوم=«خدا – مردم»

در برابر آن طبقهء سه گانه(مَلِک-مالک-مَلَأ)،طبقهء «مردم»(ناس) قرار دارد.هر دو در طول تاریخ،بر ضد هم و در برابر هم هستند.الله در این جامعهء طبقاتی،در صف «ناس» است؛به گونه ای که در قرآن،هرگاه جامعه مطرح است،الله و ناس مترادف هم می آیند.به طوری که «ناس» را می توان در آیه برداشت و «الله» گذاشت؛و کلمهء«الله» را برداشت،و «ناس» گذاشت؛و هر دو یک معنا دارند.بنابراین،در مسائل اجتماعی،یعنی در نظام جامعه(نه در مسائل اعتقادی،یعنی در نظام جهان)،«النّاس» و «الله»،به جای هم اند.بر این اساس،وقتی قرآن می گوید:«الحُکمُ لله»،(حکومت از آنِ خدا است)،یعنی حکومت از آنِ مردم است،نه آنها که خود را نماینده و پسر خدا و گاه خودِ خدا،یا یکی از خویشان نزدیک خدا معرفی می کنند.

ادامه دارد...

اسلام شناسی بر اساس مکتب:(7)

سه) فلسفهء تاریخ،«هابیل – قابیل»:

در این مکتب،فلسفهء تاریخ بر اساس یک جبر علمی است؛یک جریان پیوسته،و همچون انسان،یک تضاد دیالکتیکی،یک جنگ دائمی میان دو عنصر متخاصم و متضاد،که از آغاز بشریت شروع شده،و همیشه و همه جا درگیر بوده،و تاریخ را ساخته است.تاریخ،حرکت نوع انسان در مسیر زمان است.و نوع انسان،«جهان کوچک» است.و کامل ترین پدیدهء هستی و مظهر نمایان خلقت،که طبیعت در او،به خودآگاهی رسیده،و از مسیر او به تکامل می رود؛طبیعت زندهء آگاه و با شعور.

به تعبیر دیگر،انسان،تجلّی ای از ارادهء خداوند است.که اراده و شعور مطلق هستی است.و انسان،در این «انسان شناسی»،نمایندهء خداوند در جهان است و جانشین اش در زمین.بنابراین،تاریخ انسان،که عبارت است از سرگذشتِ «شدنِ» انسان و تکوین ماهیت او،نمی تواند تصادفی باشد و ساختهء حوادث و بازیچهء ماجراجویان و پوچ و عبث و بی معنا و بی سرانجام و نامعلوم.

اما تاریخ را از کجا می شناسیم؟از کجا شروع می شود؟از جنگ قابیل و هابیل.پسران آدم،هر دو بشرند و بشری طبیعی؛اما با یکدیگر در جنگ اند؛یکی دیگری را می کُشد.از اینجا تاریخ بشر شروع می شود.جنگ آدم[یعنی جنگ بین روح و لجن]،یک جنگ ذهنی است در ذات(در نوع)؛و جنگ این دو،عینی است در زندگی.بنابراین،قصهء هابیل و قابیل،«فلسفهء تاریخ» را نشان می دهد؛و قصهء آدم،«فلسفهء انسان» را.

جناح هابیل،جناح مستضعف محکوم است؛یعنی مردم،که قتیل تاریخ اند و اسیر نظام قابیل،که نظام حاکم بر جامعه های بشری است.و این جنگ،جنگ دائمی تاریخ است،که نسل به نسل،پرچم قابیل به دست طبقات حاکم می رسد؛و خون بها و دعوت خون هابیل،نسل به نسل به دست وارثان اش – مردم محکوم که برای عدالت و آزادی و ایمان راستین مبارزه می کنند – و این نبرد در همهء دوره ها ادامه دارد؛در هر عصری به گونه ای.سلاح قابیلی،مذهب است؛و سلاح هابیلی نیز مذهب.

ادامه دارد...

اسلام شناسی بر اساس مکتب:(6)

   

چرا؟چون شما راه را گردشگاه کرده اید.راهِ رفتن را،پارک مقدس،مزار مقدس،باشگاهِ ماندن ساخته اید.شیعه را نگاه کنید:امام،یعنی کسی که او را راه می برد و راه می نماید،شده است برای او،یک ذات مقدس غیبی،یک شخصیت فوق انسانی،که فقط باید او را ستود و پرستید و عشق ورزید و از او تعریف و تجلیل کرد و دیگر هیچ!مذهب و اصول و احکام و شخصیت های مذهب،هدف شده اند.این است که کسی را به هدف نمی رسانند.

به نظر من،تصادفی نیست که تمام اسامی و اصطلاحاتی که در فرهنگ اسلامی و در تلقی های مختلف و کتب مرجع گوناگون،برای دین به کار رفته است،به معنای «راه» است.خود کلمهء دین،غیر از معنی هائی که از قبیل حکمت و خرد مقدس،برایش قائل شده اند،به معنای راه هم هست؛و دیگر اصطلاحات

همه:سِلک،شرع،شریعت،طریقت،صراط،مذهب،اُمّت.

مجموعهء عناصری که برای تعریف جامع انسان،از قصهء آدم برمی آید،بدین گونه است که:انسان،خداگونه ای است تبعیدی؛جمع ضدّین؛یک پدیدهء دیالکتیکی «خدا-شیطان»،«روح-لجن»؛ارادهء آزادی که خود،سرنوشت اش را می سازد؛مسئول،متعهد،گیرندهء امانت استثنائی خداوند؛مسجود همهء فرشتگان؛جانشین خداوند در زمین؛عاصی،حتی بر خدا؛خورندهء میوهء ممنوعه،مطرود بهشت و تبعید شده به این کویر طبیعت؛با سه چهرهء عشق(حوّا)،عقل(شیطان)،و عصیان(میوهء ممنوعه)!و مأمور تا در تبعیدگاه خویش(طبیعت)بهشتی انسانی بیافریند؛و در نبرد دائمی خویش،از لجن تا خدا،به معراج رود؛و این حیوان رسوبی لجنی،خُلق و خوی خدا گیرد!

ادامه دارد...

اسلام شناسی بر اساس مکتب:(5)

انسان،یک «انتخاب» است؛«نبرد و تلاش و شناخت» است؛یک«شدنِ همیشگی» است؛یک «هجرت بی انتها» است؛هجرت در خویش،از لجن تا خدا(هجرت انفسی).

و راهی که از لجن تا خدا کشیده شده است،«مذهب» نام دارد.در اینجا روشن است که مذهب،یعنی راه.مذهب،هدف نیست؛راه است،و وسیله است.تمام بدبختی ای که در جامعه های مذهبی دیده می شود،به این علت است که مذهب،تغییر روح و جهت داده؛و در نتیجه،نقشی که دارد،عوض شده است؛و این به آن علت است که،«مذهب را هدف کرده اند»!

شما جاده را هدف کنید؛گلکاری و آسفالت و آذین کنید؛صدها سال،نسل به نسل،روی این جاده کار کنید؛جاده پرست بشوید؛معتقد به جاده بشوید؛آن را دوست بدارید؛به آن عشق بورزید؛تا چشم تان به آن افتاد،یا اسم اش به گوش تان خورد،از شور و هیجان به گریه افتید؛با هرکه چپ به آن نگاه کرد،بجنگید؛تمام وقت و پول تان را صرف تزئین و تعمیر و صاف کردن آن کنید؛خاکش را به چشم تان بمالید و دوای دردتان سازید و ...چه خواهید شد؟ گمراه! آری،همین راه راست و درست و حقیقی،شما را از هدف باز می دارد؛شما را به جائی نمی رساند.در راه گم شدن،از گمراه شدن بدتر است.

ادامه دارد...

اسلام شناسی بر اساس مکتب:(4)

تضادِّ «خدا – ابلیس»،«روح - لجن»

به زبان قرآن سخن می گویم،که عمیق ترین و مترقی ترین اومانیسم را در قصهء آدم و خلقت او یافته ام.آدم،مظهر نوع انسان است؛حقیقت نوعی انسان؛انسان به معنای فلسفی،نه بیولوژیک.

قرآن وقتی از انسان به معنی بیولوژیک[زیست شناسی] سخن می گوید،درست زبان علوم طبیعی را دارد:از نُطفه و عَلَقه و جنین و ... حرف می زند.ولی در آفرینش آدم،زبان اش زبان متشابه پرمعنا و رمزی و فلسفی است.خلقت انسان،یعنی حقیقت و سرنوشت معنوی و صفات نوعی او،در قصهء آدم،فرمول دارد:

روح خدا + لجن متعفّن = انسان

«لجن متعفن و روح خدا»،دو رمز است،دو اشارهء سمبلیک[نِمادین] است.انسان،واقعا نه از لجن بدبو (حَمَإ مَسنون)ساخته شده،و نه از روح خدا؛بلکه اولی،پستی و رکود و توقف مطلق را نشان می دهد؛و دیگری تکامل بی نهایت و برتری لایتناهی را می رساند؛که در زبان بشری،برای رساندن این معنا،ترکیبی بهتر از «روح خدا» نمی توان یافت.ترکیب دوگانه و متضاد «خدا – شیطان» و یا «روح – لجن»(که انسان،جمع این دو است)،می خواهد بگوید که انسان،یک واقعیت دیالکتیکی است.

از «روح خدا» تا «گندزار لجن»،فاصله ای است میان «دو بی نهایت»؛و انسان در این میانه،یک «تردید»،یک «نوسان»،اراده ای آزاد،که باید «انتخاب» کند.و چه دشوار و سنگین است،در میان لجن زار و در زیر لایه های سخت و رسوبی،انتخابِ روح،روح خدا.

انسان،یک سرش خداست،و سر دیگرش شیطان.دو «امکان» مطلق،در دو «اقصی»؛انسان،خود جاده ای است که از «منهای بی نهایت»پست،تا «به اضافهء بی نهایت»بالا،در برابر خودش،بر پهنهء وجود کشیده شده است،و بر همه چیز می گذرد.

و او،« ارادهء آزاد مسئول» است؛خود،هم اراده ای است که باید انتخاب کند؛هم مرادی است که باید انتخابش کند.به تعبیر برهمنیسم:هم «رهگذر» است،و هم «راه» است،و هم «رفتن».

«هجرتِ» مدام،از «خویشتنِ لجنیِ»خویش،تا «خویشتنِ خدائی»اش.

حرکت،از لجن به سوی خدا است؛و خدا کجا است؟تا کجا است؟در بی نهایت؛در نتیجه،انسان هرگز به قرارگاهی نمی رسد،و در خدا منزل نمی کند.این فاصلهء خاک – خدا،نوسان تکاملی رشد آدمی است؛اما همیشه در تکامل است،و در حرکت به سوی او،در جهت او؛یعنی در پرواز صعودی و در معراج،که انتهایش او است؛اما معراجی که انتها ندارد.

ادامه دارد...