عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

مسئولیّت روشنفکر،ابلاغ پیام است:(3)

حریقی در خانه در گرفته است و تقدّس تو گل کرده که بایستی به نماز؛خدا خودش خاموش کند!دزدی به خانه ات وارد شده است.همدستش،تو را به بحث علمی و دینی دربارهء سرنوشت انسان پس از مرگ می کشاند،و تصویر روز محشر و یا تحقیق این مسئله که آیا در انسان،وجود بر ماهیّت مقدّم است یا ماهیّت بر وجود؟!

در اینجا،این که تو برخیزی و برای خاموش کردن حریق بکوشی،دزد را بیابی و از خانه ات برانی،و یقهء قیّم خائن را بگیری،که من می خواهم همین جا بمانم و تحصیلات عالی هم نمی خواهم؛این بر نماز و علم و بحث دین و درس هنر و صنعت و پیشرفت و ...هر خدمتی و حقیقتی،مقدّم است.همهء اینها،که به طور«مجرّد»،باارزش است،مقدّس است،حقّ است،وسیلهء خیانت می شود و ابزار باطل!

به طور مثال،نباید رفت «تکیه» را بست،و این مجسّمه ای را که به نام امام حسین(ع) ساخته اند،از دست مردم گرفت.اوّلا نمی دهند،بلکه در حملهء تو،مردم به همان تعزیه گردان ها بیش تر پناه می برند.ناشیگری روشنفکرانه،یا نیمه روشنفکری،همیشه به سود ارتجاع است.برعکس هم،ناشیگری ارتجاع هم به سود روشنفکر.در ثانی،باید چهرهء راستین «حسین» بزرگ و زیبا را،وارد تعزیه کرد؛به حسینیّه آورد،بقیّهء کارها طبیعتا انجام می گیرد،به خود مردم وا گذار.

روشنفکر ها همیشه کوشیده اند تا «دیدنی» ها را برای تودهء مردم،درست و دقیق وصف کنند.این کار،همیشه عقیم است.باید به تودهء مردم،«دیدن» داد.خودش همه چیز را درست و دقیق خواهد دید.

اشتباه دیگر روشنفکر،این است که می خواهد همهء کار را خودش بکند.مسئولیّت در قبال مردم را،اینجور می فهمد که خودش را جای مردم بگذارد.

می بینیم که حتّی پیامبر(ص)،برای خود،چنین مسئولیّتی قائل نیست:« مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ»(مائده-99)،کسی که دارای رسالت است،رسالت اش جز ابلاغ «پیام» نیست!

«إِنَّمَا أَنْتَ مُذَکِّرٌ»(غاشیه-21)،تو تنها «یادآور» هستی!

«أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِیرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِی»(یوسف-108) خودم و هر کس را که همگام من است به خودآگاهی و بینایى به سوى خدا دعوت مى ‏کنم!

تو به عنوان یک روشنفکر،مسئولیّت ات در جامعهء خفته،ناآگاه و فلج مطرح است.اگر مردم به آگاهی انسانی و اجتماعی رسیده باشند،،دیگر مسئلهء تعهّد روشنفکر،هنر متعهّد،ادب متعهّد و ...،مورد ندارد.مردم اگر به بلوغ رسند،قیّم لازم ندارند.

اشتباه دیالکتیسین ها این است که خیال می کنند،نفس «وجود تضادّ در بطن جامعه» کافی است که حرکت دیالکتیکی ایجاد کند.جامعه هائی هستند که هزار ها سال است تضادّ طبقاتی را در بطن خود حمل می کنند و سر جایشان مانده اند.اینها فراموش کرده اند که جامعه های قبایلی و فئودالی که الان هستند،با جامعه های سرمایه داری صنععتی و سوسیالیستی،از نظر تاریخ،هم عمرند.چرا آن ها در همان مرحلهء فئودالی،هزار ها سال است که یک گام به پیش ننهاده اند؟

ادامه دارد...

مسئولیّت روشنفکر،ابلاغ پیام است:(2)

استعمار برای تسخیر یک چامعهء سنّتی و مذهبی،دو کار باید می کرد.اوّل،گشودن دروازه های بسته و فرو ریختن حصارها و شکستن برج و باروها برای ورود؛برای اینکه مردم بومی نهراسند؛و «اُمُّل و آدم ندیده و بیگانه گریز و بسته» نباشند.برای این کار،باید «تعصّب» نابود شود.دوّم اینکه،مصرف ها عوض شود.

تیپ های سنّتی و مذهبی در جامعه های قدیمی عرب و عجم و ترک و تاتار و چین و هند و مسلمان،بودائی و هندو...بر فرض هم که به زور یورش نظامی در اشغال امپریالیسم غرب قرار گیرند؛کشورشان پایگاه نظامی و حکومتشان ابزار سیاسی غرب می شود؛ولی اینها مقدّمه است.امروز غربی ها،مثل وحشیان مغول و قلدران ماجراجوی مغرور چنگیز و آتیلا و هولاکو و امیرتیمور...هدفشان کشورگشائی نظامی و تاج گیری و تاج بخشی های نادری و یا جنگ و جدال های مذهبی نیست.اینها«متمدّن!» اند،لیبرال دموکرات،فرزندان انقلاب کبیر فرانسه!این ها هدفشان این است که«جامعه»ها،«بازار» شوند و آدم ها مصرف کننده.از چه راه؟ «مدرنیسم»!

برای این کار،باید تحصیل کرده های این کشورها،با فرهنگ اروپائی آشنا شوند؛امّا در حدّ یک «واسطه»؛باید روشنفکر شوند،امّا روشنفکر «متجدّد»؛باید متمدّن شوند،امّا تمدّن «مصرف»!

یک نگاه سریع به تاریخ «مدرنیسم»،و آغاز «نهضت های اروپائی گری» و نخستین روشنفکران تجدّدخواه و اوّلین معترضان به مذهب و سنّت و کهنگی در کشورهای آسیائی – آفریقائی،همه چیز را روشن می کند و نشان می دهد که این همه،از کجا آب می خورد.

این است که در اینجا،آن تزی را که در سخنرانی «از کجا آغاز کنیم» مطرح کردم.

یادآوری می کنم،تحت عنوان «جغرافیای یک حرف»!یعنی در علم،یک نظریّه،یا حقّ است،و در نتیجه همیشه و همه جا حقّ است و باید گفت حقّ است و بر آن تکیه کرد،مثل کرویّت زمین.و با نظریّات غلطی که در این باره هست،مبارزه کرد.و یا یک نظریّه باطل است و در نتیجه،همیشه و همه جا باطل است و باید آن را کوبید.

امّا در «جامعه»،غیر از منطق یک «نظریّه»،عامل دیگری را نیز باید در قضاوت دخیل شمرد؛و آن: ملاک«زمان – مکان» خاصّی است که آن «نظریّه» در آن مطرح می شود.این است که گاه یک «حقیقت»،عامل«باطل» می شود،و یک «خدمت»،ابزار «خیانت».

نماز خواندن،بی شکّ برای یک مذهبی،مقدّس ترین کار است.بحث علمی برای یک دانشمند،عالی ترین مشغولیّت،و درس خواندن برای یک جوان،بزرگترین خدمت.

امّا این بچّه،یک «صغیر» است،قیّم دارد،قیّم خیانتکار می خواهد ذهن او را به مسئله ای مشغول کند؛یا از محیط،پرت اش کند و املاک اش را کم کم بخورد،به اسم خود تغییر دهد.او را وا می دارد که برای ادامهء تحصیلات عالی در بهترین دانشگاه های امروز دنیا،به آمریکا برود یا اروپا.

ادامه دارد...

مسئولیّت روشنفکر،ابلاغ پیام است:(1)

« روشنفکر»،کارش با کار فیلسوف و عالم و عارف فرق می کند.روشنفکر آن نیست که آنچه را حقایق می پندارند،بیان کند؛بلکه آنچه را مردم نیاز دارند،او پاسخ می گوید.کار او،کاری پیامبرانه است،ابلاغ «پیام»،آن چه قوم را به کار «هدایت» آید،نه تنها به کار!رسالت روشنفکر،سخت سنگین،لغزنده و خطیر است؛گاه تکیهء او بر یک «حقیقت»،به سادگی،بدل به «خیانت» می شود؛اگر این «حقیقت»،قوم را از واقعیّت هائی فوری و حیاتی غافل کند؛این است «حقایق اغفال کننده»!

بزرگترین دام فریب،بر سر راه روشنفکر!

بیماری مسری ویژهء «روشنفکران تحصیل کرده» که گاه رسالتش را از یاد می برد،و از «راه فکری و اعتقادی»اش،می افتد به «رشتهء علمی و تخصّصی»اش؛و فیلسوف می شود،یا عالم و یا عارف و یا زاهد...

و من که می بینید،خود بیم دهنده ام و این چنین خودآگاه و متوجّه خطر،و هماره در «مبارزه با نفس»؛هرگاه و بی گاه،تا لحظه ای غافل شده ام،لغزیده ام و احساس کرده ام که نفس امّاره به فلسفه و تصوّف و ادبیّات،بر من غالب شده است؛و یادم رفته که من تنها نیستم؛در محفل خواصّ و پاتوق اهل علم ننشسته ام؛مخاطب ام مردم اند و داریم در راهی باهم می رویم و فقط باید از «راه» حرف بزنیم و آن چه بر سر راه است.

«روشنفکر»،فیلسوف و عالم و عارف و زاهد و ادیب و هنرمند نیست؛کارش،پیامبرانه است،مسئول است،رسالت دارد،پیام دارد،ادامهء کار افلاطون و ارسطو و جالینوس و بقراط و بطلمیوس و لوکرس و حافظ مولوی و حلّاج،به عهدهء اینشتین و پوانکاره و برگسون و برتراند راسل و پاستور و کُخ و فون براون و شاگال و رنوار و پیکاسو است.کار روشنفکر،ادامهء کار «ابراهیم» و «زرتشت» و «موسی» و «عیسی» و «محمّد(ص)» و «علی(ع)» و «حسین(ع)» و ... است.

نبوّت،خبر دادن از واقعیّتی است که برای مردم،«غیب» است.امامت،رهبری امّتی که جهت حرکت خویش را گم کرده است.امّا «روشنفکر»،نبیّ مرسل نیست،امام معصوم هم نیست.آری،آمّا پس از «خاتمیّت» و در «غیبت»،او وارث آن رسالت و این امامت است؛ادامه دهندهء این راه است.او رسالتی پیامبرانه در میان قوم خود دارد؛پیامبران برای وی «اسوه» اند،در برابر عارفان،حکیمان،ادیبان...

«وَکَذَلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَکُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیدًا»(بقره-143)

و اینچنین شما را گروهی میانه ساختیم،تا شما برای مردم«نمونه» باشید،و رسول برای شما «نمونه».

و پیامبر اسلام(ص)،نه یک تحصیل کرده،بلکه یک «امّی»،امّا صاحب «آگاهی» و «رسالت»!و یک روشنفکر،هرچند تحصیل کرده،اگر رسالت پیامبروار خویش را در میان قوم خود،«امّی وار» عمل کند،نمی لغزد.

مبارزهء روشنفکران ضدّ مذهبی،در نهایت،به سود استعمار تمام میشود.واقعیّت های عینی دو قرن اخیر،این نتیجه گیری را کرده است.فراموش نکنید که شعار استعمار غربی،در آسیا و آفریقا،ویران کردن دیوارها و حصارهای سنّت و مذهب بود،به نام «تعصّب»؛که همچون حصار نفوذناپذیر و استواری،نفوذ غرب مهاجم را سدّ کرده بود.

ادامه دارد...

روشنفکر،پیامبر زمان و جامعهء خویش است:(3)

با همهء این اوضاع،آن ها همچنان مصمّم و خستگی نشناس و امیدوار به کندن و ساختن و صاف و هموار کردن ادامه می دهند.راه که باز شد،راه تازه شناخته شد؛دیگر،راه است و روندگان اش بسیار؛راه های معمول و شلوغ فعلی متروک و فراموش شده.

امّا اوّل کار،باید از خیلی چیزها گذشت و خیلی چیزها را هم تحمّل کرد.و چنین کاری را با کار آن عدّه که با کت و شلوار اتو کشیده و پاپیون سیخ و زلف بریانتین زده و کفش واکس خورده و دستکش سفید و پیپ گوشهء لب،قدم زنان طول خیابان چمن کاری شدهء باصفای شلوغ و روشن از نئون،وسط شهر را گز می کنند؛آرام و معقول راه می روند و گپ می زنند و سر ساعت هم به منزل برمیگردند،نمی توان مقایسه کرد.

این،کاری است پیغمبروار،از جانب کسانی که پیغمبر نیستند!هرچند به ظاهر،آنها هم حرف می زنند،یعنی فقط می نویسند و می گویند؛و این ها هم فقط حرف می زنند؛امّا نباید مثل نیمه روشنفکرانی که از کلمات،فقط صدای حروفش را می شنوند و سپس حوصله شان سر می رود و فریاد می زنند«حرف بس است،باید عمل کرد»!متوجّه نبود که،حرف داریم و حرف.حرفی داریم که حرف است و حرف هم می ماند.حرفی داریم که عمل می زایاند و حرکت می آفریند و بیداری می دهد و رسواگری می کند.و حرفی داریم،که خودِ زدن اش[گفتن اش] عمل است.و نیز حرفی داریم که عمل،وسیله ای است برای زدن[گفتن] آن!یعنی حرف،هدف عمل است؛و عمل،مقدّمه و وسیلهء حرف!

پیغمبر که می جنگد،برای آن است که مانع جهل و دیوار جدائی را بردارد،تا پیامش را به گوش مردمی برساند،که بین او و اینها،قلدران و اشراف و حکّام و سلاطین و برده داران و روحانیان دروغین و بت پرستان و نظامیان ایران و روم مانع شده اند و جدائی انداخته اند.با شمشیر،این پرده ها را کنار می زند،تا حرفش را به تودهء مردم آزاد شده بزند.

وانگهی،عمل یک نویسنده،عمل یک سخنران،عمل یک معلّم،عمل یک مترجم،عمل یک ایدئولوگ و رهبر فکری،عمل یک مورّخ،عمل یک روشنفکر،حرف زدن است؛و در یک کلمه،«پیام» را به گوش خلق رساندن.مگر پیامبران که تاریخ ها را دگرگون کرده اند،و زمان ها را خلق و تمدّن ها را بنیاد،جز پیام را ابلاغ کرده اند؟

روشنفکر،پیامبر زمان خویش و جامعهء خویش است؛و اگر بتواند «پیام» را به مردم خویش ابلاغ کند،رسالت خویش را «عمل» کرده است.و اگر درست حرفش را بزند و حرف درست را بزند،دیگر حرف نزده است،عمل کرده است؛چون «عمل روشنفکر»،«حرف زدن» است.البتّه حرف داریم تا حرف؛حرفی که حرف می ماند؛و حرفی که کلمه اش،گلوله است،و «مُرکّب اش از خون شهید،برتر است»!

... پایان ...

روشنفکر،پیامبر زمان و جامعهء خویش است:(2)

گذشته از این،کار من یک کار سنّتی،عادّی،تنظیم شده،سابقه دار و معمول نیست.معلّمی نیستم که مثلا در دانشکده،جامعه شناسی درس بدهم،یا در مدرسهء علمیّه،فقه.

نویسنده ای نیستم که در محیط های علمی،گاه کنفرانس های تحقیقاتی بدهم؛و یا در فصل های مذهبی،چند شب منبر بروم؛در ضمن،به کارهای خودم هم برسم؛به تفریح و دید و بازدید و دوست و رفیق و شغل و پول و زندگی و فردا...

صحبت از جامعه ای است که نیمی از آن خوابیده اند و افسون شده اند؛و نیمی دیگر که بیدار شده اند،در حال فرارند!ما می خواهیم این خوابیده های افسون شده را بیدار کنیم و واداریم که «بایستند»، و هم آن فراری ها را برگردانیم و واداریم که «بمانند»!

این کار ساده ای نیست،به خصوص وقتی که این را هم در نظر بگیریم که ما،خیلی نیستیم.همان عدّهء کمی هم که هستیم،خیلی بینا و آگاه و تجربه دار و باهوش و لایق نیستیم. و همان عدّهء کمتری هم که هستیم،بی غرض شخصی نیستیم.و همان عدّهء کمتر تری که می مانیم،باز همه مان با شهامت و قاطعیّت و بی محافظه کاری و مصلحت بازی نیستیم. و همین چند نفری که،هم آگاهند و هم دانا و هم باهوش و هم لایق و هم تجربه دار و هم بی باک و هم پاک و هم عاشق راه و خودباختهء هدف؛و چنان که برای چنین کاری لازم است،«مردانی علی وار»،یعنی:روح هائی چند بعدی،خوش نگر،دانشمند،دلیر،مبارز،زرنگ،بی اعتنا به این و آن و مصلحت و آبرو و موقعیّت،پارسا و تحقیر کنندهء پول و پُست و پارتی،نویسنده،سخنور،سیاستمدار،جامعه شناس،زمان شناس،اسلام فهم،مردم فهم،سرکش،متواضع،صمیمی،محبوب،آشنا به تمدّن و فرهنگ جدید و قدیم،ماجرا های استعمار و استثمار و استحمار کهنه و نو و سیر تاریخ و قوانین حرکت جامعه...

که این جور کسان،که می توانند کاری «علی وار» هم بکنند،در این محیط «معاویه وار»،بی شکّ اگر باشند،چندتائی بیشتر نیستند؛آن هم تا درجهء محدودی،و همین ها که هم باید خفته ها را بیدار کنند و هم رفته ها را برگردانند؛و این مسئولیّتی سخت سنگین است،و تعداد آن ها هم که این مسئولیّت را می توانند انجام دهند،این اندازه کم؛در عین حال،صد زنجیر بر پا دارند و صد دستبند بر دست و صد ریسمان بر گردن و صد شمشیر بر سر و صد مانع پیش پا و صد توطئه پشت سر و هر لحظه خطری و حادثه ای در انتظار...

اینها اگر می خواهند کاری کنند،باید عاشقانه کار کنند،نه عاقلانه!و راه های رفته و کوفته و معروف و معمول رفتن،کاری است راسته و طبیعی و عادّی؛و می توان در آداب و ترتیبات سفر صحبت کرد.امّا کسی یا کسانی می خواهند از میانهء کوه و کویر و مرداب و صدها مانع کاخ و مسجد و دیر و آثار تاریخی،بزنند ببرّند و راهی تازه باز کنند،که هیچ کس با آن آشنا نیست؛و هیچ کس کمک شان نمی کند؛و حتّی نسبت به آنها بدبین هم هستند؛و حتّی صدها دست و دستگاه از کارشان مانع می شوند و تهدیدشان می کنند،و از پشت بر آنها خنجر می کشند و ضعیف شان می کنند و ناامیدشان می نمایند و ...

ادامه دارد...