با رفتار خویش به آنچه مردم را بدان می خواند جان می داد.عملاً می کوشید تا خود را با محرومان و بینوایان نزدیک سازد.با مردم خرده پا و غریب و کسانی که در برابر تفرعن قبیله ای قریش و تفاخر نژادی عرب تحقیر می شدند رفاقت داشت.رفتارش کاملاً ضدّ اشرافی بود و بدان عمداً تظاهر می کرد و می کوشید تا ارزش های زندگی اشرافی و رسوم و عادات اشرافیّت را در هم شکند.دستور می داد دامن قباها را برخلاف اشراف،کوتاه کنند و حتّی تأکید می کرد که آن را از زانو بالاتر گیرند و آستین ها را تنگ و کوتاه بدوزند.از ریش های دراز نفرت داشت و می گفت:«از یک قبضه هرچه بیرون بماند در آتش است».عمداً بر الاغ برهنه سوار می شد و گاه دیگری را هم پشت خود سوار می کرد.در رهگذر بر خاک می نشست و با گدایان همسفره می شد.هرگاه کاری دسته جمعی پیش می آمد،مسلمانان همه از قریش و غیر قریش،آزاد و برده و شخصیّت های بزرگ جامعه و افراد گمنام،همگی بر یک گونه کار می کردند.خود وی نیز در این برابری دقیق و عام مستثنی نبود و همچون دیگران کار می کرد و حتّی آنچه را دشوارتر بود برمی گزید.
رفتار وی هرگز به گونه ای نبود که یارانش و حتّی افراد ساده و بی تشخّص جامعه اش از او چشم بزنند و از ابراز عقیدهء خویش خودداری کنند.شیفتگی و ایمان شگفتی که نسبت به وی داشتند هرگز آنان را به چاپلوسی ها و گزافه بافی های مدّاحانه نمی کشاند،در برابر او،شخصیّت انسانی خویش را گم نمی کردند و در برخورد با وی صمیمی،آزاد و صریح بودند.
در قرآن،آیاتی که محمّد(ص) را سرزنش می نماید و خطا و لغزش او را یاد می کند کم نیست،و بیشتر از آیاتی است که او را ستوده است و این در چشم کسانی که با عشق ها و زیبائی هائی آشنایند که از سطح عادّی تعریف و تمجید بسیار فراتر است،زیباترین فضیلت محمّد(ص) و عاشقانه ترین سخن خداست،چه،به گفتهء شاندل:«عشق در آخرین مرز پروازش سراپا سرزنش می شود و معشوق در پرشکوه ترین جلوه اش در چشم عاشق،سراپا غرقهء شکایت های او» و این سخن،گوئی تفسیر این سخن زیبا و ظریف است که:«حسنات الابرار سیّئات المقرّبین:خوبی های خوبان،بدی های نزدیکان است».محمّد(ص) این آیات عتاب را با صمیمیّت و هیجان خاصّی بر مردم می خواند و همواره تکرار می کرد.
با اسیران به نیکی رفتار می نمود.در جنگ بدر،مسلمانان را که خود مردمی تنگدست بودند دستور داد که:«در جامه و خوراکتان آنان را شریک خود سازید».با اینکه خود نوشتن نمی دانست،آن را در جامعهء خویش ترویج می کرد و یارانش را وا میداشت تا آن را بیاموزند.در بدر با اسیرانی که سواد داشتند شرط کرد که هرکدام ده تن از کودکان مسلمان را خواندن و نوشتن بیاموزد،آزاد خواهد شد.
ادامه دارد...
محمّد(ص)،لحظه ای در کار خویش درنگ نداشت.آنچه را از مردم می خواست،ساده و معقول و با فطرت سالم یک انسان،هماهنگ بود.مسائل فلسفی پیچیده و گنگی نبود که برای فهمش نیازی به کسب علوم و فلسفه و یا اندیشه های پیچ در پیچ باشد.سعادت انسان و نجات و کمال یک جامعه نیز به همین اصول فطری ساده و معقول بسته است:
«تنها الله را بپرستید،در برابر هیچ کس و هیچ چیز جز او تسلیم نشوید،به یکدیگر خیانت نورزید،دختران تان را از ترس ننگ یا فقر نکشید،بیهوده به روی هم شمشیر نکشید،به سخنان شاعران تان که با سخنان گیرائی،گروهی را به غرض،لکّه دار می سازند و گروهی را در ستایش به دروغ،عزّت و پاکی و نیکی می بخشند و نفوس را با خیالات واهی و شهوت و غارت و تحریک به فساد و کبر و گستاخی و تفاخرات نژادی و خانوادگی به تباهی می کشند گوش ندهید.یتیمان را بنوازید،گرسنگان را سیر کنید.از کاهنان و جنّ گیران و جادوگران دوری کنید.یکسره در تجارت غرق نگردید.از ستم و دروغ و خیانت و نفاق و خرافه و خونریزی و قساوت و رباخواری و غرور و کینه،خود را رها سازید».
با مردم نرمی و مهربانی ای شگفت داشت،با پیروان ادیان دیگر نیز رفتارش با ادب و محبّت و احترام همراه بود و این هنگامی بود که سخن از اخلاق و انسانیّت بود.
امّا در مبارزه،هنگامی که سرنوشت جامعه مطرح است،خشن و بی رحم بود،نماز را سخت دوست می داشت؛امّا در آن افراط نمی کرد و آن را طولانی نمی نمود و دیگران را نیز بدان سفارش می کرد.
زندگی اش پارسایان و زاهدان را به یاد می آورد.زره اش نزد یهودی ای در گرو بود و پس از مرگ،ابوبکر قرضش را پرداخت و آن را پس گرفت.گرسنگی را بسیار دوست می داشت و شکیبائی اش را بر آن می آزمود.گاه خود را چندان گرسنه می داشت که بر شکم اش سنگ می بست تا آزار آن را اندکی تخفیف دهد.گوئی در این حال،ضعف خویش و هم قدرت خویش را آزمایش می کرد و نیز روح خود را از خو کردن به «روزمرّگی» باز می گرفت و خود خویش را از «حالت رسوبی» و «روح متوسّط» که خاصّ زندگی های سیر و پُر است،با تازیانهء رنج،بر می کَند و از زمین دور می ساخت.به گفتهء عایشه،در سراسر عمر هیچ گاه در یکبار،دو غذا نخورد؛اگر خرما می یافت،نان نمی خورد و اگر نان می خورد خرما نمی خورد.با این همه،از احیای روح صوفیانه و ترک دنیا و ریاضت در جامعهء خویش سخت می هراسید و با آن مبارزه می کرد.عثمان ابن مظعون و عبدالله ابن عمروعاص(عمروعاص معروف!)را که تحت تأثیر رهبانیّت و خُلق و خوی مسیحیّت،روزهای پیاپی را بی افطار روزه می گرفتند و از زن و خانه و زندگی،دل برگرفته بودند،به شدّت منع کرد و گفت:«من پیغمبرم و افطار می کنم و شب را می خوابم و می خورم و زن می گیرم و هرکه از سنّت من پیروی نکند،از من نیست».
ادامه دارد...
سخنش به الهام می مانست و عقیده اش را «القاء» می کرد و از بحث و جدل و مشاجرات فلسفی و منطقی بیزار بود.در برابر کسانی که با وی به مشاجره برمی خاستند وی تنها به خواندن آیاتی از قرآن اکتفاء می کرد و یا عقیدهء خویش را با سبکی ساده و طبیعی می گفت و به جدل نمی پرداخت.سخنش از سخن قرآن،کاملاً مشخّص بود و هرکسی آن را باز می شناخت.سبک بیانش برخلاف قرآن،عادّی و عاری از هنرمندی تعبیر و پیچیدگی های فکری و لفظی بود و در عین حال،جاذبه ای داشت که پیش از آنکه بر منطق شنونده بگذرد،دلش را می گرفت و در احساسش اثر می گذاشت.بیشتر به فطرت بشری توجّه داشت و به «بیداری» مردم می پرداخت تا «دانائی» آنان،سخنش شنونده را بشتر از آنکه به «تفکّر» فلسفی و منطقی وا دارد،به «تأمّل» درونی و وجدانی وا می داشت:«ترکت فیکم واعظین:ناطقاً و صامتاً؛الناطق:القرآن،و الصامت:الموت:
در بین شما دو تا نصیحتگر باقی می گذارم:یکی گویا و دیگری خاموش:گویا:قرآن و خاموش:مرگ».
چنین بود که مردانی تا دم مرگ بر ایمان خویش استوار ماندند و در نخستین دیدار و با ساده ترین و کوتاه ترین گفت و گوی با وی،تسلیم می شدند.نمی توان گفت اینها مردمی زودباور بوده اند،چه،مردم زودباور،همیشه زودباورند و همواره رنگ می بازند و رنگ می گیرند.و نیز نمی توان گفت تسلیم سادهء آنان به محمّد(ص) از آن رو بوده است که مردانی بدوی بوده اند و ناآگاه،چه،دانشمندان و روشنفکران،سخن تازه را،به خصوص دربارهء دین،ساده تر می پذیرند و مردم جاهل و بدوی،دیر پذیرترند و متعصّب تر.
شعر را دوست می داشت؛امّا از گفتن آن ابا داشت؛گوئی آن را برای خود،ضعفی می شمرد.هرگاه سخن می گفت،می کوشید تا سجع و وزن در آن راه نیابد و اگر به تصادف،جمله اش موزون و مسجّع می گشت،آن را عمداً در هم می ریخت؛گوئی توسّل به صنعت و تفنّن در الفاظ و عبارات را از صداقت و صمیمیّتی که در سخنش می خواست به دور می دانست و خود را و اندیشهء خود را جدّی تر از آن می شمرد که بیانش رنگ فریب و تصنّع گیرد و بی نیازتر از آنکه بدان،فریبندگی شاعرانه بدهد.
ادامه دارد...
«مادر چه خبر است؟من پسر آن زن قریشی ام که گوسفند می دوشید».
بعد احساس و عمق و عاطفه و اندازهء رقّت قلب محمّد(ص)نیز شگفت انگیز است.گاه در خانه،چنن خود را فرو می شکست و پائین می آورد که دست احساس و تفاهم عایشهء نُه ساله،آسان به او می رسید:دست های فاطمه(س) را می بوسید؛تعبیراتش در محبّت،ویژگی خاصّی دارد:«عمّار پوست میان دو چشم من است»،«علی از من است و من از علی»،«فاطمه،قطعه ای از تن من است»...
وی«فرزند دوست» است،به خصوص که همیشه آرزوی پسر داشته است؛و در عین حال که به دخترانش محبّت و حرمتی نشان می دهد که در تصوّر مرد امروز نیز نمی گنجد،امّا سرنوشت،تنها برایش دختر نگاه داشت و اکنون از تنها دخترش،دو پسر یافته است و پیداست که باید این دو را سخت دوست داشته باشد،امّا در دوستی این دو کودک چنان است که همه را به شگفتی آورده است:روزی وارد خانهء فاطمه(س)شد،همچون هر روز،و از وقتی بچّه ها پیدا شدند،هر دم و ساعت!وارد شد،دید فاطمه و علی هر دو چُرت شان گرفته است و حسن گرسنه است و می گرید و چیزی نمی یابد.دلش نیامد که عزیزترین و محبوب ترین کسانش را بیدار کند.شتابان و پاورچین خود را به میشی که در صحن خانه ایستاده بود رساند و او را دوشید و طفل را نوشاند تا آرامش کرد.روزی که با عجله از در خانهء فاطمه می گذشت،ناگهان صدای نالهء حسین به گوشش خورد.برگشت و به خانه سرکشید و در حالی که تمام بدنش می لرزید،بر سر فاطمه،به سرزنش،فریاد کشید:«مگر تو نمی دانی که گریهء او آزارم می دهد؟».
اسامة ابن زید ابن حارثه نقل می کند که:«با پیغمبر کاری داشتم،درِ خانه اش را زدم،بیرون آمد و در حالی که با او حرف می زدم متوجّه شدم که زیر جامه چیزی پنهان دارد و آن را به زحمت نگاه می دارد،امّا ندانستم چیست.حرفم را که زدم پرسیدم این چیست که به خود گرفته ای رسول خدا؟پیغمبر در حالی که چهره از هیجان و شوق محبّت تافته شد،جامه اش را پس زد و دیدم حسن و حسین اند.و در حالی که گوئی این رفتار غیر عادّی اش را می خواهد برایم توجیه کند و در عین حال نمی تواند از آنها چشم برگیرد،با لحنی که هر احساسی به او حقّ می داد،آن چنان که گوئی با خود حرف می زند،گفت:این دو پسرهای من اند و پسرهای دختر من.و سپس در حالی که صدایش هیجان می گرفت،با آهنگی که در بیان نمی آید ادامه داد:خدایا من این دو را دوست می دارم،تو این دو را دوست بدار و کسی که دوست شان بدارد دوست بدار».
کودکان زهرا(س) و علی(س)،در سیمای محمّد(ص)،یک پدربزرگ،یک پدر،یک دوست و خویشاوند خانواده و یک سرپرست و یک رفیق و هم بازی خویش،احساس می کردند.با او بیشتر از پدر و مادر آشنا و صمیمی و آزاد بودند.
ادامه دارد...
در جنگ هولناک حُنین،که دشمنان باهم ائتلاف کرده بودند تا همچون تنی واحد،او را زیر شمشیر گیرند و نابودش کنند و تا شکستِ نزدیک به آستانهء مرگ نیز او را کشاندند،شش هزار اسیر گرفت و چهل هزار شتر،گوسفند و غنائم دیگر،بی شمار.
مردی از جانب دشمن شکست خورده آمد و گفت:«ای محمّد،در میان این اسیران،دائی ها و خاله های تو اند»[طایفهء بنی اسد که حلیمه – دایه ای که او را شیر داده بود – از آنها بود و این طایفه،یکی از طوایف بسیار قبیلهء هوازن به شمار می رفت]و سپس افزود: «اگر ما نعمان ابن منذر [پادشاه معروف حیره،دست نشاندگان ساسانی در شرق عربستان]و ابن ابی شمر[ پادشاه غسّانی،دست نشاندهء رومی ها در شمال عربستان] را شیر داده بودیم،در چنین هنگامی به بزرگواری شان چشم می داشتیم و تو از هرکه پرستاری اش کرده اند،بزرگوارتری» و سپس زنی را آوردند که فریاد می زد:«من خواهر پیامبر شمایم».پیغمبر گفت:«چه نشانه ای داری؟»آن زن،شانه اش را نشان داد و گفت:«این اثر دندانی است که وقتی تو را بر کول گرفته بودم و تو خشمگین شده بودی،به شدّت گاز گرفتی».
پیامبر چنان به هم آمد و یاد محبّت های دایه و دخترانش و خاطرهء ایّام کودکی اش در صحرا و در میان این طایفه،او را چنان برآشفته و هیجان زده کرد که اشک در چشمش گشت و گفت سهم خودم را و تمام فرزندان عبد المطّلب را هم اکنون می بخشم؛فردا در مسجد حاضر شوید و پس از نماز،درخواستتان را در جمع،بلند بگوئید تا تصمیم خودم و خویشاوندانم را در پاسخ شما اعلام کنم،مگر طایفه های دیگر از من پیروی کنند.و فردا چنین کرد و با این نمایش عاطفی،همه را آزاد ساخت و حتّی چند تنی را که از پس دادن سهم شان امتناع کردند،به وعده های آینده راضی کرد.
در خانه و خانواده نیز چنین است.در بیرون،مرد رزم و سیاست و فرماندهی و قدرت و ابّهت است و در خانه،پدری مهربان و شوهری نرمخوی و ساده و صمیمی،چندان که زنانش – آنها که در آن عصر،تنها زبان کتک را خوب می فهمیدند و این زبان را،محمّد(ص) هیچ نمی دانست و در تمام عمر هرگز دستی بر سر هیچ یک از زنانش بلند نکرد – بر او گاه گستاخی می کردند و آزارش می دادند و او در همهء عمر،تنها موردی که بر آنها سخت گرفت و به تنبیه شان پرداخت – آن هم به علّت انکه بر او سخت گرفته بودند و سرزنش و آزارها که این همه تنگدستی و فقر را در خانهء تو نمی توان تحمّل کرد – این بود که از آنها قهر کرد و به خانه شان نرفت و بیرون خفت،در یک انبار که نیمی اش از بیده و کاه و غلّه پر بود و او نردبانی می گذاشت و بالا می رفت و گوشه ای از انبار را که در طبقهء دوّم بود،هموار می کرد و می روبید و نردبان را بر می داشت و سپس بر خاک می خفت و یک ماه این چنین زندگی کرد.تا آنگاه که زنانش – که در عین حال به او،هم عشق می ورزیدند و هم ایمان داشتند – تسلیم شدند و در برابر این رفتار،از شرم آرام گرفتند که او آنان را مخیّر کرده بود که یا طلاق را و دنیا را انتخاب کنید،یا مرا و فقر مرا.و همگی جز یک تن – دوّمی را ترجیح دادند.
وی هرگز نمی کوشید تا خود را مرموز و غیر عادّی و موجودی غریب و عجیب در چشم ها بنماید،بلکه برعکس،حتّی به عادّی بودن تظاهر می کرد.نه تنها از زبان قرآن می گوید که:«من بشری چون شما هستم و فقط به من وحی می شود»،که همواره اعتراف می کند که غیب نمی دانم و جز آنچه به من گفته می شود،از چیزی خبر ندارم و در رفتار و زندگی و گفت و گویش همه جا می کوشید تا در چشم ها شگفت آور و فوق العاده جلوه نکند و می کوشید تا ابّهت و جلالی را که در دلها دارد،بشکند.
[قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یُوحَى إِلَیَّ: بگو من بشرى چون شمایم جز اینکه به من وحى مىشود (کهف:110 و فصّلت:6)؛
قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ: پیامبرانشان به آنان گفتند ما جز بشرى مثل شما نیستیم (ابراهیم:11)
در این دو آیه،کسانی که با زبان آشنایند،می دانند که قرآن،همهء امکاناتی را که در بیان برای نشان دادن«تأکید»خود دارد به کار برده است تا راه تأویل و تفسیرهای انحرافی بر «شخصیّت پرست»های کج اندیش و کم فهم ببندد تا خیال نکنند اگر پیامبر(ص)را فرشته کردند،از مقام وی تجلیل کرده اند.]
ادامه دارد...