عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

اسلامِ علی وار،خط مشیِ حسین وار:(3)

 سالهاست که از اولین گامی که سید جمال الدین اسد آبادی برداشت،می گذرد؛و گام دوم را کسی بر نداشته است.قرن هاست که مسیحیت منحطّ،اعتراض کرده است و چند قرن است که رنسانس و حتی دنیای اسلامی غیر شیعه،چند دهه است که از قید شیوخ متعصب «الازهر» رها شده اند.و اکنون اسلام،در میان روشنفکران و دانشمندان و نویسندگان و شاعران و محققان و هنرمندان نسل جدید،پایگاهی اصیل و مستقل و نیرومند دارد.در جامعهء ما،نویسنده بودن و حتی روشنفکر بودن،با مذهبی بودن مغایر است!

زمان می گذرد و نسل جدید را به سرعت تبدیل می کنند.اگر «مذهب» را از انحصار همین قالب های تکراری «طبق معمول سنواتی» نجات ندهیم،و آن را به یک حرکت بدل نسازیم،مذهب با مرگ نسل فرتوت و تیپ فرسوده ای که هم چون عادتی کهن به آن وفادار مانده اند،خواهد مرد.وجود این عناصر بد اندیش و مشکوک و آلوده ای که «فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا»،این مرگ را تسریع خواهد کرد.

درست است که خداوند،حافظ دین خویش است و نباید برای از دست رفتن اصل دین،دلسوزی کرد و نگران بود،ولی ما برای مردم خودمان و آیندهء مردم خودمان دل می سوزانیم؛که فردا نسلی پوک و پوچ،که نمونه هایش را از الان می بینیم،مردم ما را خواهند ساخت.

حیف است این مردم،پس از چهارده قرن فرهنگ اسلامی و یک تاریخ پر از معانی و فضایل انسانی و سرشار از تکاپوی جهاد و شهادت و قرن ها تلاش برای تکامل و حق پرستی و عدالت،تبدیل شود به قومی فقیر و خالی از محتوا و بریده از گذشته؛که چون یک ملت نوساختهء آفریقائی یا استرالیائی،باید از صفر شروع کند!

از این همه ذلت،و ذلت و ضعف، و ضعف و تسلیم،و تسلیم و خلق و خوی دُم جُنبانی در برابر قدرت و برای لقمه ای نان و پاره ای استخوان،و وحشی گری در برابر ضعف و پارس کردن به فرمان ارباب،به ستوه آمده ام.

تحمل پذیر نیست که ملتی متمدن،که از برجسته ترین ملت های عزیز تاریخ بوده است و ملتی که در اسلام،بزرگترین فخر را کسب کرده است و ملتی که در جهان،ادعای محبت و پیروی علی(ع) را دارد،ذلت و زبونی یابد.

سیر حوادث،در این راهی که بر آن گام بر میدارم،به تدریج مرا با تمامی وجود،مسئول کرده است.این که می گویم «با تمامی وجود»،ناشی از این خودآگاهی و علم حضوری است که می بینم،در وجود من،دیگر جائی برای زندگی و هیچ احساس دیگری نیست.

چنین احساس می کنم که گوئی،حتی تمایل غریزی به زنده ماندن هم،در من مُرده است.حمل مصدر بر اسم ذات را،که یک اصل ادبی است و صنعتی در بیان،من همانند یک اصل روانشناسی و صفتی در خویش حس می کنم.پیش از این شاید – بیش و کم – درست بود که به صفاتی چون نویسنده،سخنران،مترجم،روشنفکر مذهبی،معلم,متعصب،آزادیخواه،متعهد،باسواد،بی سواد،محقق،مقلد،مترقی،مرتجع و ...توصیفم کنند.اما اکنون فقط یک حالت ام،و آن «بی تابی» است.بی تابی ای که عناصری از شتاب زدگی و وحشت را در خود دارد.

و چگونه خدا را سپاس بگذارم که «پیش ار آن که بمیرم،مُرده ام»؛و هیچ بندی و باری بر پا و بر دوش ندارم.و در «خوب مردن»،چیزی ندارم که دغدغهء از دست دادنش،مرا زبون کند.

پایان

اسلامِ علی وار،خط مشیِ حسین وار:(2)

من می خواهم نسل روشنفکر و مبارز این عصر را دعوت کنم به اینکه به تشیع باز گردند؛که مذهب امامت است و عدالت.و ائمهء شیعه را به عنوان نمونه های برتر و الگوهای جاودان و متعالی آزادی و برابری و جهاد و شهادت و عصمت بپذیرد.

امام احمد ابن حنبل که پسرش را به جرم اینکه یک سال،قاضی شده،وقتی می بیند خمیرمایه از خانهء پسرش آورده اند و نان پخته اند،نان را نمی خورد و وقتی می شنود نان را به دجله انداخته اند،هرگز لب به ماهی دجله نمی زند؛و نیز ابوحنیفه که چوب می خورد تا پُست قبول نکند،و به وفاداری نسبت به حق امامت خاندان پیغمبر،از تعقیب خلیفهء عباسی متواری می شود،به نظر من از خیلی از آخوندهای ما که به دربار سلاطین رفت و آمد دارند،شیعی تر می باشند.

«گوروویچ» یهودی ماتریالیست کمونیست،به خاطر آنکه تمام عمر را علیه جاهلیت فاشیسم هیتلر و دیکتاتوری استالین و استعمار نظامی ارتش سرّی فرانسه برای اسارت مردم الجزایر و جلادی های صهیونیسم در قتل عام مردم فلسطین،در مبارزه و خطر و فرار و آوارگی دور دنیا زیست و سالها با قدرت قلم و شخصیت علمی اش از آزادی مسلمانان الجزایر و فلسطین در برابر فرانسهء مسیحی و اسرائیل یهودی،دفاع های مردانه کرده و جانش را به خطر انداخت،با اینکه در فرانسه زندگی می کرد و نژادش یهودی بود،از فلان آخوند درباری که تاکنون هرچه فتوا داده است،در راه تفرقهء مسلمین بوده،یا کوبیدن هر حرکتی در میان مسلمین،و در یک سطر در تمام عمرش،علیه سالها جنایت صهیونیسم و چندسال قتل عام فرانسه و سالها استعمار و صدها سال استبداد،ننوشته و مقام آخوندی برایش مقام نام و دکان نان و چماق دست بوده است،به مراتب به تشیع نزدیک تر است.

ریشهء این ذلت و خمود و عجز را که در عمق وجدان و اراده و عقیدهء مردم ما رسوخ یافته است و شیعه را از سنی که هیچ،حتی از بودا و هندوی ملحد و مشرک هم بدبخت تر و ذلیل تر بار آورده است،من در عمل و فکر همین ملا هائی می یابم که تشیع را به صورت یک «عقدهء روانی» در آورده اند،که تمام هدفش،به دست آوردن آزادی و سبّ و لعن و مدح و منقبت است.حتی اگر این آزادی را با شمشیر هولاکو و جنایت صهیونیست ها و هم دستی صلیبی و صفوی به دست آورد!!!

من علت تمام این بدبختی و این روح ذلت پذیری را در دو چیز می بینم:یکی تقیّه در برابر حاکم و دیگری،ریا در برابر عوام! پس مجال ظهور حقیقت کجاست؟

در اینجا،خدا گواه من است،که من بر شهامت و یا قدرت خودم تکیه نمی کنم،که نه شهامت دارم و نه قدرت.بلکه بر شدت دردم تکیه می کنم،که خیانت این ها و اسلاف اینها به این مردم و این تاریخ و این تشیع عزیزِ عزت بخش و این خاندان معصومِ فاطمه(س) و این ائمهء بزرگ(ع) که می توانست ایمان و تشیع شان،ملت ما را رستگارترین و انسان ترین مردم جهان کند.

و این سرگذشت سرخ شهیدان شیعه و علمای بزرگ و مجاهد و آزادمرد شیعه، زنده ماندن را برایم محال و نفس کشیدن را برایم دشوار کرده است.

دیگر نمی توانم به دنبال شغل و کارم بروم.نمی توانم لحظه ای به فردای زندگی ام فکر کنم.این رنج،مرا بی تاب تر و ناتوان تر از آن کرده است که بتوانم به خود بیندیشم و آرام بگیرم و حساب و کتاب کنم.حتی نمی توانم محققانه و خاطر جمع،به تحقیقات علمی بپردازم.حتی مطالعه کردن که کار همیشگی ام بوده است،برایم مشکل شده است.دلم می خواهد فقط فریاد بکشم و همه را از «فاجعه» باخبر کنم.این را هم که محروم ام:

«سنگ ها را بسته و سگ ها را رهانیده اند».

نه می توانم حرف بزنم و نه بنویسم.عقدهء درد،دارد خفه ام می کند.اگر نسبت به این شیعه،بی تفاوت بودم،به خیانت اینان می توانستم کاری نداشته باشم.تقیّه کنم و رعایت مصلحت.سیاست بازی را بلدم،اما قدرت انجام آن را ندارم.می گویند:

«بله،ولی هنوز زود است و فعلا به مصلحت نیست !!!».

ادامه دارد...

اسلامِ علی وار،خط مشیِ حسین وار:(1)

این نهضتی که به سرعت دارد وجدان نسل جوان را فتح می کند؛و مهم تر از آن،امواج آن،سطح تودهء مردم مذهبی و سنتی و حتی بازار و روستا را فرا می گیرد؛و زمینه را برای یک حرکت اجتماعی بزرگ و عمیق بر اساس ایدئولوژی انقلابی اسلام،که همان تشیع علوی و ولایت خاندان و مکتب ائمهء راستین و خط مشی تاریخی شیعهء آزاد عدالتخواه ضدّ خلافت است،فراهم می سازد.
این مائیم که مسئولیت آن را داریم که اسلام را از صورت سنت های منجمد و شعائر موروثی و عادات مذهبی ناآگاه و خرافه های پوچ،که فقط نسل پیرِ خوکرده به آن را می تواند قانع کند؛و در این صورت،از حرکت زمان و تغییر نهاد های اجتماعی فردا برکنار خواهد ماند؛به صورت یک ایدئولوژی مسئولیت آفرین خودآگاه و هدایت کننده طرح کنیم تا نسل فردا و رهبران تعیین کنندهء زمان و زندگی و فکر و فرهنگ فردا،که تحولات اجتماعی را رهبری می کنند،نه تنها از آن نفرت نکنند؛و آن را سدّ ارتجاعی و سَمّ خرافی و عامل تضعیف و تخدیر اندیشه ها و اراده ها تلقی ننمایند؛بلکه به قدرت سازندگی و نقش مترقی و نیروی بیدار کننده و بسیج کنندهء آن ایمان پیدا کنند و به خاطر حقیقت یا حداقل مصلحت،بر آن تکیه کنند؛و به جای مبارزه با آن،به ترویج و تقویت آن بپردازند.

وجود عدهء زیادی افراد مؤمن،موفقیت یک ایمان به حساب نمی آید؛بلکه ارزش یک ایمان،به این است که زندگی کند و رشد و نموّ و تکثیر داشته باشد.وگرنه مذهبی که به صورت یک موجود منجمد و متحجر درآمده و عقیم شده است،هرچند در حال حاضر،اکثریت تودهء عوام به آن وابسته باشند،مرده است و از دست رفته.زیرا نباید دید که پیروان یک مذهب در یک مملکت چند میلیون نفر است؛بلکه باید دید در صحنهء زندگی و زمان و فکر و حرکت و تحول جامعه و تغییر نسل و کُون و فساد عقاید و ارزشها و فرهنگ ها و نهاد های اجتماعی و سیر تاریخ به سوی فردا،این مذهب،حضور دارد یا نه؟

آنچه برای من بزرگترین امید تسلیت بخش نیرو دهنده است،این است که بر خلاف سالهای پیش،اکنون مسلم است که فردا،روشنفکران و رهبران فکری و سازندگان فرهنگ و فکر و جامعهء ما در آینده،ماتریالیست های غرب زده یا شرق زده،مارکسیست ها یا ناسیونالیست ها نخواهند بود.بلکه روشنفکرانی خواهند بود که اسلامِ «علی»وار و خط مشی «حسین»وار را به عنوان مکتب فکری نهضت اجتماعی و ایدئولوژی انقلابی خود انتخاب کرده اند.هم اکنون اسلام از چارچوب تنگ قرون وسطائی و اسارت در کلیساهای کشیشی و بینش متحجر و طرز فکر منحط وجهان بینی انحرافی و خرافی و جهالت پرور و تقلید سازی،که مردم را عوام کالانعام بار آورده بود،و روشنفکر را دشمن مذهب و ترسان و گریزان از اسلام،آزاد شده است.و هم اسلام آزاد،بتواند از کنج محراب ها و حجره ها و تکیه ها و انحصار به مراسم تعزیه و مرگ،به صحنهء زندگی و فکر و بیداری و حرکت و زایندگی پا گذارد.به خصوص قرآن را از قبرستان و دست آخوندهای قبرستانی،به متن صحنهء کشاکش های زمان بازآورد،و ابتکار هدایت و خلاقیت و ویرانگری و سازندگی را به دست وی سپارد.

اگر قرآن،«هدی للمتقین و للعالمین» است،مگر جز به این معنی است؟و مگر جز این است که ما در قبال آن چنین مسئولیتی داریم؟

و آیا تحقق چنین هدفی و انجام چنین مسئولیتی،با رعایت آن گونه مصلحت اندیشی های محلی و تقیّه پرستی های سنتی ممکن است؟

آیا،کسانی که هنوز در قرن حاضر جرأت نکنند از چند آخوند درباری سیصد سال پیش،که حاشیه نشین شاه سلطان حسین صفوی بوده اند،انتقاد علمی کنند،و حتی اهانت های وقیح و کثیف آنان را به ساحت مقدس خاندان پیغمبر(ص) و ائمهء اطهار(ع) رد نمایند،لیاقت آن را دارند که اسلام را در این عصر نجات دهند؟

ادامه دارد...

فلسفهء اخلاق،بر اساس جهان بینی توحید:(2)

اول) ایثار:

آنچه ستون اساسی و عمود خیمهء انسان بودن،یا اخلاق است،در یک کلمه،«ایثار» است؛کلمه ای که در هیچ زبانی وجود ندارد،که با این همه کوتاهی و دقت،این قدر معنا را القاء کند.

ایثار،یعنی «انتخاب منافع و مصالح دیگر و دیگران،بر منافع و مصالح خویش.ایثار،عملی است در اوج اخلاق،آنزمان که کسی در دوراهی «خود» و «دیگران» قرار می گیرد.

ایثار،مسئلهء بسیار بزرگی است.اما مهم تر از خودِ عمل – که فرد واقعا منافع خویش را سخاوتمندانه و پارسایانه و بی نظر و بی چشمداشت،به دیگری و دیگران ببخشد و خود را محکوم و محروم بگذارد – توجیه منطقی و عقلی این عمل است.هیچ فلسفه و هیچ مکتب جامعه شناسی و انسان شناسی وجود ندارد که بتواند چنین عملی را توجیه و تفسیر و تحلیل عقلی بکند و منطقی نشان اش بدهد؛عملی را که فرد در آن جا دیگری را بر خود بر می گزیند و هیچ پاداشی نمی خواهد،نه معنوی،نه مادی.

ایثار،فرمانی است برای بخشیدن همه چیز و گرفتن هیچ چیز؛یعنی:ای فرد! بمیر تا دیگران بمانند.اسارت را بپذیر،تا دیگران به آزادی برسند.زندگی ات را در خدمت مردم،به رنج و بدبختی و محرومیت،و دور شدن از همهء لذت ها بگذران؛و همهء بدبختی ها را استقبال و تحمل کن،و اینگونه تلخ و محروم زندگی کن،تا نسل بعد و نسلهای بعدی بتوانند خوب زندگی کنند.

بنابراین،اخلاق،در اوجش،«ایثار» است:ایثار مال،ایثار آسایش،ایثار امنیت،ایثار لذت،ایثار برخورداری،ایثار عشق،و در نهایت،ایثار جان است برای دیگران.

و اگر فلسفه و مکتب و مذهبی نتواند ایثار را توجیه کند؛و اگر در یک جهان بینی،«ایثار»،مفهوم منطقی نداشته باشد و موجه نباشد؛و یا اگر مذهبی،جهان بینی ای،فلسفه یا مکتبی – مادی و غیر مادی – نتواند به فرد بگوید که:«فدای جامعه باش و خود را قربانی بقای دیگران کن » و چون دلیل بخواهند،نتواند که برای فکر و عمل و بینش او،علت و رابطه و ضامنی از خارج طرح کند که فرد بر اساس آن برای نجات دیگران،خود را به آتش بیفکند؛بی پایه است و اخلاقش اساسی ندارد.زیرا،اگر فداکاری در راه مردم و جان دادن برای هدف،تجلی غریزهء فداکاری و قهرمانی در انسان باشد – آنچنان که در زنبور عسل و در ملکهء کندو که تن به مرگ می دهد – فداکاری،«ارزش» خود را از دست می دهد؛هرچند برای جامعه،بسیار سودمند باشد.

دوم) ملاک خیر و شرّ:

وقتی فرد،عملی می کند که دوست دارد دیگران هم آن عمل را انجام دهند،عمل اش «خیر» است؛و وقتی کاری می کند که دوست دارد هیچ کس چنان کاری نکند،و فقط او باشد،عمل اش «شر» است.«سارتر» چنین توجیهی می کند،چون می گوید:جهان،عبث و پوچ است؛در هستی،خدا و هدف و حساب و نظارتی نیست؛و چون عامل خیر و شر معنا ندارد و ضابطه ای نیست که بر اساس آن،اعمالمان را توجیه و تنظیم کنیم،پس مبنای خیر و شر،مبنائی درونی است،بر اساس قضاوت و احساس شخصی.

«سارتر» تا اینجا را درست آمده است؛اما به این فکر نکرده است که،اگر فقط من هستم که انتخاب می کنم،و جز خواست و تشخیص من،ضابطه و معیاری نیست؛و من به جای همه و برای همه است که انتخاب و عمل می کنم – و بر این اساس،هر فردی مسئول عموم است – پس چه عاملی وادارم می کند که «شرّ سودمند» را نفی،و «خیر زیانمند و خطرناک» را انتخاب کنم؟

اگر ملاک خیر و شر و انتخاب و اخلاق،خودِ من هستم،پس هیچ کس حق سرزنش و نصیحت و محکوم کردن ام را ندارد.و اگر هیچ عامل خارجی ای وجود ندارد که خیر و شرِّ عمل مرا با آن بسنجد،چه عامل و ضابطه ای محکوم می کند،اگر با علم به خیر بودن این،و شر بودن آن،شر را انتخاب کنم؟پس بعد از اصل خیر و شر،اصل «آمر» و «ناهی» مطرح می شود،یعنی «ضامن اجرای خارجی در انتخاب اخلاقی».

سوم) «آمر» و «ناهی»:

سومین اصل اخلاق،عامل امر کننده و نهی کننده است؛چون اگر تنها من ملاک باشم،و چنین نیروئی در خارج از من وجود نداشته باشد،هرگز «خیر»ی را انتخاب نمی کنم که برایم خطرناک و زیانمند و مرگ آور است؛و «شرّ»ی را نفی نمی کنم که سود و لذت و آسایش ام در آن است.

پس اخلاق،بر اساس «ایثار»،«علم به خیر و شرّ» و تعیین عامل مافوق فردی است که در لحظهء انتخاب،فرد را امر یا نهی می کند.

پایان

فلسفهء اخلاق،بر اساس جهان بینی توحید:(1)

این بحث،همیشه در تاریخ و فرهنگ و فلسفه و دین،مطرح بوده – و اکنون نیز بیش از همیشه مطرح است – که آدمی چگونه باید زندگی کند؟و چگونه رفتاری باید داشته باشد؟و بیش از این دو سؤال،پرسش حساس تری مطرح است که:«چگونه باید باشد؟»یعنی،«چگونه باید بشود؟»

در این پرسش های اساسی،که مجموعا اخلاق و یا انسان شناسی مطرح است،می خواهم این مسئله را عنوان کنم که توحید،به عنوان یک اعتقاد،و به خصوص به عنوان یک جهان بینی،چه نقشی دارد؛و برای آن ها که به توحید معتقدند،مسئلهء اخلاق و مسئلهء خیر و شر و مسئلهء فداکاری و ایثار و مسئلهء ارزش ها،در نتیجه کیفیت رفتار اجتماعی و یا کیفیت زندگی انسانی و فردی،در رابطه با دیگری و دیگران چگونه است.

در تعریف حقیقی و درست،اخلاق،به معنای طرح ابعاد اصلی و اساسی شخصیت انسان ایده آل است؛و بحث اخلاقی،یحثی است که مسئلهء ارزش ها را توجیه می کند.ارزش،مفاهیم یا مصداق های خاصی است که با سود،مغایر – و گاهی متضاد – است.

ارزش،عبارت از رابطهء خاصی است که انسان با شیء،فرد،و یا یک رفتار خاص دارد،که در آن سود و نفع نیست؛بلکه به صورت زیان و نفی سود و نفع،مطرح است.

در اخلاق قدیم و جدید،از بیان ارسطو گرفته تا سارتر،سخن از خیر و شر می رود؛یعنی اخلاق،علمی است که دعوت به «خیر» و نهی از «شرّ» می کند.یکی از ابعاد تشخیص،برای تحقق اخلاق،خیر و شر است.اما اگر اخلاق،فقط بحث خیر و شر باشد،به صورت یک علم ذهنی و کلامی و فلسفی در می آید؛و فقط به درد تدریس می خورد و ذره ای تأثیر در زندگی اجتماعی و فردی نخواهد داشت.

بنابراین،مشکل اخلاق،مشکل تشخیص خیر و شر نیست،بلکه مشکلِ خودِ آدم است؛مشکل انسانی است که در برابر خیر و شر قرار گرفته است؛مشکلِ انتخاب کنندهء خیر و شر،نه تمییز خیر و شر و تقسیم امور به خیر و شر!

آن چه که در تمدن امروز و فرهنگ انسان معاصر،اساسی ترین خطر را به وجود آورده،و مهم ترین مسئله ای است که همهء اندیشمندان به آن می اندیشند،مسئلهء بحران اخلاقی است،و فرو ریختن همهء ارزشهای انسانی و اخلاقی.بحران فلسفی و فکری و فرهنگی انسان امروز،بحران اخلاقی است.به دلیل اینکه «ایثار» قابل توجیه نیست؛و در اخلاق مادی،عاملی بیرونی وجود ندارد تا فرد را علیرغم میل خود،به انتخاب «خیر» وادار کند.

اساسا اعتقاد به ارزش های اخلاقی و اصل ایثار،برای انسان عقلی و منطق دکارتی امروز،قابل توجیه نیست؛و فلسفه های جدید نتوانسته اند اخلاقی متناسب با جهان بینی و منطبق با ارزشهای انسانی و توجیه کننده برای بشر امروز بسازند و جانشین مذهب کنند.زیرا همیشه مذهب،زیربنای اخلاق بوده است و اکنون با کنار گذاشتن مذهب،همهء پایه های اخلاقی فرو ریخته است.چه،اخلاق،روبنای مذهب است.

به قول ژان ایزوله،از ابتدای تاریخ فلسفه تا امروز،همهء کوشش ها این بوده است که بدون خدا،مکتبی اخلاقی طرح کنند و اخلاق را از زیربنا و پایگاه مذهبی اش جدا کنند و بر خود اخلاق،یا بر انسان دوستی،یا بر فلسفهء ماتریالیسم و یبا بر منطق،استوارش کنند.اما همهء کوشش ها بی ثمر مانده؛و هرگاه که خواسته اند اخلاق را از زیربنای همیشگی اش جدا کنند،فرو ریخته است.

اخلاق که بحث «چگونه زیستن» و «چگونه بودن» آدمی است – آن چنان که من می اندیشم – بر سه اصل استوار است.و هر مکتبی – چه مذهبی و چه غیر مذهبی،معنوی یا مادی،ایده آلیستی یا رئالیستی – باید این سه اصل را طرح و روشن کند؛که اگر طرح نشود،یا مبهم بماند،اخلاق،استوار و قابل تحقق نیست.و اما آن سه پایه یا سه اصل:

ایثار – ملاک خیر و شرّ – آمر و ناهی

ادامه دارد...