عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

عقل و دین

بیان مسائل دینی به زبان عقلی

فرهنگ شیعه (92):

و شعری که از حمایت پیامبر(ص) و اسلام برخوردار می شود،شعری است مسئول و متعهد که در خدمت هدف و ایده آل مردم و در کار نجات و آگاهی توده هاست.پس تو به عنوان یک شاعر و هنرمند باید تکلیف خود و مردم را روشن کنی و مرزهای اعتقادیت را مشخص سازی.که هنرمند آزاد،فریبی بیش نیست،یا باید به خلق بپیوندی و کمر به نجاتشان ببندی،یا به دشمنان خلق و فضیلت و آزادی...راه سومی نیست.

 

و ببینید که چه کوششی شده است - و می شود - تا مسئولیت را از دوش نویسنده و هنرمند بردارند. و اگر فرصت تحلیلی می بود می دیدیم که تمامی پریشانی ها و بدبختی هایمان اگر مستقیما به این دلیل نباشد که این قدرتها و اثرهای علمی و هنری در خدمت مردم قرار نگرفته است،لااقل این هست که اگر اینها مسئولیت انسانی می داشتند،سرنوشت شان به گونه ای دیگر بود.

 

اسلام که رفت و فقط مسلمین ماندند،مؤمنین و شخصیت های دینی ما هم آن روح و جهت بینش اسلام را گم کردند و فقط شعائر را فهمیدند و احکام فردی را.دلشان به این خوش بود که سلطان محمود به جنگ هندیان نامسلمان می رود و سلطان محمد خدابنده شیعه می شود و گوهرشاد خانم ملکهء مغولی مسجد گوهرشاد را می سازد - بالاتر از اینها را دیگر نمی فهمیدند.همین قدر که فلان قلدر ستمکار با حفظ رژیم و رویه و زندگی فرعونی اش،ختنه بکند و طی تشریفاتی به دین مبین اسلام مشرف شود و به تعظیم شعائر بی ضرر بپردازد و اسم غارت هایش را جهاد بگذارد و از یزید بدتر عمل بکند و برای حسین،روضه برپا بکند،دلهای مؤمنین و مؤمنات شاد و اسلام،آباد می شد.

 

همین قدرتها بودند که منشی و شاعر را به آخور می بستند و می پروردند و ثمره اش این شد که خروارها قصیده و غزل و قطعه و مثنوی و رباعی و ترجیع بند و مستزاد و غیره که ثمرهء نبوغ هنری و قدرت زیباآفرین ادبی این ملت و این فرهنگ است،یک پول به درد مردم نخورد:یا قصیده باشد در مدح ممدوح و یا غزل در وصف معشوق.آنها هم که دامن از دنیا در کشیده اند و از دستگاه ها بیرون آمده اند،باز به سراغ مردم و درد و نیاز مردم نیامده اند،به گوشهء انزوای عرفان و تقوی و زهد خزیده و با دل خود به گفت و گو ها!مشغول شده و شبها تا صبح ستاره می شمرده اند و یا بال در بال خلسه،به طیران آدمی،از سطح خاک پرواز کرده و مردم را با دنیای پست خود گذاشته و با معراج روحانی خود،تنهائی،به عالم هور قلیائی می رفته اند و آنجاها مشغول عملیات می شده اند.

ادامه دارد...

فرهنگ شیعه (91):

مذهبی که چنان شدید و با بدترین تعبیرات به شعر و شاعر حمله می کند،از سوی دیگر چنان به دفاع از شعر برمیخیزد که باور کردنی نیست.حسان ابن ثابت شاعری است که جز شعر گفتن کاری نمی داند،آنقدر که در جنگ خندق که تمام مجاهدین،بیرون از شهر در کنار خندق با دشمن مقابل اند و زنان در میان حصار،او در جمع زنان است! و تازه وقتی صفیه دختر عبدالمطلب،یهودی ای از بنی قریظه را به جاسوسی در پای حصار زنان می بیند و دفعش را از حسان می خواهد،جواب می شنود که:شعر اگر خواسته باشید،از ما ساخته است اما این کار...! و چون خود صفیه پایین می رود و با نیزه اش او را می کشد و بالا می آید و به حسان می گوید تو مردی،برو و لباسهایش را به غنیمت بردار،می شنود:چنین کاری را البته که می کنم!

 

همین حسان شاعر،از پیامبر اسلام(ص)چنان تجلیلی می بیند که هیچ شهید و مجاهدی ندیده است.یکی اینکه از میان دو کنیزی که حاکم مصر برای پیامبر می فرستد - با نام های ماریه و سیرین - ماریه را خود به زنی می گیرد - که ابراهیم از اوست - و سیرین را به حسان میدهد.و دیگر آنکه کاخی را که یکی از اشراف به پیامبر هدیه می دهد - که از قصرهای ییلاقی اطراف مدینه بوده است - این تنها کاخ را به حسان می بخشد. و یکبار به صلهء شعر کعب ابن زهیر،خرقهء خویش بیرون می کند و بر کعب می پوشاند.

 

و همین پیامبری که می گوید چرک از شعر بهتر است می گوید: و ان من الشعر لحکمة و یکبار در برابر شعری که حسان سروده بود فرمود:انما نفث روح القدس علی لسانک.اینهمه ستایش هنر از جانب مذهبی که آنهمه شعر و شاعر را دشنام می گوید،آنهم برای کسی که هنرش فقط و فقط شعر است!؟در تحلیل چرائی آن تهدید و این تأیید،فقط این را می توان گفت که پیامبر در برابر شعر غیر مسئول، و شعری که در خدمت هوسهای شخصی و احساسات فردی،و در خدمت اشرافیت است - چنانکه شعر جاهلی بود - می ایستد و چنان می جنگد که نسلش را قطع می کند و بعدهاست که خلفا می آیند و دستگاههای دلقک بازی و حاجب سازی و شاعر پروری آغاز به کار می کند تا جائی که آدمی چون سلطان محمود،فقط چهل و پنج هزار رأس شاعر در دربار خویش می پرورد!

ادامه دارد...

فرهنگ شیعه (90):

سلب مسئولیت از علم،ادب،شعر و هنر،اصل فریب قدرتهای مسلط بر بشریت است تا انسان را از بزرگترین سرمایه ها و عوامل نجات و رفاه و ترقی محروم کند و دانشمندان و هنرمندان را - که بزرگترین سرمایهء زندگی بشریت اند - از متن جامعه بیرون براند و در لابراتوار ها و کلاسهای دربستهء دانشگاهها محصور کند و به نوعی پارسائی آبرومندانه -به نفع خویش- ناگزیرشان سازد.

 

این است که می بینیم در دوره های دیکتاتوری و قلدری در تاریخ،انزوا طلبی و عزلت گزینی و پارسائی منفی و زهدگرائی و گوشه نشینی اجتماعی،این همه ترویج می شود تا جامعه،بهترین و پاک ترین روح هایش را نبیند و آن همه در زوایای خانه ها و غارها و رهبانیت های بی دلیل،بپوسند تا آنهائی که بر مردم مسلطند و در جامعه،ترکتازی می کنند،تنها با مردم عوام کالانعامی سروکار داشته باشند که از بهترین اندیشه ها و پاک ترین روح هایشان خالی اند.

 

شاید لفظ و تعبیر مسئولیت،نو باشد،اما تکیه ای که رهبران و روح اسلام بر مسئولیت هنر و علم و ادب -و حتی شعر- دارند،بیش از آنی است که امروز در دنیا مطرح است و تناقض ها و تضادهائی که بدون طرح مسئلهء مسئولیت،احساس می کنیم،یکی از اساسی ترین و درخشان ترین ملاک های تأکید و اصرار و تعصب اسلام است بر مسئولیت در علم،شعر،هنر،اندیشه و تحقیق.که تنها وجه ممکن هنر و علم را در خدمت اجتماع و ایمان می داند و شکل مخالفش را با شدت نفی می کند.

 

شعر جاهلیت،هنر برای هنر و شعر برای شعر است،شعر امرؤالقیس- و تمام شعرای جاهلی،معلّقات سبعه -که هنوز هم در ردیف زیباترین قصائد شعری جهان به حساب می آید،بر اساس ملاک شعر برای خود شعر به وجود آمد؛اما اسلام(قرآن به صراحت -شعرا را گمراهان دنبال می افتند- و مسلمین عملا و نظرا)چنانش کوبید که هرگز تاب سر بر آوردن نیافت.و بعد از اسلام نیز -به قول طه حسین- شعرای جاهلی،شعر برای شعر سرودن را رها نکردند،اما در برابر منطق توده ای اسلام نتوانستند سر از خرقهء زربفت اشرافیشان در آرند.اما اینان که اکنون به نام شعرای جاهلی معروفند،واقعا شعرای جاهلی نبودند که مسلمانان شاعری بودند که شعر را برای شعر می سرودند و روح اسلام نفی شان می کرد و پیامبر اسلام(ص)می گفت:حتی دل مرد پر از چرک باشد بهتر که پر از شعر.

ادامه دارد...

فرهنگ شیعه (89):

از جامعه شناس  می پرسی که جامعهء بشری را سرمایه داری می سازد یا غیر سرمایه داری؟ و جواب می شنوی که: اینها به من مربوط نیست.من فقط می گویم که سرمایه داری چگونه پدیده ای است،چگونه به وجود آمد و چه تحولاتی یافت و چه انواعی دارد.اینکه بد است یا خوب،باید نگاهش داشت یا ویرانش کرد به من مربوط نیست.من گرسنگی را می توانم تجزیه و تحلیل کنم،اما نشان دادن راه سیر کردن گرسنگان کار من نیست.می بینید که چگونه با سرپوش زیبای حقیقت علمی و آزادی و عدم تعهد و مسئولیت عالم و با شعار آزاد شدن دانشمند و دانش،توده های انسانی و بشریت و جامعه هائی را که از ناهنجاری و تبعیض و تصادم و تضاد رنج می برند و راه نجاتی می جویند،از آگاهیها و روشنگریها و یاری هائی که علم - و به خصوص جامعه شناسی - می تواند ببخشد،محروم می کنند؟

 

در این صورت،علم در خدمت مردم نیست.فیزیکدان فقط می خواهد حقایق علم را کشف کند و جامعه شناس فقط در اندیشهء تجزیه و تحلیل واقعیت های اجتماعی است و هیچ کار دیگرشان نیست.روانشناسی و تعلیم و تربیت و اقتصاد و... نیز چنینند.وقتی علم از دسترس مردم دور شد و از هدایت مردم و تعهد مسئولیت سر باز زد و منزوی و گوشه نشین و پارسا شد،لقمهء بسیار چربی می شود که به سادگی در اختیار قدرتها قرار می گیرد. همچنان که امروز،علم آزاد شده از پیرایهء ایدئولوژی - و هر مکتب و مذهبی - بیش از همه در اختیار دشمنان مردم،دشمنان ایمان و هدف و دشمنان نجات بشریت قرار گرفته است.

 

هنر را برای هنر دوست بداریم،یعنی مردم را با لذت ها و زیبائی های مجرد سرگرم کردن و هنر را نیز سرگرم خلق این تفنن های ذوقی کردن،که فقط کسانی بتوانند از آن لذت ببرند که در رفاه مادی و اجتماعی به سر می برند و می خواهند فراغتشان را به فعالیت های هنری بپردازند و خلاصه شکم گنده های خرپولی که در مزایده ها و گالری ها،تابلوهای هنری می خرند به قیمت هائی که آوازه اش بپیچد!آنها که از هنر فقط پول دارند و هنر مکیدن و کید! این است که می بینیم هنر در خدمت هنر،به هنر در خدمت اشرافیت و رفاه تبدیل می شود.و تابلوی آن نقاشی که برای دل خویش نقاشی می کند،بی توجه به آنکه مردم بپسندند یا نپسندند و به درد مردم بخورد یا نخورد،فقط و فقط طعمهء دهان مناقصه و مزایده هائی است که به کاخ میلیاردر ها می انجامد.

ادامه دارد...

فرهنگ شیعه (88):

بحث اساسی ای که در جهان امروز مطرح است،مسئلهء مسئولیت را بیش از آنچه که ما در فارسی از این کلمه می فهمیم،ارزش و تعمق بخشیده است.اصل اعتقاد به اصالت مسئولیت یا آزادی هنرمند،بزرگترین تصادم میان دو قطب فکری جهان را - در شرق و غرب - سبب شده است.آیا هنرمند کسی است که ارزشهای مجرد ذهنی را آنچنان که خود می گزیند،و بر اساس ملاکهائی که خود می پسندد،خلق می کند؟و یا هنرمند،آفریننده و خلّاقی است که پیش از اصالت دادن به اثر هنری خویش،خود را مسئول انجام تعهدی می داند و اثرش را وسیله ای برای رسیدن به هدفی که رسالت خویش می شمارد؟

 

این دو تعریف،دانشمندان و متفکران،به خصوص هنرمندان و نویسندگان جهان را به دو قطب متضاد تقسیم کرده است. و اصل هنر برای هنر را در برابر هنر برای انسان - و برای ترقی و نجات و آزادی انسان و اجتماع - نشانده است.آیا علم به خاطر خود علم است یا به عنوان وسیله ای در خدمت نیاز انسانها،توده های مردم و جامعه های بشری؟آیا کسی که توانست اثری پدید آورد که احساسی را برانگیزد و با عناصر کلام،قطعهء زیبائی بسازد،شاعر است؟یا شاعر کسی است که تمامی قدرتهای بیان را به کار می گیرد تا انسانها را در نیل به هدفها - و آگاهی بخشیدنشان به زندگی و احساس،و مسئولیت ها و ناهنجاریهای سرگذشت و سرنوشتشان - یاری کند؟کدام یک از اینها واقعیت است؟از قول نیچه در یک جمله می گویم:هنر برای هنر،علم برای علم و شعر برای شعر،فریبی است برای پوشاندن"نعش بودن" هنرمند یا دانشمند و - آبرومندانه - جلوه دادن گریزش از تعهد مسئولیت های اجتماعی!


در قرن بیستم فاجعه ای بزرگ،بسیار عمیق و هنرمندانه طرح شد و علم به خاطر خود علم ارزش یافت،نه در خدمت اثبات یا انکار مذهب،مکتب،ایدئولوژی و حق و باطل.من جامعه شناس،جامعه شناسی ام را وسیله قرار نمی دهم تا برای مردم مکتب بسازم،راه حل پیشنهاد کنم و به وسیلهء آگاهی های علمی جامعه شناسی ام،به رهائی و نجات هدایت شان کنم...چون جامعه شناسی تکنیک نیست که راه حل نشان بدهد.پیغمبری نیست که هدایت کند و مسئول اثبات و انکار مکتب یا هدفی نیست.کار جامعه شناسی محدود به این است که واقعیتی را در جامعه - یا واقعیتی را به نام جامعه - تجزیه و تحلیل-آنالیز-کند.فقط بگوید پدیده ای که در جهان به وجود می آید،عواقبی چنین دارد و حالتی که در جامعه هست،به علت این عوامل یا علل است.و چون راه نجات بپرسی،می گوید:مسئول راهنمائی نیستم،این کار فلسفه است و ایدئولوژی و مذهب...و چون از عالم بجوئی،پاسخ می شنوی که:جواب به آنچه که می پرسی،علم را نوکر هدفهای خاصی می کند،در صورتی که علم،آزاد است!

ادامه دارد...