عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

طرح هندسی مکتب:(2)

این است فرق ابوذر و ابو علی سینا.معتقدِ مجاهد و عالِمِ مجتهد،روشنفکرِ متعهد ودانشمندِ محقق،آگاه و مسئول و آرمانخواه و متخصص بی آرمان بی ایمان،فرق بین «عقیده» و «علم»،«ایدئولوژی» و «فرهنگ».

علم،هنر،ادب،فلسفه،صنعت،انسان،زندگی،اخلاق،و حتی «وجود»،هنگامی «معنا» پیدا می کند و «روح» می گیرد و «جهت»،که در یک «ایمان» جای گیرند؛در نظام اعتقادی یک «مکتب» قرار داشته باشند.

و این همه،هنگامی ممکن است که همهء اینها بر اساس یک «جهان بینی» استوار باشند و با این «ملاک» توجیه و تفسیر شوند.

یک) جهان بینی: جهان بینی عبارت از نوع تلقی ای است که انسان از«هستی» یا «وجود» دارد.مقصود از جهان بینی،دید فلسفی و نوع تعبیر و تلقی اعتقادی ما از جهان است؛نه نظریهء فیزیکی دانشمندان از هستی یا طبیعت؛آنچنان که سارتر یا پاپ یا برهمن،دنیا را می فهمند،نه آنچنان که لاپلاس و گالیله و کپرنیک و نیوتن و انیشتن و پلانگ از آن سخن می گویند:«جهان بینی»،نه «جهان شناسی».

دو) انسان شناسی یا «اومانیسم»:عبارت از نوعی تلقی صاحب مکتب است - بر اساس جهان بینی اش – از موجودی به نام انسان؛که چیست و چه باید باشد.وقتی یک «مکتب» از «انسان» سخن می گوید و از «انسان شناسی» تعریف می کند،مقصودش تعریف و معنا و حقیقت انسان،در تلقی فلسفی و اعتقادی است،نه واقعیت موجود آن در علوم،از قبیل:فیزیولوژی،بیولوژی،پسیکولوژی،آنتروپولوژی و...؛مقصود،«حقیقتِ نوعیِ انسان» است،در عقیدهء او و در چشمِ مکتبِ مرامی و بینش عقیدتی،و نه در چشم خشک علمی.

 

«حقیقت» انسان،نه «واقعیت» او؛آنچنان که فلسفه و مذهب و هنر از او سخن می گویند؛مثلا بودا . کنفوسیوس و سقراط و افلاطون و ولتر و روسو و هگل و مارکس و تولستوی و سارتر و یا ابراهیم(ع) و مسیح(ع) و محمد(ص) و علی(ع) و یا هومر و گوته و حافظ و مولوی و تاگور و ...؛نه کلود برنارد و داروین و فروید.

 

سه) جامعه شناسی:مقصود،جامعه شناسی در یک مکتب است؛نه جامعه شناسی به عنوان یک علم و در نظر یک استاد دانشگاه.در اینجا مقصود،اعتقاد خاص انسان است بر اساس و به اقتضای مکتب اش،به جامعهء بشری و نظامی که برای آن قائل است،و نوع تلقی ای که از جامعهء بشری دارد.جامعه شناسی – در اینجا «جامعه بینی» - در یک مکتب،مشخص می کند که جامعه را چگونه واقعیتی می داند و چگونه آن را از نظر فکری و اعتقادی می شناسد.

چهار) فلسفهء تاریخ:مقصود از فلسفهء تاریخ،یعنی تلقی و مفهوم و حقیقت و حرکت و هدفی که فلاسفه یا پیامبران برای تاریخ – به عنوان یک واقعیت واحد و دارای معنا و جهت – قائلند.یعنی آن چنان که ابن خلدون و ویکو،امرنف،هگل،مارکس،امرسون،سارتر و تاین بی،آن را می فهمند،نه مورخان یا تاریخ نگاران بزرگی چون هرودوت و توسیدید و گیبون و طبری و بیهقی و ...

ادامه دارد...

طرح هندسی مکتب:(1)

شکل هندسی هیأت فکری و اعتقادی و تصویر ذهنیِ عقیده ای را که بنا بر اعتقاد من،یک مسلمان اسلام شناس آگاه این قرن،نه تنها از اسلام به عنوان یک اعتقاد دینی،بلکه در عین حال به عنوان یک مکتب فکری و به عنوان یک ایدئولوژی دارد؛تصویر می کنم.

آقای باشلارد - از متفکران عمیق اندیش بزرگ قرن ما،که قدرش ناشناخته مانده - درست مثل متفکرین سابق مانند دکارت و افلاطون معتقد است،وقتی که یک ایده،یک عقیده،شکل هندسی پیدا می کند،بیان درست خودش را یافته است.و هر عقیده ای که بتواند در یک هیأت هندسی درست بیان شود،تصویر بشود،خود دلیل بر منطقی بودن و درست بودن این عقیده است.خود شکل هندسی ای که در آن،یک مکتب بیان می شود،نشان می دهد که یک شکل،طبیعی است،یا طبیعی نیست؛منحنی نرمال است یا آنرمال است.و از این هیأت هندسی یک مکتب،می شود به میزان طبیعی بودن و صحت آن مکتب پی برد.

وقتی می گویم مکتب،«مکتب،عبارت است از مجموعهء هماهنگِ متناسب بینش فلسفی،عقاید مذهبی،ارزش های اخلاقی و روش های عملی،که در یک ارتباط علّت و معلولی با هم،یک پیکرهء متحرک معنی دار و دارای جهتی را می سازد،که زنده است؛و همهء اندام های گوناگونش از یک خون تغذیه می کنند و با یک روح زنده اند».

مکتب عبارت است از یک منظومه ای که در آن منظومه،احساسات فردی،رفتار اجتماعی،خصوصیات اخلاقی و به خصوص عقاید فلسفی،مذهبی و اجتماعی انسان،هر کدام کُره ای هستند که گرد یک خورشید می چرخند و یک منظومهء هماهنگ معناداری می سازند و مجموعا به طرف یک جهت و آهنگی در حرکت اند.

این ذهنیت اعتقادی آدمی است که مکتب دارد؛و این مکتب است که حرکت ایجاد می کند،سازندگی ایجاد می کند،قدرت اجتماعی ایجاد می کند،رسالت و مسئولیت انسانی به آدم می دهد.اما تخصص و علم،این آثار را ندارند؛و از وقتی که اسلام را از صورت «مکتب اعتقادی»،به صورت «فرهنگ و معارف و مجموعه ای از علوم»در آوردند،از حرکت و از مسئولیت و از آگاهی اجتماعی و از اثر و تأثیر بر روی سرنوشت جامعهء بشری انداختند.

حالا وقتی می گوئیم:«مکتب،هیأت فکری کامل یک انسانِ دارای عقیده است»،آن هیأت چیست؟

من این تصویر را که ظاهرا ساده به نظر می رسد،از جائی نگرفته ام؛ولی مجموعا از مطالعاتم بر روی ایدئولوژی هائی که بیش تر نسبت به آنها حساس بوده ام،یک چنین تصویری را طرح کرده ام،به عنوان تعلیم و تشریح آن چه «مکتب اعتقادی» نام دارد؛و به عنوان این نظریه که «یک مکتب اعتقادی کامل»،چنین هیأتی و پیکرهء تمامی را دارا است.

وقتی می گویم زیربنا،یعنی زیربنای اعتقادی،و وقتی می گویم روبنا،یعنی همهء عقایدی که از این اصل اعتقادی منشعب می شود.هر مکتب اعتقادی،باید دارای یک زیربنای اساسی و یک سنگ زیرین،یک عمود میانین خیمه ای باشد که همهء عقاید روی آن استوار است؛و آن عبارت است از زیربنای اعتقادی،که هر مکتبی – بدون استثناء،چه مکتب الهی باشد،چه مکتب مادی،چه ناتورالیسم و ماتریالیسم باشد،چه ایده آلیسم،چه فاشیسم باشد،چه مارکسیسم – باید یک زیربنا یا «سنگ بنا» داشته باشد؛و سنگ زیربنای هر مکتبی،عبارت است از «جهان بینی».

اگر کسی جهان بینی نداشته باشد،همهء عقاید و معلوماتش درست مثل آدمی است که اسباب کشی کرده باشد،یعنی مبلمان زیاد داشته باشد،اثاثیهء خانهء زیاد داشته باشد؛اما همین جور روی هم انبار کرده باشد؛ریخته باشد وسط حیاط.اطلاعات زیاد و معلومات متفرق داشتن،اما زیربنای جهان بینی نداشتن،مثل این است که همهء مصالح ساختمانی را داشتن،اما طرحی و هدفی برای این که چه می خواهیم بسازیم،نداشتن!

ادامه دارد...

یک ایدئولوژی ای که در مرحلهء تکوینی است،خود به خود برایش مسائلی و نیازهائی و مسئولیت هائی و خطرهائی مطرح است؛که بعد از تولدش،همهء آنها عوض می شود و تغییر می کند.همان طور که بچه هم وقتی جنین است و دورهء تکوینی اش را می گذراند،دارای یک بهداشت خاص،تغذیهء خاص،نگهداری خاص،بیماری ها و خطرات خاص است؛و بعد از تولدش،همهء مسائل او عوض می شود.

در مقام کشف فکر اسلامی،بر اساس همان اسلامی که وحی شده است،بر اساس همان اسلامی که در آن،«علی(ع)» ساخته شده است،باید عناصرش را،عناصر این مذهب را،این «علی» را،این «محمد(ص)» را،از درون این فرهنگ عظیم مسلمانی بیرون بکشیم و دو مرتبه تجدید بنا کنیم.مقصود از تکوین ایدئولوژی مذهبی این است؛به همان معنا که اقبال لاهوری می گوید.اقبال اصطلاح خیلی بهتری دارد و می گوید:«تجدید ساختمان طرز فکر مذهبی».و اصلا این کلمه،بهتر از تکوین است:تجدید ساختمان،تجدید بنا.

در این مرحلهء تجدید بنا،مسلما یکی از خطرناک ترین دشمنان،تغذیهء بد است.یک بار چوب این تغذیهء بد را خورده ایم.اسلام در این آغاز تکوین تاریخی-اجتماعی-اخلاقی-انسانی خود،تغذیهء بد شد،و ما هنوز با اسلام بیماری سروکار داریم،که مسمومیت غذائی دارد.زیرا:تغذیهء هندی شد؛تغذیهء مجوسی شد؛تغذیهء آتنی شد؛تغذیهء اسکندرانی شد؛مگر نشد؟بعد به صورتی در آمد که اصلا مزاج این اسلام،تغییر پیدا کرد.و آن چهار نفس مخالف سرکش اش که باید تعادلی ایجاد می کردند و سلامت و حیات و نموّ اش را تأمین می نمودند،به هم خوردند.یک مرتبه،یکی افتاد به فلسفه؛یکی افتاد به عرفان؛یکی افتاد به رهبانیت؛یکی افتاد به بینش علمی؛یکی افتاد به عقده در برابر فلاسفهء آتن؛یکی افتاد به عقده در برابر علمای هند؛و حتی یکی افتاد به عقده در برابر فلسفهء ایرانی.یکی از فیلسوفان بسیار عزیز و مشهور و خیلی موفق ما هست که در متن کتاب فلسفی اش می بینیم از فلسفهء نور اسکندرانی و نور اِسپَهبُدیّه و از این نکات آریائی صحبت می کند.

این عناصر وارد متن بینش،روح،اندیشه و مغز و خون اسلام شدند.و اکنون برای شست و شو شدن و برای سر کار آمدن دوبارهء این مزاج،به طوری که ما بتوانیم دوباره با چهرهء حقیقی اسلام نخستین و اسلام سالم و بدون میکرب و جُرثومهء خارجی،سر و کار بیابیم،احتیاج به کاری است،نه از نوع بزک کاری و کاغذ دیواری چسباندن و رنگ آمیزی کردن؛بلکه کاری از بنیاد،درست مثل یک کار تازه.منتها،تجدید بنای یک بنائی،که حتی شاید دو تا آجرش هم درست روی هم گذاشته نشده است.

در چنین دورانی،که دورهء جنینی است،تغذیهء فاسد،فسادی ایجاد می کند که بعد از تولدش هم،همراهش هست.

پایان

ما در مرحلهء «تکوین ایدئولوژیک» هستیم:(1)

 

اسلام،مثل هر عقیدهء دیگر،تا وقتی در پوستهء جامد موروثی و بی مسئولیت فردی اش مطرح است،تا وقتی که در رابطهء بین فرد و خدا و بین زندگی فردی و آخرت مطرح است،از جهت آن که به صورت یک نیرو نیست و به صورت یک قدرت در زمان،مطرح نمی شود،دشمن ندارد،جلویش باز است و کسی به حساب اش نمی رسد.درست مثل کشوری که نفت ندارد،طلا هم ندارد،کائوچو هم ندارد و بنابراین خیالش از شرّ استعمار راحت است.

اسلامی هم که بو و خاصیت ندارد،از شرّ دشمن خیالش راحت است و دنیا برایش امن و امان و آرام است.هرکس بیاید،و هر جور که بشود،و دُور زمانه،دست هر کس که بیفتد،به هر حال به این اسلام،احترام می گذارد.چرا؟زیرا نیروئی است که برای هر قدرتی که موجود باشد،مسلّما ضرر ندارد،و نود درصد هم منفعت است.حداقل برای سرگرم کردن تودهء مردم،به کار می آید.و این نقش،نقشی است که برای هر قدرتی که روی کار باشد،در هر شکلی و با هر ایدئولوژی ای،مفید است.

اما وقتی که اسلام می خواهد از پوستهء جامد و سنتی قرون وسطائی اش بیرون بیاید و از رابطهء فردی اش و از محدودهء اخلاقی و روانی و شخصی و درونی اش خارج شود و به صورت یک موج،یک دعوت،یک رسالت،یک مسئولیت،و به صورت یک عاملِ ساختنِ انسان و جذب نسل جدید درآید،و در وسط زمین و زمان مطرح شود،خطرناک می گردد.

«اُمَّةً وَسَطاً»،یعنی گروهی که در وسط معرکهء زمان مطرح است.«وسط» یعنی این که اُمّت،در متن زمان و متن جامعه و صحنهء درگیری های فکری و اجتماعی و عرصهء نیروها و جناح ها مطرح است،حضور دارد.از گوشهء محرابش،مدرسه اش،حجره اش،به عرصهء کوچه و خیابان آمده،در متن اندیشه ها،در وجدان زمان و در صحنهء درگیری ها حضور پیدا کرده و ناچار جبهه گرفته است و ناچار دشمن و دوستش را می شناسد.می داند کجا قرار گرفته است،پس ناچار جهت دارد؛و وقتی جهت داشته باشد،معلوم است که تمایل اش به کدام طرف است و تضادّش با کدام طرف؟همهء دنیا برایش شمال و جنوب و مشرق و مغرب دارد؛گیج و گنگ و بی ربط با همهء واقعیات نیست.

وقتی که مسئله به این صورت،به صورت یک حرکت مطرح می شود،قیام می کند و می ایستد و خود به خود،به همان اندازه که امکانات تازه به دست می آورد،به همان اندازه که اوج می گیرد،به همان اندازه که در زمان حاضر،حضور می یابد،به همان اندازه که غنی می شود،قوی می شود،تکامل پیدا می کند،زنده می شود؛به همان اندازه هم البته آسیب پذیر می شود و به همان اندازه هم دچار خطر می گردد و به همان اندازه هم تمامی مخاطرات،از اطرافش به وی هجوم می آورند.و او نیز به همان اندازه باید برای حفظ خودش و شناخت موقعیت اش و جهت گیری درست در برابر این خطرات،حساسیت و هوشیاری داشته باشد.

الان اسلام در تنگنائی شدید قرار گرفته است که هر دو سو باهم،و شاید با آگاهیِ هم،بمباران می شود؛ و معلوم است که این اسلام،با این شکل،تضاد پیدا می کند؛اما با چه چیز؟:هم با منفعت ها و قدرت ها و طمع های جهانخواران؛هم با مکتب ها و ایدئولوژی ها و مذهب ها و عقائدی که مدعی نجات و دعوت انسان اند.یعنی اسلام،یک «هَوو» پیدا می کند و یک «دشمن»؛یک «رقیب» پیدا می کند و یک «خصم».

«قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا...: حفظ کنید خودتان و خانواده تان را از آتش...‏ »،الان بیش تر از موقعی که این سخن گفته شده است،دامنه و عمق و سهمگینی و خطر پیدا کرده است.ای کاش پیغمبر(ص) می بود و آتش های امروز را می دید که چگونه به دامن و به درون ما پیچیده اند؛و هیچ کس هم نیست که قطره ای،آب سردی بر روی این آتش بپاشد تا لااقل نیروی مقاومت این نسل را بیفزاید و رنج وی را تخفیف دهد.

همهء سرمایهء ما،همین بچه ها،به خصوص آنها هستند که درست در همان جبهه های رویاروی هستند؛هم جبههء مبارزه و هم خطر،و خود را مسئول احساس می کنند.اگر این نسل از دست برود،دیگر هیچ چیز نداریم و باید منتظر قیامت باشیم!همه اش همین است و بقیه اش تماما جزو باستان شناسی است.

ادامه دارد...

تجدید بنای اسلام،با بینش شیعی:(6)

   

دوران «تکوین ایدئولوژیک»،مسئولیت هائی خاص خود را می طلبد؛و غفلت از آن یا کوچک شمردن آن،عواقبی هولناک و فاجعه آمیز دارد؛که نخستین اش،ناتمام ماندن این تکوین است.و در نتیجه،عقیم ماندن نهضت و بی ثمر ماندن همهء فداکاری ها و شهادت ها و در پایان،قربانی شدن آن در برابر توطئهء منافقان و بیداد جباران؛و به هر حال،بیرون رفتن اسلام از صحنه است؛و پیروزی آن گروهی که مرحلهء تکوینی ایدئولوژی خویش را با موفقیت گذرانده؛و اکنون می داند چه بیندیشد،چه بگوید و چه بکند؟

اکنون،بیش از همیشه،احساس می شود که فوری ترین،حیاتی ترین و اساسی ترین رسالت نخبگان وابسته به این بعثت انقلابی اسلامی،تلاش،مبارزه و یاری اسلام است؛برای آنکه بتواند مرحلهء تکوینی خویش را با کمال قوّت و موفقیت بگذراند.و این «نوزاد» ایدئولوژیک،تولدی درخشان،سالم و نیرومند داشته باشد؛و دو رسالت خویش را،که یکی بیداری انسان ها،رهائی ملت های سرکوب شده و نجات و امامت مستضعفان زمین و توده های استثمار شده و محروم است؛و دیگری،قدرت رقابت و مقاومت در برابر فرهنگ های استعماری و ایدئولوژی های رقیب و مدعی و انحصارطلب است،بتواند با پیروزی و قدرت،به انجام برساند.

و این دیگر،نیاز به گفتن ندارد،که اسلام،جز من و تو و امثال من و تو،هیچ کس را ندارد.از علمای متحجّر و فاقد احساس مسئولیت در قبال معضلات سیاسی و اجتماعی انتظار داشتن،نوعی ساده لوحی است که ویژهء مقلّدان عوام است و مریدان بازاری؛که اگر آبی نمی آورند،کوزه ای نشکنند،باید سپاسگزار آنها بود.ما باید خودمان برای خودمان کاری بکنیم،دوائی برای دردمان،قوتی برای گرسنگی مان،همین!

پس می بینید که چه رسالت سنگینی بر دوش های ناتوان ما نهاده اند؟و می بینید که چنین رسالتی،تا کجا به بودن و کار کردن ما نیازمند است؟و می توانی احساس کنی که این رسالت،از هر شمشیر زدنی خطیرتر و خطرناک تر است.و لازم به گفتن نیست که این توصیه،نه این است که:«کاری بکنیم تا بمانیم»،بلکه برعکس:«بمانیم تا کاری بکنیم»!

پایان