عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

فرصت طلبی و خیانت مارکسیست ها:(1)


ایدئولوژی ها به هم رحم نمی کنند و نباید هم توقّع داشت که به خاطر نارسائی ها و مشکلات ما،ایدئولوژی رقیب،جوانمردانه و بزرگوارانه با ما رفتار کند و از فرصت هائی که معلول ضعف های ما است،بی رحمانه و بی پروا بهره برداری نکند.امروز می بینیم که حتّی یک ایدئولوژی مترقّی،که خود را انسانی،علمی،انقلابی و دشمن سازش ناپذیر ستم و استثمار و حقّ کشی می داند؛از سرنوشت سخت و موقعیّت خطرناکی که دیکتاتوری و سرمایه داری و استعمار جهانی و عمّال کینه توزش بر اسلام،بر ایدئولوژی انقلابی ضدّ استعماری اسلام تحمیل کرده است؛چگونه و با چه قیمتی به سود خویش بهره برداری می کند.

و در حالیکه این متّهم [یعنی اسلام]،چشم بسته و دستبند زده،در زیر شلّاق استبداد و امپریالیسم،دشوار ترین لحظات اش  را می گذراند،متّهم دیگری[یعنی مارکسیست های فرصت طلب] که خود نیز،هم زنجیر است و هم سنگر،از پشت بر او خنجر می زند.

این خبیث ترین و نامردانه ترین و کثیف ترین نوع دشمنی و فرصت طلبی است.و این گونه «زرنگی نجس» را،اینان که خود را دشمن بورژوازی می شمارند،از کثیف ترین روابط بورژوازی و منفور ترین خصلت های سوداگری اقتباس کرده اند.چه،این اصل ها که:«هر اصل اخلاقی دروغ است» و «هدف،هر وسیله ای را موجّه می سازد»،از اصولی است که آنان با سرفرازی انقلابی! اعلام کرده اند!

از زمان لنین تا مائو،در این  شصت سال که از عمر این نهضت آزادیبخش عدالت خواه و انقلابی و غیره!می گذرد؛ما شصت سال خیانت،نامردمی و سازشکاری را تجربه کرده ایم؛و پاسخ هر لبخند حُسن نیّتی را،تُفی بر رو،ضربه ای بر سر،یا خنجری از پشت دریافت کرده ایم.

میرزا کوچک خان،دکتر مصدّق،و اینک مجاهدان!** و انتقام کشی های کثیف،سَبُعانه،زرنگی های طَرّارانه و رذیلانه ترین فرصت طلبی ها و غنیمت شماری ها،در دشنام و اتّهام و حمله و حتّی هتک و قتل علیه اسلام؛آنهم نه اسلام ارتجاعی،سنّتی و یا بیطرف؛بلکه اسلامی که به میدان آمده،سلاح برداشته و هولناک ترین لحظات تاریخی اش را در پیکار با امپریالیسم و سرمایه داری جهانی می گذراند؛و جز رهائی از استعمار و جز شوراندن توده های محروم،بر طبقهء انگل استعمارگر،شعاری ندارد.

** اشاره به «اعلام مواضع ایدئولوژیک» سازمان مجاهدین خلق(منافقین)در سال 1354 و نفوذ افکار مارکسیستی و عناصر فرصت طلب در رأس آن.

ادامه دارد...

عوامل از خود بیگانگی (الیناسیون) انسان امروز:(3)

نه)علم زدگی،کتاب زدگی:نوع دیگر الیناسیون،الیناسیون روشنفکر و تحصیل کرده است،به وسیلهء«علم زدگی» و «کتاب زدگی»؛که الیناسیون بسیار فاجعه آمیز،امّا آبرومندانه است که نه مردم می فهمند و نه خود طرف!در کتاب زدگی،انسان به صورت کرم کتاب در می آید؛و دنیایش،دائماً کتابخانه است.آنچنان در میان نسخه ها می لولد،که همهءواقعیّت های جهان و زندگی را در نسخه ای خطّی یا چاپی می بیند.و اگر بحثی عقلی را پیش کشی،و یا از واقعیّت حسّی هم سخن بگوئی،می گوید:«من این را در هیچ کتابی ندیده ام»! او یک کتابخانه است در کالبد انسان.کتاب زدگی و علم زدگی،نوعی بیماری انحراف ذهنیّت و استغراق در مفاهیم کلامی و منطقی و ذهنی دور از واقعیّت های ملموس عینی به وجود می آید.

 

ده)پول:پول،بزرگترین عامل الینه شدن انسان هاست.انسان پولدار،ارزش ها و امکاناتی را که مربوط به پول است – نه خود او – به خود منسوب می کند و این چنین حسّ می کند.جامعه هم چنین احساسی دارد و ارزش های پول را به او نسبت می دهد.هم خود،هم خانواده و هم جامعه،برایش حرمت و شخصیّت قائلند؛در صورتی که حرمت و شخصیّت،مال پول های اوست،نه خود او.

لیستی از محترمین و بزرگان و معنونین و معتمدین محلّ تهیّه کنید و ببینید این همه القاب مربوط به انسان بودنشان است،یا پولدار بودنشان؛و در مجالس که به اشخاص احترام می گذارند،ببینید کدام به خودش مربوط است و کدام به پول اش.یک نزولخوار را ببینید؛همهء عواطف و خصائص انسانی و مذهبی و اخلاقی و حتّی خویشاوندی،برایش صدای سکّه می دهند و رنگ شان طلائی است.

یازده)تمدّن:تمدّن،هم به معنای شهرنشینی و هم به آن معنائی که تمدّن می نامیم،الینه کنندهء نیرومند و زبردست انسان است.چون نظام اجتماعی و شهرنشینی،به میزانی که پیش می رود،امکانات و استعدادهای فرد انسانی را – که خداوند در طبیعت به انسان بخشیده است – تکفّل می کند.

دوازده)هدف:انسانها در لحظه های کار و تولید پدیده های مادّی و معنوی،خودآگاهی ندارند.وقتی کسی وارد کاری می شود،دیگر خودش نیست،کار و هدف است.

سیزده)جامعه:تمام صفات و خصوصیّات و ارزش ها و امکاناتی را که جامعه خلق کرده و در من ریخته است،به عنوان خصوصیّات ذاتی،و به عنوان فرد انسانیِ خودم حسّ می کنم و به خود نسبت می دهم.جامعه،اقلیم و جغرافیا و تاریخ،آدم را الینه می کند؛و «انسان بودن»،همواره در زندانِ بشر بودنِ اقلیمی،تاریخی و جغرافیائی است.

چهارده)ماتریالیسم:عقیده و نوع بینش و کشش و تلقّی آدمی از جهان و از انسان،و از زندگی،انسان را الینه می تواند کرد.ماتریالیسم نیز،انسان را الینه می کند؛چون جهان را مجموعه ای از عناصر مادّی ناخودآگاه و لشِ مردهء مادّی می داند،و به ناچار باید انسان را به صورت پدیدهء مادّی ای از جنس جهان مادّی ناخودآگاه تصوّر کند.ماتریالیسم،خود به خود،انسان را الینه می کند و به صورت پدیده ای مادّی معرّفی می کند؛و همهء ارزش های حقیقی و امکانات انسانی ماوراء مادّی او را نفی میکند.ماتریالیسم،نوعی زهد مادّی است و یا «کشتن نفس انسانی» به طریق مادّی.آن زهد عرفانی،ابعاد مادّی نفس را می کشد؛و این،ابعاد متعالی را.فقط قرآن است که به نفس،سوگند می خورد!

پانزده)ایده آلیسم:ایده آلیسم در شکل های مختلف مذهبی و غیر مذهبی اش،انسان را الینه می کند.چون انسان،در عین حال که یک کشش ماوراءالطّبیعه و یک احساس ایده آلی و آرزوهای ماوراء مادّی و ارزش ها و ابعاد و استعداد ذاتی ویژه دارد،ساختمان واقعی اش نیز از خاک است.ایده آلیسم،انسان را در نیمهء دوّم اش الینه می کند؛و ماتریالیسم،در نیمهء اوّل اش.

... پایان ...

عوامل از خود بیگانگی (الیناسیون) انسان امروز:(2)

چهار)زهد:زهد به معنای مبارزه و نفی و طرد و قتل اساسی ترین غرایز طبیعی موجود در فرد انسانی.این غرایز،جزئی از ابعادِ «بودنِ» آدمی اند.آدم واقعی،آدمی است که همهء این غرایز در وجودش هست.زهد – به خاطر یکی از غرایز یا به خاطر یک هدف – به دست خود فرد،بعضی یا بسیاری از کشش های اصیل و واقعی انسان عینی را فرو می شکند و نفی می کند.و او بعد به صورت انسان کاسته شده،کمبود داشته و ناقص در می آید.

پنج)ماشینیسم:ماشینی شدن و نظام «کار استثماری و تنظیم و تقسیم ماشین گونهء اوقات کار،و فرم تکنیکی و مکانیکی یافتن کار انسانی،و یک بعدی شدن کار فرد،و این که هر فرد،تنها حرکت کوچک یک کار را انجام می دهد – نه تولید کامل یک کالا را – و در تمام عمرش جز این حرکت تکراری و جزئی و بی معنی،کاری نمی کند»،موجب می شود که انسان در نظام کارهای طبقاتی و استثماری در جامعهء صنعتی،الینه بشود.بهترین نمونه اش فیلم خوب چارلی چاپلین،«عصر جدید» است.

شش)تکنوکراسی و بوروکراسی: تکنوکراسی و بوروکراسی،دو نظام حاکم بر جهان امروز است.این دو نظام،شکل کار خاصّی است که بر انسان تحمیل می شود.در این دستگاه اداری یا تکنیکی،انسان به صورت یک مهره،یک پیچ،یک واشر – هر طور که ماشین کار اقتضاء کند – در می آید،نه به صورت انسانی با ابعاد گوناگون و آزادی انتخاب.ماشینیسم،زایندهء بوروکراسی و تکنوکراسی است.

هفت)نظام طبقاتی:هر عامل تقسیم کننده ای،انسان را الینه می کند.نظام طبقاتی،انسان را به استثمار کننده و استثمار شونده،آقا و برده و ... تبدیل می کنمد که هیچ کدام،انسان تمام نیستند.یا به تعبیر یونسکو،«کرگدن» هستند؛و یا به قول «کافکا»،«مسخ».در نظام طبقاتی،عامل تضادّ طبقاتی در جامعه است که انسان واحد و یک ذات را،به این قطب های غیر انسانی تقسیم می کند.

هشت)عشق و ایمان:عشق نیز نوعی «الینه کننده» است؛چه عشق انسانی باشد و چه عشق خدائی،به صورت صوفیانه اش در «وحدت وجود».بزرگ ترین نمونه اش «حلّاج» است که می گوید:«در لباس من جز خدا،هیچ کس و هیچ چیز نیست».در اینکه خود«حلّاج» در این احساس،صادق بوده است،شکّی نیست.امّا این احساس،در حلّاج صادق نیست.«حلّاج» از مرگی که انتخاب کرد،معلوم بود که در احساسی که می کند،صادق است؛و آنچه را می گوید،واقعاً می یابد.امّا آنچه را که دریافته بود،یک بیماری بود.خود را واقعاً در آن حالات احساس نمی کرد،و خدا را به جای خویش می دید.

در عشق های زمینی،که جنون آمیز،دیگری را دوست دارند،و یا به صورت مریدی که حماقت آمیز به دیگری ارادت می ورزد؛آنچنان که حتّی بی سوادی ها و بی شعوری هایش را حمل بر کرامات و فضائلش می کند،یعنی که آقای ما بزرگتر از این هستند که این جور مطالب بی قابلیّت را بفهمند.ایشان فقط مطالبی را می فهمند که ما بی قابلیّت ها نمی فهمیم!حتّی در برابر مرادش،نه تنها قدرت تعقّل و تشخیص خود را پاک از دست می دهد،بلکه بدیهیّات دین و حتّی محسوسات خود را هم نفی می کند.

شاید بتوان این پدیده را به چهار صورت مشخّص نام برد:

الف- الیناسیون صوفیانه یا الهی:که در وحدت وجود عرفانی و فرقهء حلولیّهء ما دیده می شود.بایزید بسطامی می گوید:«من همچون ماری که پوست بیندازد،از بایزیدی به در آمدم و همه او شدم».شاید این سخن جُنَید،حتّی ذهن خواننده را برای درک زمینه و شرایطی که منجر به چنین استحاله ای می شود،کمک کند که می گوید:«من در نور نگریستم و سی سال به نگریستن در نور ادامه دادم تا نور شدم».«حلّاج»،نمونهء عالی درک الیناسیون صوفیانه است؛یعنی الینه شدن به وسیلهء معبود،که عامل اش یک عشق روحانی است و حالت دگرگون شده ای از جذبه و پرستش و محبّت دینی.

ب- الیناسیون قدسی یا روحانی:گاه در چهرهء تیپ ها یک نوع حالت یا جاذبه ای احساس میشود که هیچ نام مشخّص و مفهوم معیّنی ندارد؛ولی دل ها را همچون مغناطیس جذب می کند.این کشش که به نظر من از عمق فطرت و احساس مذهبی آدمی سر می زند،بیشتر در محیط های مذهبی و در رابطهء مذهبی میان مردم مشخّص می شود.این نوع که به آن،ارادت می توان گفت،در مذاهب،به تعبیر قرآن به صورت راهب و احبار پرستی است؛ولی در تصوّف شرقی بیش تر تجلّی مشخّص دارد،به صورت ولیّ پرستی،اطاعت محض و جذب مطلق پیر و مرشد و قطب و دلیل!

ج- الیناسیون قهرمان ستائی:از نوع پرستش جنون آمیز قهرمانان ملّی و سیاسی،پیشواپرستی فاشیستی و حتّی پرستش قهرمانان ورزشی،پهلوانان و ستارگان سینما.

د- الیناسیون عاشقانه:که در ادبیّات عشقی و اساطیر و قصص و شعر و هنر،بسیار تکرار می شود؛که عاشق،معشوق را،خود یافته،و یا ندانسته،خود کدام است.

ادامه دارد...

عوامل از خود بیگانگی (الیناسیون) انسان امروز:(1)


«الیناسیون»،از ریشهء «الینه» به معنای حلول جنّ در انسان است.مجنون – به معنای جنّ زده – در زبان عربی،و دیوانه – دید زده –در زبان فارسی و «الینه» - جنّ زده – در زبان اروپائی،همه به یک معناست؛یعنی حلول جنّ در شخصیّت انسان.

برای اوّلین بار،هگل این اصطلاح را در قرن نوزدهم وارد فلسفه اش کرد و پس از او شاگردش مارک،آن را در جامعه شناسی به کار برد و در رابطهء انسان و کار؛امروز در روانشناسی و انسان شناسی بسیار دامنه پیدا کرده است.

الیناسیون – به هر حال از نظر معنی لغوی – این اصل را طرح می کند که در شرایطی،انسان به گونه ای بیمار می شود که «خود» را گم می کند؛«شخصیّت» و «هویّت» واقعی و طبیعی خود را نمی شناسد؛و «وجود حقیقی و فطری» خود را می بازد.این حالت – که «مسخ» انسان است -  معلول رسوخ و حلول یک شخصیّت یا هویّت غیر انسانی در انسان است؛و در نتیجه،تبدیل انسان به غیر انسان.

امروز برای علم مسلّم شده است که جنون،علّت اش حلول جنّ در شخصیّت انسان و عامل مسخ هویّت انسان نیست؛و الیناسیون به آن معنای قدیم اش واقعیّت ندارد.امّا عوامل دیگری که همچون جنّ یا دیو،دیوانه کن و مجنون ساز [و الینه کنندگان] انسانند،و به ویژه انسان امروز،چه چیزها هستند؟

یک)مذهب خرافی یا انحرافی:در طول تاریخ،تمام مذاهب خرافی،انسان را الینه می کردند؛چون قدرت های انسانی و ارزش های واقعی و اصالت هائی را که در انسان هست،نفی می کردند و همه چیز را به ارواح  و اجنّه و نیروهای غیبی و نزدیک و دور شدن پدیده ها و ستاره ها و علائم و امارات و نشانه های طبیعی و امثال اینها،منسوب می کردند؛انسان را از خود به در می بردند و به صورت بدبخت و بیچاره و بازیچهء نیروهای نامحسوس و عوامل بیشمار ماوراءالطّبیعی می پروردند.انسان گذشته را نگاه کنید،که شب و روزش در این فکر می گذرد که چگونه اجنّه،دیوها،پری ها،بادهای شوم،نحوست دوری و نزدیکی دو ستاره از این همه ستاره ها به هم!و ارواح خبیثه و شریره را از خود دور کند.

دو)جادو:جادو نیز مثل مذهب خرافی،انسان را در همهء حرکات و رفتارش،بازیچهء جنّ ها و ارواح خبیثه می داند و انسان را استثمار فکری می کند.آنچنانکه می پندارد اجنّه آمادهء حلول در او،و آسیب رساندن به او هستند.به این علّت،دائماً در حال نیایش و ستایش و ترس و گریز از آن ها و پناه آوردن به آن هاست.

سه)شرک:شرک،انسان را به عنوان یک موجود «مخلوق و مجبور و تابع و متأثّر از چند یا چندین نیروی متفاوت و مختلف»،متلاشی می کند.وقتی انسان معتقد است که عالم و آدم،ساخته و بازیچهء چندین معبود و خالق و خداوندگار و عقل و نیروی دست اندر کار است،تمام زندگی و انسان بودنش،صرف تقسیم وجودی اش بین این معبودها و تنظیم رابطه اش بین این قطب های مختلف و حتّی متضادّ می شود.

ادامه دارد...

مسئولیّت روشنفکر،ابلاغ پیام است:(4)

این وجود تضادّ نیست که حرکت ایجاد می کند؛وجود فقر نیست که مبارزهء طبقاتی را می آفریند؛بلکه آگاهی بر تضادّ است؛احساس فقر است که حرکت دیالکتیکی را ایجاد می کند؛تاریخ را به حرکت در می آورد.

و آن چه به نام «مسئولیّت روشنفکر» امروز عنوان میشود و آن همه بحث ها و نظریّه ها،دقیقا در همین جا مطرح می شود؛و آن،«انتقال تضادّ» است از «بطن جامعه»،به «قلب جامعه»؛یعنی به «خودآگاهی و احساس»مردم.به اصطلاح،تبدیل عینیّت به ذهنیّت.این تضادّ،باید از عینیّت،وارد ذهنیّت شود،تا از آنجا،در عینیّت منعکس شود،و تحوّل و تغییر ایجاد کند.و این جاست که این آیهء شگفت قرآن،معنی علمی و واقعی خود را تفسیر می کند که:

«إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ»(رعد-11)،«خدا،جامعه ای را تغییر نمی دهد(جبراً جامعه تغییر نمی کند،عامل غیبی،علّت تغییر و تحوّل اجتماعی نیست)تا آن که آن چه را در «نفس» مردم جامعه هست،خود تغییر دهند»!

نفس،در این جا دقیقاً به معنی اصطلاحی subjectivite (درون=ذات=ذهنیّت=انسان)است،یا به اصطلاح جامعه شناسی sociale conscience (وجدان جمعی،خودآگاهی اجتماعی).

این است که مسئولیّت راستین و مشخّص «روشنفکر واقعی» که یک «رسالت پیامبرانه» است،به این معنی،تنها «ابلاغ» است،ابلاغ «پیام».چه پیامی؟نشان دادن تضادّ،زشتی،خطر،بدبختی،و در یک کلمه:«ناهنجاری یا بیماری اجتماعی»؛و در همین حال،نشان دادن راه حلّ،راه نجات.و این دو رسالت است که در پیامبر ما،به صورت دو صفت بیان شده است.دو صفتی که قرآن او را بدان توصیف می کند و بدین وسیله،مسئولیّت او را هم معیّن می کند:«نذیر»(بیم دهنده)،«بشیر»(نوید دهنده).

مسئلهء اساسی برای مردم،این است که حقّ و باطل،هنجار و ناهنجار را در زمان خویش،در نظام خویش،تمییز بدهند؛روشنفکر واقعی کارش این است که،این دو را در آگاهی مردم مشخّص سازد،کار تمام است.انتخاب با خود مردم است و انتخاب مردم،مسلّم است،نیازی به دیکتاتوری پرولتاریائی نیست.

... پایان ...