عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

«حقیقت»،دینم شد

در باغِ «بی برگی» زادم؛و در ثروت فقر،غنی گشتم و از چشمهء ایمان،سیراب شدم و در هوای دوست داشتن،دم زدم و در آرزوی آزادی،سر برداشتم؛و در بالای غرور،قامت کشیدم و از دانش،طعامم دادند و از شعر،شرابم نوشاندند و از مهر،نوازشم کردند تا «حقیقت»،دینم شد و راهِ رفتنم و «خیر»،حیاتم شد و کارِ ماندن ام و «زیبائی»،عشقم شد و بهانهء زیستن ام!

امّا تا به برگ و بار نشستم،برف و کولاک گرفت؛و «سیلی سرد زمستان،گوشم را برد» و برف و باد،بناگوشم را سرخ کرد و با چند تک درخت بی بهار جوان در باغ «ابن قحطبه» و «زندان سندی ابن شاهک»،در عزای «امام مسموم» و داغ «سرخسی» شهید و شب های سیاه شکست «آل علی(ع)» و قلع و قمع «شیعیان» و غروب نابهنگام آفتاب ایمان و امید و چیرگی مجدّد حکومت «سنّت» و «جماعت» و خمول «تشیّع» و زوال «عدل» و اضمحلال «امامتِ»تازه پای فرزند علی(ع)،که به زور و تزویر،«ولایتِ عهد» اش دادند تا «ولایت»علی(ع) را از بُن برگیرند و «خلافتِ»دیرپای «فرزند عبّاس»بُن گیرد.

بالأخره در قرن های بد خاطره و هولناک پس از قتل «ابومسلم» و «طاهر» و «یحیی ابن زید» و «مرگ های مرموز»آل سرخسی و «قتل مستور» امام مظلوم و جان گرفتن قوم عرب و خواری ایرانیانِ نَژاده و خمول خلق و احیای اشراف و سلطهء اوباش و زجر و حبس احرار و قتل عامّ هواخواهان «بنی علی» و پیمان شوم و ناپایدار میان عربان بنی عبّاس و غلامان ترک و خواجگان ایرانی...

روئیدم و حماسه ام را در ایّام دشوار «هم سازیِ»«دین  و دنیا» و «بدسازیِ»«شیخ ابوالقاسم گرگانی،مذکِّر طوس» با «سلطان غزنه» سرودم و فصل برگ ریزان،برگ افشاندم؛و در یخبندان،شکوفه بستم.شکوفه هایم نه شکوفهء گلی و نه طلیعهء ثمری،که صدها «چشم انتظار»ی بود که به هزاران امید می گشودم تا در این متن متحجّر و حاشیهء متعفّن این شهرِ«شهادتگاه»،مگر شاهد رویشی باشم از تبار درختان نَژادهء گز و تاق که در سینهء خشک و خلوت هول و سکوت مرگ،به پای خویش،قامت راست می کنند و به آتش سر می کشند،بی آب و آبادی ای و بی چشمداشتِ نوازشی!

که من – فرزند کویر – می دانم و می بینم که رویش این درختان صبور و شجاعی که در جهنّم می رویند،نه«رویِش»،که «شورِش» است؛و نه «ایستادن»شان- ایستادن آرام و ساکت شان،در سرزمینی که برای ماندن هر روز،جهادی باید – نه ایستادن،که «ایستادگی» است و من – صحابی تنهای هود – می دانم و می بینم که در این قوم «عاد»،همه چیز و همه کس «بادآوردگان اند» و یا «به باد رفتگان».

و از این سموم که «بر طرف بوستان می گذرد»،درختان گشن بیخ شناور،دمادم از بُن می افتند؛و همچون «حشیشی» لرزان در دست های بازیگر و ناپیدای باد در این صحرا به رقص می آیند و گهگاه،این جا و آن جا،بر کناره های جویبار و لبهء چشمهء آب و سایهء برجها و باروهای بلند و چهاردیواری های امن و خانه های نشیمن کویر،«بیدهای خوش رنگ و ظریف و تربیت یافته و نرم و تُرد» را نیز  می بینم،یا سر در گریبان «جنون» فرو افکنده و از ترس،در پس وقار شکوهمند پرنجابت عمیق خویش،به خواب تسلیم آرام و ذلّت آبرومند خود فرو رفته اند؛و یا اگر غدر و عقل این مجنونان هفت خط رِند «دجّال فعل ملحد شکل» را ندارند،به ادّعا و خودنمائی دست و بال می افشانند،همچون ...ِ خود!از باد و در باد می لرزند و «هم می ترسند و هم می رقصند» که «خوش رقصی» را شنیده ای،امّا این که می گویم، «ترس رقصی» است،در جمع جوانان انتلکتوئل قوم عاد!     پایان

 

 

فنّ زیستن در خویش را می دانست

هیچ کس باور نمی کند که کسی که آن سخنرانی های آتشین پر سر و صدا را کرده است و در سخنوری شهره است است؛و در برابر هزاران تن،گاه بی مقدّمه و بی مجال فکری،تصمیمی بر بدیهه رفته و چنان که گوئی همچون «دموستنس خطیب» در کوه های بیرون آتن،تنها به تمرین سخنرانی می پردازد،حرف آفریده و کلمات در دستش همچون موم،نرم و رامند؛گاهی در برابر حتّی یک نفر،از تمام کردن یک جمله عاجز می ماند؛چنان حرف زدن و آن هم حرف زدن سادهء عادّی برایش دشوار می شود،که دلش می خواهد هرچه زودتر از آن تنگنای سخت بگریزد و تنها بماند؛و آن همه هیجان و فشار و اختناق را که بی طاقتش کرده است،احساس نکند.کلمات همچون گلوله های مشتعل آتش،میان سینه و لب هایش پراکنده می شوند؛و او نمی داند چه کند؟فرو دهد،بر آورد؟چه کند؟

در سال 1958[1335 شمسی]زندانی شده بود؛او در راه عقیده اش،این سرنوشت را برای خویش انتخاب کرده بود.عقیده،سراپای زندگی او را پر کرده بود.هنوز جوانی اش آغاز نشده بود که وارد کشمکش های سیاسی و اجتماعی شده بود.عقیده،او را به این راه رانده بود.یک لحظه از رفتن باز نایستاد؛هیچ عاملی او را از راه به در نبرد؛هیچ دعوتی،منظره ای،حادثه ای او را لحظه ای مردّد نساخت.داستانش مفصّل است؛او را تبعید کردند به شهر سویل در جنوب اسپانیا.تبعید شده بود و در همان جا زندانی!رنج او کم نبود؛مجرمین سیاسی را یا تبعید می کنند تا درد غربت آن ها را بیازارد و تسلیم کند و یا زندانی.او هر دو را داشت:در غربت،زندانی بود.

امّا او مردی نبود که غربت و زندان،سخت آزارش دهد.او مردی در خویش بود و با خویش محشور.کسانی که خود،بسیارند،نیازی به هموطن ندارند.کسانی که خود آزادند،از زندان به ستوه نمی آیند.و این هر دو،در کار او تجربه شده بود.آدم های اندک اند،که به ازدحام محتاجند.کسانی که خود هیچ اند،می کوشند تا در دیگران،در شلوغی غرق شوند؛در آن جاست که پوچی خود را احساس نمی کنند.هرگاه تنها می مانند،به وحشت می افتند؛چون حتّی یک نفر را احساس نمی کنند،خلأ محض!

او تنهائی پُری داشت؛فنّ زیستن در خویش را خوب می دانست.با خو تنها نبود،تنهائی،سرش بیش تر گرم بود و دور و برش،بیش تر شلوغ.دیگران هرگاه او را از خودش می گرفتند،تنهایش می کردند.او خود،وطن خویش بود و خود،آزادی خویش.این زندانی در غربت،خود را در وطن خویش آزاد می یافت.

این مرد کیست؟از هفده سالگی،جز به خاطر عقیده،گامی بر نداشته و جز به خاطر مردم،یک کلمه ننوشته.او همهء خطرها و پرتگاه ها را مردانه همچون قهرمانی گذر کرده و داستان هریک،نقل محافل است؛چه عشق ها،چه سرگرمی ها،چه هوس ها،چه پولها،چه مقام ها،چه شکنجه ها و تهدیدهای هولناک،چه شب های بسیار در یک قلعهء تنها در زیر مهتاب،توی یک بیابان و ...که بترسد،که نترسید و چشم دشمن را خیره کرد.در حصاری از سرنیزه های لخت،حتّی حسرت لبخند ملایمی را بر دل های دشمنان خطرناک اش گذاشت؛آن ها که همچون یک کبوتر،می توانستند سرش را ببرند،و او همچون یک شاهین،حتّی ارزش یک اخم هم برایشان قائل نشد.

کیست که همچون او در بحرانی ترین دوره های سنّی،در بحرانی ترین دوره های سیاسی و اجتماعی،همواره با گام های محکم و یکنواخت و بی تردید بگذرد و بگذرد و یک لحظه نهراسد،نیاساید؛یک لحظه هیچ فریبی او را باز ندارد!کیست؟به قول استاد،نوشته های او از سال 1331 تاکنون،در این ده سال،گوئی همه را کسی در یک هفته،یک شب،یک ساعت نوشته است،هم یک حرف،یک عشق،یک فکر!

من در هر یک از این چهره ها،صمیمی بودم.هیچ جا دروغ نبودم.همه جا راست و درست و شرافتمند بودم.همه جا قلم ام،خدمتگزار صادق قلبم بود،یا مغزم؛و جز این دو،ارباب دیگری نمی شناخته.نه به کسی هرگز طمعی داشته و نه هرگز از کسی هراسی.

اکنون هم همین است.همیشه این قلم،زبان عقلم بود و فکرم و مغزم؛حالا زبان روح ام،قلب ام.به هر حال مال خودم است؛خیانت اگر هست،خیانت خودم بوده است به خودم؛کسی فدا نشده است.مغزم فدای قلب ام شده است.و چه قدر تلاش کردم که نشود،نشد!      پایان

 

 

مولوی،مرا به زندگی بازگردانید

مولوی،دو بار مرا از مُردن باز داشت:نخستین،سال های بلوغ بود،بحران روحی همراه با بحران فلسفی.چه،اساساً من خواندن را با آثار موریس مترلینگ آغاز کردم؛و آن اندیشه های بی سرانجام شکّ آلود،که نبوغی چون او را دیوانه کرد،پیداست که با مغز یک طفل دوازده سالهء کلاس ششم دبستان چه می کند؟این تشتّت فکری در دنیای تصوّف،که به شدّت مرا – با ناپختگی – مجذوب خویش کرده بود،طوفانی تر و دیوانه کننده بود.

سال های1325 تا 1328،جامعه نیز بی هدف بود؛و آن چه بود،هرج و مرج حزب توده و آخوندیسمِ جان گرفته و بازیگران سیاسی آزادخیال و فلسفه بافی ها،عرفان گرائی ها،مقدّس مآبی ها،رمانتیسم بی محتوا و یا مشغولیّت های زندگی و شکرگزاری از نعمت «آب باریک و نان تافتون و دیزی آبگوشت...» و من جزو آن اوّلی ها بودم.پوچی،بدبینی فلسفی،بیگانگی با واقعیّت زندگی و عدم وابستگی با جامعه و نداشتن مسئولیّت،و برداشتن لقمه های فکری بزرگتر از حلقوم شعور و هاضمهء ادراک و همزمانی آن با بحران بلوغ،مسیر«صادق هدایت»* را که آن ایّام خیلی وسوسه انگیز بود،پیش پایم نهاد؛و من برای پیمودن آن،ساعاتی پس از نیمه شب،آهسته از خانه بیرون آمدم؛جادّهء تاریک و خلوت «کوه سنگی» آن سال ها را طی کردم.استخر «کوه سنگی» نزدیک می شد،و من ساعاتی دیگر،خود را در آن آرام یافته می دیدم. [*صادق هدایت: نویسنده ای که به دلیل یأس و ناامیدی،خودکشی کرد.]

ناگهان،دلبستگی،تنها دلبستگی ام به این دنیا،در این زندگی،مرا مردّد کرد:مثنوی!و این جمله،نزدیکی های استخر در درون ام کامل شده بود و صریح:«زندگی؟هیچ،یک خیال بافی پوچ،امّا این فایده را دارد که در آن،با مثنوی خوش بود،و با او دنیا را گشت و رشد کرد...»برگشتم.مرگ و زندگی،دو کفّهء هم سطح بودند.امّا مثنوی،کفّهء زندگی را سنگین تر کرد و مرگ را که از آن بی نصیب بود،محکوم ساخت.زنده ماندم و با آغاز نهضت ملّی،جهت گرفتم.

و فصل دوّم،ورود به اروپا بود.در اوج جوانی،هم فرهنگ داشتم و هم ایدئولوژی و هم مسئولیّت؛امّا عظمت این هیولای پولاد،که بر روی طلا و سکس خوابیده است،و نامش تمدّن جهانگیر مغرب است،و دارد نقش تمدّن منحصر به فرد بشریّت را بازی می کند؛مرا بر خود لرزاند.با این دستمایه از فرهنگ و ایمان،تنها،می توانم با این دیو سیاه برآیم که با یک خیز،مرا نبلعد و در معده اش که سنگ آهن و صخرهء خارا را هضم می کند،جذب و هضم نشوم.آن چنان که خودپرستی و جنسیّت و کار اقتصادی و شغل فنّی،و تمایل به رفاه و لذّت و مصرف و پیشرفت را،که با مزاجش سازگار است،در خونش بریزد و نگه دارد؛و تمام احساس های معنوی،ارزش های اخلاقی،ایده آل های خدائی و همهء انگیزه ها و آموزش ها و اندوخته هائی را که از مذهب ام و تاریخ ام به ارث گرفته ام،از ماتحت خود دفع کند...!نمونه هائی از چنین آدم های تجزیه شده را هم به چشم می دیدم.

کیست که در این تنهائی و غربت،در این میدان گلادیاتور بازی،منِ اسیر را،نیروئی می تواند داد،که با این غول وحشی و هار و آدمخوار بتوانم مقابله کنم و رام اش سازم؟

بی تردید مثنوی را از مشهد خواستم.تنها روح عظیمی که در کالبد ضعیف ما می دمد،و ما را در برابر هجوم و حملهء این مغول متمدّن،که درون ها را قتل عامّ می کند،آسیب پذیر می سازد و روئین دل.همچون کودک ضعیفی که در کنار پهلوانی از اهل محلّ یا آشنا و خویشاوند خود حرکت کند؛و از هیچ آجانی،سگ هاری،دزدی،چاقوکشی،قلدر قدّاره بندی نهراسد؛و حتّی در دلش همه را تحقیر کند و شاخ و شانه کشیدن و درجه و نشان و دَم و دستگاهشان را به مسخره گیرد.

من که شب ها را با مولانای کبیر سر کرده بودم،صبح که بر مارکس و هگل و نیچه و سارتر و سوربون و کلژ دو فرانس و اساتید محترم و فرهنگ معتبر و تمدّن طلائی و باد و برود های فرنگی گذر می کردم،نگاهی عاقلانه و لبخندی بزرگوارانه و رفتاری اشرافی و احساسی شاه زاده مآب و نجیب زاده وار داشتم.

اکنون در برابر تو،غرب با تمامی حجّت ها و سفسطه ها و وکلا و شاهد ها و اسناد و مدارکش،تنها به قاضی آمده است.و شرق،تاریخ شرق،روح ایران،ایمان و عشق و آرمان و رسالت و ارزش ها و احساس ها و اصالت ها و زیبائی ها و عظمت ها و سرمایه های اسلام،همه غایب اند،و وکیل مدافع ما حضور ندارد.کتاب مولانا را می فرستم،تا به نمایندگی همه در برابر مدّعی،از ما دفاع کند.مولوی،غیبت همه را جبران می کند و یک تنه همه را حریف است؛و تو را در ماندن یاری می کند.

... پایان ...

پدر من،سنّت شکنی کرد:(2)

چه لذّت بخش است آن چه از او برایم حکایت می کنند!من در این حکایت هاست که سرچشمهء طبیعی بسیاری از احساس های ریشه دار مجهولی را که در عمق نهادم می یابم،پیدا می کنم؛و این،معاینه ای شگفت و مکاشفه ای شورانگیز است!مثل این است که از من و حالات من و عواطف و خصائص روح من و از زندگی من،پیش از این عالم،پیش از تولّدم و پیش از این حیاتم سخن می گویند.

من[علی شریعتی] هشتاد سال پیش،نیم قرن پیش از آمدنم به این جهان،خود را در او احساس می کنم.مسلّماً من در روح او،نبض او،خون او بوده ام؛در رگ های او جریان داشته ام؛در نگاه او نشانی از من بوده است.و اکنون ممنون ام که او چنین بود و چنین کرد؛که اگر،به جای پناه آوردن به یک ده،به تهران می رفت یا نجف،و به مقامات می رسید و درجات،و من اکنون به جای او،از مردی چون مرحوم حاج شیخ عبد الرّحیم،یا آقا سیّد ابو الحسن اصفهانی یا آخوند ملّا محمّدکاظم خراسانی- که شاگرد حکیم بود – سخن می گفتم،که مثلاً «سفیر انگلیس جلویش زانو میزد!»هرگز این همه غرق غرور و سرشار از لذّت نمی شدم.

امّا جدّ من،او نیز بر شیوهء پدر رفت.می گویند در علم،از اجتهاد گذشته بود؛و من می گویم از علم و اجتهاد گذشته بود؛که پس از آن،باز به همین روستای فراموش – که از جادّهء تهران و مشهد کناره گرفته است – باز آمد و از زندگی و مردمش کناره گرفت؛و به پاکی و علم و تنهائی و بی نیازی و اندیشیدن با خویش – که میراث اسلافش بود و از هر چه در دنیا هست،جز این به اخلافش نداد – وفادار ماند؛که این فلسفهء انسان ماندن در روزگاری است که زندگی،سخت آلوده است و انسان ماندن سخت دشوار و هر روز جهادی باید تا انسان ماند و هر روز جهادی،نمی توان!

پس از او عموی بزرگم که برجسته ترین شاگرد حوزهء ادیب بزرگ بود،پس از پایان تحصیل فقه و فلسفه و به ویژه ادبیّات،باز راه اجداد خویش را به سوی کویر پیش گرفت و به مزینان بازگشت.

امّا پدر من[محمّد تقی شریعتی] سنّت شکنی کرد.درس اش که تمام شد،برنگشت و در شهر ماند؛و دیدم که چه ها کشید تا توانست از این مرداب زندگی شهر،عمر را همه با علم و عشق و جهاد بگذراند و دامن تَر نکند.و آن دیگران که همگی به کویر گریختند،چه آسوده دامن تَر نکردند،که در کویر،آبی و آبادی ای نیست.و به هر حال،او در سنّت الاوّلین ما بدعتی نهاد و در شهر ماندنی شد؛و من پروردهء این تصمیم و تنها وارث آن همه ضیاع و عقار،که در ملک فقر بر جای نهادند؛و شاهزادهء این سلسله ای که پشت در پشت،بر اقلیم بی کرانهء تنهائی و استغناء سلطنت داشتند؛و حامل آن امانت های عزیز و ولیّ عهد آن پادشاهان ملک صبحگهان و بازماندهء آن سواران که در ابدیّتِ احساس های بی مرز و اندیشه های معراجی خویش یر رفرف شوق،از شب های مهتابی کویر،خود را بر این سقف کوتاه آسمان می زدند.و از این سو،در فضای خلیائی ملکوت می تاختند و مرغان زرّین بال الهام و غزالان رمندهء وحی را،در کنمد جذبه های نیرومند خویش صید می کردند؛و سحرگاه،خسته و فرس کشته،به خلوت دردمند انبوه خلق فرود می آمدند.

اکنون،بی طاقت از بار سنگین آن امانت ها که بر دوش دارم،در میان دو صفی که ساختهء قالب های خشت مالی خشت مالان میدان چهارباغ اصفهان اند و یا کوره های آجرپزی فرنگ؛و هر دو به هم مشغول و از خود خشنود و از زندگی آسوده و خوب و خوش و بی درد،غریبانه می گردم،که راه دراز و سنگلاخ است و در هر قدم،حرامیانی در کمین،و من بی هم سفر و زانوان ام لرزان و کوله بارم سنگین و بیمناک از سرنوشت،که چه خواهم کرد؟

روزگارم از روزگار «سیزیف» سخت تر است و همچون لااوکون،در شکنجهء افعی هائی که بر اندامم پیچیده اند،که کاهن معبد مجهول آپولون ام،در این تروای کجعولی که خود مستعمرهء آتن است و مردمش«بندگان و پرستندگان پالس»(الههء یونانی اغنام!)و این افعی ها را نه سربازان یونانی،بل مدافعان و دروازه داران تروا بر گردنم پیچیده اند!

«علی شریعتی»

... پایان ...

پدر من،سنّت شکنی کرد:(1)

نزدیک هشتاد سال پیش[این متن،مربوط به قبل از انقلاب است]،مردی فیلسوف و فقیه که در حوزهء درس مرحوم حاجی ملّا هادی اسرار – آخرین فیلسوف از سلسلهء حکمای بزرگ اسلام – مقامی بلند و شخصیّتی نمایان داشت، به دهِ «مزینان» آمد؛تا عمر را به تنهائی بگذارد و در سکوت فراموش شده ای،بر لب تشنهء کویر بمیرد.

به گفتهء مرحوم حکیم سبزواری بزرگ،وی در محضر «اسرار» نه همچون شاگرد،که به مانند رفیقی هم زانوی وی می نشست.چه،وی حکمت را پیش از این،نزد دائی اش علّامه بهمن آبادی خوانده بود که استاد کلام و حکمت و فقه بود.

آوازهء نبوغ و حکمت علّامه در تهران پیچید و شاه قاجار به پایتخت،دعوتش کرد؛و او در مدرسهء سپهسالار درس فلسفه می گفت.امّا این وسوسهء تنهائی و عشق به گریز و خلوت – که در خون اجداد من بوده است – او را نیز از آن هیاهو،باز به گوشهء انزوای بهمن آباد کشاند و به زندگی در خویش و فرار از غوغای بیهوده و آلودهء آن سواد اعظم به خرابه های قدیمی بیرون این ده! که روحی دردمند داشت و بی تاب،و شب های آرام در دل این ویرانه ها تنها می گشت و می نالید و در سایهء دیواری می نشست و غرقه در جذبه های مرموز خویش،با خود و خدا زمزمه می کرد و این زندگی اش بود.

می گویند این شعر را سخت دوست می داشت و همواره تکرار می کرد:

این سخن ها کی رود در گوشِ خر؛گوشِ خر بفروش و دیگر گوش خر!

و شاگرد او نیز که برای آموختن و اندوختن،جوانی را در حجره های تنگ و مرطوب مدارس قدیمهء بخارا و مشهد و سبزوار،بر روی کتاب ها و زانو به زانوی مدرّسان و عالمان بزرگ آن روزگار تمام کرده بود،اکنون که هنگام کمال بود و رسیدن به جاه و مقام روحانی،و مسند بلند پایهء علمی و زعامت خلق؛و باید مرجعی می شد و صاحب وجهه ای و نفوذی و دستگاهی و نام و آوازه ای؛همه را رها کرد.

بعد از حکیم اسرار،همهء چشم ها به او بود که حوزهء حکمت را او گرم و چراغ علم و فلسفه و کلام را،او که جانشین شایستهء وی بود،روشن نگاه دارد.امّا،در آستانهء میوه دادن درختی که جوانی را به پایش ریخته بود و در آن هنگام که بهار حیات علمی و اجتماعی اش فرا رسیده بود،ناگهان منقلب شد.فلسفه و دین،او را به اینجا کشاندند.

فلسفه به او آموخته بود که غوغا و تلاش و فریب حیات،همه پوچ است و دروغین است و ابله فریب.دین به او آوخته بود که دنیا و هر چه در او است،پلید است؛و دل های پاک و روح های بلند را نمی فریبد.شهر را و گیر و دار شهر را رها کرد و چشم ها را منتظر گذاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.به روستای مزینان آمد و در خانهء کوچکی در خم کوچه ای منزل گرفت و در انتظار پایان یافتن بازی مکرّر و بی معنی این دو دلقک سیاه و سفید،ماند و مُرد.

مردم صمیمی ده،از او چه ها می گفتند!یک سبه امام،شبه پیغمبر،یک فرشته،یکی از اولیاء الله،و به هر حال،غریبی از مردم آن عالَم در این ده! «کفش هایش گاه پیش پایش جفت می شد...روز مرگ خویش را خبر داد...سال قحطی،دخترانش ناله کردند که سال سخت است و زمستان را بی اندوختهء نانی چه کنیم؟و او از خشم برآشفت.و نیمه شبی ناگهان صدای ریزشی که از کندوخانه برخاست،همه را بیدار کرد.رفتند و دیدند که از نافه،گندم می ریزد و برخی کندوها لبریز شده است...»

کربلائی علی پسر کربلائی مؤمن،آن شب در صحرا آب می راند،در گود آبشخور:«ناگهان دیدم در سایه روشن مهتاب شب،سیاهی ای از دور می آید؛نزدیک تر شد،حیوانی شبیه شتر،به رنگ سمند،به طرف قبرستان رفت و کنار قبر حکیم ایستاد.دیدم جنازه را بیرون آوردند و بر او نهادند؛و او به سمت مغرب رفت و ناپدید شد...پس از لحظه ای،ناگهان به خود آمدم و چنان ترس ام برداشت که افتادم و از هوش رفتم»...

دیگران نیز که آن شب در صحرا بودند،به گونهء دیگری شهادت دادند:«نوری از آسمان مغرب بر سر قبر فرود آمد...باز از همان راه به آسمان برگشت و ناپدید شد».وی در سال 1318 قمری مُرد؛و شگفت آنکه در سال 1336 قمری،هیجده سال بعد،باران قبر او را خراب می کند و جدّ بزرگم دستور می دهد تا آن را از بنیاد بسازند.در حفرهء گور هیچ نیافتند،جز مهر نمازش و حتّی تسبیح تربت اش...و چند سال بعد که فرزند پارسای صاحب کرامت اش شیخ احمد می میرد،در همین حفرهء خالی دفن اش می کنند.و اکنون پدر و پسر هر دو در یک گور آرمیده اند.نه،پسر در گوری که پدر در آن بود،مدفون است و پدر را که در زندگی،آفرینش بر جان اش تنگی می کرد،نخواستند که در زاغه ای آنچنان تنگ و تیره نگاه دارند،که می دانستند نعش پوسیدهء او نیز تاب تنگنا ندارد،نجاتش دادند.وی آخوند حکیم،جدّ پدر من بود.

ادامه دارد...