عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

معشوق من،ملّت ام،ایران:(3)

می گویند همان گریه ها و اشک ها و فریاد ها و قصّه ها و سخن ها و رؤیا های او،ملّت ما را بیدار کرد،طعم آزادی را به وی چشاند،آینده را در پیش چشمان اش بزرگ و پرشکوه نمود و استبداد را و این تاریخ بد را و حکومت جُور را و بیگانه را و عقب ماندگی را و زیبائی ها و ارجمندی ها و ارزش ها و ثروت های خویش را شناخت،احساس کرد،و در خویش چشم گشود،و جهان بینی دیگر یافت و ...چه و چه ها!

امّا من در این تردید دارم،که آیا این همه،خدمت بوده است،و آیا اگر این پیر وطن پرست،28 مرداد را از پیش می دید و خاموشی می گزید و لب بسته به گوشهء «احمد آباد» اش می رفت و می نشست و تنها می زیست و می مرد،و این نسل،او را نمی شناخت و به سخنانش و به غم هایش و اندیشه ها و عاطفه هایش دل نمی بست،خدمتی بهتر نکرده بود؟چه می گویم؟یعنی رنج های این ملّت رنجور را کم تر نساخته بود؟

من اکنون تاریخ را می نگرم و به یاد می آورم که ملّت من در پنجاه سال سلطنت ناصرالدّین شاه چگونه می زیست،و در این 19 سال(از 9 اسفند 1329،سال رهبری وی تا حال(1348))چگونه می زید.و این دو دوران را با هم در زندگی ملّتم می سنجم و می بینم باید آن سالخورده مرد وطن پرست آزادیخواه،که سیاست را می دانست و سرنوشت را و دنیا را و خود را،خاموش می ماند و تنها و ساکت می مرد.و گرچه خاموش ماندن و تنها مردن،برای یک انقلابی آزادیخواه وطن پرست،که سراسر جان اش مشتعل این عشق است،کاری است دشوارتر از جان کندن؛امّا مگر عشق به سرنوشت این ملّت،در جان او،نیرومند تر از عشق او به این ملّت نبود؟

ادامه دارد...

معشوق من،ملّت ام،ایران:(2)

اکنون به یادم آمده است از آنچه خود جائی نوشته ام که «آدمی در زندگی،همواره خود را می پوشاند،همواره در زیر نقابی که به چشم دیگران زیبا می آید،مخفی است.تنها دو جا است که هر کسی خودش است:بستر مرگ و سلّول زندان».

و اکنون این منم،تنها انسانی که خود را در این هر دو جا احساس می کند.امشب من خود را اسیری می یابم در بستر مرگ؛محتضری در زندان!

و چه کسی از من صمیمی تر؟

و در این حال می خواهم وصیّتی کنم که مرکّب اش از صداقت مذاب است،و بر صفحه ای که از راستی و ایمانِ پاک است.

نمی توانم خوب بنویسم،منظّم فکر کنم،حوصلهء اندیشیدن به الفاظ و عبارات را ندارم.درست،حالت گالوا را دارم که تیری به بدن خود شلّیک کرد و بلافاصله در حالی که جان می سپرد و خون های گرم خویش را می دید که پیرامونش حلقه می زنند،شروع کرد به نوشتن آخرین اندیشه هائی که در مغزش بود.

من احساس می کنم که به یک «ایده آلیسم» دچار شده ام و این،برای ملّتی که در اسارت به سر می برد،ملّتی که می کوشد تا رنج های 23 قرن تاریخ خویش را بزداید و 18 قرن آینده را آنچنانکه شایسته است،زندگی کند و شایستگی ها و استعداد های خارق العاده ای را که خداوند در نژاد او و در سرزمین زیبا و ثروتمند و مقدّس او؛یک افیون تخدیر کنننده ای است.

ملّت من،به قول عبدالرّحمن بدوی،یک «نژاد چند پهلوی پر ملکات» است،نژادی که ذات اهورائی دارد،قلبش مهبط اهورامزدا است و روانش را به گفتار نیک و پندار نیک و کردار نیک سرشته اند،و فرّه ایزدی در ذاتش عجین است،و اندامش با آتش میترا گرم است و ایمانش با پرتو عرفان روشن اتست،و قلب شرق است و معبد مهر،و سرزمینش،خاکش بهتر از زر است،در سرش آذرگشنسب و فروغ اهورائی زرتشت و در قلبش آتش پاک آتشکدهء پارس،و بر بازوی مهربان راست اش آذر برزین مهر،و بر بازوی چپ اش بیستون معبد آناهیتا،کعبهء بَغ،خدای بزرگ آسمان،یادگار شیرین و آوای خاموش نشدنی فرهاد،که تا ابد در این کوه ها می پیچد و جایگاه پرستندگان «علی(ع)» و «اهل حق» و در ضمیرش...

اقیانوس بی کران نفت!این طلای مذابی که جهان را آتش و گرما و روشنی بخشیده است و خودش را می سوزاند،و این همه پریشانی ها و انقلاب ها و ناآرامی ها و دشمنی ها و حیله ها و استبداد و استعمار و اسارت و تیره روزی و خون و شهادت،همه از او است و ...

سرنوشت مصدّق،که با گریه ها و فریادها و اشک ها و آرزو ها و شکنجه ها و زندان ها و رنج های عمرش،و با آرزو های مقدّس و دل انگیزش،چه سخن ها گفت همه در رؤیا،و چه شعر ها و داستان ها سرود همه در خیال.و دیدیم که چه سرنوشتی داشت،و دیدیم که ایمان او و عشق او و اخلاص او و قصّه ها و غصّه های او،جز درد و جز پریشانی و جز به هدر دادن «سه سال» از عمر این ملّت،این نسل،هیچ نیفزود.

ادامه دارد...

معشوق من،ملّت ام،ایران:(1)


« جلال آل احمد مُرده است...سکته...».

فقط توانستم بپرسم:مُرده است؟گفت:بله!

برخاستم و نشستم و زانو هایم را بغل گرفتم و پیشانی ام را بر آن تکیه دادم و نمی دانم چرا آن همه خاطرات و پیوندها و خصوصیّت ها و دوستی ها و همدلی ها که میان من و «جلال» عزیز بود در مغزم تکان نخورد،به کلّی فراموش شد.اصلا چهرهء نیرومند و نافذ و مردانه و محبوبش در خاطرم مثل برقی درخشید و محو شد و به جای آن،چهرهء غمگین و افتادهء دیگری پدیدار گشت و با چه روشنائی و معنائی!

این چهرهء خودم بود!درست،گوئی خبر مرگ خودم را شنیده ام و درست هم باور کرده ام.

کسی نمی تواند تصوّر کند که چه می گویم،زیرا هیچ کس نمی تواند خبر مرگ خویش را بشنود.امّا امشب من شنیدم.اکنون مرگ خویش را باور کرده ام.یقین دارم.اکنون یکباره همهء زندگی ام و همهء گذشته ام و حال ام و سرنوشتم و همهء کسانی که با آن ها در حیاتم سروکار داشتم،و همهء راه ها و بیراهه ها که رفته ام و همهء کارها که کرده ام و نکرده ام،و همهء آرزوها که مُرد،و همهء رنج ها و شوق ها و شکست ها و امیدها،همه در برابرم و روشن برپا ایستاده اند و مرا می نگرند،و من آنها را می نگرم.

بیهوده از آرزوها و راه ها و شوق ها و امیدها حرف می زنم.تا خبر مرگ «جلال» را شنیدم،بی درنگ یک تصویر در برابرم ایستاد،آنچنانکه تا هم اکنون که هفت ساعت از آن لحظه می گذرد،لحظه ای در برابر چشمم کنار نرفته است:

تصویر ملّت ام!

ملّتی که همهء عمر را در جست و جوی شناختنش بودم،همهء روحم،گرم ایمان او بود و آرزویم،او و خوشبختی ام،احساس خوشبختی او.

او...چه بگویم؟من تنها یک نویسنده ام و دگر هیچ؛و او تنها مخاطب من بود.

من با ایمان زاده ام و در ایمان پرورده ام و او تنها ایمان من بود.

من گرچه عمر را با خرد زیستم،امّا فطرتم در آتش مذاب عشق سرشته بود،و او تنها معشوق من بود.

و من گرچه عمر را همه،وقف این معبد مقدّس کرده ام،امّا اکنون که مرگ در رسیده است،می بینم که روزگار با چه بددلی و کینه توزی و لجاجی،نگذاشت که برای او کاری کنم که اسارت،مرا فلج کرد و من برایش سربازی بودم که آرزویم جهاد به خاطر رهائی وطنم بود امّا...استبداد نگذاشت که من از زندان به درآیم،پا به صحنهء جهاد گذارم،برایش شهید شوم یا پیروز!

و اکنون خبر مرگ سرباز گمنامی را می شنوم که بی ثمر در کنج زندانش جان سپرده است!مردی که نه خود زیست و نه...

نمی توانم بنویسم!چه قدر ضعیف شده ام.

آیا نسلی که پس از من می ماند و می بیند که برای او کاری نکرده ام،رنج اسارت هائی را که کشیده ام،نشانه ای از خلوص من در ایمان به خویش نخواهد شمرد؟

ملّت من!من برای تو کاری نکردم؛امّا می دانی که با دشمن هم نساختم.

می دانی که...نمیدانی...امّا...بدان که زندگی و دار و دستهء کثیفش:آسایش و لذّت و ثروت و پیشرفت و نام و ننگ نبود،که مرا در بیهودگی به خاک سپرد!اسارت بود!می فهمی...؟اسارت!

ادامه دارد...

کز اینجا،ره به جائی نیست!:(2)

بیداری برای کسی که در بستر خواب اش بسته اند؛

بینائی برای کسی که پیرامونش را همه،زشتی ها فرا گرفته اند؛

بویائی برای آنکه در فضائی پر از عفونت دم می زند؛

آزادی خواهی برای کسی که محکوم به زندان ابد است؛

وطن پرستی برای کسی که تبعیدش کرده اند و به میهن اش راه اش نمی دهند؛

نویسندگی برای کسی که جز نامه های رسمی نمی تواند بنویسد؛

طعم دوستی برای کسی که جز دشمنی نمی چشد؛

شهد عشق برای کسی که جز زهر نفرت نمی آشامد؛

گفتن از خورشید و از طلوع و از سحر،به آنکه در غروب تیرهء زمستانی می لرزد؛

وصف کودک برای مادری که فرزندش از سفر باز نخواهد گشت؛

شرح مهر پدر،دامان مادر،نوازش دوست،گرمی خانه و انس خانواده و نقّاشی چشمهء آب زلال و باغ و آبادی،به یتیم مادر گم کردهء بی دوست و بی خانمان و آوارهء صحرا های سوختهء تشنه...؛

جز رنج،جز بیماری،جز شومی و تلخی و سیاهی و پریشانی،ارمغانی ندارد!

عرفان،بلند ترین اوج پرواز اندیشه،متعالی ترین احساس روح انسانی و زیباترین و مقدّس ترین و خوب ترین جنبش و جهش دل آدمی است.امّا برای ملّتی که در فقر و دیکتاتوری و بی سوادی و انحطاط و گرسنگی و بیماری می سوزد؛سخن گفتن از بهشت هائی که در آن سوی این جهان و دنیاهائی که در ورای این آسمان و باغ ها و آبادی ها و سرچشمه هائی که در صحراها و کوه ها و دریا ها و دشت های روح،پنهان است،جز رنج بیشتر از آن چه بدان گرفتار است،چه سودی می تواند داشت؟

هند را نگاه کنید:چه سرنوشت رقّت باری دارد!برای یک روستائی کویر سوخته و فاقه زدهء ایران،که وقتی می خواهد نانش را با خورش بخورد،یک کاسه دوغ رقیق می گذارد و سه چهار تا نان بیات در آن ریز می کند؛دیدن فیلم ها و خواندن سرگذشت هائی که در آن،از زندگی هنرپیشه ای سخن می رود که برای لطافت پوست اش هر روز صبح در وان شیر پاستوریزه حمّام می گیرد،مصیبت بار نیست؟

ای خیال پرداز بزرگ!ای که بر بال شعر می نشینی و در قلب مرغان زیبای کلمات،از خود و زندگی خود و سرنوشت دشوار و سنگین خود و از زمین و دیوارها و کوه ها و فاصله هایش دور می شوی؛هر شب،اَسرائی و هرشب معراجی!تا کجا؟

کجا ای رهنورد راه گم کرده،

بیا برگرد!

کزین صحرا مگر راهی به شهر آرزوئی هست؟

بیا برگرد آخر،ای«غریق راه»،

کز اینجا ره به جائی نیست!

...پایان...

کز اینجا،ره به جائی نیست!:(1)

ای نسل جوان!که عزم سفر داری و جوش انقلاب و دردِ ماندن بی قرارت کرده است!من دیگر توان رفتن ندارم.تو می دانی که من،هستی ام از آغاز،در انتظار تو گذشته است،برای تو بوده است.پانزده سال است چشم به راه تو اَم و اکنون آن چهرهء انقلابی دیروز،شکسته و پژمرده شده است و زمین گیر؛و تو که در آن روزهای پر حماسه،که من بی تاب سفر بودم و پرچم دار رزم [دورهء زمانی ملّی شدن صنعت نفت،نخست وزیری دکتر مصدّق و کودتای 28 مرداد 1332 ]کودکی پنج شش ساله بودی،در دوران اختناق و سکوت و رکود رشد کردی،و اکنون در صد ها زنجیر اسیرت کرده اند.چه می توان کرد؟جز شاهنامه سرودن در زمان سلطان محمود ترک؟

این فیلم ها،تلویزیون ها،مجلّه ها و ترجمه های اروپائی،چه خیانتی است به شرق!آن آثار شوم و نویسندگان مغرض استعماری یا فاسد را نمی گویم.آن ها که حالشان معلوم است.زیباترین آثار،دلکش ترین اشعار،خیال انگیز ترین رمان ها،مقدّس ترین احساس ها و متعالی ترین روابط انسانی و پاک ترین و پاکیزه ترین چهره های زندگی و بلند ترین نیازها و اندیشه ها و خواستن ها را می گویم.

این ها در شرق،اثری شوم دارند،درد آور و رنج زا و زهرآگین می شوند.برای خلقی که با اسارت و اختناق و دیکتاتوری های منحطّ فردی در کشورهای شرقی خو کرده اند،و اگر هم آن را نمی پسندند،به هر حال تحمّل می کنند؛سرود آزادی در گوش شان خواندن،گرچه زیبا ترین سرود ها و مقدّس ترین سوژه هاست،جز اینکه شوم را شوم تر و تلخ را تلخ تر کند،چه سودی دارد؟

کجایش هستی؟!ای نسل بیدار شرق!ای شرق زیبای پر احساس عمیق شاعر عارف حکیم،که اکنون کشور عقب مانده ات می خوانند،و گرفتار استعمار و در زیر یوغ استبداد و متّهم به بی سوادی و مبتلای فقر و محرومیّت و گرسنگی و بردگی و ضعف و ...با آن همه تاریخ،آن همه فرهنگ و فلسفه و اندیشه و هنر و جمال و معرفت...حال باید اروپا کمک ات کند! گندم ات دهد،پنیر و ماست و کنسرو و پوشاک و کمک های فنّی و ... تا بتوانی به همین زندگی عادّی و پائین تر از عادّی و سخت و شوم و تلخ ادامه دهی!اگر همین دانهء بادام،گاه به گاهی نباشد،در کنج قفس ات پر می ریزی!

 آن همه قیامها،انقلاب ها،خون ها،شهادت ها،زندان ها،قتل عامّ ها،جنگ های پنهان و پیدا،تظاهرات،اعتصابات روزه،اعتصاب سکوت،مبارزهء منفی،بایکوت،...همه و همه وهمه و فریاد ها و میتینگ ها و حمله ها و شب نامه ها و سرودها و تصنیف ها و مقاله ها و روزنامه ها و ترجمه ها و همه و همه وهمه بی ثمر ماند...چه می گویم؟بد تر شد!

چرا می گویم «عرفان» برای اجتماع،شوم است و بیماری و بیچارگی است؟

مگر نه من خود،شیفتهء «عرفان»ام؟عارف ام و در این آتش می سوزم؛و آن را از اجدادم در خون و نهادم به ارث گرفته ام و پرورده ام؛آن را با اشک ها و ریاضت ها و تازیانه ها و تنهائی ها و غم های بسیار و تأمّل های سرشار پرورده ام؟

چرا،چرا،امّا عرفان یعنی آشنائی،آشنائی با ماوراء،احساس جهانی در آن سوی این جهان،پرواز به ماورای آسمان این زمین...و این آشنائی،آشنائی و بیداری،چشم گشودن در قلب خورشید،در فضائی لبریز از عطر و روح و آرزوهای خدائی و زیبائی های ملکوتی جاوید...زندگی بر روی خاک را ئ در میان مردم خاک زاد و خاک زی و خاک خور و خوک دل و خیک روان را در چشم او چگونه می نماید؟

ناصر خسرو به راهی می گذشت،مستراح و قبرستان را در کنار هم دید!چه صحنهء پرمعنی و مملوّ از«واقعیّت ها»،عصارهء همهء واقعیّت ها،واقعیّت همهء واقعیّت ها...سرشار از عقل و منطق و درستی و عینیّت مطلق!یک ذرّه خیال و شعر و ایده آلیسم و از این قصّه های بی پایه در آن نیست!

فریاد برآورد:هان!این است دنیا و این است دنیاخواری!

کسی که دنیا را این چنین می گیرد،می تواند به آن دل بندد و آن را ارج نهد،و سراسر اندیشه و روح و آرزو و امید و آینده و عشق و ایمانش را از آن پر کند؟هرگز،اگر چنین نکند،چگونه می تواند دنیا را آبادان کند و اجتماع را غنیّ و زندگی را پر از خوشبختی؟؟؟

ادامه دارد...